گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زهر گلی که هوای دلم نقاب گشادفلک بگلشن حسرت نوشت و داد بباد
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمدکه آفتاب زمین ماه آسمان آمد
صاحبا عید بر تو میمون بادعید نیز از رخت همایون باد
هر سوخته جانی که به کشمیر درآیدگر مرغ کباب است که با بال پر آید
سری در عهد ما سامان نداردکسی کو آب دارد نان ندارد
گفت موسی با یکی مست خیالکای بداندیش از شقاوت وز ضلال
داورا سال نوت محفل طراز سور بادتهنیت گویان عامت قیصر و فغفور باد
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیارنیافتم که فروشند بخت در بازار
سپیده دم که زدم آستین بشمع شعورشنیدم آیت لاتقنطوا زعالم نور
زهی لوای نبوت ز نسبتت منصورمزاج عشق زآمیزش دلت رنجور
تابازم از وصال جدا کرد روزگاربا روزگار شوق چه ها کرد روزگار
آمد آشفته بخوابم شبی آن مایه نازبروش مهر فزاو بنگه صبر گداز
کجا بحسن بود با تو همعنان نرگستو چشم عالمی و چشم بوستان نرگس
این بارگاه کیست که گویند بی هراسکای اوج عرش سطح حضیض ترا مماس
دل من باغبان عشق و حیرانی گلستانشازل دروازه باغ و ابد حد خیابانش
ای مهر تو جان آفرینشنعت تو زبان آفرینش
آن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفت
صبحدم کز دریچه ادراکنگرستم به ساحت افلاک
تبارک الله از این آسمان شتاب کرنگکه نعل آینه رنگش ندیده رنگ درنگ
منم که شیشه ام از لوح مدعا بیرنگنه تشنگی کش آبم نه آرزوچش رنگ
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بجملشب شود نیمرخ و روز شود مستقبل
ای شب هجر تو در دیده خورشید سبلچشم روح القدس از شوق جمالت احول
نوبهار آمد که افشاند چو حسن یار گلچون وصال یار ریزد هر خس و هر خار گل
چون ز لطف آری ببالین من بیمار گلاز پی آرایش تابوت هم بردار گل