گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شها بجشن فروردین بماه فروردین آزادی کزین بردان و دین کیان سروش آورد ترا دانایی و بینایی بکاردانی و دیر زیو باخوی هژیر و شاد باش بر تخت زرین و انوشه خور بجام جمشید و رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش داد و راستی نگاه دار سرت سبزباد و جوانی چو خوید اسپت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کاری بدشمن و بازت گیرا و خجسته بشکار و کارت راست چون تیر و هم کشوری بگیرنو بر تخت بادرم و دینار پیشت هنری و دانا گرامی و درم خوار و سرایت آباد و زندگانی بسیارچون این بگفتی چاشنی کردی و جام بملک دادی و خوید در دست دیگر نهادی و دینار و درم در پیش تخت او بنهادی و بدین آن خواستی که روز نو و سال نو هرچه بزرگان اول دیدار چشم برآن افگنند تا سال دیگر شادمان و خرم با آن چیزها در کامرانی بمانند و آن بریشان مبارک گردد که خرمی و آبادانی جهان درین چیزهاست که پیش ملک آوردندی اکنون فایده و صفت و خاصیت زر آغاز کنیم و سخن از وی گوییم که زر شاه همه گوهرهاء گدازنده است و زینت ملوک چنانکه گفته اند
زر اکسیر آفتابست و سیم اکسیر ماه و نخست کس که زر و سیم از کان بیرون آورد جمشید بود و چون زر و سیم از کان بیرون آورد فرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد کردند و بر هر دو روی صورت آفتاب مهر نهادند و گفتند این پادشاه مردمانست اندرین زمین چنانک آفتاب اندر آسمان و سیم را چون قرصه ماه کردند و بر هر دو روی صورت ماه مهر نهادند و گفتند این کدخدای مردمانست اندر زمین چنانک ماه اندر آسمان و مر زر را که خداوند کیمیاست شمس نهار الجد خوانده اند یعنی آفتاب روز بخت و مر سیم را قمر لیل الجد یعنی ماه و شب و مروارید را کوکب سماء الغنی یعنی ستاره آسمان توانگری و گروهی زیرکان مر زر را نارشتاء الفقر خوانده اند یعنی آتش زمستان درویشی و گروهی ح ح قلوب الاجله یعنی خرمیهاء دل بزرگان گروهی نرجس روضه الملک یعنی نرگس بوستان شاهی و گروهی قره عین الدین یعنی روشنایی چشم دین و شرف زر بر گوهرهاء گدازنده چنان نهاده اند که شرف آدمی بر دیگر حیوانات و از خاصیتهاء زر یکی آنست که دیدار وی چشم را روشن کند و دل را شادمان گرداند و دیگر آنک مرد را دلاور کند و دانش را قوت دهد و سدیگر آنک نیکویی صورت افزون کند و جوانی تازه دارد و به پیری دیر رساند و چهارم عیش را بیفزاید و به چشم مردم عزیز باشد و از بزرگی ای که زر را داشته اند ملوک عجم دو چیز زرین کسی را ندادندی یکی جام و دیگر رکاب و در خواص چنان آورده اند که کودک خرد را چون به دارودان زرش شیردهند آراسته سخن آید و بر دل مردم شیرین آید و به تن مردانه و ایمن بود از بیماری صرع و در خواب نترسد و چون به میل زرین چشم سرمه کنند از شب کوری و آب دویدن چشم ایمن بود و در قوت بصر زیادت کند و خلاخل زرین چون بر پای بازبندند بر شکار دلیرتر و خرمتر رود و هر جراحتی که به زر افتد زود به شود ولیکن سر بهم نیارد و از بهر این زنان بزرگان دختران و پسران خویش را گوش به سوزن زرین سوراخ کنند تا آن سوراخ هرگز سر بهم نیارد و به کوزه زرین آب خوردن از استسقا ایمن بود و دل را شادمانه دارد و ازین سبب اطبا به مفرح اندر زر و سیم و مروارید افگنند و عود و مشک و ابریشم به حکم آنک هر ضعفی که دل را افتد از غم یا اندیشه آن را به گوهر زر و سیم توان برد و آنچ از جهت انقباض افتد به مشک و عود و ابریشم به صلاح توان آورد و آنچه از غلبه خون افتد به کهربا وند و آنچه از سطبری خون افتد به مروارید و ابریشم
هر زمینی که درو گنجی یا دفینی باشد آنجا برف پای نگیرد و بگدازد و از علامتهاء دفین یکی آنست که چون زمینی خراب باشد بی کشتمند و اندران سپرغمی رسته بود بدانند که آنجا دفین بود و چون شاخ کنجد بینند یا شاخ بادنجان بدامن کوه که از آبادانی دور بود بدانند که آنجا دفینست و چون زمینی شورناک باشد و بران بقدر یک پوست گاو خفتن خاک خوش باشد یا گلی که مهر را شاید بدانند که آنجا دفینست و چون انبوهی کرگسان بینند و آنجا مردار نباشد بدانند که آنجا دفینست و چون بارانی آید و بر پاره ای زمین آب گرد آید بی آنک مغاکی باشد بدانند که آنجا دفینست و چون به زمستان جایگاهی بینند که برف پای نگیرد و زود می گدازد و دیگر جای ها بر حال خویش باشد بدانند که آنجا دفینست و چون سنگی بینند لعرر و چنانک روغن برو ریخته اند و باران و آب که بر وی آید بوی اندر نیاویزد و تری نپذیرد بدانند که آنجا دفینست و چون تذرو را بینند و دراج را که هر دو به یک جا فرو می آیند و نشاط و بازی می کنند یا مگس انگبین بینند بی وقت خویش که بر موضعی گرد آیند یا درختی بینند که از جمله شاخهاء او یک شاخ بیرون آمد جداگانه روی سوی جایی نهاده و از همه شاخها افزون باشد بدانند که آنجا دفینست این همه زیرکان به چاره نشان کرده اند تا به وقت حاجت بر سر این دفینه توانند آمد و هر که زر را بی آنک در خنبره یا چیزی مسین یا آبگینه نهد همچنان در زیر زمین دفن کند چون بعد از سالی بر سر آن رود زر را باز نیابد پندارد که کسی برده است ندزدیده باشند لیکن بزیر زمین رفته باشد از بهر آنک زر گران باشد هر روز فروتر همی رود تا بآب سد و اندر قوت زر حکایتها اندکی یاد کنیم
روزی نوشین روان به باغ سرای اندر حجام را بخواند تا موی بردارد چون حجام دست بر سر وی نهاد گفت ای خدایگان دختر خویش بزنی به من ده تا من دل تو از جهت قیصر فارغ گردانم نوشین روان با خود گفت این مردک چه می گوید ازان سخن گفتن وی عجب داشت ولیکن از بیم آن استره که حجام بدست داشت هیچ نیارست گفتن جواب داد چنین کنم تا موی نخست برداری چون موی برداشت و برفت بزرجمهر را بخواند و حال با وی بگفت بزرجمهر بفرمود تا حجام را بیاوردند وی را گفت تو به وقت موی برداشتن با خدایگان چه گفتی گفت هیچ نگفتم فرمود تا آن موضع را که حجام پای بر وی داشت بکندند چندان مال یافتند که آن را اندازه نبود گفت ای خدایگان آن سخن که حجام گفت نه وی گفت چه این مال گفت برانچه دست بر سر خدایگان داشت و پای بر سر این گنج و بتازی این مثل را گویند من یری الکنز تحت قدمیه یسال الحاجه فوق قدره
بپنا خسرو برداشتند این خبر که مردی بآمل زمینی خرید ویران و برنجستان کرد اکنون ازان زمین برنج می خیزد که هیچ جای چنان نباشد و هر سال هزار دینار ازان بر می خیزد پناخسرو آن زمین را بخرید بچندانک بها کرد و بفرمود تا آن زمین را بکندند چهل خم دینار خسروانی بیافت اندران زمین و گفت قوت این گنج بود که این برنجستان برین گونه می دارد
از دوستی شنیدم که مرا بر قول او اعتماد بودی که به بخارا زنی بود دیوانه که زنان وی را طلب کردندی و با او مزاح و بازی کردند و از سخن او خندیدندی روزی در خانه ای جامهای دیباش پوشانیدند و پیرایه های زر و جوهر برو بستند و گفتند ما ترا به شوهر خواهیم داد آن زن چون دران زر و جوهر نگرید و تن خویش را آراسته دید آغاز سخن عاقلانه کرد چنانکه مردم را گمان افتاد که وی بهتر گشت از دیوانگی جدا کردند به همان حال دیوانگی باز شد و گویند که بزرگان چون با زنی یا کنیزکی نزدیکی خواستندی کردن کمر زرین بر میان بستندی و زن را فرمودندی تا پیرایه بر خویشتن کردی گفتندی چون چنین کنی فرزند دلاور آید و تمام صورت و نیکو روی و خردمند و شیرین بود در دل مردمان و چون پسری زادی درستی زر و سیم بر گهواره او بجنبیدی گفتندی کدخدای مردمان این هر دواند
انگشتری زینتی است سخت نیکو و بایسته انگشت و بزرگان گفته اند نه از مروت باشد که بزرگان انگشتری ندارند و نخستین کسی که انگشتری کرد و به انگشت در آورد جمشید بود وچنین گفته اند که انگشت بزرگان بی انگشتری چون نورست بی علم و انگشتری مر انگشت را چون علمست مر میان را و میان با کمر نیکوتر آید و انگشتری در انگشت بزرگان خبر را بود بر مروت تمام ورای قوی و عزیمت درست چه هر کرا مروت تمام بود خویشتن را از مهر بی بهره ندارد و چون برای قوی بود بی عزیمت نبود و چون با عزیمت درست بود بی مهر نبود چه نامه بزرگان بی مهر از ضعیفی رای و سست عزمی بود و خزانه بی مهر از خوارکای و غافلی بود و از جهت آنک سلیمان علیه السلام انگشتری ضایع کرد ملک از وی برفت شرف آن مهر را بود که بر وی بود نه انگشتری را و پیغامبر صلی الله علیه و سلم انگشتری به انگشت اندر آورد و نامها که فرستادی بهر ناحیتی به مهر فرستادی سبب آن بود که نامه او بی مهر به پرویز رسید پرویز ازان درخشم شد نامه را بر نخواند و بدرید و گفت نامه بی مهر چون سر بی کلاه بود و سر بی کلاه انجمن را نشاید و چون نامه مهر ندارد هر که خواهد بر خواند و چون مهر دارد آن کس خواند که بدو فرستاده باشند و خردمندان گفته اند که تیغ و قلم هر دو خادمان انگشتری ملک اند که ملک ایشان بگیرند و راست کنند در زیر حکم انگشتری ملک اندر آید که تا وی نخواهد ایشان به وی نرسند و هر زنیتی که مردم را بود شاید که به وقتی باشد و به وقتی نباشد مگر زینت انگشتری و به هیچ وقت نباید که بی وی بود چه وی زینت انگشت است که بوی یکی گیرند که رهنمونی بود بر یگانگی ایزد جل جلاله و این زینت مرورا چون کرامتیست از خاصیت این حال و این همچنانست چون مبارزی که هنری بنماید و بدان سبب به بزرگی نزدیک گردد که وی را کرامتی کند کز یاران دیگر بدان کرامت جدا گردد و طوق زرین در گردن وی کند یا کمر زرین دهد تا بر میان بندد چه هنرکی نموده باشد و انواع انگشتری بسیارست ولیکن ملوک را بجز دو نگینه روا نبود داشتن یکی یاقوت که از گوهرهاست قسمت آفتابست و شاه گوهرهاء ناگدازه است و هنر وی آنک شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند و همه سنگها ببرد مگر الماس را و نیز خاصیتش آنک و باو مضرت تشنگی باز دارد و در خبر چنان آمده است که پیغامبر علیه السلام آن وقت که به مدینه بود و حرب خندق خواست کردن در مدینه و با افتاده بود مصطفی علیه السلام یاقوتی با خویشتن داشت به قیمت افزون از دو هزار دینار و دیگر از پیروزه از بهر نامش را و از بهر عزیزی و شیرینی دیدارش و خاصیتش آنک چشم زدگی باز دارد و مضرت ترسیدن در خواب و مر انگشتری را به علامت فال و تعبیر رویا علامتهاست و دران سخنها گفته اند ملوک را به ولایت و ملک گزارش کنند و دیگر مردمان را بر عمل و صناعت و گروهی را بر کرامت بزرگان و گروهی را بر عافیت آنچه به وی در باشند
گویند اسکندر رومی پیش از آنک گرد جهان بگشت خوابهای گوناگون می دید که همه راه بدان می برد که این جهان او را شود و از آن خوابها یکی آن بود که جمله جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندر آمدی ولیکن او را نگین نبودی چون از ارسططالیس بپرسید گفت این جهان همه ملک تو گردد و ترا بس از آن برخورداری نبود چه انگشتری ولایتست و نگین سلطان وی
گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت تیری بیامد و بر نگینه انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین در نشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد هر چند تجسس کردند پدید نیامد وی از آن غمناک و به اندیشه شد که این چه شاید بود چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمی دانست و آنک لختی دانست نیارست گفت پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت
گویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد شعرنفلق هاما من رجال اعزه
عاقلی بر اسپ می آمد سواردر دهان خفته ای می رفت مار
جورسته را ملوک عجم به فال سخت بزرگ داشتندی به حکم آنکه در وی منافع بسیار است و از حبوب که پیوسته غذا را شاید وی زودتر رسد و بدو مثل زنند که چهل روز از انبار به انبار رسد هر کجا بیندازی برآید و زودتر از همه دانه ها بالد و جو است که هم دارو را و هم غذا را شاید و حکما و زهاد غذای خویش جو اختیار کرده اند و چنین گفته اند که از خوردن وی خون کثیف و فاسد نخیزد که به استفراغ حاجت افتد و نیز از بیماری دموی و صفرایی بیشتر ایمن بود و اطباء عراق وی را ماء مبارک خوانند و وی آن چیزی است که بیست و چهار گونه بیماری معروف را سود دارد از آن سوحه و ذات الحیه و حمی مطبقه و حمی محرقه و سرفه و سرسام و دق و سل و سس جگر و یبوست معده و عطش کاذب و طلی خایه و طلی سر و طلی سینه و طلی پهلو و طلی جگر و طلی معده و طلی شکستگی و طلی خلع و طلی سوختگی و طلی نقرس و کرم را و روغن جو قوبای صفرا را ببرد و روغن گندم قوبای سودا را ببرد و سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند کسی را که پیهاء پای سست شود و بر نتواند خاست و یا پیوندهای پای و زانو بگیرد و پای را در میان آب جو بنهند تا به صلاح باز آید و سبوس گندم همین معنی کند مجربست و ببغداد جو را بجوشانند و آب او بپالایند و با روغن کنجید دیگر باره بجوشانند تا آب برود و روغن بماند و آن روغن را به آماس صفرایی اندرمالند و زنان از بهر درد و آماس رحم پنبه بدان تر کنند و بر گیرند عظیم سود کند و چنین گویند چون شب خسوف ماه جو توان کاشت جو بکارند و نان وی دیوانگان را دهند سود دارد و چون ماه به زیادت باشد و به زهره نگران بدان وقت جو کارند هر اسب لاغر که از آن جو بخورد فربه شود و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود و خبر است از رسول علیه السلام که گفت نعم الرغفان رغفان الشعیر فمن قنع بها و شبع منها فانها خبزی و خبز غیری من الانبیاء گفت نیکا گرده ها که گرده های جو بود و آن کس را که به وی خرسند باشد و از وی سیر گردد که وی نان منست و نان پیغامبران دیگر و گند پیران به جو منجمی کنند و فال گیرند و از نیک و بد خبر گویند و خداوندان فسون آژخ را به وی افسون کنند به ماه کاس و بپوشانندش تا آژخ فرو ریزد و گروهی زنان به ماه فروردین در تال زر جو را پر کنند و بنام دختران بکارند با آن آب بر سر نهند مو دراز شود
شنیدم که روزی هرمز پدر خسرو به یکی خوید زار جو بگذشت خوید را آب داده بودند و آب از کشت زار بیرون می آمد و راه می گرفت و ماه فروردین بود فرمود که آن آب از جو بیرون می آید یک کوزه پر کردند تا بخورد و گفت جو دانه ای مبارک است و خویدش خویدی خجسته و آب که بر وی گذرد و از وی بیرون آید ماندگی را کم کند و خستگی معده بر دارد و ایمن بود تا سال دیگر که جو رسد از رنج تشنگی و بیماری
روزی به شمس الملوک قابوس وشمگیر برداشتند که مردی به درگاه آمده است و اسپی برهنه آورده و می گوید که به کشت خویش اندر بگرفته ام پرسید که جو بود یا گندم گفت جو بفرمود تا خداوند اسپ را بیاوردند و چندان که قیمت جو بود به وقت رسیدگی تاوان بستد و به خداوند زمین داد و گفت خداوند زمین را بگویند که دهقانان چون خواهند که جو نیکو آید بدین وقت به اسپان دهند و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوند اسپ اسپ را نگه دارند تا بکشت کسان اندر نیاید که جو توشه پیغامبران است و توشه پارسا مردمان که دین بدیشان درست شود و توشه چهارپایان و ستوران که ملک بر ایشان به پای بود
چنین گویند که آدم علیه السلام گندم بخورد و از بهشت بدر افتاد ایزد تعالی گندم غذای او کرد هر چند از وی می خورد سیری نیافت به ایزد تعالی بنالید جو بفرستاد تا ازان نان کرد و بخورد و به سیری رسید آنگه وی را به فال داشتی که او را دیدی سبز و تازه و ازان گه باز اندر میان ملوک عجم بماند که هر سال جو به نوروز بخواستندی از بهر منفعت و مبارکی که دروست
شمشیر پاسبان ملک است و نگاهبان ملت و تا وی نبود هیچ ملک راست نایستد چه حدهای سیاست به وی توان نگاه داشت و نخستین گوهری که از کان بیرون آوردند آهن بود زیرا که بایسته ترین آلتی مر خلق را او بود و نخست کس که از وی سلاح ساخت جمشید بود و همه سلاح با حشمت است و بایسته ولیکن هیچ از شمشیر با حشمت تر و بایسته تر نیست که وی ماننده آتش است با شعاع و ذوحدین و زیرکان گفته اند که جهان بی آهن چون مردی جوان است بی ذکر که ازو هیچ تناسل نیاید و چون از روی خرد بنگرند مصالح جهان همه زیر بیم و اومید است و بیم و اومید به شمشیر باز بسته است چه یکی به آهن بکوشد تا امیدش بر آید و یکی از آهن بگریزد تا بیمش نگهبان او شود و تاج بر سر ملوک که می ایستد به آهن می ایستد و گنجشان که پر می شود به آهن می شود و ایزد تعالی منفعت همه گوهرها به آرایش مردم باز بست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع را به کارست و جهان آراسته و آبادان بدوست و از مرتبت شمشیر بهترین آنست که پیغامبر علیه السلام را آلت فتح شمشیر دادند چنانکه فرمود بعثت بالسیف و مر او را به تورات رب المللحمه صاحب السیف خوانده اند و این آلت که مرتبت می گیرد بدانست که وی آلت شجاعت است که بزرگترین فضیلتی بود اندر مردم و اندر حیوان دیگر و حد این شجاعت که نهاده اند هی قوه غضبیه تستعلی بها النفس علی من یعادیها معنیش چنانست که وی نیرویی ست خشمی که نفس بدوی برتری جوید برانکه با وی دشمنی سازد و چنین گفته اند که فضیلت شجاعت طبیعی بود نه اکتسابی ولیکن به اکتساب آرایش پذیرد و مر شجاعت را خانه جگر نهاده اند که خانه خون است و ازین سبب مرد شجاع بر خون ریختن دلیرتر بود چه شجاعت به خون نیرو گیرد چون چراغ به روغن و چنین گفته اند که فاعل شجاعت قوت حیوانی دل است و منفعل وی قوت طبیعی جگر که ازین هر دو چون حاجت آید فضیلت شجاعت پدید آید چون آتشی کز میان سنگ و پولاد بجهد سوخته باید تا به وی اندر آویزد و چنان نهاده اند که چون جرم دل قوی بود و جرم جگر ضعیف خداوندش را اول جنگ با دلیری و حریصی بود و آخر با کاهلی و سستی و چون جرم دل ضعیف بود و جرم جگر قوی خداوندش را به اول جنگ با کاهلی و سستی بود و به آخر بتیزی و حریصی بود و مثال بایستگی شجاعت بایستگی قوت هاضم نهاد ه اند اندر معده و جگر و گفته اند همچنانکه ضعیفی این قوت عیش بر مردم ناخوش و بی مزه دارد ضعیفی نیروی شجاعت نیز عیش بر مردم ناخوش و بی مزه دارد چه پیوسته ترسان بود و از هر چیزی گریزان و مر شجاعت را برین مثال صورت کرده اند چو نخجیری با قوت سر او چون سر شیری که آهن می خاید پای وی چون پای پیلی که سنگ می کوبد و دم وی چون سر اژدهایی که آتش می دمد و گفته اند مرد شجاع چنان باید که به اول جنگ چون شیر باشد به دلیری و روی نهادن و به میانه جنگ چون پیل باشد به صبر کردن و نیرو آوردن و به هیبت بودن و به آخر جنگ چون اژدها باشد به خشم گرفتن و رنج برداشتن و گرم کشتن اکنون انواع این شجاعت که یاد کرده شد آلت او شمشیرست و آن چهارده گونه است یکی یمانی دوم هندی سوم قلعی چهارم سلیمانی پنجم نصیبی ششم مریخی هفتم سلمانی هشتم مولد نهم بحری دهم دمشقی یازدهم مصری دوازدهم حنیفی سیزدهم نرم آهن چهاردهم قراجوری و باز این نوع به دیگر انواع بگردد که گر همه یاد کنیم دراز گردد از یمانی یک نوع آن بود که گوهر وی هموار بود به یک اندازه و سبز بود و متن او به سرخی زند و نزدیک دنبال نشانهای سپید دارد از پس یکدیگر مانند سیم آن را کلاغی خوانند و دیگر نوع مشطب و این مشطب چهارگونه بود با چهار جو یکی آنک نشان جوبها ژرف نبود و گوهر وی مانند پایهای مورچه بود زبانه زنان و دیگر آنکه نشانهای جوی ژرف باشد و گوهر او گرد نماید چون مروارید آن را لؤلؤ خوانند و سدیگر چنانکه جوی چهارسوی بود و گوهر آن زمان نماید که کژداری و چهارم آنکه ساده باشد و اندک مایه اثر جو دارد و درازی او سه بدست و چهارانگشت بود و چهار انگشت پهنا دارد و گوهر وی به سیاهی زند آن را بوستانی خوانند و دیگر بود ساده سه بدست و نیم درازی او و چهار انگشت پهنا وزن او دو من و نیم یاسه من کم ده ستیر و یکی گوهرست که ارسططالیس ساخته است مر تیغ ها را از بهر اسکندر آن نیز یاد کنیم چه سخن بدیع است ارسططالیس چنین فرموده است که یک جزو منغیسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزو زنگار آنگه هر مه را خرد بساید و با یکدیگر بیامیزد آنگه یک من آهن نرم بیاورد و پیوسته اندر کند و ازین دارو دوانزده اوقیه برافگند و به آتش برد تا بگدازد و به بوته اندر بگردد پس جزوی حرمل و جزوی مازو و جزوی بلوط و جزوی صدف و همچند همه ذراریح گیرد و خرد بساید و بر هم آمیزد و دو اوقیه بر من آهن افگند و بدمد تا همه یکی شود و آهن این داروها را بخورد آنگه سرد باید کردن و از وی تیغها زدن تیغهای پاکیزه باشد و به سلاح نامه بهرام اندر چنین گفته است که چون تیغ از نیام برکشند و از وی ناله آید علامت خون ریختن بود و چون تیغ خود از نیام برآید علامت جنگ و چون تیغ برهنه پیش کودک هفت روزه بنهند آن کودک دلاور برآید
تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست و پیغامبر علیه السلام فرموده است عامواصبیانکم الرمایه و السباحه گفت بیاموزید فرزندان را تیراندازی و شنا و و نخست کس که تیر و کمان ساخت گیومرت بود و کمان وی بدان روزگار چوبین بود بی استخوان یکپاره چون درونه حلاجان و تیر وی گلگین با سه پر و پیکان استخوان پس چون آرش وهادان بیامد بروزگار منوچهر کمان را بپنج پاره کرد هم از چوب و هم از نی و بسریشم بهم استوار کرد و پیکان آهن کرد پس تیراندازی ببهرام گور رسید بهرام کمان را با استخوان بار کرد و بر تیر چهار پر نهاد و کمان را توز پوشید و مر صورت کمان را از صورت بخشهاء فلک برداشته اند هر چه خداوندان علم بخشهای دایره فلک را قسی خوانده اند یعنی کمانها و این خطها که از کرانه هر بخشی تا دیگر کرانه خیزد براستی آن را اوتار خوانند یعنی زهها و این خطها که از میان دایره فلک برآید و بر میانه این بخش بگذرد بر پهنای وی آن را سهام خوانده اند یعنی تیرها و چنین گفته اند که هر نیک و بدی که از تاثیر کواکب سیاره بر زمین آید بتقدیر و ارادت باری تعالی و بشخصی پیوندد بدین اوتار و قسی گذرد چنان چون پدیدست اندر دست تیرانداز که هر آفتی که بشکار وی رسد از تیر وی رسد که بزه و کمان وی گذرد و بیکروی کمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و پی و استخوان و پوست و گوشت وزه وی چون جان وی بود که بوی زنده بود چه کمان تا با زه است زنده است با جان که از هنرمند بیابد و چون بحقیقت نگاه کنی کمان سینه و دست مردم است یکی دست باز کشد و پشت دست باز خماند سینه چون قبضه گاه و بازو و ساعد دو خانه و دو دست دو گوشه و وزن کمان بلندترین ششصد من نهاده اند و مر آن را کشکنجیر خوانده اند و آن مرقلعها را بود و فروترین یک من بود و مر آن را بهر کودکان خرد سازند و هر چه از چهارصد من تا دویست و پنجاه من چرخ بود و هر چه از دویست و پنجاه من فرود آید تا بصد من نیم چرخ بود و هر چه از صدمن فرود آید تا بشصت من از کمان بلند بود و اما مقدار قوه هر کمان که باشد از برتر تا فروتر همه بر یک درجه فلک نهاده اند هر درجی شصت دقیقه و آغاز آرد از دو گروهه چنانک در گوشه کمانست تا فسانگاه زه و باز بتضعیف بر رفته اند تا بشانزده هر خانه ای بسه بخش و مر قبضه را چون مرکز نهاده اند که از جای نجنبد و گوشها و خانها بوی بپای بود اکنون بدین بخشی که فرود از گوشه بود قوت دو چندان بود که بگوشه و بدوسک فرود از وی بود و عدد وی چهارده است و شانزده سی و سک نیمه و سی دیگر نیم جمله هزار و شصت بود و دو خانه کمان بششبخشکرد از بهر آنک صورت کمان چون نیم دایره است و نیمه دایر فلک بشش برج قسمت پذیرد و همچنانک انواع کمان هرچ مر او را نام چرخست سه است بلندست و پست و میانه همچنین انواع تیر وی سه است دراز و کوتاه و میانه دراز پانزده قبضه میانه ده قبضه کوتاه هشت قبضه و نیم و هر کمانی را تیر وی چندان و چند باید اگر همه گفته شود دراز گردد و غرض اینجا نه دراز کردن سخنست چه بر نیت هنر تیر و کمان پدید کردنست که ملوک عجم آن چیزها را بنوروز چرا خواستند و از طریق علم نجوم گفته اند خداوندان کمان آنچه تیر انداز بود و بیشتر سلاحشان تیراندازی بود هرگز تنگ روزی نباشد و هر سپاهی که غلبه ایشان در سلاح تیر بود و تیرانداز باشند غالب آیند و حجت آنک گفته اند قسمت این سلاح بر برج قوس است بطبع آتشی و خانه مشتری سعد بزرگ و مثلثه برج حمل و اسد یکی خانه آفتاب و شرفش با انک خانه مریخست و از روی طب اندر دانستن تیر و کمان چند منفعت ظاهر است ریاضت توان کرد بوی اعصاب و اعضا را قوی کند و مفاصل را نرم کند و فرمان بردار گرداند و حفظ را تیز گرداند و دل را قوت دهد و از بیماری سکته و فالج و رعشه ایمن دارد
سام نریمان را پرسیدند که ای پیروزگر سالار آرایش رزم چیست جواب داد که حمید شاه حمیت شاه و دانش سپهبد به آرای و مبارز هنری که زره دارد و با کمان جنگ جوید
گویند بهرام گور روزی پیش نعمان منذر ایستاده بود که پروردگار او بود بیک کمان دو تیر انداخت و دو مرغ را بدان دو تیر از هوا فرود آورد نعمان گفت ای پسر تا جهان بوده است نه چون تو تیر انداز بود و نه تا جهان باشد خواهد بود
گویند روزی حکیمی پسر خویش را پند می داد گفت ای پسر اسپ دوست دار و کمان عزیز دار و بی حصار مباش و حصار بی مترس مدار گفت ای پدر اسپ و کمان دانستم حصار و مترس از کجا گفت حصار مبارزست و مترس زره یعنی بی زره مباش تا توانی
سیف ذی یزن گوید که آن وقت که سپهسالار ایرانی را بفرستاد انوشین روان و او ابرهه صباح را به تیر زد و از اشتر فرود انداخت گفت تعالوا اخوانی الی معوج مستقیم یرسل الریح و میت طایر یاخذ الروح و هما القوس و السهم فعلیکم بادبهما فانهما حکماء الاسلحه یحاربان من القرب و یقاتلان بالبعذ گفت ای برادران بیایید سوی کژی راست که باد راند و مرده ای که از زنده جان ستاند و آن هر دو تیر و کمان اند ادب ایشان نگاه دارید که ایشان حکیم سلاحها اند به نزدیک جنگ کنند و از دور دشمن کشند
اژدهایی خرس را درمی کشیدشیرمردی رفت و فریادش رسید
گویند روزی نوشین روان از بابک عارض پرسید گفت از سلاحداران کدام نام بردار ترند گفت خداوندان کمان و تیر نوشین روان از وی شگفت ماند خواست که این معنی بشرح باز گوید گفت چگونه باید که باشند این مردمان گفت چنانک همه تنشان دل باشد و همه دلشان بازو و همه بازوشان کمان و همه کمانشان تیر و همه تیرشان دل دشمن گفت چگونه باید دانست این معنی را گفت چنانک دل قوی دارند و سخت چون بازو و زه هموار و سخت چون کمان و تیر راست و موافق چون زه تا هرگاه که چنین بود جای تیر خویش در دل دشمن بینند این قدر در معنی تیر و کمان گفته آمد
قلم را دانایان مشاطه ملک خوانده اند و سفیر دل و سخن تا بی قلم بود چون جان بی کالبد بود و چون به قلم باز بسته شود با کالبد گردد و همیشه بماند و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که ازو روشنایی یابند و مامون خلیفه گفت لله در القلم کیف یجول راسی المملکه یخدم الاراده و لا یمیل لبسکه و ایفا و ینطق سایرا علی ارض بیاضها مظلم و سوادها مضی و نخست کسی که دبیری بنهاد طهمورث بود و مردم اگر چند باشرف گفتارست چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود چون یک نیمه از مردم زیرا که فضیلت نوشتن است فضیلتی سخت بزرگ که هیچ فضیلتی بدان نرسد زیرا که وی است که مردم را از مردمی به درجه فرشتگی رساند و دیو را از دیوی به مردمی رساند و دبیری آنست که مردم را از پایه دون به پایه بلند رساند تا عالم و امام و فقیه و منشی خوانده شود و همچنان مردمان به فضیلت مردمان به فضیلت سخن از دیگر حیوانات جدا گردد و بر ایشان سالار شود دین ایزدجل ذکره که به پای می بود و مملکت که بر ملک نظام گیرد به قلم می گیرد و هر چند اجتماع مردم برآنند که مصطفی علیه السلام امی بود و آن او را معجز بود که تمامی قوت او بدان بود آنچه نویسندگان به وقت نبشتن کردند و آنچه بدانستند او بهتر از همه بکرد و بدانست و بعضی از علما برآنند که او را در هیچ علم دانا نگوییم و او نادان نبود در دانستن خط اما ایزد تعالی او را گفت ولا تخطه بیمینک و آنگاه فرمان را نبشتن فرموده است و همه صحف که ایزد تعالی از آسمان بزمین فرستاد همه وحی ها به قلم نگاه داشتند و به وی ادا کردند و به وی پذیرفتند و آیینهای ملک و قانون و قاعده ولایتها بدو نگاه دارند و ترتیب دهند و از مرتبت نبشتن بود که دست را به زینت انگشتری و مهر بیاراستند چه ملوک عجم چون دیدند که تیغ ولایت گرفت و ارکان سیاست بپای کرد و قلم ملک ضبط کرد و حد سیاست نگاه داشت و فعل این هر دو از هنر دست آید و عاقله حواس پنج اند سمع و بصر و شم و ذوق و لمس و مدار این پنج بر سر است که چون روح است مر کالبد را پس تاج فرمودند و بر سر نهادند و گوشوار فرمودند و از گوش در آویختند و یاره فرمودند و در ساعد کشیدند و انگشتری فرمودند و در انگشت کردند گفتندشمشیر به هنر و قوت ساعد کار کند عز یاره او را پسندیده بود و قلم به قوت و هنر انگشت روان باشد شرف انگشتری وی را دادند تا چون نامه نویسد و اسرار صورت کند مهر بدو بر نهد تا چشم خاینان و ناسزا آن از وی دور بود پس نامه را فرمودند تا نخست سخت بپیچند پس مهر برنهادند و مهر را به پرده نیز بپوشانیدند تا این حال نشانی بود بر نامه مهر این عالم چه مردم نامه مهر این عالست بآیات مذکور خالق آسمان و زمین نوشته و ببند طبیعت بسته و به مهر انگشتری ارواح مهر نهاده و به اختیار سر بخرد پوشید کرده و دانا آن مر قلم را آلتی نهاده اند بدیدار حقیر و به یافتن آسان ولیکن نبشته اش با مرتبت و کار بستن دشوار چون مثال مگس انگبین و کرم پیله که بدیدار حقیراند و لیکن ازیشان چیزها پدیدار آید عزیز و با قیمت در ملوک و اندران منافع بسیار و این آلت که یاد کرده بود سه گونه نهاده اند یکی محرف تمام و آن خط کزان قلم آید آن را لجینی خوانند یعنی خط سیمین و دیگر مستوی و آن خط کزان قلم آید آن را عسجدی خوانند یعنی خط زرین و سوم محرف تمام و مستوی و آن خط کزان قلم آید آن را لؤلؤی خوانند یعنی خط مرواریدین و خط چنان خواسته اند که چهار چیز با وی بود اول آنک قرارشان بر جای بود به خردی و بزرگی دیگر آنک اندام دارد چنانک بصورت نهاده اند دیگر آنک با رونق و آب بود و آن از تیزی قلم باشد و بستگی دست نویسند و همچنین تناسب نگاه دارند نباید که را چند نون باشد و یا نون به ری ماند و چشمهای واو و قاف و فا در خور یکدیگر و بر یک اندازه بود نه تنگ و نه فراخ و کشش نون و قاف و صاد همچنین و درازی لام و الف چند یکدیگر چون این قیاس نگاه داشته بود اگر چه خط بد باشد نیکو نماید و هموار و مستقیم و خط خواننده باید که دانا آن گفته اند احسن الخط مایقرا و سه چیز نیکو باید تا خط نیک آید و اگر ازین سه چیزی یکی نیکو نباشد اگر چه خطاط و استاد باشد خط نیکو نیاید یکی قلم دوم مداد سوم کاغذ و خطی که از خطاطان آموخته باشند هرگز حروف و کلماتش از حال خویش بنگردد چه قاعده مقادیر حروف و کلمات در دل وی مصور شده باشد هر گاه که چیزی خواهد نبشت دست به دل راست کند خطش همچنان آید که آموخته باشد به نادر حرفی یا کلمه ای بد آید و خط نیکو چون صورت تمام چهره و تمام قد است که آن را نیکو رو خوانند و خط بد چون روی زشت و قامت نامعتدل هر اندامش نه در خور یکدیگر