گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بیا که با دلم آن می کند پریشانیکه غمزه تو نکردست با مسلمانی
شخص خفت و خرس می راندش مگسوز ستیز آمد مگس زو باز پس
زهی وفای تو همسایه پشیمانینگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی
ای دل راهزن که از عرشمبه حضیض ثری فرستادی
ز خود گر دیده بر بندی برآنم کام جان بینیهمان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی
بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینیبین در آینه تا آتش صد خانمان بینی
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جایکه خرد بر سرش استاده همی گفت برآی
دمی که لشکر غم صف کشد به خونخواریدلم بناله دهد منصب علمداری
به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشایکلید موم و سر قفل آهنین مگشای
شکست رنگ شباب و هنوز رعناییدر آن دیار که زادی هنوز آنجایی
دگر صفیر طبیعت بساز آگاهیبه عالم ملکوت است محملش راهی
گر به دل خوش غنودمی چه غمستیبی غم اگر شاد بودمی چه غمستی
از صحابه خواجه ای بیمار شدواندر آن بیماریش چون تار شد
آمد از حق سوی موسی این عتابکای طلوع ماه دیده تو ز جیب
باغبانی چون نظر در باغ کرددید چون دزدان به باغ خود سه مرد
این عیادت از برای این صله ستوین صله از صد محبت حامله ست
سوی مکه شیخ امت بایزیداز برای حج و عمره می دوید
خانه ای نو ساخت روزی نو مریدپیر آمد خانه او را بدید
چون پیمبر دید آن بیمار راخوش نوازش کرد یار غار را
گفت با دلقک شبی سید اجلقحبه ای را خواستی تو از عجل
آن یکی می گفت خواهم عاقلیمشورت آرم بدو در مشکلی
یک سگی در کوی بر کور گداحمله می آورد چون شیر وغا
محتسب در نیم شب جایی رسیددر بن دیوار مستی خفته دید
گفت آن طالب که آخر یک نفسای سواره بر نی این سو ران فرس