گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رییس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی
شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعدود نثار روضه منور معطر سید کاینات محمد مصطفی علیه اکمل التحیات باد که کسوت خلق و منشور خلقش به طرازلولاک لما خلقت الافلاک و طغرای و انک لعلی خلق عظیم مطرز و موشح گشت و سلام و تحایا بر اولاد و انصار او باد که بایهم اقتدیتم اهتدیتماما بعد بر رای اهل کمال- که روی سخن در ایشان است- پوشیده نماند که بر بدن هر فردی از افراد انسان جوهری شریف که آن را روح خوانند از عالم امر قل الروح من امر ربی موکل است و بر وی قهرمان حقیقت آدمی عبارت از آن جوهر است و او پیوسته به ذات خود قایم است و از فنا محروس و مصون و مستعد ترقی و کمال و چنانکه بدن از شهوات و لذات محسوس محظوظ می گردد و روی در عالم سفلی دارد روح نیز از معرفت حضرت عزت که غایت همه غایات است- عز شانه و ادراک حقوق و افاضت خیرات بهره مند می گردد و روی در عالم قدس دارد و چنانکه بدن به واسطه امراض مزمنه از خاصیت خود فرو ماند روح نیز کیفیتی و ماهیتی دارد که چون به مرضی از امراض که بدو مخصوص است- از حب جاه و مال و اکتساب شهوات و التفات به لذات عالم سفلی مبتلا گردد از خاصیت فرو ماند که آن مشاهده حضرت ذوالجلال و ادراک معقولات و افاضت خیرات باشد
دید موسی یک شبانی را به راهکو همی گفت ای گزیننده اله
حکما در حد حکمت فرموده اند الحکمه استکمال النفس الانسانیه فی قوتیها العلمیه و العملیه اما العلمیه فانها تعلم حقایق الاشیاء کماهی و اما العملیه فانها تحصیل ملکه نفسانیه بها تقدر علی اصدار الافعال الجمیله و الاحتراز عن الافعال القبیحه و تسمی خلقا یعنی در نفس ناطقه دو قوه مرکوز است و کمال او به تکمیل آن دو منوط یکی قوه نظری و یکی قوه عملی قوه نظری آن است که شوق او به سوی ادراک معارف و نیل به علوم باشد تا بر مقتضای آن شوق کسب معرفت اشیاء چنانکه حق اوست حاصل کند بعد از آن به معرفت مطلوب حقیقی و غرض کلی که انتهای جمله موجودات است- تعالی و تقدس- مشرف می شود تا به دلالت آن معرفت به عالم توحید بل به مقام اتحاد رسد و دل او ساکن گردد که الا بذکر الله تطمین القلوب و غبار شبهت و زنگ شک از چهره ضمیر او و آیینه خاطر او سترده گردد چنانکه شاعر گفته استبه هر کجا که در آید یقین گمان برخاست
چون بزرگان و زیرکان خرده دان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند خدمتشان را بدین معتقدات انکاری تمام حاصل آمد می فرمایند بر ما کشف شد که روح ناطقه اعتباری ندارد و بقای آن به بقای بدن متعلق است و فنای آن به فنای جسم موقوف و می فرمایند که آنچه انبیا فرموده اند که او را کمال و نقصانی هست و بعد فراق بدن به ذات خود قایم است و باقی خواهد بود محال است و حشر و نشر امری باطل حیات عبارت از اعتدال ترکیب بدن باشد چون بدن متلاشی شد آن شخص ابدا ناچیز و باطل گشت آنچه عبارت از لذات بهشت و عقاب دوزخ است هم در این جهان می تواند بود چنانکه شاعر گفته استآن را که داده اند همین جاش داده اند
حکما فرموده اند که نفس انسانی را سه قوه متباین است که مصدر افعال مختلف می شود یکی قوه ناطقه که مبدا فکر و تمییز است دوم قوه غضبی و آن اقدام بر اهوال و شوق ترفع و تسلط بود و سوم قوه شهوانی- که آن را بهیمی گویند- و آن مبدأ طلب غذا و شوق به مآکل و مشارب و مناکح بودهرگاه انسانی را نفس ناطقه به اعتدال بود در ذات خود و شوق به اکتساب معارف یقینی علم حکمت او را به تبعیت حاصل آید و هرگاه که نفس سبعی یعنی غضبی به اعتدال بود و انقیاد عاقله نماید نفس را از آن فضیلت شجاعت حاصل آید و هرگاه که حرکت نفس بهیمی به اعتدال بود و نفس عاقله را متابعت نماید فضلیت عفت او را حاصل آید چون این سه جنس فضیلت حاصل آید و با هم ممازج گردند از هر سه حالی متشابه حاصل گردد که کمال فضایل بدان بود و آن را فضیلت عدالت گویند
اصحابنا می فرمایند که شخصی که بر قضیه هولناک اقدام نماید و با دیگری به محاربه و مجادله در آید از دو حال خالی نباشد یا به خصم غالب شود و بکشد یا بعکس اگر خصم را بکشد خون ناحق در گردن گرفته باشد و تبعت آن لاشک عاجلا و آجلا- بدون ملحق گردد و اگر خصم غالب آید آن کس را راه دوزخ مقرر است چگونه عاقل به حرکتی که احد طرفین آن بدین نوع باشد اقدام نمایدکدام دلیل روشن تر از اینکه هر جا عروسیی یا سماعی یا جمعیتی باشد مشتمل بر لوت و حلوا و خلعت و زر مخنثان و هیزان و چنگیان و مسخرگان را آنجا طلب کنند و هر جا که تیر و نیزه باید خورد ابلهی را باد دهند که تو مردی و پهلوانی و لشکرشکنی و گرد دلاوری و او را برابر تیغ ها بدارند تا چون آن بدبخت را در مصاف بکشند هیزگان و مخنثان شهر شماتت کنان جنبانند و گویند
در سیر اکابر سلف مطالعه افتاده است که در ازمنه ماضیه عفت را یکی از خصایل اربعه شمرده اند و در آن فرموده اند عفت عبارت است از پاکدامنی و لفظ عفیف بر آن کس اطلاق کردندی که چشم از دیدن نامحرم و گوش از شنیدن غیبت و دست از تصرف در مال دیگران و زبان از گفتار فاحش و نفس از ناشایست بازداشتی چنین کس را عزیز داشتندی و اینکه شاعر گفتهبر همه خلق سرافراز بود هر که چو سرو
اصحابنا می فرمایند که قدما در این باب غلطی شنیع کرده اند و عمر گرانمایه به ضلالت و جهالت بسر برده هر کس که این سیرت ورزد او را از زندگانی هیچ بهره نباشد در نصل تنزیل آورده است کهانما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم وتکاثر فی الاموال و الاولاد و معنی آن چنین فهم فرموده اند که مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع کردن مال و غلبه نسل استمی فرمایند که لهو و لعب بی فسق و آلات مناهی امری ممتنع است و جمع کردن مال بی رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض دیگران دراز کردن محال پس ناچار هر که عفت ورزد از این ها محروم باشد و او را از زندگان نتوان شمرد و حیات او عبث باشد و بدین آیت که افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون ماخوذ بود و و خود چه کلپتره باشد که شخص را با ماه پیکری خلوتی دست دهد و از وصال جانفزای او بهره مند نگردد و گوید که من پاکدامنم تا به داغ حرمان مبتلا گردد و شاید بود که او را مدة العمر چنان فرصتی دست ندهد از غصه میرد و گوید اضاعه الفرصه غصه آنکس را که وقت یاو را عفیف و پاکدامن و خویشتن دار گفتندی اکنون کون خر و مندبور و دمسرد می خوانند
اکابر سلف عدالت را یکی از فضایل اربعه شمرده اند و بنای امور معاش و معاد بر آن نهاده اند معتقد ایشان آن بوده که بالعدل قامت السموات و الارض و خود مامور ان الله یامر بالعدل والاحسانبداشتندی بنابراین سلاطین و امرا و اکابر و وزرا دایم همت بر اشاعت معدلت و رعایت امور رعیت و سپاهی گماشتندی و آن را سبب دولت و نیک نامی شناختندی و این قسم را چنان معتقد بوده اند که عوام نیز در معاملات و مشارکات طریق عدالت کار فرمودندی و گفتندیعدل کن زآنکه در ولایت دل
اما مذهب اصحابنا آنکه این سیرت اسوء سیر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیده اند و می گویند بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است تا از کسی نترسند فرمان آنکس نبرند و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد و نظام امور گسسته شود آنکس که حاشا عدل ورزد و کسی را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و بر زیر دستان اظهار عربده و غضب نکند مردم از او نترسند و رعیت فرمان ملوک نبرند فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان نشوند و مصالح بلاد و عباد متلاشی گردد و از بهر این معنی گفته اندپادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند
از ثقات مروی است که مردم در ایام سابق سخاوت را پسندیده داشته اند و کسی را که بدین خلق معروف بوده شکر گفته اند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کرده اند این قسم را چنان معتقد بوده اند که اگر مثلا شخصی گرسنه ای را سیر کردی یا برهنه ای را پوشاندی یا درمانده ای را دست گرفتی از آن عار نداشتی و تا به حدی در این باب مبالغه کردندی که اگر کسی این سیرت ورزیدی مردم او را ثنا گفتندی و قطعا او را بدین سبب عیب نکردندی علماء در تخلید ذکر او کتب پرداختندی و شعرا مدح او گفتندیاستدلال این معنی از آیات بینات می توان کرد که من جاء بالحسنه فله عشر امثالها لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون و از حضرت رسالت مروی است که السخی لایدخل النار و لو کان فاسقا
چون بزرگان ما که به رزانت رای و دقت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنی اند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تامل فرمودند رای انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شدلاجرم در ضبط اموال و طراوت احوال خود کوشیده نص تنزیل را که کلوا و اشربوا و لا تسرفوا و دیگر ان الله لایحب المسرفین باشد امام امور و عزایم خود ساختند و ایشان را محقق شد که خرابی خاندان های قدیم از سخا و اسراف بوده است هر کس که خود را به سخا شهره داد دیگر هرگز آسایش نیافت از هر طرف ارباب طمع بدو متوجه گردند هر یک به خوش آمد و بهانه دیگر آنچه دارد از او می تراشند و آن مسکین سلیم القلب به ترهات ایشان غره می شود تا در اندک مدتی جمیع موروث و مکتسب در معرض تلف آورد و نامراد و محتاج گردد و آنکه خود را به سیرت بخل مستظهر گردانید و از قصد قاصدان و ایرام سایلان در پناه بخل گریخت از دردسر مردم خلاص یافت و عمر در خصب و نعمت گذرانیدمی فرمایند که مال در برابر جان است و چون در طلب آن عمر عزیز می باید کرد از عقل دور باشد که آن را مثلا در وجه پوشیدن و نوشیدن و خوردن یا آسایش بدن فانی یا برای آنکه دیگری او را ستاید در معرض تلف آورد لاجرم اگر بزرگی مالی دارد به هزار کلبتین یک فلوس از چنگ مرده ریگش بیرون نمی توان کشید تقدیر کن که اگر مجموع ملک رای و قیصر آن یک شخص را باشد
وحی آمد سوی موسی از خدابنده ما را ز ما کردی جدا
حلم عبارت از بردباری است قدما حلیم کسی را گفته اند که نفس او را سکون و طمانینتی حاصل شده باشد که غضب به آسانی تحریک او نتواند کرد و اگر مکروهی بدو رسد در اضطراب نیفتد از حضرت رسالت مروی است که الحلم حجاب الآفات لفظ حلیم را چون مقلوب کنی ملح شود و از اینجا گفته اند که الحلم ملح الاخلاق شاعر حلم ممدوح را بدین سیاق ستودهشکست از بار حلمت کوه را پشت
راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمی فرمایند می گویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند اما این خلق متضمن فواید است و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشددلیل بر صحت این قول آنکه امروز تا شخص در کودکی تحمل بار غلامبارگان و اوباش نکرده است و در آن حلم و وقار را کار نفرموده اکنون در محافل و مجالس بزرگان سیلی و مالش بسیار نمی خورد انگشت درش نمی کنند ریشش بر نمی کنند در حوضش نمی اندازند دشنام های فاحش بر زن و خواهرش نمی شمارند آن مرد عاقل که او را اکنون مرد زمانه می خوانند به برکت حلم و وقاری که در نفس ناطقه او مرکوز است و مودوع تا تحمل آن مشقت ها نمی نماید یک جو به حاصل نمی تواند کرد و پیوسته خایب و خاسر و مفلوک و دشمن کام می باشد او را در هیچ خانه نمی گذارند و پیش هیچ بزرگی عزتی پیدا نمی تواند کرد آنکه می فرماید الصفقه مفتاح الرزق بنابراین صورت است و معنی این بیت که گفته اند
حکما فرموده اند که حیاء انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید رسول- علیه السلام- می فرماید که الحیاء من الایمان و وفا التزام طریق مواسات سپردن است و از چیزی که بدو رسیده به مکافات آن قیام نمودن در نص تنزیل آمده است که من اوفی بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما و صدق آن باشد که با یاران دل راست کند تا خلاف واقع بر زبان او جاری نشود و رحمت و شفقت آن باشد که اگر حالی غیر ملایم از کسی مشاهده کند بر او رحمت آرد و همت بر ازالت آن مصروف دارد
اصحابنا می فرمایند که این اخلاق به غایت مکرر و مجوف است هر بیچاره ای که به یکی از این اخلاق ردییه مبتلا گردد مدة العمر خایب و خاسر باشد و بر هیچ مرادی ظفر نیابد خود روشن است که صاحب حیا از همه نعمت ها محروم باشد و از اکتساب جاه و اقتناء مال قاصر حیا پیوسته میان او و مرادات او مانعی عظیم و حجابی غلیظ شده همواره بر بخت و طالع خود گریان باشد گریه ابر را که حیا گفته اند از اینجا گرفته اندرسول علیه السلام می فرماید الحیاء تمنع الرزق و مشاهده می رود که هر کس که بی شرمی پیشه گرفت و بی آبرویی مایه ساخت پوست خلق می کند هر چه دلش می خواهد می گوید سر هیچ آفریده ای را به گوزی نمی خرد خود را از موانع به معارج اعلی می رساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود بلکه بر کسانی هم که او را باشند تنعم می کند و خلایق بواسطه وقاحت از او می ترسند و آن بیچاره محروم که به سمت حیا موسوم گشته پیوسته در پس درها بازمانده و در دهلیزخانه ها سر به زانوی حرمان نهاده چوب دربانان خورد و پس گردن خارد و به دیده حسرت در اصحاب وقاحت نگرد و گوید
بعد از آن در سر موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفت
سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آفریدگار جهان است و دارنده زمین و زمان است و روزی ده جانوران است و داننده آشکارا و نهان است خداوند بی همتا و بی انباز و بی دستور و بی نیاز یکی نه از حد قیاس و عدد قادر و مستغنی از ظهیر و مدد و درود بر پیغمبران او از آدم صفی تا پیغمبر عربی محمد مصطفی صلی الله علیهم اجمعین و بر عترت و اصحاب و برگزیدگان او چنین گوید خواجه حکیم فیلسوف الوقت سید المحققین ملک الحکماء عمربن ابراهیم الخیام رحمه الله علیه که چون نظر افتاد از آن جا که کمال عقل است هیچ چیز نیافتم شریف تر از سخن و رفیع تر از کلام چه اگر بزرگوارتر از کلام چیزی بودی حق تعالی با رسول صلی الله علیه خطاب فرمودی و گفته اند بتازی و خیر جلیس فی الزمان کتاب دوستی که بر من حق صحبت داشت و در نیک عهدی یگانه بود از من التماس کرد که سبب نهادن نوروز چه بوده است و کدام پادشاه نهاد است التماس او را مبذول داشتم و این مختصر جمع کرده آمد به توفیق جل جلاله
درین کتاب که بیان کرده آمد در کشف حقیقت نوروز که به نزدیک ملوک عجم کدام روز بوده است و کدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشته اند آن را و دیگر آیین پادشاهان و سیرت ایشان در هر کاری مختصر کرده آید ان شاء الله تعالی اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود یکی آنک هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه روز به اول دقیقه حمل باز آید به همان وقت و روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند آمدن چه هر سال از مدت همی کم شود و چون جمشید آن روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند و قصه آن چنان ست که چون گیومرت اول از ملوک عجم به پادشاهی بنشست خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد تا مردمان آن را بدانند بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه حمل آمد موبدان عجم را گرد کرد و بفرمود که تاریخ ازین جا آغاز کنند موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند و چنین گفتند موبدان عجم -که دانایان روزگار بوده اند- که ایزد تبارک و تعالی دوانزده فریشته آفریده است از آن چهار فرشته بر آسمان ها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندروست از اهرمنان نگاه دارند و چهار فریشته را بر چهار گوشه جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند که از کوه قاف بر گذرند و چنین گویند که چهار فرشته در آسمان ها و زمین ها می گردند و اهرمنان را دور می دارند از خلایق و چنین می گویند که این جهان اندر میان آن جهان چون خانه ای ست نو اندر سرای کهن برآورده و ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمان ها و زمین ها را بدو پرورش داد و جهانیان چشم به روی دارند که نوری ست از نورهای ایزد تعالی و اندر وی با جلال و تعظیم نگرند که در آفرینش وی ایزد تعالی را عنایت بیش از دیگران بوده است و گویند مثال این چنان ست که ملکی بزرگ اشارت کند به خلیفتی از خلفای خویش که او را بزرگ دارند و حق هنر وی بدانند که هر که وی را بزرگ داشته است ملک را بزرگ داشته باشد و گویند چون ایزد تبارک و تعالی بدان هنگام که فرمان فرستاد که ثبات بر گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد مر تاریخ این جهان را و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و یک سال به همان دقیقه و همان روز باز رسید و آن مدت هفتاد و سه بار قران کیوان و اورمزد باشد که آن را قران اصغر خوانند و این قران هر بیست سال باشد و هر گاه که آفتاب دور خویشتن سپری کند و بدین جای برسد و زحل و مشتری را به همین برج که هبوط زحل اندر اوست قران بود با مقابله این برج میزان که زحل اندر اوست یک دور این جا و یک دور آن جا برین ترتیب که یاد کرده آمد و جایگاه کواکب نموده شد چنانک آفتاب از سر حمل روان شد و زحل و مشتری با دیگر کواکب آن جا بودند به فرمان ایزد تعالی حال های عالم دیگرگون گشت و چیزها نو بدید آمد مانند آنک در خورد عالم و گردش بود چون آن وقت را دریافتند ملکان عجم از بهر بزرگ داشت آفتاب را و از بهر آنکه هر کس این روز را در نتوانستندی یافت نشان کردند و این روز را جشن ساختند و عالمیان را خبر دادند تا همگنان آن را بدانند و آن تاریخ را نگاه دارند و چنین گویند که چون گیومرت این روز را آغاز تاریخ کرد هر سال آفتاب را و چون یک دور آفتاب بگشت در مدت سیصد و شصت و پنج روز به دوانزده قسمت کرد هر بخشی سی روز و هر یکی را از آن نامی نهاد و به فریشته ای باز بست از آن دوانزده فرشته که ایزد تبارک و تعالی ایشان را بر عالم گماشته است پس آنگاه دور بزرگ را که سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه روزی ست سال بزرگ نام کرد و به چهار قسم کرد چون چهار قسم ازین سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نوگشتن احوال عالم باشد و بر پادشاهان واجب ست آیین و رسم ملوک به جای آوردن از بهر مبارکی و از بهر تاریخ را و خرمی کردن به اول سال هر که روز نوروز جشن کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی و خرمی گذارد و این تجربت حکما از برای پادشاهان کرده اندفروردین ماه به زبان پهلوی است معنی اش چنان باشد که این آن ماه ست که آغاز رستن نبات در وی باشد و این ماه مر برج حمل راست که سر تا سر وی آفتاب اندرین برج باشد
ملوک عجم ترتیبی داشته اند در خوان نیکو نهادن هر چه تمامتر بهمه روزگار و چون نوبت بخلفاء رسید در معنی خوان نهادن نه آن تکلف کردند که وصف توان کرد خاصه خلفاء عباسی از اباها و قلیها و حلواهاء گوناگون و فقاع حرو اینان نهادند و پیش ازیشان نبود و اغلب حلواهاء نیکو چون هاشمی و صابونی و لوزینه و اباها و طبیخهای نافع هم خلفاء بنی عباس نهادند و آن همه رسمهاء نیکو ایشان را از بلند همتی بود و دیگر آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و دانا آن را گرامی داشتن همتی عظیم بوده است و دیگر صاحب خبران را در مملکت بهر شهری و ولایتی گماشته بودندی تا هر خبری که میان مردم حادث گشتی پادشاه را خبر کردندی تا آن پادشاه بر موجب آن فرمان دادی و چون حال چنین بودی دستهاء تطاول کوتاه بودی و عمال بر هیچ کس ستم نیارستندی کردن و یک درم از کس بناحق نتوانستندی ستدن و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست و خواسته و زن و فرزند مردمان در امن و حفظ بودی و هر کس بکار و کسب خویش مشغول بودندی از بیم پادشاه و دیگر نان پاره که حشم را ارزانی داشتند ازو باز نگرفتندی و بوقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو میرسانیدندی و اگر کسی در گذشتی و فرزندی داشتی که همان کار و خدمت توانستی کردن نان پدر او را ارزانی داشتندی و دیگر بر کار عمارت عظیم حریص و راغب بودندی و هر پادشاه که بر تخت مملکت بنشستی شب و روز دران اندیشه بودی که کجا آب و هوای خوش است تا آنجا شهری بنا کردندی تا ذکر او در آبادان کردن مملکت در جهان بماندی و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون اند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افگندی یا شهری یادیهی یا رباطی یا قلعه ای یا رود براندی و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر اوو آن کس که بجای او بنشستی بر تخت مملکت چون کار جهان بروی راست گشتی بر هیچ چیز چنان جد ننمودی که آن بناء نیم کرده آن پادشاه تمام کردی یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم اما پسر پادشاه درین معنی حریص تر بودی از جهت چند سبب را گفتی بر پسر فریضه تر که نیم کرده پدر خویش را تمام کند که چون تخت پادشاهی پدر ما را باشد سزاوارترم و دیگر گفتی پدرم این عمارت یا از جهت آبادانی جهان همی کرد یا از بلند همتی و نام نیکو یا از جهت تقربالله تعالی یا از جهت نزهت و خرمی مرا نیز آبادانی مملکت همی باید و همت بزرگ دارم و رضا و خشنودی خدای تعالی همی خواهم و نزهت و خرمی دوست دارم پس در تمام کردن بنا فرمان دادی و بجد بایستادی تا آن شهر و بنا تمام گشتی و اگر بردست او تمام نشدی دیگر که بجای او نشستی تمام کردی و مردمان آن پادشاه را مبارک و ارجمند داشتندی گفتندی خدای تعالی این بنا بر دست او تمام گردانید و ایوان کسری بمداین که شاپور ذوالاکتاف بنا افگند و از بعد او چند پادشاه عمارت همی کردند تا بر دست نوشین روان عادل تمام شد و پل اندیمشک همچنین و مانند این بسیارست دیگر عادت ملوک عجم آن بوده است که هر کس پیش ایشان چیزی بردی یا مطربی سرودی گفتی یا سخنی نیکو گفتی در معانی که ایشان را خوش آمدی گفتندی زه یعنی احسنت چنانک زه بر زبان ایشان برفتی از خزینه هزار درم بدان کس دادندی و سخن خوش بزرگ داشتندی و دیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان در گذشتندی الا از سه گناه یکی آنک راز ایشان آشکارا کردی و دیگر آن کس که یزدان را ناسزا گفتی و دیگر کسیکه فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی گفتند هرک راز ملک نگاه ندارد اعتماد ازو برخاست و هر که یزدان را ناسزا گفت کافر گشت و هر که فرمان پادشاه را کار نبندد با پادشاه برابری کرد و مخالف شد این هر سه را در وقت سیاست فرمودندی و گفتندی هر چیز که پادشاهان دارند از نعمتهای دنیا مردمان دیگر دارند فرق میان پادشاهان و دیگران فرمان روایی است چون پادشاه چنان باشد که فرمانش بر کار نگیرند چه او و چه دیگران و دیگر در بیابانها و منزلها رباط فرمودندی و چاههای آب کندندی و راهها از دزدان و مفسدان ایمن داشتندی و هر کسی را رسمی و معیشتی فرمودندی و هر سال بدو رسانیدندی بی تقاضا و اگر کسی از عمال چیزی بر ولایتی یا دیهی بیرون از قرار قانون در افزودی آن عمل بدو ندادندی بلک او را مالش دادندی تا کسی دیگر آن طمع نکردی که زیادتاز مردم بستاند و ملک خراب گردد و هر که از خدمتگاران خدمتی شایسته بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک خدمتی حریص گشتندی و اگر از کسی گناهی و تقصیری آمدی بزودی تادیب نفرمدندی از جهت حق خدمت او را بزندان فرستادندی تا چون کسی شفاعت کردی عفو فرمودندی ازین معنی بسیارست اگر همه یاد کنیم دراز گردد این مقدار کفایت باشد اکنون بذکر نوروزنامه که مقصود ازین کتابست باز گردیم
آیین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا بروزگار یزد جرد شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بوده است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پرمی و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یک دسته خوید سبز رسته و شمشیری و تیر و کمان و دوات و قلم واسپی و بازی و غلامی خوب روی و ستایش نمودی و نیایش کردی او را بزبان پارسی بعبارت ایشان چون موبد موبدان از آفرین بپرداختی پس بزرگان دولت درآمدندی و خدمتها پیش آوردندی
گفت موسی ای کریم کارسازای که یکدم ذکر تو عمر دراز