گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روا بود که نخست آسمان پدید آمدکه او قویتر و آنگه زمین و کوه و بحار
ز دایره که تواند نمود پیش و زپسزمرغ و خایه نیاید سخن مگرکه نزار
وجود کل روا هست و جزو او معدوماگر رواست ابا حجتی بمن بسپار
مادر یحیی به مریم در نهفتپیشتر از وضع حمل خویش گفت
چرا کواکب را اول از زحل گفتندبطبع آتش از بهر چیست تخم بهار
چرا که خانه خورشید شیر و خانه ماهزبرج سرطان کردند استوار حصار
ازین کواکب دو نحس محض چون و دو سعدسه مانده آنگه از نحس و سعدشان آثار
چرا پسر که بزاید زبرش باشد رویو دختران را باشد قفا بسوی زهار
چرا که تری بر آب بر پدیدترستبدو کنند همه چیز خشک را آغار
سخن دراز شد این جایگه فروهشتمگران شد و شکهانم من از گرانی بار
بجوی و بنویس آنگه بخوان و باز بپرسپسش بیاموز آنگه بدان و بر دل کار
این قصیده آنچه بما رسید هشتادودو بیتست و اندرو نودو یک سؤال است چه فلسفی و چه منطقی و چه طبیعی وچه نحوی و چه دینی و چه تاویلی هر یکی را جوابی بحق داده شد و آنچه واجب آمد از بسط معانی و شرح اقاویل بی تفصیل فراز آورده شد و گزارده آمد هم از طریق حکمت فلسفه و هم از سبیل حکمت دین حق و بدین شرحهاء مفصل و بیانهاء مؤکد و فصلهاء معتمد و مؤکد مرین قصیده را که بر مثال جسدی مهمل و مبدد و مطروح و مرذول و معزول بود مطرح کرده شد و پراگندهاء او را تالیف داده آمد و مختار و مشهورو مذکور گردانیدیمش بر مقتضاء التماس امیر بزرگوار نام دار بیدار حقایق جوی دقایق دان معانی طراز سخن شناس علم ورز عدل سیرت احسان گستر حکمت پرور هنرور اعنی امیر بدخشان عین الدوله زین المله فخرالامة شمس الاعالی ابوالمعالی علی بن الاسد بن الحارث مولی امیر المؤمنین خدای تعالی ولایت دینی و دنیاوی او را بسلامت عاجل و سعادت آجل پیونداد و توفیقش بر احیاء علم و حکمت و اثبات حق و حقیقت و اعزاز جد و بصیرت بیفزایاد که من بعمر دراز خویش اندر فراخ زمین خدای سبحانه جز او کسی ندیدم که با اقبال دنیا بوی آنکس طلب ذخایرعلمی و دفاین دینی و خزاین صدقی کند و فکر این زایل فانی نکند چه هرکس از امثال و اکفاء اویند از امرا و سلاطین بموجب دنیا کار کردست مگر او کز دینا و اقبال روزگار و مساعدت مساعد فلکی و بباطن ملکی و طاعت رعایا و ملک میراثی و ملک جلالی و انقیاد خیل وحشم و خدم باکتساب نام نیکو و اقتناء محامد بسنده کردست و اعتماد بر اعتقاد درست خویش دارد اندر دین والتجا بفضل خدای سبحانه کردست اندر استبداد بر دست گرفتن افسار روزگار و تخلیص مر اهل اظطرار را از نوایب چرخ دوارو این بیتهاء مخلصانه که خود گفته است ازو مر عقلا را بر اعتقاد پاک او گواه است و این بیتها اینست
سپاس مر پدید آرنده چیز را به از چیز پیش از مکان و زمان و آفریننده از آن چیز سرمایه جهان را که اوست خداوند زمان و مکان و صنعت اوست مرورا عالم روحانی که پدید آمدن آن بهم است با زمان و مکان و دوم از کارکرد اوست عالم افزونی پذیر از عنصر و ارکان که اندر حصار مکان است و زیر زمان سپاس خویشتن شناسان بندگی اندر سوم حصار ازحصارهای آفرینش و سپاس رهایش جویان ازین زندان تاریک و گذشتن ازین راه بلند او گرد گرفته است مرکل جسمها را تا از یک روی اوهام اندر جسمهاست پاکا خدایا که مبدع او پادشاه بندگان است و مخلوق او خازن مکان و زمان است و باریک شکرمرورا شکر افزونی جویندگان از نعمت و گروندگان بندگی پیوستگان بنور وحدت از دریای وحشت و بیابان شک و شبهتو درود بر صبح روشن عالم دین و روز رحمت رب العالمین و باروی جسد حکمت و بار درخت نعمت و در گشاده جنت و پوشیده صورت حکمت زیر چادر شریعت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم دریای رحمت رحمان رو راه بان بر اهل طاعت و عصیان خداوند حوض و شفاعت و پشت و پناه اهل طاعت درودی که که در همسایگی او ما را جای دهد جایی که جایگیر آن بدان از بند جسد و زندان طبیعت برهد و پس ازو درودی پاک از غش و خیانت اندر لباس دیانت و حلیت صیانت بر مغرب نور یزدان و بخشش کن درکات نیران و درجات جنان خداوند بیان و برهان و دستگیر راه جوی و کتاب سخنگوی مر حکماء راه حکیم و مطیعان را نعیم و عاصیان را جحیم و او خود مسکین ایستاده اندر دین بجای یتیم اعنی علی مرتضی و بر فرزندان او بار خدایان خلق هر یک اندر روزگار خویش و عالم را از ایشان خالی نه از پس و پیش و درود امیدوار بر هریک ازیشان پس یکدیگر تا روز محشر بر میعاد ایزد دادگر
ای خداوندان گوشهای شنوا داد شنوایی که شما را داده اند بدهید بشنودن سخن حق وای نگرندگان چشم روشن بنگرید سوی آفرینش خویش و سوی ترکیب عالم وای هوشیاران اندر یابید معنی پادشاهی خویش بر دیگر جانوران و بدانید که هر که داد گوش بشنودن و داد چشم بنگریستن و داد دل بدانستن ندهد ستمکار باشد قوله و الله لا یهدی القوم الظامین و چون مر خویشتن را از شنوایی اندر پادشاهی همی یابید که شما را اندر بدست آوردن آن توانایی نبود بدانید که شما را این پادشاهی از بهر آن دادند که شما را بدان حاجت بود و چون مر جانوری را که شنوا نیست اندرین زندگانی ندادند پس ضایع مکنید مرین هدیه عظیم را و فایده خویش از آن برگیرید بشنودن آنچ شما آن ندانید وچون از بینایی شما را بهرمند کردند بی خواست شما تا بدین بینایی بمیانجی نور آفتاب جسمانی از چاههای هلاک دنیا وی حذر کردید از آنچ اندر زیر دیدنها پوشیده است بمیانجی آفتاب روحانی از عذاب جاویدی حذر کنید وگوش و چشم بسخن و اشارات آن کس دارید که آفریدگار شما مرورا گفت اسمع بهم و ابصر یوم یاتوننا لکن الظالمون الیوم فی ضلال مبین بشنوان و بنمای ایشان را آن روز که سوی ما آیند ولکن ستمکاران امروز اندر کم بودکی پیدا اند وبیاموزید دانش چون همی دانید که آلت آموختن یافته اید از دل پذیرا و آموزگار دانا که هر دو پیش شماست بقول خدای تعالی که همی گوید فأسالو اهل الذکر آن کنتم لاتعلموم بالبینات والزبر بپرسید از اهل قرآن اگر همی ندانید پیداییها و کتابها و این آیت همی آواز دهد که کتاب و پیدایی شما را دانا نکند بی خداوند کتاب و برپاشنه خویش بازمگردید که آن رفتن دیوان است و آن سود دوید که راه دلیل یزدان است و روی سوی روی خدای دارید که روی او میرنده نیست چنانکه گفت کل شیء هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون هر چیز هلاک شونده است مگر روی او او راست حکم و شما را بازگشت سوی اوست این آیت همی دلیل کند حکم اندر خلق مرامام راست که مردمان مومن نگردند تا مررسول صلی الله علیه وسلم را خداوند محکم ندارند اندر داوریهای خویش قوله فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم سوگند از خدای تعالی که مومن نباشند مومنان ترا ای محمد حاکم نکنند از آنچ میان ایشان باشد از داوری و دیگر جای همی گوید یوم ندعوا کل أناس بامامهم آنروز که بخوانیم مردمان رابامام ایشان این آیت همی دلیل کندکه بازگشت هر گروهی بامام شان باشد تا چون امام را بخوانند ایشان همه خوانده شوند و بجویید آن کس را که بازگشت شما بدوست که او نایافته نیست چه اگر آن کس که ما را ازو همی بباید پرسیدن آنچه ندانیم نایافته بودی ایزدتعالی نفرمودی که از اهل ذکر بپرسید اگر همی ندانید بپیداییها و کتابها و بدانید ای مسکینان که شما اندر زندانی ژرفید و شادی مکنید بدین جای تاریک و خورش پلید و بدین پوشش کهن شونده ریزنده که یافته ایدو بدانید که من چون خویشتن را پادشاه یافتم بر جانوران و بسالاری من زندگانی یافتند و فایده از آفرینش ایشان ضایع نشد بتباه کردن ددگان درنده مرایشان را دانستم که آفریدگار برمن کسی را گماشته است که اگر من اندر نگاهداشت او شوم فایده از آفرینش من ضایع نشود و طلب کردم مر آن پادشاهی خویش را و بدو رهایش جستم از رنج نادانی و هلاک جاویدی بر مثال ستوری کز رنج سرما و گرما و بیم درندگان سوی خانه خداوند خویش گریزد و یافتم آن کس را که ازو من بدرجه ستور بودم ازمردم و او مرا از جهل نادانی بپوشانید و از سموم گفتارهای فریبندگان بنسیم بهاری رسانید و جان مرا از زهر دندان اهل تقلید و تعطیل و تشبیه برهانید و بطعام و شراب جان افزای جان مرا سیر و سیراب گردانید و من حال شما ای همجنسان بدین قامت الفی باز نمودم و او خداوند بر شما بنظر خویش سوی شما رحمت خدای بارانید وزان طعام و شراب که من بدان از خطر مرگ رسته شدم سوی شما فرستاد بر دست من و اکنون من از آن طعام و شراب این خوان را بیاراستم بگونگونه خورشهای پاک و میوه های با لذت و بوناک و پیش متابعان خداوند سخنگویان آوردم و آن خوان این کتاب است که مرآنرا خوان الاخوان نام نهادم بدانچه بران مرطلبکاران حکمت را خوردنیهای جانپرورست و شرابهای ساقی کوثروراست کردم برین خوان از طعام و شراب صد صف بدین ترتیب همچنانکه برخوان جسمی سرکه و حلوا بیک جای باشد تا هر که دست نفس خویش از آلایش خمر شریعت و چربه و گوشت خوکان دین شسته است ومعده فکرت را بگوارش پرهیزکاری از اخلاط بی پاکی پاک گردانیده است ازین خوان بردارد بهره خویش بزایش دوم بر اندازه یی که تواند بخورد حلال و گوارنده باد او را و ایزد تعالی دستهای شسته و معده های آلوده را ازین حکمت بی بهرده گرداناد بفضل خویش
ابلهان گویند کین افسانه راخط بکش زیرا دروغست و خطا
بدانید که نفس را سوی اندریافتن آنچ نداند دو راه است یکی گوش و دیگر چشم و گوش بدلالت زبان یابد دست یابد مرعلم را که نبشته به ببیند و خداوندان حواس درست شنوندگان یا بینندگان اندر آنچه گوینده بگوید انبازانند و شناسندگان نبشته مخصوص انداز شنوندگان اندر آنچ از نبشته برخوانند و بدین فصل که بگفتیم پیدا شد که گوش ماده است که فایده پذیر است از زبان که نر است و فایده دهنده است و هردو جفتان یکدیگراند و نیز پیدا شد که شناسندگان نبشته شریفتراند از شنوندگان از بهر آنکه همه نویسندگان مردم اند و همه مردم نویسنده نیستند و نیز همه شنوندگان مردم نیستند چنانک همه نویسندگان مردم اند و کتابت مردم را صنعتی است که هیچ جانور با او اندر آن انباز نیست و گر نویسنده را از عالم برگیری بوهم مردم برگرفته نشود و گر مردم را بوهم از عالم برگیری نویسنده برگرفته شود و همچنانک اگر مردم را بوهم از عالم برگیری حیوان برگرفته نشود و گر حیوان را بوهم برگیری مردم برگرفته شد از بهرآنک هر مردمی حیوان است و هر حیوانی مردم نیست و هر دو چیزی که ببرگرفتن یکی ازایشان آن دیگر برگرفته شود آن دیگر که برگرفته شود باز پس ترازان یار خویش پدید آمده باشد چنانک نویسنده که ببر گرفتن مردم همی برگرفته شود و سپس از پدید آمدن مردم پدید آمدست و هرچه اندر بودش باز پس تراست از و بشرف بیشتر است پس درست شد که نویسندگان را آن شرف است که مردم را بر دیگر حیوان شرف است
چیزها بردو روی است یکی آنست که مرورا بذات او اندر توان یافتن وبدلیلی حاجتمند نشود جوینده او و دیگری آنست که مرورا بذات او اندر نتوان یافتن آن چیزهاست که او را بجدا ازو توان یافتن اما آنچ مرورا بذات او بتوان یافتن آن چیزهاست که خداوند حواس درست مرورا بیابد و او نیز چیزهاست دلیل باشد بر یافتن آنچ مرورا بذات او بتوان یافتن چون درخت که او دیدنی است بذات خود و حاجتمند نیست بچیزی دیگر که بریافتن او دلیلی کند و دیگر جنبش است اندر درخت که مرورا نتوان یافتن مگر بگشتن حال درخت چون مرجنبش را بپذیرد وجنبش آنست که حس پنهانست و حاجتمندی بدلیل از بهر نزدیکی چیزهاست و دوری ء دیگر چیزها و از بهر پیدایی چیزها و پوشیدگی دیگر چیزها و آن بر چهار بخش است یکی بخش ازو آنست که از چیزی ظاهر بر چیزی ظاهر دلیل گیری و این محالست از بهر آنکه هر ظاهری خود بر خویشتن دلیلست و از دلالات دیگر بی نیاز است دیگر بخش آنست که باطنی بر باطنی دیگر دلیل گیری و این نیز محالست از بهر آنک این باطن نایافته و نادانسته است بدیگر نادانسته ای بروی دلیلی چگونه شاید گرفتن که هر یکی ازیشان خود حاجتمندست بدلیل دیگر و سدیگر بخش آنست که باطنی با ظاهری دیگر دلیل گیری و این نیز محالست از بهر آنک آنچ باطن است خود بذات خویش ناپیداست پس چگونه دلیلی کند بر دیگری و چهارم بخش که حق است آنست که بظاهر پیدا دلیل گیری بر باطن پوشیده و باطن و ظاهر که یکی دلیل است و دیگر معلول و هردو آفریدگانند و بر یکدیگر بهم جنسی دلالت کنند و بدین شرح که بکردیم پیدا شد که آفریده بر آفریدگار دلیلی کند
اگر کسی گوید مر خدای را تالی جز بدین عالم که آفریده اوست بچه دانیم که چون کار کرد همی بینیم ازین عالم و او را دانش نیست و اندرآن چیزها که همی عالم پدید آرد آثار حکمت است و اندر نهاد عالم آثار حکمت است بدانستیم که این عالم کار بفرمان خدای همی کند
او راگوییم که هر نادانی که او کار بحکمت کند ناچاره کار بفرمان کار بندی کند حکیم و کار مر نفس راست بیاری عقل و هر نفسی کز عقل بهره بیش دارد کار او نیکوتر است و چون اندر عالم هر کار کنی که هست کار بفرمان نفس همی کند چنانک دست افزارهای پیشه وران و اندامهای ایشان همی بفرمان نفسهای ایشان همی کار کند و آسیاها و دولابها که همی کار کند بدان حکمت همی کار کند که نفس مردم اندریشان نهادست دانستیم که این آسیای عظیم که این عالم است بفرمان نفس همی کار کند و مر نفس را و مرین عالم را هردو را خداوندی دیگر است که او از کار کن و ناکار کن که ضد یکدیگرند برتر است و دلیل بردرستی این قول آنست که ما هر صانعی که اندر عالم همی یابیم که بروی از رویهای بمصنوع خویش ماند و مریشان هر دو را صانعی دیگر یابیم چنانک درود گر که صانع است و تخت مصنوع اوست و تخت همچون درود گر جسم است و بجسمی صانع مانند مصنوع است هر دو را مصنوع طبایع یافتیم بدانچ چوب نباتست و درودگر از نبات بحاصل آمده است و نبات مصنوع طبایع است چون درودگر و طبایع همه جسم بودند صانع و مصنوع نیز مانند یکدیگر بودند پس گوییم که ایشان را صانه است بر افراز ایشان پس گوییم که نفس کلی صانع ایشان است باز چون درودگر را و طبایع را و نفس را جوهر یافتیم که صانع بمصنوع ماننده تر است باید که صانع حقیقت پدید آورنده جوهر باشد نه از چیزی و از دیگر روی چون مر عالم را از نفس اثر پذیر یافتیم دانستیم که اگر میان نفس و میان عالم همکوشکی نیستی عالم از نفس صورت و صنعت نپذیردی و مر آن همکوشکی را میان ایشان بجوهریت یافتیم و از جوهر برتر چیزی نشناختیم پس دانستیم که مبدع حق آنست که جوهر را او جوهر گردانیده است نه از چیزی بل بوحدت خویش که فراز جوهرست و فراز جوهر نه مروهم را راه است و نه مر سخن را جای گشتن است و آن برتر از صفت و ناصفت است
بدانید که نام دلیلست برنامدار و نامدار از نام بی نیاز است ونام حرفهای ترکیب کرده است که راه برد مردم را سوی مقصود او و نام بر پانزده روی است یکی را ازو موضوع خوانند یعنی نهاده چون آب و آتش و خاک و جز آن که معروف است میان اهل لغت پارسی و نه از بهر معنی مرآب را آب خوانند و مر آتش را آتش بل که نام نهاده چنین باشد و دیگر نام صورت است اعنی بهره چنانک گویی ستور ونبات و میوه وجز آن و این نامهاست که بر صورتها افتده سدیگر نام فاعل است اعنی کننده چنانک گویی گوینده و خورنده و بخشنده و جز آن از بهر این کار که کرد او را این نام نهادند چهارم نام فعل است چون خوردن و بخشیدن و گفتار و جز آن که نام آن کار است که کار کنی کند پنجم نام کرده است و آنرا مفعول گویند چنانک گویی خورده و بخشیده و گفته و جز آن ششم نام رامشتق گویند اعنی شگافته چون گرمابه که شگافته از آب گرم است و چون گردون که شگافته از گشتن است که فعل اوست هفتم نام را موصول گویند اعنی پیوسته چون عبدالله و پسر احمد و برادر احمد و جز آن که دو نام بهم پیوسته است هشتم نام آنست که کسی را خوانی که ای فلان بمخاطبه اگر نامش آن باشد که تو گویی تا نباشد نهم نام سوگند است چنانک گویی والله و بقبله و بمسلمانی و جز آن دهم نام فرمان است چنانک گویی برو و بیای و بخور و جز آن یازدهم نام صفت است و آن بسیار گونهاست از آن بعضی آنست که نام خویش از ذات خویش یافته است چون سپیدی که نام خود ازذات خویش یافته است و چون سیاهی و جز آن و دیگر نام از صفتی است که نام از جهت نوع خویش یافت چنانک چوب و گوشت نام از جهت چوبی و گوشتی یافتند که هر یکی نوعی است از جسم دیگر گونه از نام صفات آنست که نام نه از جهت خویش یافته است بل که از چیزی دیگر یافته است چون دراز و کوتاه که نام از جهت درازی و کوتاهی یافته درازی و کوتاهی دیگرست و دراز و کوتاه دیگر دوازدهم نام از مضاف گویند اعنی باز بسته چون کهن و نو وبنده و آزاد و جز آن که هریکی ازین چیزها این نام باز بستن او باید بمخالف او چنانک کهن را بنو توان شناختن و بسیار را باندک توان شناختن که بسیار بیش ازوست چنانک اندک را به بسیار توان شناختن از بهر آنک چون اندک به بسیار باز بسته شود آن وقت اندک اندک توان خواندن سیزدهم نام را اشارت خوانند چنانک گویی من و تو و این و آن و ایشان و ما و جز آن چهاردهم نام را ادوات گویند اعنی دست افزارها چون کاغذ و دوات و قلم و جز آن پانزدهم نام را مصادر گویند چون پزیدن و دوختن و نبشتن و جز آن اینست حد نام و نامدار که بازنموده شد و زین مر جوینده توحید را راه گشاید
مذهب سوفسطای اینست که گویند هیچ چیز را حقیقت نیست و عالم بر مثال خواب است و چیزها همه خیال است و دلیل آرند بدین قول که هیچ چیز اندر عالم بر یک حال نیست نه آنچ یافتنی است از چیز ها و نه آنچ یابنده است از مردم و حیوان و خواب چنین است که ساعتی اندرو چیزی یابی و ساعتی نیابی فیثاغورث حکیم گوید من جز بهندسه مرقول سوفسطایی را رد نتوانستم کردن و ما گوییم اندر رد قول سوفسطایی واثبات حقیقت بگفتار های کوتاه که سوفسطایی همی گوید چیزها را حقیقت نیست و این حکم که ایشان کردند از چیزهاست و از دو بیرون نیست یا مر چیزها را حقیقت نیست یا حقیقت است مر چیزها را اگر چیزها را حقیقت نیست و قول ایشانرا حقیقت است پس درست شد که قول ایشان باطل است چون قول ایشان حقیقت آمد و اگر قول ایشان خود حقیقت نیست پس مر چیزها را حقیقت است و بهر دو روی قول سوفسطایی باطل است و این قضیت را که ایشان گفتند قضیت سلب گویند و چون قضیت سلب دروغ زن شود آنچ قضیت برو باشد نه چنان باشد که گوینده گفته باشد چنانک چون گوید امیر بدین شهر نیست اگر او دروغ همی گوید پس چنان نیست که او گفت و امیر بدین شهر است و قضیت ایجاب چون راست آید آن خبر که قضیت برو باشد چنان باشد که گوینده گفته باشد چنانک چون گوید امیر بدین شهر است اگر راست همی گوید امیر بشهر است و گر قضیت ایجاب دروغ آید آن سخن نیز دروغ آید ولکن قضیت سلب بخلاف این باشد از بهر آنک چون گوید امیر بدین شهر نیست اگر چنین که او گفت هست امیر بدین شهر نیست و اگر امیر بدین شهر هست چنین که او گفت نیست و چون چیز ها را حقیقت هست و حواس بر آن گواهی همی دهد پس قول سوفسطایی را حقیقت نیست و هر که مرحس را منکر شود با او سخن نشاید گفتن
از سخن آنچ درو راست و دروغ نیاید خبر است و خبر بر دو روی است ابتداء است و جواب و فرق میان راست و دروغ آنست که راست سخنی باشد که مردمان آنرا بدانند اندر چیزی که آن چیز یافته باشد چنانک کسی گوید که آتش گرم است و دروغ سخنی باشد که مردمان مر آنرا ندانند اندر چیزی که آن چیز نایافته باشد و نادانسته چنانک کسی گوید آتش سخن گوی است آتش نامی است که مردمان آنرا بدانند و سخن گفتن نیز معلوم است و لکن آتش نیز بدین صفت نایافته است از آنچ آتش سخن گوی نیست و دروغ بر دو بخش است یک بخش ازو ممکن است و دیگر بخش محال است و ممکن چنانست که گوید فلان چنین گفت شاید بودن که گفت و شاید بودن که نگفت و ناممکن و محال آنست که گوید سنگ بپرید و اما خبر دادن حکایت کردنست از گفتار و کردار و قضا و قضیت مر آنرا سلب گویند گویی که چنین است و آنرا ایجاب گویند یا گویی که چنین نیست و آنرا سلب گویند و چون قضیت ایجاب از یک روی راست اید از بسیار رویها دروغ آید چنانک گویی آتش گرم است این قضیت بدین روی راست باشد و لکن چون گویی آتش سرد است یا تر است و جزین هر چه همی توان گفتن همه دروغ باشد و چون قضیت سلب از یک روی دروغ آید از بسیار رویهای دیگر راست آید چنانک اگر گوید آتش گرم نیست این قضیت دروغ باشد ولکن اگر گوید سخن گوی و پرنده و نویسنده و تر و سرد نیست و جز آن هرچه گوید همه راست باشد چون لفظ نه اندر میان باشد پس بدین بیان که بکردیم پیدا شد که چون سخن راست بر وجه اثبات گفته شود چنانک گویی چنین است آن سخن را اندازه پدید باشد و چون دروغ بر وجه اثبات گفته شود مر آنرا اندازه پدید نباشد چنانک چون گوید آتش گرم است و خشک است وروشن است این همه راست است ولکن از ین بسیار نتوان گفتن و چون گویی آتش سرد است و پرنده است و سیاه است و جز آن بی اندازه صفت توان گفتن همه دروغ باشد و برعین این حال چون سخن بر وجه نفی وسلب گفته شود دروغ اندرو بی اندازه آید و راست براندازه آید چنانک گوید آتش گرم نیست و خشک و روشن نیست این همه دروغ باشد ولکن ازین راست دروغ نتوان بسیار گفتن و چون گویی آتش سیاه نیست واستر و اسب نیست همه راست است ولکن اندازه نیست کزین راست چندان توان گفتن پس سخن مردمان بیشتر دروغ از بهر آن همی آید که آنچ گویند اندر اثبات همی گویند از آنک ممکن نیست اندر سلب سخن گفتن چنانک کسی که آب خورده باشد بوجه اثبات گوید که آب خوردم این آسان تر از آن تواند گفتن که بوجه سلب گوید نان نخوردم و گوشت و انگور وخربزه نخوردم و همه خوردنیهای جهانرا بگوید که نخورده ام جز آب را تا گفته شود که آب خورده ام ولکن اگر سخن مردمان بوجه نفی و سلب بودی راست اندر و بیشتر از دروغ بودی بدین روی – که بیان آن کردیم- نموده شد حد دروغ و راست و شرح کرده آمد علت بسیاری دروغ اندر سخن مردمان خدای تعالی ما را بر راست گفتن بداراد
بدانید که عالم بذات خویش صورتی است بر هیولی پیدا شده و زایشهای او از نبات و حیوان همه صورتهاست که بر هیولیها پیدا همی آید امروز اندر عالم هیولی پیداست و صورت پنهان که پیدا همی آید و این حال همی دلیل کند که ترکیب کننده عالم برتر از هیولی و صورتی است و نخست هیولی بحاصل کرده است آن وقت این صورت را که ما همی بینیم ازین گنبد عظیم و روشناییها که اندروست بر آن هیولها پدید آوردست و چون مصنوعات بچهار علت برده شود چو علت هیولانی وعلت فاعله و علت آلتی و علت تمامی دانیم که این عالم را همین علتها هست وعلت هیولانیش طبابع است که صورتها همی پذیرد و علت فاعله او نفس کلی است که آثار خویش اندر عالم پیدا همی آرد بنفسهای جزء ی وعلت آلتیش این افلاک و ستارگان است که چون دست افزارند مر نفس کلی را پس دانستیم که این علت چهارمش است که آن از خلق پنهانست کز بهرچه کردستش و چون آن مراد حاصل آید بازگشت عالم باشد بدینچ از و پدید آمدست و چون مردم که غایت زایشهای عالم است اندرین عالم مر صورتها را اندر نفس خویش همی تواند آوردن و لطیف گردانیدن و باز مران لطیف را بر هیولای کثیف همی تواند بیرون آوردن و مر حکمتها را که دانسته است بگفتار و نبشتن همی مجسم تواند گردانیدن که مردم را بازگشت بدان کس است که مر حکمتها رابر هیولی او ترکیب کردست اندر آفرینش عالمدیگر دلیل بر معاد مردم آنست که اندر حیوان دو قوت است چون قوه شهوانی و آن قوت آرزو کننده است وچون قوت غضبی و آن قوت خشم گیرنده است و مراد این هر دو قوت بر جسم بحاصل آید چنانک گرسنه یا تشنه شود یا مجامعت آرزو کند آن وقت خشنود شود که نان یا آب بخورد یا با جفتی قرار گیرد و چون از کسی خشم آیدش آنوقت خشنود شود که او را بزند یا بکشد و این حال همی دلیل کند بر آنک بازگشت حیوان بدین عالم جسمانی است و حیوان را ایزد تعالی از بهر منفعت مردم آفریده است چنانک گفت قوله والانعام خلقها لکم فیها دف ء و منافع و منها تأکلون گفت بیافریدم آفرینش مر ستوران را که مر شما را اندران نگاه داشت است از سرما و منفعتهاست مردم را وزو بخورد و مردم را با این قوتها که حیوان راست قوت عاقله هست و ناطقه که مردم را بدانستن چیزها و گفتن آنچ داند یجسمی نیست مر بحاصل کردن مراد این دو قوت را پس این دلیل است بر آنک بازگشت او نه بعالم جسمانی است و چون مردم جسم است و نفس و درست شد که بازگشت مردم بدین سرای جسمانی نیست بضرورت پیدا آمد که بازگشت او بسرای نفس است و الله اعلم و أحکم
بباید دانستن که غایت درجات اندر شرف و نور و نعمت و رحمت مر رسول راست از بهر آنک او اندر عالم دین بمرتبت هفتم است و چیزها بهفتم مرتبه تمام شود چنانک آفرینش مردم از سلاله و نطفه و علقه و مضقه و عظام و لحم که شش است بهفتم تمام شود که خلق آخر است و اندر دین همچنین مرتبت هفت است از مستجیب و ماذون و داعی و حجت و امام و اساس و این شش مرتبت را تمامی ناطق است که هفتم ایشان است و گواهی دهد بر درستی این منزلتها قول رسول مصطفی صلی الله علیه و آله که گفته أخذت من الخمس و اعطیت الی الخمس گفت بستدم حکمت الهی را از پنج میانجی و دادم بپنج میانجی و آن پنج میانجی اساس بود و امام وحجت وداعی و مأذون هر یکی از برتر خویش بستد و بفروتر خویش بداد و خود اندر میان ستاننده و دهنده ایستاده بود و هر یکی ازین میانجیان اندر مرتبت خویش همان کند که رسول اندر مرتبت خویش کند و مستجیب میانجی نبود از بهر آنک او ستاننده تا دهنده بود و بطرف فرودین چنانک ناطق دهنده نا ستاننده بود بطرف زبرین پس گوییم که ازین شش مرتبت که فرود از ناطق است هر که بناطق نزدیکتر است نواب او تمامتر و با راحت است و مثل ثواب رسول اندر سرای معاد چون مثل کسی است که چیزی خواهد خریدن که جملگی آن چیز بهفت درم فروشنده و او هفت درم دارد نه جملگی آن را بخرد و اساس خداوند شش درم است و امام خداوند پنج درم است و حجت خداوند چهار درم است وداعی خداوند سه درم است و ماذون خداوند دو درم است و مستجیب خداوند یک درم است و هریکی ازیشان بر اندازه ملک خویش از آن چیز بیابند و بر قدر کار و علم خویش برحمت و نعمت آخرتی بر سند چنانک خدای تعالی همی گوید قوله ولکل درجات مما عملوا و لیوفیهم اعمالهم و هم لایظلمون همی گوید و مر هر کسی را درجاتست از آنچ کرده اند و بدیشان رساند مزد گارشان و بریشان ستم نکند اما رحمت عظیم بر آن کسان که بدرجت کمتر باشند از ایزد تعالی آنست که هیچ کس اندر بهشت از مرتبت آنکس که برتر ازوست خبر ندارد تا حسدش نیاید و مرتبت هر کس مانند مرتبت خویش داند هم برین مثال که اندرین عالم است که هر کسی بدان مقدار که علم اوست شادانست و نمیداند بدانک برتر ازوست از علم چه میداند وچون نداند چیزی را ازو آرزو نیایدش و چون آرزو نباشد نیاز نباشد و هر کسی آن آرزو کند اندر بهشت که یافته باشد چنانک خدای تعالی همی گوید قوله فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین وانتم فیها خالدون گفت اندر بهشت آنست که نفسها آن آرزو کند و چشمها بدان خوشی یابد و شما اندرو جاودانه مانید این آیت همی دلیل کند که بهشتی آن نعمت آرزو کند که یافته باشد و نفس از آن خبر ندارد از بهر آنک مادانیم که ثواب ناطق برترست و شریفترست از ثواب امت از بهر آنکه علم و عمل او بغایت کمال است پس آرزوی نفس او بغایت کمال باشد و مر او را از ثواب آن باشد که نفس او آرزو کند نه آنک نفس مستجیب آرزو کند با کوتهی بآنکه او و از بزرگی علم او شرف نفس او بود که خدای تعالی مرورا- علیه السلام- گفت ولسوف یعطیک ربک فترضی گفت و باشد که بدهد ترا کردگار توتاتو خشنود شوی این آیت همی دلیل کند که رسول را خشنودی نبود بدان ثواب که مر امت را دانست که خواهندشان دادن و معاد جای بازگشتی باشد و هر شاگردی را بازگشت آن جهانی بدانا و آموزگار خویش برسد و اندر شفاعت او باشد چون جفت او باشد که شفاعت از شفع گرفته اند و شفع بلغت عرب جفت باشد مستجیب جفت داعی باشد و ثواب اندر شفاعت او یابد اگر جفتش نیک است بثواب نیکی رسد و گر جفتش بد است بپاداش بدی رسد چنانک رسول مصطفی صلی الله علیه و آله گفت المرء مع من أحب مرد با آنکس است که او را دوست دارد اگر دوستار اولیاء خدای باشد او دوست خدای باشد چنانک خدای تعالی همی گوید قوله قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله بگوی ای محمد که اگر خدا را همی دوستدارید از پس من روید تا خدای شما را دوست دارد و هر که پس رو دشمنان اولیاء خدای باشد اندر تاریکی او فتد و بعذاب آتش جاویدی رسد چنانک خدای تعالی همی گوید قوله و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات أولیک أصحاب النار هم فیها خالدون همی گوید و آنها که حق را بپوشانیدند دوستان ایشان دیوانند بیرون آرندشان از روشنایی سوی تاریکیها ایشان اهل آتش اند و ایشان اندرو جاودانه اند ومثل علم و متعلم چون مثل علت و معلول است از بهرآنک هر کجا عالم است متعلم آنجاست و هر یکی نام خویش باضافت یار خویش یافته اند همچنانک علت از معلول جدا نیست و هستی هر دو بیک وقت بوده است بی زمان اندر میان ایشان چنانکه آفتاب که علت روز است بر آمد معلول او که روز است هم در آن وقت حاصل آمد بی هیچ زمانی بمیان ایشان ولکن هرچند که میان علت جدایی نیست شرف و نهاد بیشی و بهتری و کمال مر علت راست و ضعیفی و بیچارگی مر معلول را و باز پس ماندگی و نیاز مر معلول راست همچنین است حال میان علم و متعلم که بیشی و شرف و بهتری و کمال مر عالم راست و سپسی و کهتری و نقصان مر متعلم راست اما باید که مؤمن مستجیب مطیع و خاض عانم باشد و گر عالم نباشد متابع خداوندان حق باشد و بداند که حق آنکس راست که خدای تعالی مرو را بگزیدست و آنکس که گزید ناطق است گزیده خدایست و هر که با گزیده خدای دیگری گزیند او با خدای انبازی جسته باشد و هر که با خدای انبازی جوید مرین گناه را از خدای عفو نیاید چنانک میفرماید قوله ان الله لایغفر أن یشرک به و یغفرمادون ذلک لمن یشاء و من یشرک بالله فقد ضل ضلالا بعیدا همی گوید که خدای نیامرزد مرآنرا که با او انباز گیرد و بیامرزد هرچه فرود از آنست از گناهان هر که را خواهد و هر که با خدا ی انباز گیرد گم بوده شود گم بود گی دور امام زمانه رضای خداست از بهرآنکه اندر خوشنودی او خشنودی خدای است و دشمن امام زمان خشم خدای است از بهر آنک بمتعابعت او بنده بخشم خدای و عذاب دوزخ رسد و هر که پس دشمن امام رود نماز و روزه او ناچیز کنند چنانک خدای تعای همی گوید قوله ذلک بأنهم اتبعوا ما أسخط الله و کرهوا رضوانه فأحبط أعمالهم گفت از بهر آنک ایشان پس آن رفتند که خدای را بخشم آورد و دشوار داشتند مر خشنودی او را پس ناچیز کرد کردارها شانرا طاعت فرمان برداری باشد و معصیت بگذاشتن فرمان باشد و هر که فرمان رسول را دست باز داشت و بمراد خویش امام اختیار کرد اندر رسول عاصی شد و هر که اندر رسول عاصی شد اندر خدای عاصی شد و گم بوده گشت بقول خدای همی گوید قوله و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه أذا قضی الله و رسوله أمرا إن یکون لهم الخیره من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا همی گوید و نه بود مر مؤمنی را نه مرد و نه زن چون خدای و پیمبر او کاری اختیار کنند که ایشان اختیار کنند اندر کار خویش و هر که فرمان خدای و رسول او را بگذارد گم بوده شود گم بودنی پیدا این آیت همی ندا کند برگم بودگی آن کسان که باختیار خویش امام بپای کردند و آنکس را که خدای و رسول بپای کرده بود دست بازداشتند و هر که با گماشته خدای انباز گیرد او با خدای انباز گرفته باشد و سزاوار عقوبت جاودانگی باشد این است چگونگی درجات ثواب اندر معاد و این است تأویل انباز گرفتن با خدای تعالی