گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نیست در راه صداقت چپ و راستنیست در دین صداقت کم و کاست
گفت دانایی چو پرسیدم که قلب العبد ایناز سر بینش که قلب العبد بین الاصبعین
بر حاشیه لوح جمال تو قلمحرفی دو ز مشک سوده کرده ست رقم
هرکس که ازین جهان دلگیر بجستاز ننگ وزیر و منت میر برست
سقاک الله ای دیارکه از دور روزگار
بر لب جو بوده دیواری بلندبر سر دیوار تشنه دردمند
همچو آن شخص درشت خوش سخندر میان ره نشاند او خاربن
پروردگار یگانه و یاور را سپاس و درود وی بر سرورمان محمد و تبار او باد اما بعد پس از آن که من از تالیف کتاب المخلاه فارغ شدم - همان کتاب که از هر چیزی نیک ترین و شیرین ترینش را در خود دارد و در آغاز جوانی بدان پرداخته ام و آن را تکه تکه گرد کرده انتظام داده و آنچرا که بروزگار حاصلم گشته بود و چیزهایی که دل خواهد و دیده را لذت دهد در آن نهاده امو بویژه از گزیده های تفسیر و نیکوترین تاویل و سرچشمه های اخبار و نیک ترین آثار و بدایع موعظه هایی که نورشان فروغ می بخشد و دسته سخنانی که ماهتابشان هدایت می دهد و نسیم های قدسی که مشام دل را عطر آگین می کند و دستاوردهای انسی که دلهای پوسیده را زنده می کند و ابیات نغزی که بروانی از ساغر نوشیده می افتد و داستانهایی مفتون کننده که بنفاست با روح آدمی درمی آمیزد
ابوالربیع زاهد به داود طایی گفت مرا پندی ده گفت از دنیا روزه بگیر و افطارات را آخرت نه از مردمان نیز چونان بگریز که از شیر شرزهصاحبدلی می گفت ای یاران صفا این زمان زمان سکوت است و در خانه ماندن و ذکر خدای نادیده را گفتن
افلاطون گفت عشق نیرویی غریزی است که از وسوسه های خواستن و سایه های خیال عاید صورت طبیعی گردد و دلیران را بزدلی آرد و بزدلان را دلیر کند و هر انسانی را خویی بخشد که عکس خوی او بودحکیمی گفت زیبایی جاذبه ای روحانی است که دلربایی اش را جز به سبب خاصیتش توجیه نمی توان کرد
این چنین ذالنون مصری را فتادکاندرو شور و جنونی نو بزاد
خبرم مپرس از من چو مقابل من آییکه چو در رخ تو بینم زخودم خبر نباشم
گر قسمت ما از تو جفا افتاده استآن نیز هم از طالع ما افتاده است
ای ماهتاب شبان تاری از زمان دوری دمی خیالت رهایم نکرده و بغمانم فزوده استهرگزم مپرس که روزگاران دوری چسان گذشت چرا که بخدا بس سخت بگذشت
در کامل پیرامن حوادث سال دویست و هشتاد و پنج آمده است که در این سال در بصره بادی وزیدن گرفت زرد سپس سبز شد و پس از آن سیاه بعد از آن باران پی درپی آمد و تگرگی بارید که هر دانه اش صد و پنجاه درم وزن داشتدر همین سال بکوفه نیز بادی زرد رنگ وزید که تا مغرب دامه یافت آن گاه سیاه رنگ شد و مردمان به تضرع و زاری برخاستند
سخن گرچه هر لحظه دلکش تر استچو بینی خموشی از آن بهتر است
گر ندارم از شکر جز نام بهرآن بسی بهتر که اندر کام زهر
پاک بازم آرزوی دل نمیدانم که چیستاین که مردم وصل میگویند حیرانم که چیست
بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیستگر نیست عشق زمزمه ی عاشقانه چیست
مرا نوشاندند و گفتند سیراب شدنی نیستی هر چند اگر کوههای سراه را بنوشانند سیراب شودبر یاد قدت دل رهی ناله کند
مولف گفت ملاقات بایزید بسطامی و ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق ع و آبکشی بایزید را در خانه ی آن حضرت بسیاری از تاریخ نویسان ذکر کرده اند از جمله فخررازی در شماری از کتب کلامی خویش سید گرانقدر رضی الدین علی بن کاووس در کتاب طرایف علامه ی حلی که خداوند روانش را تقدیس کناد در شرحش برتجریدو پس از شهادت این کسان بدانچه در پاره ای کتب چون مواقف آمده است که بایزید امام را زیارت نکرده و درک زمانش را ننموده بلکه مدتها متأخرتر از وی بوده است اعتباری ندارد
دوستان در قصه ذاالنون شدندسوی زندان و در آن رایی زدند
شاعر معروف به دیک الجن را نام عبدالسلام بود و بسال دویست و سی و پنج با بیش از هفتاد سال سن بمرد وی را کنیزک و غلامی بود در غایت حسن و وی آن دو را به غایت دوست همی داشتتا روزی ایشان را در فراشی با یکدیگر دید آندو را کشت و سوخت خاکسترشان برگرفت و با گل مخلوط کرد و از آن دو کوزه ساخت شراب را
از کتاب ورام عیسی - که بر پیامبر ما و او درود بادا - گفت ای یاران بکوچکترین چیزهای دنیا بشرط سلامت دینتان خشنود باشیدهمچنانکه اهل دنیا به کوچکترین چیزی از دین بشرط سلامت دنیاشان خشنودند شاعری همین معنی را چنین سروده است