گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
توحید متکلمان مذهب اعتزال آنست که گفتند نخست چیزی که بر مردم واجب است شناخت خدای است از بهر آنک اندر شناخت خدای مردم را رغبت است بکارهاء ستوده و پرهیز است از چیزها زشت و نکوهیده از بهر آنک چو مردم دانست که مر اورا صانع است و بودش او بصنع صانعی حکیم است و تکلیفهاء دینی را بر خویشتن واجب کرده بیند اندر کارهاء ستوده رغبت کند و از زشتیها بپرهیزد و ما گوییم این قاعده یی نیکوست عقلی اندر ایجاب معرفت خدای بر خویشتنآنگاه گفتند این گروه که شناخت خدای نه بضرورت حاصل آید و نه بتقلید از بهر آنک اگر خلق را شناخت خدای بضرورت آمدی همه خلق اندر معرفت خدای یکسان بودندی چنانک اندر معرفت دفع کردن گرسنگی بطعام و معرفت دفع کردن تشنگی بآب که آن ضروری ا ست همه خلق بیک منزلت اند و گفتند تقلید با طل است از بهر آنک اگر تقلید حق بودی تقلید آنک گوید عالم قدیم است نیز حق بودی همچنانک تقلید آنک گوید عالم محدث است حق ا ست و گفتند چو تقلید باطل ا ست اندر شناخت خدای و ضروری نیست جز نظر چیزی نما ند و حجت بر ایجاب نظر قول خدای را سبحانه دارند که همی گوید بگوی مر خلق را که بنگرید که چیست اندر آسمانها و زمین یعنی از نشانیهاء حکمت آنگاه گفت و سود ندارد نشانیها راندن پیغامبران مر گروهی را که نگرویدند بدین آیت قوله قل انظروا ما ذا فی السموات و الارض و ما تغنی ا لایات و ا لنذر عن قوم لایومنون
متالهان فلاسفه از سقراط و ا نبذقلس تا با فلاطون و ارسططا لیس چنین گفتند که علتها رایکی علت است و علت عالم اوست علت اولی گفتند که علتها را مراتب ا ست و هر علتی را معلولی ا ست از علت اول کآن باری ا ست تا بمعلول آخر کآن مردست و گفتند که علت آن باشد که چون مر او را بوهم بر گیری معلول بر خیزد و هرچ ما آنرا بوهم برگیریم دیگری ببر گرفتن او بر گرفته شود آنک بر گرفته شود معلول باشد آنرا که ما اورا بوهم بر گیریم چنانک گفتند که قرص آفتاب علت روز ا ست و روز معلول اوست و دلیل بر درستی این قول آ نست که چو ما قرص آفتاب را بوهم برگیریم دانیم که روز بر خیزد و گفتند که چون چیزی باشد که اگر مر آنرا بوهم بر گیریم ببر گرفتن او هیچ چیزی دیگر بر گرفته نشود بدا نیم که آن معلول باز پسین ا ست و آن مردم ا ست که اگر ما مردم را بوهم ازین عالم بر گیریم هیچ چیزی دیگر بر گرفته نشود البته چنانک اگر حیوان را یعنی جا نور را بوهم بر گیریم مردم بر گرفته شود از بهر آنک مردم نوعی ا ست از جانور و حیوان جنس اوست ولکن اگر مردم را بوهم بر گیریم حیوان بر گرفته نشودپس درست شد که مردم نوع است و معلول باز پسین است نه بزمان بل بتکوین و غرض صانع عالم از صنع وجود اوست که صنع بدو بآخر رسیده ا ست و گفتند این حکما چو مردم را معلول آخر یافتیم بعقل ثابت شد علت اول که برتر ازو علتی نیست چنانک فروتر ازین که مردمست معلولی نیست و گفتند که علت این معلول که مردمست غذاست از بهر آنک اگر غذا برخیزد مردم نپاید پس گفتند علت مردم غذا را یافتیم و گفتند علت غذا طبایع است که اگر طبایع نباشد نبات نباشد و طبایع علت باشدو گفتند علت طبایع افلاک است که اگر افلاک نباشد طبایع نباشد و چو مر افلاک را با صورت بسیار و حرکت بی نهایت یافتند گفتند افلاک نیز معلول ا ست از بهر آنک همچون دیگر مصورات و متحرکات که زیر او اندر آید و همه معلولات اند او نیز مصور و متحرک است پس گفتند افلاک نیز معلول ا ست و علت او گفتند صانع عا لم ا ست
سخن چرا که چهار ا ست امر وباز نداسدیگرش خبرست و چهارم ا ستخبار
زحال هییت وز خاصه و ز رسم وز حدخبر چه داری و چه شنیده ای بگوی و بیار
همه جهان خود را با منی مضاف کنندابر چه او فتد این من بگوی وریش مخار
پس فقیر آن شیخ را احوال گفتعذر را با آن غرامت کرد جفت
چرا چو تن زغذا پر شود نگنجد نیزالم رسدش گر فزون کنی تو از مقدار
و هفت نور بتابد چنانک هر یک راازو پذیرد با ندازه لطافت نار
نخست دهر چه چیز است دهر و حق و سرورو باز برهان آنکه حیات روز گذار
اگر طبیعت کلی با ولیت حالمرا بگویی دانم که هستی از ابرار
فرشته و پری و دیو را بدانستمکه هست و نیز بباید بهست بر تکرار
یکی کدام که بسیاری اندرو موجودیکی بمحض چرا گفت خالق جبار
کدام جنس نه نوع و کدام نوع نه جنسکدام جنس یکی بار و نوع دیگر بار
چه بود عالم وقتی همه سعادت بودو هر دو نحس فرو نیستاده بود از کار
شکستن سرب الماس و سنگ و آهن کسچه علت است مر این هر دو را چنین کردار
میان نطق و میان کلام و قول چه فرقکه پارسی یکی و معنی اندرو بسیار
گر تو هستی آشنای جان مننیست دعوی گفت معنی لان من
ازل همیشه و دیمومت و خلود و ابدمیان هر یک چون فرق کرد زیرک سار
کسوف شمس بجرم قمر بود بیقینقمر چو علوی و نورانی از چه گشت چو قار
قوی ترست بهر حال مردم از حیوانبحیله بیش و بهر دانشی شعبده وار
اگر بخواهم از تو دلیل بر ابداعچه آوری که عیانم بدو کنی اخبار
روا بود که یکی مر آفرید ایزدو هم زتنش یکی جفت کرده انده خوار
یکی سؤال که قایم شدست چون شطرنجز بس که هر کس جست اندرین سخن بازار
میان مدرک و ادراک فرق باید کرداگر شدست کس از خواب غافلی بیدار