گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هم اندرین معنی فضیلت قلم چنان خوانده ام از اخبار گذشتگان که وقتی امیری رسولی فرستاد به ملک فارس با تیغی برهنه گفت این تیغ ببر و پیش او بنه و چیزی مگو رسول بیامد و همچنان کرد چون تیغ بنهاد و سخن نگفت ملک وزیر را فرمود جوابش بازده وزیر سر دوات بگشاد و یکی قلم سوی وی انداخت گفت اینک جواب رسول مرد عاقل بود بدانست که جواب برسید و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت
فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت و بنشابور آمد صاحب زبان بر وی دراز کرد و بنامها وی را نکوهید و عاقش خواند وی فصلی نبشت و بصاحب فرستاد و گفت ترا شمشیر و مرا قلم فانظر ایهما اقوی صاحب در جواب نبشت السیف اقوی و القلم اعلی فانظر ایهما اکفی فخرالدوله آن رقعه را بر شمس المعالی عرضه کرد قابوس وشگیر زیر آن نبشت قدافلح من تزکی و قد خاب من کذب و تولی
شنیدم که در ایران ملکی بود و آیین او چنان بود که چون جنگی کردی سپاهی داشتی آراسته و ساخته و ایشان را همه جامه سیاه پوشانیده راست که جنگ سخت گشتی بفرمودی تا ایشان پیش سپاه آمدندی و آن جنگ بسر بردندی پس چنان افتاد که وقتی از ترکستان سپاهی گران بیامدند بقدر پنجاه هزار مرد کار بجنگ افتاد و این ملک بر سر بلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش دلش چنان خواست که آن روز جنگ با دیگر روز افگند دوات و قلم خواست و بر پاره ای کاغذ نبشت که سیاه داران سپاه را بگویند تا باز گردند و بنزدیک وزیر خویش فرستاد وزیر بخواند پسندیده نداشت دوات در موزه داشت بر گرفت و سیاه را یک نقط زیادت کرد تا سپاه داران شد و گردند را نونی بر سر زیادت کرد تا نگردند شد و پیش لشکر فرستاد ایشان رقعه بخواندند و خویشتن را بر سپاه زدند و سپاه ترکستان را بشکستند واین اندر سیرالملوک نبشتند که بیک نقط قلم پنجاه هزار شمشیر هزیمت شد و بزمین عراق دوانزده قلمست هریکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هر یکی را ببزرگی از خطاطان باز خوانند یکی مقلی بابن مقله باز خوانند و دیگر مهلهلی که بابن مهلهل باز خوانند سدیگر مقفعی که بابن مقفع باز خوانند و دیگر مهلبی و دیگر مهرانی و دیگر عمیدی و دیگر بوالفضلی و دیگر اسمعیلی و دیگر سعیدی و دیگر شمسی هر یکی را قدری و اندازه و تراشیست که بصفت آن سخن دراز گردد و لیکن ازان جمله یکی را صفت کنیم و آن قلم شمسی است و قلم شمس المعالی از قصب رمحی بود یا از قصب بغدادی یا از قصب مصری و گفت آن قصب که با نیرو بود دبیران دیوان را شاید که قلم بقوت رانند تا صریر آرد و نبشتن ایشان را حشمت بود و گفتی قلم ملوک چنان باید که بوقت نبشتن بدیشان رنج نرسد و انگشتشان نباید افشرد چه ملوک را نشاید که کاغذ بر سر زانو گیرند و دبیر وار نشینند تا چیزی نویسند بلکه ایشان را گرد باید نشست و کاغذ معلق باید داشت و قد قلم او بدرازا سه مشت باید دو مشت میانه و یک مشت سر قلم و بسیار باید نبشت تا خط نیکو و پسندیده آید
چنین گویند که از صورت چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسپ نیست چه وی شاه همه چهارپایان چرنده است و رسول علیه السلام فرموده است الخیر معقود فی نواصی الخیل گفت نیکی در پهلوی پیشانی اسپ بسته است و مر اسپ را پارسیان باد جان خوانده اند و رومیان آن را باد پای و ترکان گام زن کام ده و هندوان تخت پران و تازیان براق بر زمین و گویند آن فریشته که گردون آفتاب کشد بصورت اسپست الوس نام و در حدیث اسپ بزرگان را سخن بسیارست چنین گویند روزی بر سلیمان علیه السلام اسپ عرض کردند وی گفت شکر خدای تعالی را که دو باد را فرمان بردار من کرد یکی باجان و یکی بی جان تا بیکی زمین می سپرم و بیکی هوا و آفریدون را پرسیدند که ای ملک چرا بر اسپ ننشینی گفت ترسم که یزدان را شکر بواجبی نتوانم گزارد و کیخسرو گفت هیچ چیز در پادشاهی بر من گرامی تر از اسپ نیست
خسرو پرویز را اسپ شبدیز پیش آوردند تا بر نشیند گفت اگر برتر از آدمی یزدان را بنده بودی جهان بما ندادی و اگر برتر از اسپ چهارپایی بودی اسپ را بر نشست ما نکردی و همو گوید که پادشاه سالار مردان ست و اسپ سالار چهارپایان حق سبحانه و تعالی می فرماید من مثلی و قد خلقت الفرس و افراسیاب گوید آت ایرکا اندغ کم گوگ کاآی یعنی اسپ مر ملوک را چنان ست که آسمان مر ماه را و بزرگان گفته اند اسپ را عزیز باید داشت که هر که اسپ را خوار دارد بر دست دشمن خوار گردد و مامون خلیفه گوید نعم الشی الفرس سماء یجری و سریریمشی گفت نیک چیزی ست اسپ آسمان گردان و تخت روان و امیرالمومنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه گفت ما خلق الله الفرس الا لیعتز به الانسان و یذل به الشیطان گفت ایزد تعالی اسپ را نیافرید الا از بهر آن تا مردم را به وی عزیز گرداند و دیو را خوار کند و عبدالله بن طاهر گفت رکوب الفرس احب الی من رکوب عنق الفلک گفت بر اسپ نشستن دوست تر دارم که بر گردن فلک و نعمان منذر گوید الخیل حصون رجال اللیل ولولا الخیل لم تکن الشجاعه اسما یستحق به الشجاع گفت اسپان حصار ها مردان شب ند و اگر اسپ نبودی نام شجاعت کی اندر خور نام مردان جنگی بودی و نصربن سیار گوید الفرس سریر الحرب و الاسلحه انوارها و الصیاح غناء الحرب و الدم عقارها گفت اسپ تخت جنگ ست و سلاح گلهای وی و مهلب بن ابی صفره گوید الفرس سحاب الحرب لایمطر ببرق السیف الامطردم گفت اسپ ابر جنگ است نبارد به درخشیدن شمشیر مگر باران خون اکنون بعضی از نامهای اسپان یاد کرده شود که پارسیان در صفت اسپانی گفته آنچه به تجربه ایشان را معلوم شده است از عیب و هنر ایشان و آنک به فال نیک باشد
الوس چرمه سرخ چرمه تازی چرمه خنگ باد خنگ مگس خنگ سبز خنگ پیسه کمیت کمیت کمیت شبدیز خورشید گور سرخ زرد رخش سیارخش خرماگون چشینه شولک پیسه ابرگون خاک رنگ دیزه بهگون میگون بادروی گلگون ارغون بهارگون آبگون نیلگون ابرکاس ناوبار سپید زرده بورسار بنفشه گون ادس زاغ چشم سبز پوست سیمگون ابلق سپید سمند اما الوس آن اسپست که گویند آسمان کشد و گویند دوربین بود و از دور جایی بانگ سم اسبان شنود و بسختی شکیبا بود ولیکن بسرد سیر طاقت ندارد و بداشتن خجسته بود ولیکن نازک بود چرمه بدحشم و دوربین بود سیاه چرمه خجسته بود کمیت رنج بردار بود شبدیز روزی مند و مبارک بود خورشید آهسته و خجسته بود سمند شکیبا و کارگر بود پیسه خداوند دوست و مهربان بود سپید زرده بر نشست ملوک را شاید پیسه کمیت رنجور و بدخو بود و مر اسپان را رنگهای غریبست که کم افتد بدان رنگ ارسططالیس بکتاب حیوان لختی یاد کرده است و گویند هر اسپی که رنگ او رنگ مرغان بود خاصه سپید آن بهتر و شایسته تر بود و خداوندش بحرب همیشه بپیروزی و اینچنین اسپ مرکب پادشاه را شاید زرده زاغ چشم و عنبر رنگ که رنگ چشم او بزردی زند و آن اسپی که بر اندام او نقطهای سپید بود یا زرد و چون خنگ عقاب یا سرخ خنگ پای او بس سپید بود یا کمیت رنگ با روی سپید یا چهار دست و پای او سپید این همه فرخ و خجسته بود و اسپی که ملوک را نشاید آن اسپ بود که رنگش برنگ تذرو بود یا بر روی نشانهای کلان دارد اما آنچه فرخنده بود از نشانهای اسپ یکی آنست که بر جای حکم نشان دارد که پارسیان آن را گرد یا گرد پا گردبا خوانند مبارک بود و فرخ و هر اسپی که مویش زرد بود یا سرخ بسرما طاقت ندارد و رسول علیه السلام گفت رونده ترین اسپان اشقر بود و امیر المومنین علی رضی الله عنه گفته است دلاورترین اسپان کمیت است و بی باک تر سیاه و با نیروتر و نیکوخوتر خنگ و باهنرتر سمند و از اسپان خنگ آن به که پس سر و ناصیه و پا و شکم و خایه و دم و چشمها همه سیاه بود و این مقدار جهت شرط کتاب یاد کرده شد به روزگار پیشین در اسپ شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی از بهر آنک ملک جهان ازان ایشان بود و هر کجا در عرب و عجم اسپ نیکو بودی بدرگاه ایشان آوردندی و امروز هیچ گروه به از ترکان نمی دانند از بهر آنک شب و روز کار ایشان با اسپست و دیگر آنک جهان ایشان دارند
باز مونس شکارگاه ملوکست و به وی شادی آرند و وی را دوست دارند و در باز خویها بود چنانک اندر ملوک بود از بزرگ منشی و پاکیزگی و پیشینگان چنین گفته اند که شاه جانوران گوشتخوار بازست و شاه چهارپایان گیاهخوار اسپ و شاه گوهرهای ناگدازنده یاقوت و شاه گوهرهای گدازنده زر و از بهر این حال باز بملوک مخصوص تر است که بدیگر مردمان و مر باز را حشمتی است که پرندگان دیگر را نیست و عقاب از وی بزرگتر است ولیکن وی را آن حشمت نیست که باز را و پادشاهان دیدار وی را بفال دارند و چون باز بی تعبی سبک بر دست وی نشیند و رو سوی پادشاه کند دلیل آن باشد که وی را ولایتی نو بدست آید و بر خلاف این بعکس و چون بوقت برخاستن سر فرود آرد و باز بردارد دلیل کند که ضعفی بکار ملک در آید و چون برخیزد و کند یا شکار بگیرد و بر گرفته بانگ کند تشویش سپاه باشد و چون بوقت برخاستن اهار نکند نقصانی پدید آید و چون بچشم راست سوی آسمان نگرد کارهای ملک بلندی گیرد و چون بچشم چپ نگرد خللی باشد و چون بر آسان بسیار نگرد دلیل ظفر و نصرت بود و چون بزمین بسیار نگرد مشغولی باشد و چون باز آسوده باشد و بشکارگاه با بازی دیگر جنگ افتد دشمنی نو پدید آید
انواع بسیارست ولیکن از همه سپید چرده بهتر و باز سرخ فام و یا زرد تمام و بشکار حریص تر سپید چرده بود ولیکن بیمارناک بود و بدخو و پس از وی زرد حریص تر و تندرست تر و ازین هر دو سرخ فام درست تر لیکن بدخو بود و بکالبد از همه بزرگتر بود و شنودم از بازرگانی که در ایام ما بودند که هیچ کس از ماهان مه وشمگیر بهتر شناخته نشناخته اندر اشکره را که کار ایشان سالی دوانزده ماه شکار کردن بود و علی کامه که سپاهسالار بدرخستو بود نیز نیکو شناختی ولیکن همه متفق بودند که هیچ کس از ماهان مه به ندانستی و او را بزبان کوهی کتابی شکره نامست بزرگ تصنیف وی و او چنین گفته است که همه جانوران یکرنگ به از آمیخته ناتمام ولیکن شرط اندر اختیار باز آنست که سخت گوشت بود و گرد و پیوسته و اندامهاش در خور یکدیگر چنانک سر کوتاه و خرد بود و پیشانی و چشمهاش فراخ بود و حوصله فراخ و سینه پهن و پست و دمچه و ران سطبر و گوشت وی سخت و ساقهاش سطبر و گرد و کوتاه و پنجه نیکو انگشتان قوی و ناخنان سیاه و پای سبز هر بازی که بدین صفت بود آن بیشتر سپید چرده یا زرد تمام یا سرخ تمام بود و نادر افتد و بهمه قیمتی ارزد
بود کوری کو همی گفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
چنین گویند که ماهان پادشاهی بزرگ بوده است عاقل و کافی یک روز بازدار خویش را دید باز بر دست آب می خورد بفرمود تا صد چوبش بزدند گفت ای عجب باز بتن خویش پادشاه پرندگانست و غمگسار و عزیز دست پادشاهانست روا بود که تو اینچنین بی ادبی کنی عزیز ملوک بر دست و تو آب خوری یا جز آب چیزی دیگر بازدار گفت زندگانی خداوند دراز باد چون به شکارگاه تشنه گردم چون کنم که باز با من بود گفت به کسی دیگر ده که اهل آن بود که باز تواند داشت که تو آب خوری یا چیزی دیگر که تو را بدان حاجت باشد
شنیدم که بوعبدالله خطیب مودب امیر ابوالعباس بود برادر فخرالدوله بر منظره نشسته بود و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود خادمی باشه بر دست داشت آن باشه بخواست و بر دست نشاند دران میان از دهن خیو بینداخت چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود و روی ترش کرد و گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی آنگاه گفت ای سبحان الله تو ملک و ملک زاده ای عزیز ملکان بر دست تو چنین بی ادبی کنی کز دهان خیو بیندازی این بگفت پس نعلین برداشت و آن خادم را نعلینی چند بر گردن زد و گفت شما ملک زادگان را چنین می پرورید کزیشان بی ادبی می آید که اشکره بر دست دارند و خیو اندازند
دانا آن طب چنین گفته اند چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد زکریا که هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست خاصه شراب انگوری تلخ و صافی و خاصیتش آنست که غم را ببرد و دل را خرم کند و تن را فربه کند و طعام های غلیظ را بگذارد و گونه روسرخ کند و پوست تن را تازه و روشن گرداند و فهم و خاطر را تیز کند و بخیل را سخی و بد دل را دلیر کند و خورنده شراب را بیماری کم کند و اغلب تندرست باشد از جهت آنک تبها و بیماری که از خلطهای لزج و فاسد تولد کند و سبب آنک میخواره را گاه گاه می افتد و گاه اسهال نگذارد که خلط بد در معده گرد آید و گروهی زیرکان شراب را محک مرد خوانده اند و گروهی ناقد عقل و گروهی صراف دانش و گروهی معیار هنر و بزرگان شراب را صابون الهم خوانده اند و گروهی مفرح الغم و هر که پنج قدح شراب ناب بخورد آنچه اندروست از نیک و بد ازو سرآید و گوهر خویش پدید کند و بیگانه را دوست گرداند و اندر دوستی بیفزاید و اگر خود او را همین خاصیت است که دوستان را بهم بنشاند بسیارست و از لطیفی که شرابست از همه خوردنی ها که در جهانست از چرب و شیرین و خوش و ترش بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد و باز مر شراب را هر چند بیش خوری بیش باید و مردم ازو سیر نگردد و طبع نفرت نگیرد که وی شاه همه شرابهاست و در بهشت نعمت بسیارست و شراب بهترین نعمتهاء بهشتست و اگر نبودی ایزد آن را بخود مخصوص نکردی هر چند نعمت های دو جهانی بتقدیر و ارادت اوست چنانک در محکم کتاب خود یاد فرموده است که و سقیهم ربهم شرابا طهورا و دیگر جای می فرماید و منافع للناس واثمهما اکبر من نفعهما مردمان را منفعت بسیارست در وی و لیکن بزه او از نفع بیشترست خردمند باید که چنان خورد که مزه او بیشتر از بزه بود تا برو وبال نگردد و این چنان باشد که بریاضت کردن نفس خود را بجایی رساند که از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری ازو در وجود نیاید بگفتار و بکردار الا نیکویی و خوشی چون بدین درجه رسد شراب خوردن او را زیبد و فضیلت شراب بسیارست اکنون فصلی در منفعت شراب و مضرت و دفع مضرت شرابها یاد کنیم از گفتار جالینوس حکیم و محمد بن زکریاء رازی و خواجه ابوعلی سینا و اطباء بزرگ منفعت شراب مست کننده طعام را هضم کند و حرارت اصلی یعنی حرارت غریزی را بیفزاید و تن را قوی کند و پاک گرداند ببول و عرق و بخارمضرتش نشاید کودکان را که سخت گرم مزاج باشند دفع مضرتش اگر آید حاجت مردم گرم مزاج را بخوردن این شراب بآب و گلاب ممزوج کنند تا زیان نکند و السلام منفعت شراب سپید و تنگ غذاء کمتر دهد و مردمان گرم مزاج را بشاید و صفرا براند ببول اندک اندک
کسی را که خمار سخت کند و یا از درد سر رنج باشد نیکست و مردمان گرم مزاج را شایدمضرتش باد در شکم انگیزد و درد بندها آرد و معده و جگر را سرد کند
اندر تواریخ نبشته اند که به هرات پادشاهی بود کامکار و فرمانروا با گنج و خواسته بسیار و لشکری بی شمار و همه خراسان در زیر فرمان او بود و از خویشان جمشید بود نام او شمیران و این دز شمیران کی به هرا است و هنوز برجاست آبادان او کرده است و او را پسری بود نام او بادان سخت دلیر و مردانه و با زور بود و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود مگر روزی شاه شمیران بر منظره نشسته بود و بزرگان پیش او و پسرش بادان پیش پدر قضا را همایی بیامد و بانگ می داشت و برابر تخت پاره ای دورتر به زیر آمد و به زمین نشست شاه شمیران نگاه کرد ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش در آویخته و آهنگ آن می کرد که همای را بگزد شاه شمیران گفت ای شیر مردان این همای را از دست این مار که برهاند و تیری بصواب بیندازد بادان گفت ای ملک کار بنده است تیری بینداخت چنانکه سر مار در زمین بدوخت و به همای هیچ گزندی نرسید همای خلاص یافت و زمانی آنجا می پرید و برفت قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود آن همای بیامد و بر سر ایشان می پرید و پس بر زمین آمد همانجا که مار را تیر زده بود چیزی از منقار بر زمین نهاد و بانگی چند بکرد و بپرید شاه نگاه کرد و آن همای را بدید با جماعت گفت پنداری این همان است که ما او را از دست آن مار برهانیدیم و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده زیرا که منقار بر زمین میزند بروید و بنگرید و آنچه بیابید بیارید دو سه کس برفتند و بجملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند شاه بکار کرد دانه ای سخت دید دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانه ها بدیشان نمود و گفت هما این دانه ها را به ما به تحفه آورده است چه می بینید اندر این ما را با این دانه ها چه می باید کردن متفق شدند که این را بباید کشت و نیک نگاه داشت تا آخر سال چه پدیدار آید پس شاه تخم را به باغبان خویش داد و گفت در گوشه ای بکار و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندر او راه نیابد و از مرغان نگاه دار و بهر وقت احوال او مرا می نمای پس باغبان همچنین کرد نوروز ماه بود یک چندی برآمد شاخکی از این تخمها برجست باغبان پادشاه را خبر کرد شاه با بزرگان و دانایان بر سر آن نهال شد گفتند ما چنین شاخ و برگ ندیده ایم و بازگشتند چون مدتی برآمد شاخهاش بسیار شد و بلگ ها پهن گشت و خوشه خوشه به مثال گاورس از او درآویخت باغبان نزدیک شاه آمد و گفت در باغ هیچ درختی از این خرم تر نیست شاه دگرباره با دانایان به دیدار درخت شد نهال او را دید درخت شده و آن خوشه ها ازو در آویخته شگفت بماند گفت صبر باید کرد تا همه درختان را بر برسد تا بر این درخت چگونه شود چون خوشه بزرگ کرد و دانه های غوره به کمال رسید هم دست بدو نیارستند کرد تا خریف درآمد و میوه ها چون سیب و امرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسید شاه به باغ آمد درخت انگور دید چون عروس آراسته خوشه ها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده چون شبه می تافت و یک یک دانه از او همی ریخت همه دانایان متفق شدند که میوه این درخت این است و درختی به کمال رسیده است و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل می کند که فایده این در آب این است آب این بباید گرفتن و در خمی کردن تا چه دیدار آید و هیچ کس دانه در دهان نیارست نهادن از آن همی ترسیدند که نباید که زهر باشد و هلاک شوند و همانجا در باغ خمی نهادند و آب آن انگور بگرفتند و خم پر کردند و باغبان را فرمود هر چه بینی مرا خبر کن و بازگشتند چون شیره در خم به جوش آمد باغبان بیامد و شاه را گفت این شیره همچون دیگ بی آتش می جوشد و به نرمی اندازد گفت چون بیارامد مرا آگاه کن باغبان روزی دید صافی و روشن شده چون یاقوت سرخ می تافت و آرامیده شده در حال شاه را خبر کرد شاه با دانایان حاضر شدند همگنان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند مقصود و فایده از این درخت این است اما ندانیم که زهر است یا پازهر پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و از این شربتی بدو دهند تا چه پدیدار آید چنان کردند و شربتی از این بخونی دادند چون بخورد اندکی روی ترش کرد گفتند دیگر خواهی گفت بلی شربتی دیگر بدو دادند در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد و شکوه پادشاه در چشمش سبک شد و گفت یک شربت دیگر بدهید پس هرچه خواهید به من بکنید که مردان مرگ را زاده اند پس شربت سوم بدو دادند بخورد و سرش گران شد و بخفت و تا دیگر روز به هوش نیامد چون به هوش آمد پیش ملک آوردندش ازو پرسیدند که آن چه بود که دیروز خوردی و خویشتن را چون می دیدی گفت نمی دانم که چه می خوردم اما خوش بود کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی نخستین قدح به دشخواری خوردم که تلخ مزه بود چون در معده ام قرار گرفت طبعم آرزوی دیگر کرد چون دوم قدح بخوردم نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت و جهان پیش من سبک آمد پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست و غم جهان بر دل من فراموش گشت و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم شاه وی را آزاد کرد از گناهی که کرده بود بدین سبب همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست از بهر آنکه در هیچ طعامی و میوه ای این هنر و خاصیتی نیست که در شراب است شاه شمیران را معلوم شد شراب خوردن و بزم نهادن آیین آورد و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند و نواها زدند و آن باغ که در او تخم انگور بکشتند هنوز برجاست آن را به هرا غوره می خوانند و بر در شهر است و چنین گویند که نهال انگور از هرات به همه جهان پراگند و چندان انگور که به هرات باشد به هیچ شهری و ولایتی نباشد چنانکه زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند و فضیلت شراب بسیار است
روی نیکو را دانا آن سعادتی بزرگ دانسته اند و دیدنش را به فال فرخ داشته اند و چنین گفته اند که سعادت دیدار نیکو در احوال مردم همان تاثیر کند که سعادت کواکب سعد بر آسمان و مثال این چنان نهاده اند چون مثل جامه که عطر اندر صندوق بود که از وی بوی گیرد و بی عطر آن بوی به مردم برساند و چون مثال عکس آفتاب که بر آب افتد و بی آفتاب بدیگر جای عکس برساند زیرا که نیکویی صورت مردم بهریست از تاثیر کواکب سعد که به تقدیر ایزد تعالی به مردم پیوندد و نیکویی به همه زبانها ستوده است و به همه خردها پسندیده و اندر جهان چیزها نیکو بسیارست که مردم از دیدارشان شاد گردد و به طبع اندر تازگی آرد و لیکن هیچ چیز بجای روی نیکو نیست زیرا که از روی نیکو شادی آید چنانکه هیچ شادی بآن نرسد و گفته اند روی نیکو دلیل نیکبختی این جهانست و چون روی نیکو با خوی نیکو یار شود آن نیکبختی بغایت رسیده باشد و چون به ظاهر و باطن نیکو بود محبوب خدا و خلق گردد و مر دیدار نیکو را چهار خاصیت است یکی آنک روز خجسته کند بر بیننده و دیگر آنک عیش خوش گرداند و سدیگر آنک به جوانمردی و مروت راه دهد و چهارم آنک به مال و جاه زیادت کند زیرا که مردم چون به اول روز از روی نیکو شادی یافت دلیل بهره ای بود از بهرها خجستگی که آن روز جز شادی نبینند چون با وی نشست عیش بر وی خوش گردد و بی غم شود و چون این حال بر وی قرار گرفت و دیدار نیکو یافت اگر چه بی مروت و سفله کسی بود مروت و جوانمردی در وی بجنبد و چون مردمان وی را با روی نیکو دیدند به تعظیم نگرند او نیز از بهر عیش خویش بمال ورزیدن کوشش بیش کند و چنین گفته اند که روی نیکو پیر را جوان کند و جوان را کودک و کودک را بهشتی و رسول علیه السلام گفته است اطلبوا حاجاتکم من حسان الوجوه گفت حاجت خویش از نیکو رویان بخواهید و هرکس از روی شطارت مر روی نیکو را صفت کرده اند و لقبی نهاده گروهی میدان عشق نهاده اند و گروهی صحرای شادی و روشه مهر و پیرایه آفرینش و نشانه بهشت گفته اند اما خداوندان علم فلاسفه گفته اند که سبب آفرینش ایزدست و طلب علم بدو و از آفریدگار خویش اثرست که راه نماید به خوی ذات او و طبیعیان گفتند که همه چیزها را زیادت و نقصان و اعتدالست و آراستگی هموار به اعتدالست پس چون بنگرید صورت اعتدال خوب تر بود که خویشتن را به ترکیب می نماید و این عالم که بپای بود به اعتدال بر پای بود و بوی آبادان باشد و تناسخیان گویند که وی خلعت آفریدگارست که به مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بود اندر پیش آن به نور خویش او را کرامت کند فاما خداوندان معرفت گفته اند که وی شوق شمعست که شمع را بر افروزاند و گروهی گفته اند که وی منشور سراست و باران رحمتست که روضه معرفت را تازه می گرداند و درخت شوق را بشکفاند و گروهی گفته اند که وی آیت حقست که حقیقت بر محققان عرضه همی کند تا به حقیقت وی به حق بازگردند و در دیدار نیکو سخنهای بسیار گفته اند اگر همه یاد کنیم دراز گردد و حکایتی از عبدالله طاهر یاد کنیم
چنین گویند که عبدالله طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش باز داشته بود هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خشنود نگشت پس چون حال بدان جا رسید و هرکس از کار او ناامید گشتند این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه قصه ای نوشت و آن روز که عبدالله طاهر به مظالم نشست آن کنیزک روی بربست و به خدمت وی رفت و قصه بداد و گفت یا امیر خذ العفو فان من استولی اولی و من قدر غفر گفت ای امیر هر که بیابد بدهد و هر که بتواند بیامرزد عبدالله گفت یا جاریه ان ذنب صاحبک اعظم مما یرجی عفوه ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست که آن را آمرزش توان کرد کنیزک گفت ایها الامیر و ان شفیعی الیک اعظم مما رده یعنی شفیع من بتو بزرگتر از آنست که باز توان زد گفت و ما شفیعک الذی لایرد گفت کدامست این شفیع تو که باز نتوان زد کنیزک دست از روی برداشت و روی بدو نمود و گفت هذا شفیعی اینک شفیع من عبدالله طاهر چون روی کنیزک بدید تبسم کرد و گفت شفیع ما اکرمه و من یوتیک ما اعظمه گفت بزرگا شفیعا که تو آوردی و عزیز خواهشی که تراست این بگفت و بفرمود تا آن سرهنگ را خلاص دادند و خلعت داد و بنواخت و بجای او کرامتها کرد و این بدان یاد کرده شد تا بدانی که مرتبت روی نیکو تا کجاست و حرمت او چندست
گویند سلطان محمود روزی به تماشا شده بود و از صحرا سوی شهر همی آمد و در آن حال هنوز امیر بود و پدرش زنده بود چون به در دروازه شهر رسید چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد چرکین جامه به قدر دوازده ساله اما سخت نیکو-روی و طرفه و زیبا بود تمام خلقت معتدل قامت عنان باز کشید و گفت این پسرک را پیش من آرید چون بیاوردند گفت ای پسر تو چه کسی و پدر کیست گفت پدر ندارم ولیکن مادرم به فلان محلت نشیند گفت چه پیشه می آموزی گفت قرآن حفظ می کنم فرمود تا آن پسرک را به سرا بردند چون سلطان فرود آمد پسرک را پیش خواند و ازو هر چیزی پرسید و چند کارش فرمود سخت زیرک و رسیده بود و اقبالش یاری داد فرمود تا مادرش را بیاوردند و گفت پسر تو را قبول کردم من او را بپرورم تو دل از کار او فارغ دار مادرش را نیکویی ها فرمود و پسر را جامه ای دیبا پوشانید و پیش ادیب نشاند تا خط و دانش آموخت و سلاح و سواری و پسر را گفت هر روز بامداد که من هنوز بار نداده باشیم باید که پیش من ایستاده باشی پسر هر بامداد پگاه به خدمت آمدی سلطان چون از حجره خاص بیرون آمدی نخست روی او دیدی و مقصود سلطان آزمایش خجستگی دیدار او بود سخت خجسته آمد چون بیرون آمدی از حجره چشم بر وی افگندی هر مرادی داشتی آن روز حاصل شدی و این پسر را از جامه و نیکو داشت جمالش یکی صد شد سلطان هر روز او را به خویشتن نزدیک تر کرد و شایستگی ها از وی پدید می آمد و سلطان او را نعمت و خواسته می داد و اعتماد برو زیادت می کرد و می نواخت نعمت و تجمل این پسر بسیار شد و سلطان از عشق او چنان گشت که یک ساعت شکیبا نتوانست بود این پسر را سالش به هجده رسید و جمالش یکی ده شد و از مبارکی دیدار او سلطان را بسیار کارها و فتحه ای بزرگ دست داد و چندین ولایت هندوستان بگشاد و شهرهای خراسان بگرفت و به سلطانی بنشست مگر روزی این پسر به عذری دیرتر به خدمت آمد و سلطان بی او تنگ دل گشته بود چون او بیامد از سر خشم و عتاب گفت هان و هان خویشتن را می شناسی هیچ دانی که من تو را از کجا برگرفته ام و به کجا رسانیده و از خواسته و نعمت چه داری تو را زهره آن باشد که یک ساعت از پیش من غایب شوی چون سلطان خموش گشت گفت سلطان بفرماید شنیدن هم چنان ست که می فرماید من بنده را از خاک بر گرفت و بر فلک رسانید من یک فرومایه بودم اکنون به دولت خداوند پانصد هزار دینار زیادت دارم بی ضیاع و چهار پا و بنده و آزاد و ملک بنده را آن مرتبت و حشمت داده است که در دولت خداوند پایه هیچ کس از پایه بنده بلندتر نیست و با این همه کرامت که با بنده کرده است و این نعمت داده و بدین درج رسانیده هیچ سپاس و منت بر بنده ننهد بر دل خویش نهد که بنده را از جهت دل خویش نیکو می دارد به دو معنی یکی از جهت آن که دیدار بنده به فال گرفت و دیگر که من بنده تماشاگاه و باغ و بوستان دل ملکم اگر ملک تماشاگاه خویش را بیاراید منت بر کسی نباید نهاد هر چند من بنده به شکر و دعا مقابله می کنم ملک را جواب آن پسر عجب خوش آمد و او را بنواخت و تشریف دادو سخن بزرگان و اهل حقیقت در معنی روی نیکو بسیارست این مقدار بدان یاد کرده شد تا بدانی که مرتبت این عطا و خلعت ایزد تعالی تا به چه جایگاهست و بزرگان مر روی نیکو را چه عزیز داشته اند و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد مبارک باد بر نویسنده و خواننده
ای داشته در سایه هم تیغ و قلم راوی ساخته آرایش هم حلم و کرم را
خرس هم از اژدها چون وا رهیدوآن کرم زان مرد مردانه بدید
اقبال کرم می گزد ارباب همم راهمت نخورد نیشتر لا و نعم را
ای برزده دامن بلا راسر در پی خویش داده ما را
مرحبا ای شاهد ایام را عهد شبابوی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب
ای دل معنی سرشتت راز دان آفتابتا ابد بر خوان دولت میهمان آفتاب
عشق کو تا خرد بر اندازدعود شوقی به مجمر اندازد