گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوشعاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستشخوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
لیک نادر طالب آید کز فروغدر حق او نافع آید آن دروغ
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورشاز زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرشنه تیرش را ز دل کندن توانم نی دل از تیرش
نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنشجانم آزارد ز آسیبی که آید بر تنش
آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهشسرمه اهل نظر باد غبار سپهش
جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویشهرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش
دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویشوانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
ای دل متاع جان به لب لعل یار بخشنقد خرد به جام می خوشگوار بخش
ای کرده ز حال من فراموشچون جان که کند ز تن فراموش
بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنشنگشته محرم او کس برون ز پیرهنش
برلب رسید جان که به جانان فرستمششد جمله درد دل که به درمان فرستمش
شوی گفتش چند جویی دخل و کشتخود چه ماند از عمر افزون تر گذشت
از یمن عشق سوره یوسف به حکم نصشد از میان جمله سور احسن القصص
هست خالی ز سبحه دست خواصهمچو سبحه ز گوهر اخلاص
جوهر وجود عشق بود مابقی غرضان فاتکم فلیس لما فات من عوض
تا کی ای خواجه مهندس سخن نقطه و خطدر خط و کون و مکان نقطه عشق است فقط
به کام نفس ز جام فنا نیابی حظبه کام عقل ز ملک بقا نیابی حظ
آفتابی تو و اعیان وجودت مطلعپیش عارف لقبت واجب ممکن برقع
جبین نظم حسن رخت راست مطلعدو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع
مجلسی خواهم تهی از صلح و خالی از نزاعاهل وحدت کرده در وی نقش کثرت را وداع
سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداعفکند بر کتف کوه طیلسان شعاع
مرا دلیست ز تن غافل و ز جان فارغبه یاد تو ز جهان و جهانیان فارغ