گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ماییم و خاکساری و عجز وفتادگیدستی به سر ز دست دل از دست دادگی
هیچ ازین مبتلا نمی پرسیچیست موجب چرا نمی پرسی
سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آییخواهی از غم بکشی زودش ازان دیر آیی
مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدیکار جان چون ساختی غارتگر ایمان شدی
فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل
چو گرد ماه خط مشکبو بگردانیدلی ز راه به هر تار مو بگردانی
در کمندت به گرفتاری من نیست کسیبا سگانت به وفاداری من نیست کسی
بپوش خط بناگوش نازنین کسیکه نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی
بیمار تو شدم به عیادت نیامدیسوی مرید خود به ارادت نیامدی
نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پریاین همه بر تو حجاب است تو چیز دگری
ای ز غمهای تو با مردن برابر زندگیضربت تیغت پیاپی زندگی بر زندگی
ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می شکنیحبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی
ای سپهر از هجر یارم سوختیزاریم دیدی و زارم سوختی
دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکیبه خون خسته دلان کرده اند دست یکی
ای از دو جام لعلت ما را تمام نیمیعیش تمام ما را بس زان دو جام نیمی
آن سبوی آب را در پیش داشتتخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت
دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودیخورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی
فی توحید الباری عز اسمهدرین صحیفه چو آغاز کردم املا را
فی نعت النبی علیه الصلوة و السلامماییم که چون لاله صحرای مدینه
منم چو گوی به میدان فسحت مه و سالبه صولجان قضا منقلب ز حال به حال
فی العزلةمن کیم از دام حرص و آز رهیده
مرا دل از همه عالم گرفته ستچه جای عالم از خود هم گرفته ست
رخشنده جرم خور که بر این سبز طارم استقندیل گورخانه شاهان عالم است
صبح ازل به خامه زرین آفتاببر لوح سیم چرخ نوشتند این خطاب