گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پشت و پهلویی رساند از خوان شه دهدار و گفتخصم گو دندان مزن گر نیک یا بد می خورم
به دهدار گفتم که بردار بخشازان صره کز وی سر افراشتم
خواجه دارد اشتری و خیمه ایدر سفر راضی به قوت لایموت
می گفت دی خطیب که خواهم نشان شاهتا اسب من ز ایلچیان کم کشد گزند
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراشجمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیا زان چه حاصل ار به مثلبگذری از صد و دویست شوی
آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
به صحرا دید ماری آن مخنثکه از مردی نبودش هیچ رنگی
به فصل دی از برفهای پیاپیفتاده ست در خانه ام قحطسالی
گرگ را بر کند سر آن سرفرازتا نماند دوسری و امتیاز
گفت نوح ای سرکشان من من نیممن ز جان مردم به جانان می زیم
انما الله واحد و احدصمد لم یلد و لم یولد
پادشاهان را چنان عادت بوداین شنیده باشی ار یادت بود
زهی از دو رخ شاه دنیا و دینبه مهر کتف خاتم المرسلین
برآمد شاه عشق از طور سینادر آنجا زد علم بر دیر مینا
عاشقم اما نمی گویم کجابیخودم لیکن نمی دانم چرا
به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان داناله فضل علی اهل النهی علما و عرفانا
هلال الکاس لم تکمل بشمس الراح کملهاکه گردد چون شود پر این مه نو بدر محفل ها
الا یا ایها الساقی می آمد حل مشکل هاز می مشکل بود توبه ادر کاسا و ناولها
نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیهابلی منزلگه مقصود را باشد نشانی ها
به افسون گر گشایی مهر این لعل شکرخارافرود آری ازین فیروزه گون منظر مسیحا را
بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا راچون شب سیاه کردی روز سفید ما را
سر چو ز جیب برزنی جلوه بامداد راصبح دمد به روی تو حرز و ان یکاد را
آمد از آفاق یار مهربانیوسف صدیق را شد میهمان