گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زان نرنجم که ز خود کرده گرانت بینمزان برنجم که میان دگرانت بینم
باز آمد کای علی زودم بکشتا نبینم آن دم و وقت ترش
ای پیک دوست پیش آ کت دست و پا ببوسمدستت جدا بگیرم پایت جدا ببوسم
ندیدم از دو چشمت شوختر چشمبرند از مردمان دل چشم در چشم
به ترک عاشقی ای پندگو مده پندمدلی که بگسلم از عشق با چه پیوندم
یاد آن روزی که با خوبان سری می داشتمجان به جانانی و دل با دلبری می داشتم
طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلمیکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم
ای زده نوبت غمت ناله صبحگاهیمسنگ جفای تو به سر گوهر تاج شاهیم
شب از گریه چندان گهر سفته امکه تا روز غرق گهر خفته ام
به روز وصل پیاپی نمای دیدارمکه تا ذخیره ایام هجر بردارم
کیم من که وصلت تمنا کنمبدین دیده رویت تماشا کنم
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارمرخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
جهد پیغامبر به فتح مکه همکی بود در حب دنیا متهم
نوازشنامه ای آورد باد از حضرت جانانمخلد باد بر فرق گدایان ظل سلطانان
تو نازنین جوانی و من پیر ناتوانبر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گونعشقت چکاند از دل من قطره های خون
خدایا به آن سرو نازم رسانبه آن دلبر دلنوازم رسان
به بستان می گذر وز چهره گل ها را خجل می کنهمی زن خنده وز لب غنچه ها را منفعل می کن
نگارا ز درماندگان یاد می کنخدا را ز درماندگان یاد می کن
نگارا شبی همنشین باش با منچو بخت مساعد قرین باش با من
بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهورانکه هم منظور شاهان بینمت هم شاه منظوران
تیغ مژگان را به خون عشقبازان تیز کنغمزه را در قتل پاکان خنجر خونریز کن
هرگز ندیدم رسم حبیبانهمچون تو کردن خو با رقیبان
گفت امیر المؤمنین با آن جوانکه به هنگام نبرد ای پهلوان