گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بدانید که ایزد تعالی مرین عالم پیدای را دلیل عالم پنهانی کرده است و مر آفرینش جسمی را دلیل آفرینش نفسی گردانیده است و ما همی دانیم مر نفس جزیی را که به کالبد پیوست است که مرین کالبد را به خانه خویش همی دارد و خورش که مرو را باید از بهر عمارت این خانه مر آنرا نخست به آلات جسدانی پاک کند و هرچه آرزو ناشایسته است بیفگند چون افگندن کاه و کفه و سبوس از گندم و چون نیز به آلت جسدانی ممکن نشود مر آنرا پاک کردن از بیرون آن وقت مر آنرا به دندان بکند و بدین خانه خویش که کالبد است اندر کشدش و مر او را به آلتهای اندرونی بپزد و نرم کند و هرچه از لطافت است جدا کند وزان لطافت بر قدر حاجت خویش بازگیرد و دیگر که بماند مر آنرا به آنچ او را نشاید بیرون افکند و بدان ننگرد- که اگر آن پوست و کاه و گوشت و گندم نبودی آن لطافت بدو نرسیدی- بلکه به غرض خویش نگرد پس بدین فعل کز نفس جزء پدید آمد اندر عمارات این خانه او که کالبد است همی دلیل کند که او مرین خانه را دست باز خواهد داشتن و نیز بدو باز نگردد و چون مراد خویش به تمام شدن خویش اندرو به حاصل کرد از بازگشتن بدو ننگ دارد و بدان ننگرد که اگر کالبد نبودی او تمام نشدی بلکه آمدنش اندرین خانه به سبب تمام شدن بود و این کالبد مر نفس را پس از آنک ازو تمام گشته جدا شود هم بر آن منزلت باشد که آن طعام پیشی آمده ناشایسته باشد که آنرا از خانه خویش که کالبدست بیرون رده باشد برابر نه کم و نه بیش و نفس مردم سزاوار ثواب و عقاب به کارهای خویش شود که اندرین عالم کرده باشد و چون بدان عالم خویش رسد و ناتمام باشد بداند که تمام شدن او را از آنجا روی نیست و جز بدین عالم جسمانی چیزی نتواند به دست آوردن که او را به عالم روحانی از این راحت نباشد و آن نعمتها را که آنجاست بدان بتوان یافتن و بر درستی این حال دو دلیل است یکی از قول خدای تعالی که همی گوید از قول دوزخیان قوله او نرد فتعمل غیر الذی کنا نعمل گفت ایدون گویند که ما را بازبرندی تا بکنیمی جز آنکه کرده بودیم و دلیل از آفرینش آنست که مر که از مادر نابینا یا کر زاید هیچ کس را امید نیوفتد که او را بینا یا شنوا تواند کردن از بهر آنک آن آلت اندر شکم همی بایست که راست شدی و این جهان هر نفس را از بهر راست کردن صورت نفسانی بر مثال شکم مادر است مر راست کردن صورت جسمانی را برابر نه کم و نه بیش و هر که طاعت دارد و علم آموزد و کار کند هم اندرین جهان نیک خت شود و هر که سر بکشد و نادانی گزیند و شریعت را دست بازدارد هم اینجا بدبخت شود و دلیل بر درستی این دعوی قول رسول مصطفی صلی الله علیه و آله است که گفت السعید من سعد فی بطن امه و الشقی من شقی فی بطن مه گفت نیکبخت آنست که اندر شکم مادر نیکبخت است و بدبخت آنست که اندر شکم مادر بدبخت شود پس این علم مر نفس را چون شکم مادر است مر جسم را و این کالبد مر نفس را همچنان پوست که کودک اندرو باشد کز شکم مادر بیرون آید و ما همی بینیم که آن پوست ا که آن کودک اندرو تمام شده باشد به خاک اندر کند و کس نیز نام آن نبرد و مادر کودک بر حال خویش بماند همچنین دانیم که این کالبد را که چون به خاک اندر کردند نیز به کار نیاید و بدو حاجتی نباشد و این عالم که بر مثال شکم مادر است بر جای بماند و کر ثواب و عقاب مر کالبد را بودی بایستی که کالبد رسول مصطفی صلی الله علیه و آله بزرگتر بودی از کالبد همه خلایق از بهر آنک ثواب او بیش از ثواب همه امت است و همچنین بایستی که کالبدهای عاصیان سخت بزرگ بودی از بهر آنک عقوبت ایشان سخت بزرگ است و چون سول مصطفی بکالبد همچند دیگر مردمان بود و همچنان کالبد او را به خاک اندر بایست کرد ندانستیم که ثواب مر نفس راست نه مر جسم را و دلیل دیگر بر آنک ثواب و عقاب مر نفس راست نه مر جسم را که این نفس سخن کوی که مردم راست ازین عالم نیست بلک عالم او همچنان لطیف است و اینجا از بهر آموختن آورده ۰۱۵۷اندش و دلیل بر درستی این دعوی قول خدای است که همی گوید قوله لقد جیتموناکما خلقناکم اول مره بل زعمتم أن لن نجعل لکم موعدا گفت بیامدید سوی ما همچنانک بیافریدیم تان نخستین بار چنان ندانستید که ما مر شما را وعد کافی نکنیم و مردم که نخست اندر آفرینش آید نادان باشد پس این آیت همی آواز دهد که نادان نباید رفتن از اینجا همی ندا کند که اینجا مر نفس را از بهر آموختن آورده اند اندرین سرای درست شد که او ازینجا نیست و چون نفس اینجایی نیست لازم نیاید که خدای تعالی او را جاودانی اینجا بدارد از بهر آنک ستم باشد چیزی نه به جای او جاوید گردانیدن و خدای تعالی همی گوید من ستمکار نیستم قوله و ما ربک بظلام للعبید همی گوید ای محمد پروردگار تو ستمکار نیست بر بندگان و بدین شرح که بکردیم درست شد خردمند را که مرگ حق است و جاوید زیستن اگر بودی ستم بود پس گوییم که همچنان که نفس را که ایدری نیست اندر جاوید گردانیدن ستم باشد به جای خویش بازبردن داد باشد همچنین نیز کالبد گران تاریک را به عالم لطیف روشن بردن نیز ستم باشد و مرو را جاوید گردانیدن ستم بر ستم باشد پس درست کردیم چون آفتاب سوی خردمند که ثواب مر نفس را است نه مر کالبد را و نیز گوییم که چون نفس از کالبد به عالم خویش بازرسد با صورت تمام بی نیاز باشد از جسد که بدان فایده پذیرد بلک او آنجا از علت خویش بی میانجی فایده پذیرد و آن مرو را ثواب باشد بر مثال کودک که چون آلت غذا پذیرفتی اندر جسد خویش اندر شکم مادر تمام کند نیز به میانجی مادر حاجتمند نشود و بیرون آید تا غذا کز پستان مادر کز بیرون است بستاند و چون نیز قوی تر شود خود آن طعام و شراب که مادرش همی خورد بخورد و مادر را از میان خویش و میان طعام و شراب برگیرد و لذتها که اندر طعام و شراب همی آید از عالم نفس همی آید و چون نفس جزءی اندر عالم جسمانی باشد به میانجی طبایع و میانجی جسد خویش تواند مر آن لذتها را یافتن و چون به عانم خویش رسد از میانجی بی نیاز شود بر مثال کسی که علم آموزد و چون عالم گشت آلت آموختی همه بیفکند از دفتر و قلم و محبره و جز آن و خود از ذات خویش تألیف کند بی هیچ آلت دیگر و فایده های دیگر نفسها را از نفس خویش بیرون آرد چون تمام شد
این بداند کانک اهل خاطرستغایب آفاق او را حاضرست
بباید دانستن که تمامی دانش و توانایی و حکمت مر آفریدگار راست و دلیل بر راستی این دعوی از دو رویست یکی از کتاب خدای و دیگر از روی عقل اما دلیل از کتاب خدای آنست که بسیار جای همی گوید قوله والله حکیم علیم و بسیار جای همی گوید والله علی کل شیء قدیر گوید خدای بر هر چیزی قادرست و دلیل از روی عقل آنست که ما مر خویشتن را دانا وتوانا و با حکمت همی یابیم بر اندازه و اندر مردم این فضیلتها را بمرتبت همی بینیم و یکی از ما از دیگری دانا و تواناترست دانیم که این جزء هاست از آن کل که تمامی دانش و توانایی و حکمت او راست پس گفتیم که کل این جزء های علم و قدرت و حکمت مر پدید آرنده این جزء ها راست اندرین عالم و چون مرین جزء ها را اندرین عالم یافتیم دانستیم که کل علم و قدرت و حکمت مر آفریدگار این عالم راست چون درست شد که دانش و توانایی و حکمت مر آفریگار راست بتمامی لازم آید که مراد او اندر آفرینش عالم همه نیکی و صلاح و راستی است بغایه الغایات از بهر آنکه بدی و زشتی و فساد و کژی از نادانی و عاجزی آید و این چیزها از آفریدگار دور است و همه دانایان از علم شریعت گویند که بعلم الهی غرض آفریدگار عالم از آفرینش این عالم مردم است و چون مردم این صورت جسمی است با نفس سخن گوی بهم و باز بمرگ ایشان از یکدیگر جدا شونددلیل همی کند که غرض آفریدگار ازین عالم نه این صورت جسمی بود که ویران شد بل صورتی دیگر بود که بمیانجی آن صورت جسمی تمام شد و بحاصل آمد و گرنه چنین بودی آفرینش صورت مردم باطل بودی و آفرینش که باطل شد و زو چیز بحاصل نامد بازی باشد و بازی از آفریدگار دورست چنانکه همی گوید قوله افحسبتم اننا خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون همی گوید بر روی زلیفن که پنداشتید که شما را ببازی آفریدیم و شما را بسوی ما باز نگردانند پس گوییم که مراد آفریدگار اندر آفرینش مردم همه نیکویی و خیرست و دلیل بر درستی این دعوی آنست که مر جسد مردم را پذیرای نیک و بد آفرید چون درستی و بیماری و راحت و رنج و خوشی و درد و پدید آمدن و نیست شدن و عقل داد مرورا تا این مخالفان را بشناسد و بهتر را از بدتر بداند و راحت را بر رنج بگزیند و چون مر جسد مردم را چنان آفرید که مرین مخالفان را که یاد کرده شد تواند پذیرفتن و اندر نفس او عقل نهاد که مرین مخالفانرا بشناسد این یک حکمت بزرگ بود که اندر آفرینش مردم نهاد و دیگر حکمت آن بود که نفس مردم را حواس داد و توانایی داد بر کاربستن خیر و شر مرورا و این نیز پذیرای مخالفان آمد همچون جسد از بهر آنک جسد گوهری کثیف بود و نفس گوهری لطیف است و بحکم گوهری با یکدیگر سازوار آمدند و بحکم لطافت و کثافت یکدیگر را مخالف آمدند تا غرض از آفرینش پدید آمد بر مثال پدید آمدن فرزند از نر و ماده که بروی جسد ظاهر نر و ماده مر یکدیگر را مخالفند و بباطن مر یکدیگرا موافقند چنانک آن اندر کتاب مصباح که پیش از این کتاب مران را تألیف کردیم گفته شدست و شناسای خیر و شر تانیکی و صلاح بیلفنجد و بدی و فساد را دست باز دارد تا بدین روی مر نفس را صورت ابدی پیدا آید بلک بودش او از آن باشد و آنرا خدای اندر قرآن نشاط الاخره خواندست و بباید دانستن که چون مر جسم را صورت پیدا آید بدان صورت بشناسندش و چون مر نفس را صورت پیدا آرد بدان صورت بشناسد مر چیزها را و صورت نیکو مر جسد را آن باشد که سوی بینندگان بچشم سر نیکو نماید و صورت نیکو مر نفس را آن باشد که چیزهای نیکو داند و نیکی گزیند وسوی دانایان نیکون باشد و چون نفس از همه بدیها دور شود بغایت نیکویی رسد چنانک چون جسم از همه عیبها دور باشد بغایت خوبی باشد و چون جسم فانیست نیکویی فانی شود و نفس که باقیست نیکویی او باقی باشد پس صورت نفس که دوم آفرینش است غایت مراد آفریدگارست از بهرآنکه مرورا فساد نیست و چون صورت نفس بخیر و براستی افتد بغایت شرف رسد و چون بناراستی و شر افتد بغایت فرومایگی باشد پس ازین روی لازم آید که امید دادن آفریدگار مر نفسها را وطاعت داشتن ایشان بغایت امیدها باشد و آن بهشت است که غایت آرزوی نفوس است و همچنین باید که هم کردن آفریدگار مرنفسها را و معصیت که زیشان آید بغایت دشواری و رنج باشد و آن دوزخ فرودین است که گسسته شدن راحتها و شادیها است و این دو آفرینش را خدای تعالی اندر قرآن یاد کرد تا خردمندان بدانند که بودش دوم مراد آفریدگار است نه بودش نخستین چنانک فرمود قوله قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدأ الخلق ثم الله ینشی ء النشأه الاخره گفت بگوی که بروید اندر زمین بنگرید که چگونه آغاز کرد خدای آفرینش را پس خدای بیافرید آفرینشی دیگر باز پسین و تأویل رفتن اندر زمین طلب کردن علم دعوت است که قرارهای نفوس بر علم دعوت است چنانک قرار جسم را بر زمین است و تأویل نگریستن بآفرینش نخستین چگونه بود تا دیگر آفرینش را ازو بدانی آنست که از زمین هرچه پدیدار آید از نبات که آغاز نفسها اوست آنچ ازو باول پیدا آید نه آن باشد بل که آنچ باز پس پدید آید مراد از آن نبات آن باشد از بهرآنک از هر نباتی نخست برگ و شاخ پدید و بآخر بار پدید آید و غرض از درخت نه برگ و شاخ باشد بلکه بار باشد پس ما را همی فرماید ایزد تعالی نگریستن اندر حال آنچ از زمین پدید آید تا بدانیم که مراد از آفرینش نه جسد است بلک نفس است و جسد مر نفس را بر مثالی پلی است که نفس برو ازین عالم بگذرد برمثالی کسی کز آبی بر پلی بگذرد و گواهی دهد بر درستی این قول آنچ رسول مصطفی صلی الله علیه و آله فرمود الدنیا قنطره فاعبروها و لاتعمروها گفت این جهان پلی است بگذرید برو و آبادان مکنیدش و هر کجا اندر قرآن دنیا را یاد کند بدان مرین جهانرا خواهد و جسد مردم را و ظاهر شریعت را و هرکجا مر آخرت را یاد کند بدان مران جهانرا خواهد و مر نفس مردم را و تأویل را پس ایزد تعالی صلاح جسد مردم را طعام و شراب و پوشش و برنشست و دیگر منافع پدید آورد و صلاح نفس مردم را دین و علم و عمل فرمود و بهر رویی حجت بر مردم لازم کرده اما حجت بجسد بر مردم آن لازم کرد که او را اندامهای تمام داد وذی بهانه گردانیدش اندر حاصل کردن آنچ جسد او را بدان حاجت است از بهر آنکه نعمتها از خوردنی و آشامیدنی و پوشیدنی و بر نشستنی و خانه و جز آن مرورا یافته کرد اندرین عالم و روی آن پیدا کرد که چگونه باید دست آوردن تا حلال باشد اما حجت بنفس بر مردم آن لازم کرد که او را عقل در یابنده داد که گوهر او آنست که اختیار نیکو کند و از زشتی دور باشد و نیکو کار را دوست دارد و از بد کردار بگریزد و او را دشمن بدارد و بدین هر دو روی حجت خدای بر مردم لازم شد و عقل حجت خدای است برخلق اندر آفرینش و حجت دوم از خدای رسول اوست سوی مردم که بیاید و عقل که اندر آفرینش مردم بقوت است برو راند و سوی فعل بیرون آرد و باز نماید که بدین دو روی شکر آفریدگار بر مردم واجب است و از ناسپاسی کردن دور بودن بر مردم لازم است چنانک خدای تعالی همی گوید قوله لین شکرتم لازیدنکم و لین کفرتم ان عذابی لشدید گفت اگر شکر کنید در نعمت شما زیادت کنم و گر کفران آرید یعنی که ناسپاسی کنید عذاب من سخت است و اندر گوهر عقل بی تعلیم خود شکر کردن مر دهنده نعمت را موجود است و لکن چگونگی شکر آفریدگار اندر گوهر عقل غریزی موجود نیست پس رسولان از بهر باز نمودن چگونگی شکر آفریدگار بایستند ازو سوی آفریدگار او و مثل این حال چنانست که مهتری باشد نیکوکار و بخشنده و کهتران بسیار دارد و آن کهتران هر کسی براندازه خویش دانند که شکر آن مهتر بریشان فریضه است ولکن ندانند که چگونه شکر باید کردن تا مرآن مهتر را پسند افتد پس از جمله کهتران آن مهتر یکی باشد که بدو نزدیک باشد و بداند که خشنودی آن مهتر اندر چیست اندر گفتارست یا اندر کردار یا اندر هر دو و مر آن کهتران را باز نماید که خشنودی مهتر اندر چیست که شما چاکران برین دو شکر توانایی دارید و چون آن کهتر خاص مر دیگر کهتران را بیاگاهند که شکر مهتر خویش چگونه کنید آن وقت شکر از حد جواز- اعنی روا بودن- بحد واجبی آمده باشد و تا رسول نیامده بود اندر عقل روا همی بود شکر آفریدگار کردن و چون چگونگی شکر پدید آمد بگفتار رسول آن وقت واجب گشت شکر کردن پس دست باز نداشتن شکر آفریدگار سپس از واجب شدن از عبادت و صلاح و خیر است و دست بازداشتن شکر ناسپاسی و فساد و شر است و باطل کردن آفرینش است هم بجسم و هم بنفس از بهر آنک جسم مردم چنانک گفتیم پذیرای رنج و راحت و خوشی و درد از بهر آن باشد تا بهتری گزیند و از بدی باز باشد و نفس مردم توانا بر بدی و نیکی باشد و شناسایی هر دو از بهر آن آمد تا خویشتن را بهتر اختیار کند و چون مردم با این دو حجت که برو لازم گشته است سوی فساد و شر و بدی میل کند مر آفریدگار خویش را مخالف شده باشد و مر حاکمی را که خدای برو گماشته است و آن عقل است دروغ زن کرده باشد و چون از خیر و صلاح روی بگرداند و سوی شر و فساد آید مراد آفریدگار که غایت مرادهاست باطل کرده باشد و از بهشت که نعمت او بی نهایت است سوی دوزخ آمده باشد که رنج او بغایت غایت است هر که خیر و صلاح را گرفت از شر و فساد دور ماند همچنانک هر که خوشی و آسانی یافت از درد و رنج رسته شد و نیز مرین را قسم سدیگر نیست چنانک رسول مصطفی صلی الله علیه و آله گفت فوالذی نفس محمد بیده لیس بعد الموت غیر الجنه او النار گفت و سوگند خورد بدان کس که نفس محمد بدست اوست که نیست پس از مرگ جز بهشت یا آتش و نیز گوییم که چون غرض آفریدگار بآفرینش عالم جسمانی روحانی پدید آوردن صورت زنده نامیرنده دانا بود و بنخستین آفرینش ازین عالم صورت ابدی بحاصل نیامد چنانک از خاک خرمای رسیده بر نیاید بل که نخست درخت برآید که خرماست اندر قوت و از آن درخت خرما بیرون آید پس گوییم که زین عالم مرده مردم زنده مردنی پدید آید و از مردم صورت نفسانی زنده نامیرنده پدید آید آن نخستین آفرینش بمیانجی لطایف جسمانی بود که ناطقان و اساسان و امامانند پس جسد این جهانی است محسوس و نفسانی و نفس آن جهانی است معقول و باقی و ایزد تعالی مردم را پذیرای خوشی و درد گردانید هم بجسم و هم بنفس و درد و خوشی جسمانی بیماری و تندرستی است و بیماری بدو بخش است یکی بخش آنست کز اندرون جسد خیزد چون غلبه کردن طبیعتی بر دیگری یا فساد اندامی از اندامها درونی و دیگر بخشش آنست که بیرون جسد افتد چون سرما و گرما و ریش و زخم برابر هر دردی آسانی هست و برابر هر بیماری درستی ای هست و درد و خوشی نفسانی نیز بدو بخش است چون انده و شادی و خشم و خشنودی و پشیمانی و خرمی و کام و ناکام و این درد مر نفس را نیز همچنانست که مر جسم را از بیرون و اندرون آنچ از بیرونست چون اندوه است کز دانستن علمی رسیدش و آنچ از اندرون است چون اندوه است کزنادانستن علمی رسدش و راحتش نیز هم بدو بخش است برین قیاس و مردم را از راحت و درد جسدانی کز حد در گذشته افتد مرگ جسدانی افتد چنانک اگر بجسد دردی سخت یابداز زخمی یا از دردی کز غلبه اخلاط باشد روح او از کالبد جدا شود همچنین اگر راحتی سخت رسدش از خوردن خوش یا آشامیدن بافراط یا از جماع بی روی نیز مرگ باشدش و آن بدان سبب باشد که گرمی طبیعتی که مردم بدان زنده است بفسرد یا سخت بگدازد تا مردم هلاک شود همچنین به رد و آسانی نفسانی نیز مردم را هلاک باشد و چون کسی که او را غمی سخت رسد ناگاه و حرارت غریزی او بمرکز دل فراز آید و بسبب جمله گشتن حرارت سوخته شود و آن را فسردن حرارت خوانند و اگر کسی را شادی بی اندازه بیک بار بی هیچ مقدمه ای فراز رسد وزان گشاده گشتن حرارت باشد و پراکندن از جای خویش تا مردم بمیرد و آنرا تحلیل خوانند پس درد و راحت جسمانی همچون جسم گذرنده و عارضی است و درد و راحت نفسانی چون نفس باقی است و جوهری و بی زوال و نیز مردم را بجسد سوختن افتد بآتش طبیعی همچنین نفس را نیز سوختن افتد بغم و حسرت و گر کسی را بجسد اندر آتش طبیعی افکنند گوید مرا در آتش افکندی و بسوختی و گر سخنی گویندش که او را از آن غمی سخت آید گوید مرا بر آتش نهادی وبسوختی بدین سخن که گفتی یا بدین کار که کردی پس آتش نهادی و بسوختی بدین سخن که گفتی یا بدین کار که کردیپس آتش اندیشه باقی است چنانک نفس باقی است که هرگز نمیرد و گواه است بر این قول خدای تعالی که گفت قوله کلا لینبذن فی الحطمه و ما ادراک ما الحطمه نارالله الموقده التی تطلع علی الافیده گفت اندر افکندش بدوزخ و توجه دانی ای محمد که دوزخ چیست آتش خدای است افروخته آنک او بردلها جاکول شود تأویلش آنست که آتش که بر دل جاکول است مر دل را بسوزد و آتش که مر دل را بسوزد جز اندیشه و حسرت نیست و دل بدین جای مر نفس عاقله را خواهد که او از نفسهای روینده و خورنده و گوینده هم بدان منزلت است که دل مردم از تن مردم است و نفس عاقله سالار و پاسبان این نفسهاست همچنانک دل پاسبان و سالار تن است و خدای تعالی همی گوید بر درستی آنک مرنفس عاقله را همیخواهد قوله نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین گفت فرو فرستادیم جبراییل را بقرآن بر دل تو ای محمد تا تو از ترسانندگان باشی بزبان تازی پیدا و قلب دل باشد و بدل نه آن پاره گوشت همی خواهد بلک مر آن نفس عاقله را همی خواهد که بمرکز دل پیوسته است و اندرسخن عرب چنین بسیارست که مر چیزی را بسبب همسایگی او با چیزی دیگر بنام آن همسایه اش بازخوانند چنانک مر اشتر را راویه خوانندو باز مر آن مراده را که آب اندرو کنند بر پشت اشتر نیز راویه خوانند سبب آنک بر پشت آن شتر باشد که نام او راویه است پس هر نفسی کز بدکرداری خویش از ین عالم با بیم و پشیمانی بیرون شودآن درد و پشیمانی و بدکرداری جاودان با او بماند و آن عقوب او باشد و هرنفسی کز نیکوکرداری خوبش با خرمی و شادی ازین عالم بیرون شود آن خرمی و راحت با او جاودان بماند و آن ثواب او باشد پس گوییم که رسولان خدای تعالی بدانچ گفتند آتش دوزخ هرگز نمیرد آتش روحانی عقلی را خواستند که مردم بدست باز داشتن از علم و عمل -اندرین جهان- پس مرگ جسمانی اندر آن افتد و جاوید معذب بماند از بهر آنک نفس او مرعالم عقل را مخالف باشد بنادانی خویش و مخالف ضعیف از مخالف قوی بعذاب رسد ناچاره و بنعیم و لذت بهشت جاویدی که هرگز فنا نپذیرد لذات عقلانی را خواستند که مردم بدان رسد چون اندرین جهان بعلم و عمل بکوشد و مر شناخت معاد را و نفس خویش را بخیر و صلاح بپرورد تا چون بدان عالم رسد نفس او را با عالم عقلانی موافقت باشد و موافق ضعیف از موافق قوی براحتی عظیم رسد بر مثال کوزه آب که اندر دریای بزرگ ریزی و آن آب اندک بیاری آن آب بسیار قوی گردد و همان کار کردن گیرد که آن دریای بزرگ می کرد ولکن مردم علم از آن راه تواند پذیرفتن که عادت او آن بوده باشد و چون مردم جسدانی طبیعی بود بفعل آمده و عقلانی و نفسانی بود اندر حد قوت پیغمبران علیهم السلام دانستند که ایشان علم آن عالم را که بر تر از طبیعت است نتواند اندر یافتن مگر از راهنمون کردن مر ایشان را بدانچ زیر طبیعت اندرست تا اندک اندک بدانستن آن و دلیل گرفتن از آن برچیزی که برتر از آنست بعلم عالم روحانی عقلانی رسند پس هر یکی از رسولان مر خلق را از آن راه سن گفتند که مردم روزگار او دست در آن داشتند تا بریشان پذیرفتن آن آسانتر بود و گواهی دهد بر درستی این دعوی قول خدای تعالی که همی گوید قوله و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم گفت و نه فرستادیم هیچ رسولی مگر بزبان آن قوم او و تأویل زبان بدین جای علم است از بهرآنکه گذرگاه علم بر زبانست و این نام علم بر زبان هم بدان سبب همسایگی راست کز پیش یاد کردیم و فرستادن رسول سوی خلق تا از آن علم که خلق اندر آن باشند ایشان را سخن گوید حکمت آن بود تا علم ایشان اندر علم رسول ضعیف شود و عاجزی خلق پیدا آید و نگویند که او آن علم همی گوید که ما را اندر آن دست نیست و حریص شوند برآموختن فصاحت که معجز رسول مصطفی صلی الله علیه و آله بود و او مرفصیحان عرب را بدان عاجز کرد تا چون بظاهر آن رغبت کنند و بیاموزند و بباطن آن اندر رسند بدلالت راه نمایان حق از فرزندان رسول علیه السلام باز نموده شد راههای عقلی که خواست آفریدگار عالم اندر آفرینش عالم همه خیرست و هرکه بدکرداراست مخالف خدای است
گوییم مر برادران خویش را که برین خوان نشینند که عقل کل نخست پدید آورده باری است و تمام است بفعل و قوت چنانک شرح آن اندر کتاب گشایش و رهایش گفته ایم و دلیل بر آنک عقل نخست پدید آورده است آنست که هر چیزی که آن اندر پدید آوردن پیشتر بوده است بذات جاکول است و بر آنچ سپس تو پدید آمده است چنانک علت بر معلول جاکول است و جنس بر نوع جاکول است بر مثال حیوان که بذات جاکول است بر چارپای و پرنده و چرنده و مردم از بهرآنک ببر گرفتن حیوان این همه انواع برگرفته شود همچنین نیز ببر گرفتن عقل بوهم که داننده است همه دانشها بر گرفته شود پس جاکول بودن عقل بر همه چیزها همی دلیل کند که او پیشتر از همه چیزها هست شده است و چون درست شد که نخستین هستی بود و دانا بود پس درست شد که دانسته او جز ذات او نبود و چون ذات او نخست هستی بود و تمام بوددلیل باشد که همه محسوسات و معقولات بجملگی اندر ذات او بود و دانسته او بود که اگر کسی گوید که هیچ چیز هست که نابوده است یا خواهد بودن که اندرذات عقل تخم نکشته بود نخست که او با بداع باری نه از چیزی پدید آمد گفته باشد که عقل نه تمام بود و نقص با بداع باری سبحانه باز بسته باشد و دور است ابداع باری سبحانه از نقص و عجز و چیز ناتمام نگزیده باشد اندر آنک تمام باشد تا بدان قوت که اندر آن تمام باشد آن ناتمام تمام شود و نگریستن عقل کل بذات خویش جوهری بود نه تکلفی از بهر آنک جوهر عقل نگریستن و دانستن است و چون خود جز عقل چیز نبود و جوهر او دانستن بود داننده خویش بودو هرچیز که او داننده باشد از حد قوت بحد فعل بیرون آید بر مثال شاگرد که از نگریستن اندر استاد خویش بفایده پذیرفتن از حد قوت بحد فعل بیرون آید و چون حکم داننده مرچیزی را و نگرنده اندر چیزی آن بود کز حد قوت بحد فعل بیرون آید و عقل کل خود تمام بود بقوت و فعل چون ذات او مراو را دانسته شد و او جوهری باقی نورانی بود ازو برخاست جوهری که اندرحد قوت بود و بیرون آینده بود کز فعل همی بدان حکمی که یاد کردیم کزدانستن و نگریستن چیز از حد قوت بحد فعل آید و چون همه اندک و بسیار از روحانی و جسمانی که هست و می باشد تخم آن اندر عقل کل بود واجب نباید که عقل کل جز بذات خود بنگرد بر مثال کسی که سخن اندر معنی بداند و باز هم مر آن سخن را بنویسد هرگز حاجتمند نشود که آن سخن را از نبشته خویش برخواند پس اگر کسی گوید که عقل کل حاجتمند است بنگریستن سوی آنچ عالم روحانی و جسمانی است از روحانیان و جسمانیان چنان گفته باشد که مر نویسنده را که بر نوشتن سخت جاکول گشته باشد حاجت است بنگریستن اندر حروف ابجد تا بداند که هر حرفی را شکل چیست و حکم هر یکی از حروف اندر پیوستن و گسستن چیست پس اگر این مال باشد این قول ازین محال تر است
مزد را بتازی اجر خوانند و بزه را بتازی اثم خوانند و نام مزد آنست اندر میان خلق که چون کسی کاری بکند او را مکافات آن بدهند و آن مکافات را مزد خوانند و لکن نام بزه جز اندر دین رونده نیست و بحقیقت مکافات کاری باشد که ازو شر و فساد پدید آیدو مزد نیز آن باشد اندرین جهان کزو بدان جهان حاصل کننده آنرا ثواب بحاصل آیدو بزه آن باشد که مرخداوند او را بعاقبت عقوبت واجب آید و بزه را نیز وزر خوانند بتازی و خبر است از رسول مصطفی صلی الله علیه و آله که فرمود من سن سنه حسنه فله أجرها و أجر من عمل بها الی یوم القیامه من غیر أن ینقص من أجر هم شیء و من سن سنه سییه فله وزرها و وزر من عمل بها الی یوم القیامه من غیر أن ینقص من وزرهم شیء گفت هر که سنتی نیکو بنهد او را باشد مزد آن و مزد آنک بدان سنت کار کند تا روز قیامت بی آنک از مزد آن کسان چیزی کم شود و هر که سنتی بد بنهد او را باشد بزه آن و بزه هر که بدان سنت کار کند تا رنوز قیامت بی آنک از بزه آن کسان چیزی کم شود و خداوند صلاح را از آن مزد واجب شد که اندر صلاح خیر است و راستی و آبادانی بهبودش که خواست آفریدگار عالم آن است و خداوند فساد را بزه از آن باشد که اندر فساد شر است و خلاف و پراکنده شدن و نرستی و این همه خلاف خواست آفریدگار است و سزاوار راست جوینده خیر و صلاح و موافق مراد آفریدگار عالم بهر نیکی و سزاوار است طلب کننده شر و فساد و مخالف مراد آفریدگار عالم بهر عقوبتی و نیکوکار و بدکردار از هر کسی بدانچ کنند جزا خویش بیابند چنانک خدای تعالی همی گوید قوله ان أحسنتم أحسنتم لانفسکم و ان أستأتم فلها گفت اگر نیکویی کنید مر خویشتن را کنید و گربد کنید مر نفسهای شماراست
هست همه بر دو گونه است یا لطیف است یا کثیف و مر هر دو را کرانه است از بهرآنک بنخست قسمت لطیف بر کرانه کثیف است و کثیف برکرانه لطیف است بحکم مخالفت که اندر میان ایشان است چه هر چیزی برنهایت مخالف خویش تواند ایستادن و بدین نهایت که همی گوییم نه مر جایگاهی مکانی را همی خواهیم بلک مرحد آن چیز را می خواهیم که مرورا مخالف است چنانک گرمی مخالف سردی است و چاره نیست که گرمی از سردی جداست چه اگر ازو جدا نبودی مخالف سردی نبودی و چون گرمی سردی را مخالف است و ازو جداست بضرورت آخر حد گرمی باول حد سردی باشد همچنانک همیشه آخر کناره روشنایی آفتاب باول کناره سایه باشد پس بیایید دانستن که لطافت بر کناره کثافت است و بکثافت محدود است و دیگر دلیل بدانک هستها بی کرانه نیست آنست کز جمله هستیها یکی این عالم کثیف است و این را نهایت است و دلیل بر آنک این عالم را نهایت است آنست که جزء هایش را نهایت است و هرچه مر جزء های او را نهایت باشد مر کل او را نهایت باشد و زمین از جزء های این عالم است و او را نهایت است این روی او که ما همی بینیم که بهوا پیوسته است نهایت اوست و هرچیزی که برویی از رویهای خویش متناهی باشد بهه رونیهای خویش متناهی باشد و چون درست کردیم که این عالم از جمله هستها است و متنهای است لازم آید که هستها متناهی باشد از بهرآنک این عالم جزیی باشد از کل هستها و چون جزء ها را نهایت پیدا شد مر کل را نهایت پیدا شد و نیز گوییم که هر چیزی که مرورا جزء باشد او متناهی باشد از بهرآنک جزء کم از کل باشد و مرورا بروی کمتری مخالف باشد هر کسی که گوید کل عالم نامتناهی است بضرورت گفته باشد که جزء ش متناهی است از بهرآنک صفت جزء مخالف صفت کل باشد اندران معنی که کل نام کلی بدان یافته است و آن معنی از روی کمی و نیستی است و چون گفت بضرورت که جزء های عالم متناهی است اقرار کرد که عالم متناهی است از بهرآنک از متناهی نامتناهی نیاید که ایشان هر دو مر یکدیگر را مخالف اند و هر که گوید از متناهی نامتناهی آید گفته باشد که از گرم سرد آید و از سیاه سپید آید و خردمندان با او سخن نگویند چون محسوس را منکر شود و اندر مبدعات و هستی آن گوییم که اگر مبدعات را که لطیف است کرانه نبودی آفریده نبودی و ما دانیم که مبدع با بداع آفریده شد و هرچه هست شد نه از هست مراو را نهایت است از بهرآنک اگر بی نهایت بودی مراو را کرانه نبودی و هست شدن او نه از هست کرانه او بود و آن ابداع است که بابداع کرانه مبدع باشد اما مرابداع را هستی نیست و دور است از هستی و چیزی و هر چه اندر عقل او پیدا باشد از ابداع مرورا نهایت نیست از بهر آنک وهم را سوی پیدا شدن او راه نیست که او علت همه علتهاست و گرمرورا علت لازم آمدی سخن اندرین معنی بکناره نرسیدی و هر علتی را نیز علتی پیش ازو نبایستی و گر اول علتها علتی نبودی که پیش ازو علت نبودی معلول پیدا نیامدی و چون عالم را معلول یافتیم دانستیم که مر علتها را نهایت است و مران نهایت علتها را ابداع گفتیم و برهان بر درستی این قول آنست که مرغی رانی و او را هست دانی و نهایت او بشناسی چه از کنارهای جسم او و چه از حد مرغی او که بدان از ستور و چرنده و جز آن جداست و چون آن مرغ از تو غایب شود پیدا شود ترا نیستی تو و مرآن نیستی ترا نهایتی یابی چنانک مرهستش را نهایت یافته بودی ازیراک لازم شد نیستی آن مرغ و آن نهایت بود مرهستی او را و چون مریک هست هستی را کرانه یافتیم و مرآن نیستی را کرانه نبود دلیل است که نابود شود همه هستیها و آن کرانه همه هستها باشد پس درست شد که مر همه هستها را نهایت باشد و نیست را کرانه نیست و نیز از حکم عقل لازم آید که مر همه هستها را نهایت باشد از بهرآنک هست آنست که بدانندش و چیزیکه بدانند برویی از رویها دانندش و دانش داننده برویی از رویهای اندر آن هست رسد و آن هست ناچاره از آن روی که دانش داننده بدو رسد متناهی باشد و هر که گوید مر هست را نهایت نیست محال گفته باشد از بهر آنک بی نهایت ناشناخته باشد بذات خویش و جز از ذات خویش و نشاید که چیزی باشد که او ناشناخته باشد هم اندر ذات خویش و هم نزدیک شناسنده دیگر و عقل که او مبدعاتست شناخته جوهر خویش است ذات پاک او و گرد گرفته است شناخته او مرجوهر او را نام این نام را مستحق شده است پس درست شد که هر چه هست است مرورا نهایت است و نیست را نهایت نیست از بهرآنک نیست را بهیچ رنوی نتوان شناختن
خلاف نیست میان دانایان که قوتهای عالم گسلنده و برنده نیست و شونده نه بیند که چیزی آشکارا شود اندر عالم مگر که همچنانی پیدا شده باشد یا پیدا شود اندر زمانی دیگر از بهر آنک ممکن نیست ضعیف شدن و اسپری شدن قوتهای طبیعی تا با سپری شدن آن نیز پیدا نیاید آن چیز که یکبار پیدا آمد پس روی نیست مرنفس جزیی را باندر یافتن آغاز پدید آمدن مردم جز برین حال که همی پیدا شود و چون امروز همی یابیم قوتهای طبایع و افلاک و انجم را بزایش مردم پیوسته دانیم که پیدا آمدن مردم بابتداء پیدا آمدن عالم بیک دفعه بودست و خردمند چون داند که پیدا آمدن عالم باطبایع و افلاک و انجم بیک بار بود عجیب نیایدش از آن که جانوران که اجزاء این عالم اند با این عالم نیز بهم پدید آمدند و برعاقل آن واجب است که طلب نکند آنچ اندر یافتن آن ممکن نیست مرعقل جزیی را و آن فعل کلیات نفس و عقل است و نباید طلب کردن آغازها را ناپیدا شود و مرخردمند را شرف عقل کل که محیطست بمردم و عاجز است مردم اندر رسیدن بقوت و قدرت کل خویش و ایزد تعالی اندر آفرینش مردم پیدا کرده است نشان آنکه مرورا راه نیست سوی اندر یافتن ابتداء خویش و آن آنست که مردم نتواند دانستن مر حرکات نفس را اندر فعلهای او کز چیست و چون بر ابتداء حرکات نفس محیط شدن سزاوار نیست بر ابتداء بودش او ناسزاوار تر است محیط شدن و گر کسی گوید که این مردم بسیار از یک جفت مردم پدید آمدست و برآن حجت آرد برآنک گوید ممکن است کز یک جفت مردم فرزندان پیوسته شوند و زندگانی ایشان دراز شود و نسلهای دیگر مردمان بریده شود تا همه دیگر بمیرند چنانک جز فرزندان آن یک جفت مردم اندر عالم مردم نماند وزین روی درست شود که این همه مردم از یک جفت مردم زادستمعارضه با او آنست که گویی سبیل اندر چیزهای طبیعی بر تفاوت است و ممکن است که همه مردمان از یک جفت مردم باشند همچنانک بسیاری از یکی پدید آید اما نوعی که او را شخصی نباشد ممکن نیست و نوع را همتا نیست و نه مر جنس را اندر یگانگی از بهر آنک شخص بعدد بیشتر از نوع باشد و نوع بعدد کمتر از شخص باشد پس اگر کسی که نوع مردم بشود تا بیکی شخص باز آید که او را همتایی نباشد راست کرده باشد مرنوع را با شخص از بهر آنک نوع یکی باشد و شخص یکی گوید و چون چنین باشد نوع باطل باشد از ایراک شخص بجای نوع ایستاده است و هرچند که شخص بسیار است نوع لازم است مرورا و گر یک شخص علت نوع خویش باشد روا نباشد از بهرآنک نوع بیش از شخص است چنانک جنس بیش از نوع است پس درست شد که نوع را بر شخص بیشی هست و چون نوع بیش از شخص باشد اندر نوع شخصهای بسیار همیشه یابد و روانباشد که یک شخص بیش نباشد و سخن بی خلل آن است که پدید آمدن عالم با آنچ اندروست و بود و باشد بیک دفعه بود که هیچ جیز بر دیگری بیشی نداشت اما اندر حد قوت بود چیزها و بفعل همی بیرون آید و بودن مردم بیک دفعه نه صعب تر از بودن عالم است با این شکل عظیم بیک دفعه چنانک خدای تعالی همی گوید قوله خلق السموات و الارض أکبر من خلق الناس و لا کن اکثرالناس لایعلمون همی گوید آفریدن آسمانها و زمین بزرگتر است از آفریدن مردمان و لکن بیشتر از مردمان ندانند
چون خردمند اندر عالم طبیعی نگاه کند ومرورا مانند طبایع نماید و طبایع را ماند عالم نماید و از شاهد بر غایب دلیل داند گرفتن بداند که عالم عقل و نفس ماننده باشد بعقل و نفس و عقل و نفس ماننده باشد بعالم خویش و ما مر عقل و نفس جزیی را چنان همی یابیم که نتوانیم گفتن که اندر عالم طبیعی اندر بر مثال چیزی جای گیر یا از عالم بیرون اند بر مثال چیزی دیگر محیط پس همچنین گوییم که عقل و نفس کلی اندر عالم طبیعت اند بر مثال چیز متمکن اندرو و یا ازین عالم بیرون اند بر مثال جرمی محیط بر جرمی دیگر بل گوییم که نفس و عقل کلی اندرین عالم اند بمعنی بیرون از بهر آنک جای گیر نیستند و افعال و آثار ایشان اندروست و بیرون اند از این عالم بمعنی آنک اندیرین عالم اند یعنی که تقدیر و تدبیر ایشان اندرین عالم است یا چنانند که اندرونند و بذات اندرین عالم نایافته اند یا چنانند کز بیرون اند و بحقیقت نفس و عقل ازین عالم بیرون اند بشرف و جوهر خویش از بهرآنک این عالم کثیف و تاریک مر لطیف نورانی را بکار نیاید و دلیل بر درستی این دعوی آنست که هرچیزی که اندر نفس مردم باشد نفس مردم از اندرون آن چیز باشد که علم اندر نفس اوست بوقت صورت کردن مرآنرا و چون از آن صورت پرداخته شوند چنان باشد که گویی آن صورت از نفس بیرون است پس همچنین است حال نفس و عقل کلی با عالم که پنداری اندر عالم طبیعت اند چون بینی که صورتهای برحکمت اندر عالم پدید همی آید و باز پنداری که بیرون اویند چون بینی کز آن صورتها همی پردازند و هر که پندارد که بیرون این فلک چیزی هست که اورا مسافت است اعنی دوری و نزدیکی غلط پندارد از بهرآنک مسافت از اندرون فلک است و هر چیز که او را اندرون باشد ناچاره مرو را بیرون باشد و چون همی بینیم که این عالم را اندرون است دلیل همی کند که او را بیرون است و بیرون چیز بخلاف اندرون باشد و چون اندرونش را مسافت است دلیل می کند که بیرون او را مسافت نیست بحکم خلاف که یان اندرون و بیرون است و میان مسافت و نه مسافت پس اگر کسی گوید از بیرون این عالم مسافت است قول خویش را نقیضه کرده باشد و گفته باشد که بیرون این عالم هم اندرون این عالم است و تا مسافت نفی نکند بیرون او اثبات نکرده باشد و از فضیلت و شرف جوهر روحانی آنست که چیزهای روحانی را از حال خویش نگرداند بدان معنی که اندر جوهر روحانی فساد را راه نیست و آن جوهر کز حد قوت بحد فعل آید عالم روحانی مرانرا نگاه دارد و از حال فعل باز حال قوت نبردش از بهرآنک اندر جوهر روحانی اضداد و مخالفت نیست و چیزهای طبیعی فساد پذیرد و گوهرهای طبیعی مر چیزهای را کز حد قوت بحد فعل آورده باشد بحد قوت باز بردش و بر یک حال نتواندش نگاه داشتن از بهر آنک اندر طبایع دشمنان و مخالفانند و همه اندر یک مکانند و مر یکدیگر را از مکانها بیرون کنند تا حالهای ایشان کردنده همی باشد و جواهر روحانی را بمکان حاجت نیست و بدین برهان عقلی و سخن مصطفی درست شد که عالم طبیعت بجزییات و کلیات خویش اندرون عالم عقل و نفس است بدان معنی که این طبیعیات را مکان و زمان است و از حال خویش کردنده است و آن لطایف را بمکان و زمان حاجت نیست لاجرم از حال خویش گردنده نیست و آنچ مرور را مکان نباشد اندرین عالم نباشد بحکم عقل و دلیل برآنک عالم جسمانی اندر عالم عقل است – نه بروی مکان بل بروی احاطت علمی- آنست که عقل کل را مبدع حق تمام آفرید و هیچ چیز را ازو بیرون نگذاشت و گرچیزی از عقل بیرون بودی امروز عقل مرآنرا نشناختی و عقل ناقص بودی اگر برو چیزی پوشیده بودی پس چون هیچ چیز بر عقل پوشیده نیست دلیلست که همه چیزها بیک دفعه اندر جوهر عقل پدید آورده است مبدع حق و هیچ چیز ازو بیرون نبودست و چون عالم طبیعت از جمله چیزهاست نتیجه این مقدمه آن باشد که عالم طبیعت و عالم نفس اندر عالم عقل است و بباید دانستن که مرعالم طبیعت را نزدیک عالم روحانی مقداری نیست دلیل بر درستی این دعوی آنست که چون میان نفس از نفسهای جزیی و میان نفس کلی فایده پیوسته شود آن نفس جزیی مر کل خویشتن را جستن گیرد و معلومات عقلی را از کل خویش طلب کند و آنچ از نفس کلی بنفس جزیی رسد از فواید آن عالم اندکی باشد و بدان اندک مایه فواید کز آن عالم بیابد مرین عالم را فراموش کند و گواهی دهد بر درستی این قول دست بازداشتن پیغامبران علیهم السلام و حکما از لذات و شهوات این عالم و کرانه گرفتن ایشان از طلب کردن این عالم و گر این عالم را نزدیک آن عالم مقداری بودی نفس جزیی بدان اندک مایه معرفت کزان عالم همی یابد مرین عالم را فراموش نکردی و چون درست شد که این عالم را نزدیک شناسنده بعضی از آن عالم مقداری نیست درست شد که جملگی این عالم نزدیک جملگی آن عالم سخت بی خطر است و از خاصیت عالم عقلی آنست که همه مسافتها اندر و گنجیده است و او خود نقطه است و همی پس از بزرگی پنهاست از روی شرف و علم وز خردی پنهان نیست از روی جسمی و عالم عقلی پایدارست و عالم جسمانی ناپایدار است و هرچه بدان عالم رسید برحال خویش بماند بباید کوشیدن تا نفس تو ای بردار چنان شود اندرین عالم که اگر بران حال بمانی ترا روا باشد و این نباشد مگر آن وقت که تمام شوی از بهرآنک ناتمام رنجه باشد هم بدین سرای و هم بدان سرای
گوییم که فایده نفس بمردم از آن پیوسته شد که جوهر نفس بر حد اعتدال بود ومعنیش آن همی خواهیم که او غایت لطایف نبود چنانک عقلی است کزو برتر هستی نیست و نیز بنهایت لطافت نبود چنانک هیولی است کو فروتر لطیفی نیست بل کز غایت لطایف فروتر بود و از نهایت آن برتر بود ومردم اندر عالم جسمانی آفرینش بر حد اعتدال یافت و پدید آمدن انواع حیوانات مر طبایع را پاکیزگی افتاده بود تا مردم از آن طبایع پاکیزه شده معتدل گشته آفرینش یافت و دلیل بر درستی این دعوی انست که آنچ از جانوران برو طبع خاک غالب بود خاک مر او را سوی خویش کشید تا جز بچهار پای همی نتواند ایستادن چون ستوران و ددگان و بعضی را طبیعت خاکی چنان قهر کرد که خود پای نیافت تا از خاک توانستی جدا شدن چون کرمان و ماران و جز آن و بعضی را طبیعت آتش و هوایی غالب آمد تا بهوا برپریدند و شرح این حال در کتاب دلیل المتحیرین گفته ایم پیش ازین و مردم که برحد اعتدال آمد نه خاک مرو را بسوی خویش کشید تا بپریدی بل که بر قامت الفی بایستاد بروهی چون خزندگان و بروهی چون پرندگان بدوپای دوان و چون میان مردم ومیان نفس کلی بر حد اعتدال نسبت افتاد با او هم گوهر گشت و بهم گوهری نفس کلی مر نفس مردم را دوست گرفت و او را بقوت امر باری سوی خویش خواند و از جوهر خویش مرو را نفقات داد بعلم تا همچند باقی و دانا و نورانی و فایده پذیر گشت
پیش ازین گفتیم که نخست حجت از آفریدگار برمردم عقل است که ایزد اندر آفرینش او نهادست و آنرا عقل غریزی خوانند و آن عقلی است اندر حد قوت و چیزی که اندر حد قوت باشد مرو را بحد فعل نتواند آوردن مگر چیزی که هم ازوباشد و بحد فعل شده باشد و دلیل بردرستی این قول آنست که همه شاگردان دانایانند اندر حد قوت از بهرآنک هیچ دانایی نیست که او شاگرد دیگری نبودست و مرشاگرد را جز دانای که بحد فعل دانا باشد دانا نتواند کردن و چون این مقدمه دانسته باشی گوییم که مر عقل غریزی را که اندر آفرینش بعد قوتست عقلی بفعلی آمده بایست تا مرو را از حد قوت بحد فعل بیرون آورد و هر پیغامبری اندر زمان خویش از عقل بفعل آمده ناطق شده بود که عقلها را که اندر زمان او بحد قوت بودند بحد فعل بیرون آورد و ایزد تعالی مردم را چنان آفریده بود اندرین عالم که حکم طبایع برو روان بود اندر حالهای او بی مراد او چون تشنه و گرسنه و محنتها و بیماریهای گران را از خویشتن باز نتواند داشتن و اندر حال بیچارگی بدانچ اندر آن عقل غریزی او نهادست اقرار دهد و فریاد خواهد از پدید آرنده خویش و رهانش جوید از آنچ اندران افتاده باشد از آفریدگار خویش چنانک خدای تعالی همی گوید قوله و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه قایما او قاعدا فلما کشفناعنه ضره مر کان لم یدعنا الی ضرمسه گفت چون بپساود مردم را دشواری بخواند ما را بر پهلو یا نشسته یا ایستاده پس چو آن دشواری از و باز کردیم بگذرد چنانک گویی هرگز ما را نخواندستی اندر دشواری و چون این حال مردم اندر عقل غریزی بود کز آفریدگار فریاد خواهد اندر حال ضرورت چون عقل بفعل آمده که رسول دوم بود از کردگار سوی مردم بیامد مرو را سوی آن اقرار خواند که اندر غریزت او بود و آنرا برو استوار کرد تا پیش از آمدن شدت و ضرورت آن اقرار بکرد تا همچنانک ازین دشواری دنیایی بدان اقرار همی رهانش جوید از دشواریهای آخرتی کلی که بدین اقرار همیشه رهایی باشد و هر که خدای تعالی را باخلاص بخواند هیچ دشواری نبیند
گوییم نفس شهوانی بدفرمای است و مردم را چیزهای فرماید که فایده آن همه مر جسد را باشد و از پسند عقل دور باشد چون زنا و لواطت و خواسته مردمان ستدن و مردم کشتن بنا حق و جفا کردن مرکسی را که سزاوار جفا نباشد و فرایض خدای و سنت رسول او بگذاشتن و اندرین همه فعلهای بدخوشی مر نفس شهوانی راست و خدای تعالی همی گوید از قول یوسف علیه السلام قوله ان النفس الاماره بالسوء الامار حم ربی ان ربی غفور رحیم همی گوید نفس فرماینده است ببدی مگر آنک برو رحمت کرد پروردگار من چه پروردگار من پوشاننده مهربانست و بدین نفس مر نفس شهوانی را همی خواهد از بهر آنک اندرین گناهان که گفتیم خوشی مر نفس شهوانی راست اما بزنا و لواطت نفس شهوانی دو لذت یابد یکی لذت جماع که تمام آن مرستور راست و دیگر لذت بی فرمانی که بی فرمانی را لذتی هست بدان سبب که بی فرمان مردم مانند ستور شود و نفس بهیمی چون بی فرمان شود خوشتر باشدش و اما بدست بازداشتن پرستش خدای و سنت رسول نفس شهوانی لذت سوی جسد بی فرمانی و بی سالاری کشد و گریختن از کار واجب و اما نفس شهوانی بخواسته ستدن لذت توانگری یابد که جسد او بدان آسوده شود و اما بمردم کشتن نفس شهوانی لذت کینه کشیدن یابد و کامکاری و بی فرمانی و اما بجفا نمودن نفس شهوانی لذت کار بستن خوی بد یابد که برو پادشاه گشته باشد با لذت کینه کشیدن و این همه کارها بنزدیک عقل زشت است و نفس عاقله آنست که علم و دیانت و توحید او تواند پذیرفتن و نفس سخنگوی تا علم نپذیرد نفس عاقله نباشد اندر حد قوت و ممکن باشد که روزی عاقله شود و اکنون باز نماییم زشتی این کارها سوی عقل و گوییم که زشتی زنا و لواطت سوی عقل آنست که هر چیزی که مردم خردمند زشت دارد که کسی با او بکند بعقل چنان لازم آید که او آن کار با دیگر کس نکند و هیچ خردمند روا ندارد کسی با زن و فرزند او زنا و لواطت کند پس روا داشتن عاقل زنا و لواطت را بر زن و فرزند خویش روا ناداشتن عقل است این دو کار ناستوده را پس بعقل واجب آمد فرمان برداری رسول خدای کردن و دست بازداشتن از زنا و لواطت بجسمانی و روحانی و رسول مصطفی صل الله علیه و آله فرمود لا تزنو افتزنوا نساء کم گفت زنا مکنید که با زنان خویش زنا کرده باشید یعنی که با زنان شما زنا کنند اما خواسته مردمان ستدن بعقل زشت است و ناپسندیده از بهرآنک خواسته پادشاه مردم است و هیچ خردمند روا ندارد که او را از پادشاهی بیرون کنند و زوال پادشاهی جسدانی بزوال خواسته است و زوال پادشاهی روحانی بزوال علم است و بدانک ناسزا منزلت علم از عالم بستاند و پادشاهای تمام عقل راست که بودش دو عالم ازوست و درویشی تمام مر ابلیسم ملعون راست که مخالف عقلست و هر کرا مال است مرو را اندر جسمانی پایگاه عقل است و چون از کسی مال او ستدند او درویش گشت و حال او برابر حال ابلیس شد از بهر آنک پیوستگان ابلیس را که اصل دوزخ اند بهیچ روی از رویها اندر آتش کام روایی نیست پس مر توانگر را درویش گردانیدن ماننده است بدانک مر بهشتی را دوزخی گردانیدن و این بروی عقل ناپسندیده است اما دزدی و راه داری و بیداد کردن بعقل زشت است از بهر آنک اندر آن شدن ملک مردم است و هر که بیداد و دزدی روا دارد چنان باشد که روا داشته باشد که عقل نباشد از یراک او مخالف عقل باشد و مخالف مر مخالف را نیست خواهد و هر که عقل را نیست خواهد چنان باشد که خواهد که خلق را از خدای نفع نباشد دیگر هر که درویش را توانگر کند بدانچ ورا ملکی دهد برابر آن باشد که مردمی را بعلم و حکمت بصورت معاد رساند و هر که صورت عقل اندر یک تن درست تواند نگاشتن همچنان باشد که همه مردم را زنده کرده باشد بدان معنی که همه مردم چون یک مردم اند و هرچه با یک مردم کنی اگر با همه توانستی همان کردی و هر که خواسته کسان ستدن بناحق روا دارد زوال منزلت امام روا داشته باشد که خواسته دار بحقیقت امام است و آنکس اندر دین و دنیا بغضب کردن با ابلیس لعین برابر باشد و انباز و هر که انباز ابلیس باشد فساد و هلاک همه خلق خواسته باشد چنانک خدای تعالی از آن ملعون همی حکایت کند قوله قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لا غوینهم أجمعین گفت ای خدا بدانک مرا گمراه کردی بفریفتن بیارایم مر امت را اندر زمین یعنی که زشت را نزدیک ایشان نیکو گردانم و بفریبمشان بجملگی از بهر آن بود که خدای تعالی مر نیکوکارانرا با یک تن نیکوکردار خواند با همه خلق و بردکردار را با یک تن بدکردار خواند با همه خلق قوله من أجل ذلک کتبنا علی بین اسراییل انه من قتل نفسا بغیر نقس أو فساد فی الارض فکأنما قتل الناس جمیعا و من أحیاها فکأنما أحیا الناس جمیعا گفت از بهر آن بنشتیم بر پسران اسراییل که هر که یک تن را بکشد بی آنک او کسی را کشته باشد یا اندر زمین فسادی کرده باشد چنان باشد ه همه مردمانرا بکشت و هر که یک تن را زنده کند چنان باشد که همه مردمانرا زنده کرد و تأویلش آنست که هر یک تن را بجسمانی بکشد یا مرتبت دانایی غصب کند که آن کشتن روحالی است همچنان باشد که همه خلق را بکشت و هر که زندگی یک تن به نیکوکردای با او بجوید تا دانایی را اندر دین بر مرتبت او نگاه دارد زندگی همه خلق روا داشته باشد و خدای تعالی مرورا مزد بر اندازه نیت او دهد پس ازین روی واجب شد دست از خواسته مردمان بازداشتن مگر حق خویش طلب کردناما کشتن مردم بستم سوی عقل سخت زشت است و هیچ خردمند روا ندارد که مر کسی را بی گناه بکشد و لکن واجب است بروی عقل گناه کار را کشتن تا هر که گناه خواهد کردن چون از آن بادآفراه سخت بیندیشد دست از گناه باز دارد و اندر آن زندگی خلق باشد چنانک خدای تعالی همی گوید قوله ولکم فی القصاص حیاه یا أولی الالباب همی گوید اندر قصاص مر شما را زندگی است ای خردمندانو کشتن همگوشه خویش بی آنک مر کس را ازان تو کشته باشد اندر عقل ناپسندیده است
اگر کسی باندیشه فاسد خویش چنان اندیشد که پیغامبر علیه السلام بسیار مردم را بکشت که هیچ کس براست او گناهی نداشتند و همه همچون او مردم بودند
ماجرای شمع با پروانه توبشنو و معنی گزین ز افسانه تو
او را گوییم که بباید دانستن که آن زشت باشد از کننده آن که مرورا اندران کار زشت مرادی نباشد نیکو و چون مردی دزد که زاهدی را بکشد شاید دانستن که مراد آن مفسد بکشتن او از دو کار است یکی از بازداشتن آن زاهد مرورا از فساد تا از بازداشتن او برهد و دیگر تاخواسته آن زاهد بستاند و بدین هر دو بهانه سخت زشت و ناپسندیده است بسوی عقل اما چون مراد اندر فسادی ظاهر سخت نیکو باشد روا باشد بلکه واجب باشد آن فساد کردن چنانک رسول صلی الله علیه و آله بابتداء رسالت کافران مکه را بکشت و آن حکمتی سخت بزرگ بود از بهر آنک مراد رسول علیه السلام اندران کشتن سوی عقل سخت ستوده بود از بهرآنک رسول علیه السلام مر کافران را برای امر معروف و نهی منکر گشت و طبع و خاصیت عقل امر معروف و نهی منکر است و رسول الله علیه السلام مر کافران را از پرستش بتان که غایت منکر است سوی پرستش خدای خواند که غایت معروفست و چون ازو نصیحت نپذیرفتند و بغایت جهل بودند او علیه السلام دانست بنور نبوت که اندر باقی عمر ایشان ازیشان بپذیرفتن ایمان صلاحی نخواهد آمدن که بدان راحت ابدی یابند و بر جهل بخواهند مردن ایشان را بکشت تا بغایت ناستوده خود برسند و دیگر گروه که زیشان امید صلاح بود بکشتن ایشان عبرت گرفتند و اندر ایمان رغبت کردند و از منکر بازگشتند و معروف را بپذیرفتند ازین نیکوتر مرادی چگونه توان بحاصل کردن که رسول علیه السلام کرد که بکشتن جاهلان چندین خلق را کز روزگار او علیه السلام تا امروز آمدند اندرین عالم و تا قیامت خواهند آمدن بصلاح باز آورد و هر روزی آن صلاح برفزونست تا بآخر آن صلاح بآخر دهر بکمال رسد و این همچنان بود که کسی صلاح صد هزار تن نیکوکار بفساد یک تن بدکردار بجوید و این سوی عقل سخت پسندیده است چنانک چون حال بعکس این باشد سوی عقل ناپسندیده باشد و آن آن باشد که کسی صلاح یک تن مفسد بفساد صد هزار مصلح بجوید از این روی بود که رسول صلی الله علیه و آله بآغاز پیغامبری بت پرستان را بامر خدای تعالی بکشت چنانک خدای تعالی فرموده بود او را قوله یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم گفت ای پیامبر جهد کن با کافران و منافقان و ستبر دل باش بدیشان پس از روی نگاهبانی او مرخلق را قصاص نهاد میان مردم تا از گناه باز باشند و دیت فرمود و مر جراحت را مکافات فرمود چنانک خدای تعالی گفت قوله و کتبنا علیم أن النفس بالنفس و العین بالعین و الانف بالانف و الاذن بالاذن والسن بالسن و الجروح قصاص گفت بریشان نوشتیم اندر توراه که تن را تن بدل باشد چشم را چشم و بینی را بینی و گوش را گوش و دندان را دندان و جراحتها را قصاص یعنی همچنان جراحت کنید مر آن کس را که کسی را جراحت کند و مردزد را عقوبت فرمودبدست بریدن چنانک گفت قوله السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما جزاء بما کسبا نکالا من الله گفت هر که دزدی کند از مرد وزن دستهای ایشان ببرید مکافات آنچ ایشان الفغدند تا رسوا شوند از خدای و رسول اوو مرزنا کننده را حد فرمود صد تازیانه چنانک گفت قوله والزانیه و الزانی فاجلد و اکل واحد منهما مایه جلده و لا تأخذ کم بهما رأفه فی دین الله
گشتن از حالی بحالی مر جسم راست از بهر آنک حقیقت جسم چیزیست که مرورا جزء های مختلف است و پذیرنده ها صفات مختلف است چنانک جسم آن باشد که مرو را زیر وزبر باشد و این دو جزء مختلف اند که جز جسم را نباشد و همچنین پیش و پس و چپ و راست همه مر جسم را باشد و صفات مختلف نیز جسم پذیرد چون سیاهی و سپیدی و روشنی و تاریکی و کژی و راستی و جز آن از بهر آنک ترکیب جسم از اجزای مختلف است پس همچنان مر صفات مخترف را پذیراست و عالم جسمانی پذیرای صفات مختلف از آنست که ترکیب او از چهار طبع است که هر یکی از طبایع ضد است مردیگری را لاجرم هرچه اندر عالم جسمانی چیز است از حال بحال گردنده است گاهی چیزی ضعیف است و گاهی قوی گاهی خرد و گاهی بزرگ گاهی نیکو و گاهی زشت و همچنین احوال مختلف اندرو رونده است و اندر عالم بقاء که لطیف است مخالفت نیست و واجب نیاید از بهر آنک بودش او را علت یکی بوده است بی میانجی و آن کلمه باری است و هرچه اندران عالم تخم کشته است بقوت اندرین عالم بفعل یرون آید و اندر این عالم آن اصل صورت روحانی بپرورش امامان حق از حال بحال همی گردد تا چون از کالبد جدا شود بعالم خویش بازرسد آن عالم که اندرو هیچ خلاف نیست و چنانکه آنجا رسیدی برآن حال بماند ابد الابدین بسبب بی خلافی آن عالم و یکتایی آن از اضداد و مخالفان و آن عالم که همی گوییم که نفسهای مردم آنجا باز گردد بدان مر نفس کلی راهمی خواهیم که نیکوکاران را ثواب بی اندازه ازوست و گناهکاران را عذابی بی کرانه ازوست بی آنک هیچ خلاف افتد مران را از بهر آنک هم ثواب نیکوکار و هم عذاب گناه کار از یک چیزیست و آن چیز از حال خویش گردنده نیست و نه این نفس که آنجا رسد نیز هیچ گردش پذیرد آنجا بسبب یکتایی وبی خلافی آن عالم پس مثاب جاویدان اندر ثواب بماند و معاقب جاویدان اندر عقاب بماند اینست سبب همیشگی ثواب مر بهشتی را و عقاب مر دوزخی را
به گواهی کتاب و عقل بر دانا واجب است مر علم حقیقت را بشرح و بیان بفهم مستجیب نزدیک گردانیدن و راه پرسیدن اندر علم بر شاگرد ببرهان عقلی و ایات قرآن گواه کردن تا عالم بنفس خویش مزدومند شود و رنج او مر متعلم را برومند گردد پس ما گوییم که پیش از این اندرین کتاب باز نمودیم کز خاصیت عقل است اختیار نیکوکردن و از زشتی و ناپسند دور بودن و اکنون گوییم که نیکو داشتن مر نیکو را امر معروف باشد و زشت داشتن مر زشتی را باز داشتن باشد از منکر و این حال بهمه عقلها اندر است و همه رسولان از خدای تعالی بر استوار کردن این دو حال آمدند بامر معروف و نهی منکر و هیچ عاقل نیست که چون زشتی بکند نداند که آنچ او کرد زشت است از بهرآنک عقل را بگواه حاجت نیست از بیرون خویش و مثل آن چنان است که کسی که او دروغ گوید بسبب کشیدن فایده یی سوی خویش یا بسبب دور کردن رنجی از خویشتن یا بیدادی بکند و مردمان را چنان نماید که او راستگوی و حقگوی است و سوی مردمان چنان باشد بظاهر گفتار که او راستگوی و دادگر است و لکن نزدیک خویش مرورا گواهی نباید که بدان سوی خویش راستگوی شود از بهر آنک عقل دروغ نگوید و او بنزدیک خویش و نزدیک خدای دروغ زن و بیدادگر باشد دروغ و بیداد اندر نفس او نگاری شود که هرگز آن نگار پاک نشود و امروز دانستن او مران دروغ را بیچارگی اندر ذات خویش که سوی خویش بهیچ حیلت مر خویش را راست گوی نتواند کردن گواهی همی دهد که آن نگار دروغ و بیدادی ازو بخواهد شدن و اگر ازین عالم بی توبه بیرون شود آن نگار بیدادی اندر نفس او درد و عذاب گردد و بحسرت و پشیمانی بماند ابد الابدین و گر بوقتی از وقتها اندر حال زندگانی این جهانی گناهان خویش را یاد آرد وزان توبه کند و نیز بچنان دروغ و گناه بازنگردد و مکافات آن بکار نیکو بکند آن کار زشت از نفس او پاک شود و گر همچنان بی توبه از ین عالم برود اندران رنج جاودانه بماند از بهر آنک تباه کردن آنرا اندران عالم روی نیست چنانک خدای تعالی همی گوید قوله و حرام علی قریه اهلکنا ها أنهم لا یرجعون گفت حرام است بر آن دیه که آنرا هلاک کردیم که ایشان با این جهان آیند و نیز گوییم که هر نفسی نگارهای زشت که کرده باشد بدین جهان بدان بیاویزد و اندامهای او بران کار بروگواهی دهد دلیل بر درستی این دعوی آنست از روی عقل که مردم بدکرداری بدین اندامها تواند کردن که برجسم مردم دست افزارهای نفس است و هر که چیزی بخورد دهان و کام او مرورا گواهی دهد بچگونگی مزه آن طعام و گر زنا و لواطت کند فرج او بدان لذت که بباید مر نفس را خبردهد و همچنین چشم بدانچ ببیند گواه نفس است اگر آنچ بیند زشت یا نیکو خبر آن براستی پیش نفس برد و بگوید که چه دیدم و گر از کسی چیزی بستاند بدست ستاند و دست گواهی دهد مر ذات نفس را که من ستدم و هم امروز این آلتها با نفس مردم خود سخن می گوید و هیچ کس مرین حال را منکر نتواند شدن پس چرا عجب باید داشتن از آنک روز قیامت همین گواهی اندران نفس بدکردار نگار کرده باشد که اندر هر اندامی ازین اندامها از نفس مردم شاخی است که آن اندام آن فعل بقوت آن شاخ کند کز شاخهای نفس بدو پیوسته بود و گوییم که هر فعلی کزین آندامها بیاید از بد و نیک آن فعل اندر نفس مردم نگار کرده شود و گواه است بردرستی این قول آنچ خدای تعالی همی گوید قوله یوم تشهد علیم ألسنتهم و أیدیهم و أرجلهم بما کانوا یعملون گفت آن روز گواهی دهند بریشان زبانهای ایشان و دستها و پایهای ایشان بدانچ کرده باشند پس گوییم که کارهای مردم اندر نفس مردم نگار شود و نفس نامه یی گردد نیک و بد نبشته چنانک هم او خود آن نبشته را بخواند و همه نفسها مران بدکردار را بشناسد از بهر آنک نفسها اندر آن عالم مجرد باشد از کالبد و از تاریکی طبیعت چنانک خدای تعالی همی گوید قوله فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره گفت هر که همسنگ ذره یی اندرین جهان نیکی کند مرانرا ببیند و هر که همسنگ ذره یی بدی کند مرانرا ببیند و سخن نیکو کرداران هم چنین است اگر کسی راستگوی و حقشناس و نیکوخواه و نصیحت کار باشد و مردمان مرورا دروغ زن و مبطل و بدخواه و خاین دارند او بنزدیک خویش و نزدیک خدای راستگوی و محق باشد پس علم او براستی و حق خویش صورت نفس او باشد و بنیکویی صورت خویش مرو را لذتی و شادی یی و توانگری بحاصل آید که آن شادی و توانگری جاوید با او بماند چنانک خدای تعالی گفت اندر صفت بدکرداران و نیکوکاران قوله انه من یأت ربه مجرما فان له جهنم لایموت فیها و لا یحیی و من یأته مؤمنا قد عمل الصالحات فأولیک لهم الدرجات لعلی جنات عدن تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ذلک جزاء من تزکی گفت هر که گناه کار به پیش خدای شود مروراست دوزخ که اندرو نه زید و نه میرد و هر که پیش خدای شود مؤمن و کردارهای نیک کرده ایشانراست درجات برترین بهشتهای جاوید که جویها زیر او همی رود و جاوید ایشان اندرو باشند آنست مکافات آنکسی که خویشتن را پاکیزه کند و دلیل بردرستی این حال ظاهر مردم است که او بدین صورت جسدانی نکو چهره و درست اندام است شادمانه باشد بدرستی و نیکویی خویش و خرمی گذرنده است بگذشتن صورت جسدانی که همه مردم بریقین است از مرگ خویش و ناچیز شدن جسد و همچنین هر مردم که داند که چهره او زشت است و اندام او ناقص است او همشه اندوهکین باشد و از دیگر مردمان پرهیز کند و شرم زده باشد و لکن این اندوه گذرنده است بگذشتن زندگانی این جهانی و شادی و خرمی و خوشی و توانگری و نیکویی و غم و اندوه و زشتی و دشواری و درویشی نفسانی باقی است ببقاء نفس ناطقه همه خداوندان خرد مقرند که نفس نمیرد و باقی شود اندر عالم علوی پس از جدا شدن از جسد و اندر عقل چنان لازم است که نفس مردم پس از شناخت توحید باقی باشد از بهرآنک جسدها بنفس زنده است و نفس لطیف است و گر نفس نیز زنده به چیزی دیگر بودی بایستی که نفس مرده یافتیمی و روح ازو جدا شده چنانک جسد بی روح همی یابیم و نیز اگر مر نفس لطیف را روحی روابودی همچنین ارواح بی نهایت شدی پس چون حال چنین بود واجب آید که ارواح را نهایت باشد یا یکی باشد یا هزاران بدو زنده باشند و او خود بذات خویش نامیرنده باشد و چون آفرینش او دوگونه یافتیم یا لطیف یا کثیف و کثیف را میرنده یافتیم و لطیف بخلاف آن بود دانستیم که لطیف نامیرنده است و پس از هر رویی زندگی لازم است پس نفس مردم عاقل نیکوکردار گستاخ و امیدوار باشد که پاداش کار نیکوی خویش از آفریدگار بسزای کار خویش بیابد و ایمن و آرمیده باشد از بیم بادآفراه که پاداش بدکرداران است چنانک خدای تعالی همی گوید قوله یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و أدخلی جنتی همی گوید ای نفس آرمیده باز آی سوی پروردگارت خشنود و پسندیده و اندر آی ببندگان من و اندر بهشت من درست کردیم خردمند را که نفس مردم باقی است
گوییم که مرنفس را بذات او اندردیداری است جرین دیدار چشم و رفتن و ایستادن است او را و گرفتن و دست بازداشتن است او را و جز آن برابر این فعلها که اندر محسوسات می کند و فعلهای ذاتی او شریفتر است ازین عرضی پس همی نماید که مرنفس را اندر ذات او حواسی است که این حواس ظاهر ماننده است مر آنرا مانندگی دور از بهر آنک بسیار کس است کز مادر نابینا زادست و علمهای شریف آموخته است چون حساب و هندسه و منطق و کتاب خدایرا یاد گرفته است و کتب حکما را دانسته است تا نفس او بذات خویش کتابها گشته است و اوهمی بیند اندر هر علمی آنچ مرورا بنمایند دیگر کسان از دیدن آن چیزها که او همی بیند نابینا اند پس این حال دلیل کند که نفس را چشمی هست از ذات او و مر آن چشم را از نفس دانای آموزگار آفتابی هست که چیزها را بدان چشم ذاتی نفس بنماید بر مثال آفتاب که چراغ که شکل و صورت جسمانی بچشم نگرندگان اندر پدید آرد و گواهی دهد بر درستی این دعوی قول خدای تعالی که مر رسول را علیه السلام گفت قوله یا أیها النبی انا أرسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا ال الله باذنه و سراجا منیرا گفت ای پیامبر ما بفرستادیم ترا گواه برخلق و مژده دهنده و بیم کننده و خواننده سوی خدای بدستوری او و چراغی روشن وگروهی از مردم چنین گویند که چون مردم جهد کند ونفس خویش را از ناشایستها دور کند او را دیدار اوفتد اندر چیزهای بودنی و خبر یابد از عالم علوی و وحی پیامبران آن است و ما گوییم که چنین نشاید گفتن که پیمبری بجهد خویش یافتند پیامبران چه وحی از کردار پیغامبران آنست کزان مراد کردگار عالم بحاصل آید و مراد از خداوند مراد که توانا باشد جز بدو و بخواست او بحاصل نشود و گر بخواست کسی دیگر مراد خدای بحاصل آمدی آنکس با خدای انباز بودی وهر کس که با خدای انباز گیرد کافر باشد پس آن کسان که گفتند پیامبری بجهد بتوان یافتن کافر شدند بقول خدای تعالی که همی گوید قوله ان الله لا یغفر أن یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء همی گوید خدای نیامرزد آنکس را که با او انباز گیرد و بیامرزد فرود از آن هر کرا خواهد پس ما گوییم که نفس مردم راگرفتن است و یله کردن بذات بیرون گرفتن و یله کردن بآلت چون اعتقاد کردن چیزی و یله کردن چیزی دیگر و چون یاد کردن علمی و از یاد بگذاشتن دیگری و او را نیز رفتن و ایستادن است بذات خویش چون رفتن اندر علمی از آغاز او تا بانجام او وایستادنست مرو را بجایهایی که از آن کدر بیاید بدانستن آن چنانک خدای تعالی همی گوید قوله کلما أضاء لهم مشوا فیه و اذا أظلم علیهم قاموا همی گوید هر وقت که روشنایی پیدا آید بروند اندرو و چون بریشان تاریک شود بایستند و بدین مر کسانی را میخواهد که کتاب خدایرا برای خویش معنی جویند و بعضی را معنی بتوانند یافتن و اندر آن بشتابند و چون متشابهی مشکل پیش آید برجای بایستاند و فعلهای ذاتی مر نفس را شریفتر است از فعلهای آلتی عرضی و چون مردم بقوت نفس ناطقه مر نفس شهوانی را بشکند و بچیزهای دنیایی و لذات حسی مشغول نشود نفس ناطقه او قوی شود و چیزهایی تعلیم ببیند ازبهرآنک نفس را کار کردن طبع است و چون مرو را از چیزهای طبیعی باز داری و او از کار فرونشیند بقوت نفسانی چیزهایی ببیند از عالم خویش که آن اندر ذات اوست بر مثال چشم که چون کار او دیدن است هر وقت که مرو را از علت پاک گردانی چیزهای جسمانی را بی تکلف و بی نمون نماینده ببیند و این برهانی روشن است خردمندان را ازجسمانی بروحانی
هر گروهی را از دانایان چه از حکما علم دین و چه از پیشروان علم طبایع و چه از رییسان علم الهی اندر وجود عالم جسمانی سخن است و اندر جواهر عالی و صورتهای عقلی اختلاف کرده اند و ما ازجمله آنچ محصول و مراد و مغز سخنها است بیرون کنیم و باز نماییم جویندگان حق را که برین خوان آراسته ما نشینند با دست شسته به آب پرهیز و معده گرسنه طعام و شراب نفسانی گوییم که آفریده مبدع حق سبحانه جمله بر سه قسم است یکی ازو فوق الزمان است چون عالم الهی و عقلانی و نفسانی کز روزگار برتر است و او را زوال نیست دیگر قسمت آنست که مع الزمان است چون عالم جرمانی و نورانی که روزگار او را پیشی و پسی نیست سیم قسمت آنست که تحت الزمان است- اعنی که زیر روزگار است- و آن عالم جسمانی است پس گوییم که آنچ زیر زمان است از موجودات هم کاین است و هم فاسد اعنی هست شونده است و نیست شونده از بهر آنک اندر جایگاه بودش و نابودش است و آنچ با زمان برابر است از موجودات کاین است و لکن فاسد نیست و آن افلاک و انجم است که گوهر ایشان فساد و تغیر نپذیرد از بهر آنک صورتشان بر هیولی جاکول است و طبایع و موالید فساد پذیرد از بهر آنک هیولای ایشان جاکول است بر صورت ایشان و نیز گوییم که چون جرمانی میانجی آمد میان عالم عقلانی و عالم هیولانی بدان روی که از آن عالم قوت پذیرنده است و بدین عالم رساننده است همچنان میانجی اند که نه برتر از زمانند و نه از زیر زمان بلک با زمان برابرند بر میانجی و نیز نه چون عالم عقلانی اند که نه کاین است و نه فاسد و نه چون عالم هیولانی اند که هم کاین است و هم فاسد بلک بر میانجی اند که کاین است و فاسد نیست و آنچ برتر از روزگار است از موجودات نه کاین است و نه فاسد و آن عالم عقل است که گوهر محض است و اندرو کون و فساد نیست البتهوچون این سخن روشن کردیم گوییم که قول حکماء دین و پیش دستان از خلق به تأیید الهی اندر کون عالم هیولانی و اثبات عالم روحانی آنست که گفتند که مبدع حق محض مر عقل را پدید آورد نه از چیزی و تمام پدید آوردش به قوت و فعل دلیل بر درستی این قول آنست که هرچیزی که بر چیزی دیگر باشد میان این چیز و آن پسین و میان آن چیز پیشین میانجی باشد که آن چیز بازپسین بدان میانجی از آن چیز پیشین پدید آید آن وقت چون میانجی اندر میان آمد میان این دو چیز تفاوت افتد و باز پسین و از پیشین کمتر آید و چون مبدع حق مر عقل تعالی را نه از چیزی ابداع کرد لازم آید به برهان عقلی که عقل به غایت کمال و هستی باشد بدو سبب یکی بدین سبب که گفتیم که او را نه از چیزی ابداع کرد تا او کمتر از آن چیز بودی که بودش ازو یافت دیگر بدان سبب که مبدع حق مرورا ابداع کرد بی هیچ میانجی و گفتند که مبدع حق صورت همه موجودات از جسمانی و روحانی اندر گوهر عقل گرد آورد و گفتند کز عقل گوهری دیگر به انبعاث پدید آورد بی زمانی حسی و وهمی و فرق میان ابداع و انبعاث آنست که انبعاث مر چیزی را باشد که او نه اندر مکان و زمان باشد ولکن پدید آینده باشد از چیزی دیگر و ابداع چیزی را باشد که او نه اندر مکان و زمان باشد و لکن نه از چیزی پدید آمده باشد پس آن مبدع که از چیزی نبود به غایت کمال آمد و این منبعث که چیزی بود او به درجه کمتر آمد چنانک اندر حکم عقل لازم است پس آن منبعث به فرمان مبدع حق نگاه کرد اندر فضیلت و شرف عقل اول و رغبت کرد به تمامی که اندرو دید رغبتی ممکن نه ممتنع و ناممکن از بهرآنک نفس کلی به قوت چون عقل کلی بود ازیراک وجودش ازو بود و چیزی که به قوت چون او باشد و هم از آن چیز زیادت پذیرد ممکن باشد که به فایده گرفتن از چیز تمام روزی به تمامی او رسد و همچنو شود
اگر کسی گوید که عالم هیولانی خود از نفس پدید آمد و از طبیعت کلی
او را گوییم که نخست بباید شناختن که علم بر چند روی است تا سخن بر بصیرت باشد و چون ما مر عالم هیولانی را که حاصل آفرینش ظاهرست شش جانب یافتیم که عین عالم هفتم آن بود دانستیم که فعل بر هفت روی لازم آید نخست ابداعی و آن عقل اول است هستی نه از هست و دیگر انبعاثی چون نفس کلی هستی از هستی دیگر و سدیگر تکوینی اعنی باشیدنی چون افلاک و ستارگان چهارم چون طبایع چهارگانه و پنجم زایشی چون زایشهای عالم کز طبایع پدید آمد و ششم تناسلی چون فعل کز میان نر و ماده پدید آمد و هفتم صناعی چون صنعتها که مردم کنند پس فعل مبدع حق ابداعی است و انبعاثی و مبدع حق فعل زمانی نکند که فعل زمانی را آلت و مادت باید و مر عالم را ابتداء زمانی نیست و لکن ابتداء فکری هست او را و مبدع حق دور است از اندیشه و از صفت اندیشندگان هم کلی و هم جزیی تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا ایزد تعالی مران مؤمن مخلص را بر حق نگاه دارد که این سرهای لطیف و سخنهای شریف را که اندر کیفیت کون عالم مرکب و بسیط بگفتیم از اسرار حکماء و محققان نگاه دارد
بباید دانستن که ظاهر شریعت پیامبران برابر است با عالم جسمانی از بهرآنک عالم جسمانی صورتهای مخالف است و ظاهر کتاب و شریعت مثلها و کارهای مخالف است چنانک یکی طاعت نماز است به شکها متفاوت از ایستادن و خسبیدن و سر بر زمین نهادن و جز آن و یک طاعت روزه است که طعام و شراب ناخوردن است و جماع ناکردن به روز و یک طاعت به مکه شدنست به زیارت خانه سنگین و این همه چیزهای مخالف است چنانک از عالم یک چیز آفتاب است بدان روشنی و گرمی و یک چیز آب است بدان سردی و تری و یک زایش عالم درخت است پای بر زمین فروبرده و استوار ایستاده و یکی زایش مرغ است که بر هوا پرد و این اثر همه مخالف است و ترکیب عالم از چهار طبع است مخالف به ظاهر و به باطن موافق و ترکیب دین از چهار چیز مخالف است بظاهر و بباطن موافق چون کتاب و شریعت و تأویل و توحید و همچنانک از آن چهار طبع عالم سه طبع همیشه پیداست و بی میانجی یافته است چون خاک و باد و آب و یک رکن او که آتش است نایافته است مگر به میانجی آن سه یار دیگر آن چهار رکن دین نیز سه یافته است چون کتاب و شریعت و تأویل و یکی نایافته است چون علم توحید مگر به میانجی این سه یار او که گفتیم پس پیغامبران علیهم السلام این علمهای فرودین از کتاب و شریعت و عمل ساختند تا خلق ازین راه به علم وحدانیت رسند که نور علم وحدانیت از بزرگواری و لطافت چنان است که اندرو جز به میانجیان نتوان رسیدن و پیغامبران علیهم السلام به یافتن آن نور بر خلق پادشاهی یافتند و خلق بدان نور مر ایشان را کردن داده شد نبینی که خدای تعالی اندر حدیث موسی بر سبیل مثل مر رسول مصطفی را علیه السلام قوله و هل أتاک حدیث موسی اذ رأی نارا فقال لاهله امکثوا أنی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی همی گوید چه آمد به تو ای محمد حدیث موسی که آتشی دید پس گفت مر اهل خویش را که باشید که من آتش دیدم مگر از آنجا پاره یی به شما آرم یا راه راست بر آن آتش بیابم و تأویل این آیت آنست که موسی علیه السلام آن آتش اندر نفس مقدس خویش دید و آن آتش نور توحید بود که مراو را بدرفشید و بدانچ مر اهل خویش را گفت بباشید آن خواست که هم برین دین و این طریقت که هستید بباشید تا من از این نور که مرا درفشید خبری توانم یافتن که به شما رسانم و شما و من راه راست یابیم و این راه اندر دین گفت که بیایم نه اندر دنیا اگر او آن آتش به چشم سر دیده بودی ایشان را بنمودی چه آتش را به شب هر که بصر درست دارد بتواند دیدن و اگر او آن آتش به چشم سر دیده بودی کسی را توانستی فرمودن تا بنگرد که آن آتش چیست و لکن آن آتش نور توحید بود که موسی علیه السلام مرانرا به چشم بصیرت بدید و نتوانست به کسی نمودن بی میانجی کتاب و شریعت و عمل چنانک آتش دنیا روی ننماید مگر به میانجی چیزی که از آب و خاک رسته باشد و اندر هوا پرورده شده باشد پس هر که مر کتاب و شریعت و عمل را دست باز دارد البته مر جان او نور توحید را نتواند یافتن همچنانک اگر کسی گوید که من به هیچ چیز کز آب روید و از خاک یاری نخواهم برجستن آتش آن کس البته به آتش نرسد و فایده آتش ازو بریده گردد و چون آتش طبیعی که او را هیچ دانش نیست جز به میانجیان که با او آشنااند همی روی ننماید علم توحید سزاوارتر که روی ننماید جز بدان کسی که سپس فرمان آشنایان او برود از پیامبران علیهم السلام پس هرکه کتاب خدای را و شریعت رسول را و عمل و طاعت را بیشتر کار بندد علم توحید سوی او روشن تر شود همچنانک هرکه هیزم بیشتر جمع کند روشنی و گرمی از آتش طبیعی بیشتر یابد
گوییم - بر اندازه طاقت بندگی خویش اندر توحید نه بر اندازه حقوقمندی او- که مبدع حق دور است از هویت و ناهویت از بهرآنک هویت مر عقل راست که هستی حق اوراست و ناهویت مر ابداع راست که خود مبدع حق است بر عقل اول و عقل اول بدلیل هستی خویش و نیستی ابداع مر مبدع خویش را بشناخت و این هر دو صفت از پدید آورنده خود دور کرد و عقل به شناختن هستی خویش هویت آفریدگار را از هست و ناهست دورکرد نه بدانک آنجا هویتی یا ناهویتی موجود یافت بیرون آنک عقل پیدا کرد از هستی خویش که هویت مبدع حق نه چون هویت هستهاست و نه ناهویت مبدع حق با هویت نیستهاست بلک شناختن مبدع حق آنست که نفی کنی هویات را و ناهویات را ازو سبحانه و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا گر مبدع حق را به هویت اعتقاد کردی مرورا مانند کرده بودی به هستی به خویش و گر عقل مبدع را به ناهویت اعتقاد کردی ماننده کرده بودی مرو را به نیستی به ابداع و گر عقل مبدع را به هستی خویش درست کردی آفریگار خویش را و هستی مر عقل را بود پس ازین قیاس مبدع حق خود عقل بودی و نتیجه این سخن آن آمد که کسی گوید آفریده خود آفریدگارست و این محال است وگر عقل هویت مبدع حق به نیستی ابداع درست کردی این خود چون شایستی بودن درست کردن از جهت نیستی و این قسمت محال تر است از قسمت نخستین و آنک عقل کل بدان خاصه است از همه آفریدها آنست که علت او با او یکی است بی هیچ جدایی و آنک بیرون هویت محض است که عقل بدان یکتاست آن افاضت عقل است بر نفس کلی به فرمان مبدع حق و مبدع حق منزه است و پاک است از همه هویتها و ناهویتها باز نماییم بیان قول خویش که چرا هویت از مبدع حق نفی کردیم و گوییم که هر هویتی که همی یابیم اندر عالم مرآنرا علتی هست و هیچ چیز از عقل شریف تر و لطیف تر نیست و هویت او به علیت او پدید آمده ست که آن علت امر مبدع حق است و آفریدگار را علت وجود نباید چون علت واجب نباید روا نباشد که مرو را جل و تعالی هویت گوییم و چون علت هویت که معلول است ناهویت باشد که ابداع است و باز گوییم که ناهویت را که علت است هویتی باید چنان باشد که گوییم مر علت را علت باید یا علت علت معلول باید و این محالست پس گوییم که مر هویت را نهایت تا به عقل است و ناهویت را نهایت تا به أمر است و برتر از هویت و ناهویت لازم نیاید بدین برهانهای عقلی که گفتیم و ایزد تعالی برتر است از علت و معلول و از هویت و ناهویت جل و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا
بدانید که چهار حرف که اندرین نام بزرگ است دلیل است بر چهار اصل روحانی و جسمانی که پایداری همه آفریدگان از روحانی و جسمانی بدان است از فرشتگان نزدیک گردانیده و بندگان نیک و هر حرفی ازین حرفها معدن است مر خیرات دو جهانی را چون الف کزو برابر عقل است که او معدن تایید است و لام کزو برابر نفس کل است که معدن ترکیب است وچون لام دیگر کزو برابر ناطق آید که معدن تألیف است و چون هاء کزو برابر بیان است از اساس که معدن تاویل است برابرست حرفهای نام خدای با معدنهای خیر اندر دو عالم و این چهار معدن روحانی برابر است با چهار معدن جسمانی طبیعی کز طبیعت کل پدید آمده ست و قوام جهانیان بدان است و چون آتش که معدن گرمی است و چیزها را لطیف گرداند و هوا معدن بیرون آوردن و ترکیب کردن چیزهاست و آب معدن گرد کردن و سرشتن است و زمین معدن نگاه داشتن و بسیار گردانیدن است و بزرگ کردن و اگر خردمند بنگرد اندر آفرینش طبایع و چگونگی نهاد این چهار جهت عالم مر نام الله اندرو بآفرینش نبشته بیند چنانک بیند مر آتش را که سوی بالا همی کشد بی هیچ کژی و تأنی چون الف الله و لام اول را برابر هوا بیند از بهرآنک هوا را دو کناره است یکی کناره اش به آتش و دیگری کناره اش به آب است و همچنین لام دیگر را بیند که چون آبست میان دو اندازه از درازی و پهنی و ها را بیند که گرد است برابر زمین و آرام جای جانوران بر زمین است که او از نام الله به منزلت هاء است و همچنین معدنهای روحانی چهارگانه که یاد کردیم ماننده است به چهار رکن طبایع از بهرآنک عقل کل ماننده آتش است که مر نفس را گرم کند بدانچ از روی تمامی بر رسیدن به ثواب ابدی اندر نفس از عقل پدید آید و عقل لطیف کند نفس منطقی را تا او را از حد قوت به حد فعل آردش و از دایره طبیعت بیرون بردش و همچنانک عقل نهایت است مر آن چهار اصل بزرگ را آتش نهایت است مر چهار رکن عالم را و همچنانک آتش پیدا نشود مگر به گوهری فرود ازو که مرورا بپذیرد و از آتش برتر اندر آفرینش فلک قمر است که بسته است از افراز او و فلک قمر که برتر از آتش است بیرون است از صفات این چهار طبع زیر او است همچنین برتر از جوهر عقل کلی بسته است کلمت ایزد که بیرون است از صفات همه موجودات که هستی ها است از روحانی و جسمانی و همچنانک با آتش هیچ چیز توانایی ندارد و ازوست صلاح زندگی و رسیدن چیزهای خام همچنین به تأیید عقل اول است صلاح دین خدای و نظام دو جهان و نفس کل ماننده شد به همه رویها به هوا از بهرآنک از نفس کل است بیرون آوردن پیامبران و اثر دادن از تایید اندر نفوس ایشان و از نفس کل است بیرون آوردن عالم طبیعت و اثر کردن اندر عالم تا عالم صورتهای طبیعی بپذیرد و از چهار رکن عالم به هوا ببیند رکنها و صورتها را همچنین به نفس کلی ببینند پیامبران صورتهای عالم را و همچنانک هوا تاریکی و روشنایی پذیرد نفسها از نفس کلی بهری هدی پذیرد و بهری ضلالت و همچنانک به هوا بود اعتدال زندگی و فساد آن و همچنانک بأثر نفس کلی بود صلاح نفس منطقی و به زوال اثر او بود فساد منطقی و همچنانک از هوا خلق عالم بیماری و تن درستی پذیرد از اثر نفس کلی نفسهای منطقی بهره ثواب پذیرد و بهره عقاب پس گوییم که نطق مانند شد به همه رویها به آب از بهر آنک از نطق است جمع کردن حکمتهای الهی اندر عالم طبیعی وز نطق بود سرشتن علماء شریعی که موافق بود مردمان دور را وز آب بود موجها که خنق خلق بدان هلاک شوند همچنین از ظاهر نطق پدید آید و موجهای اختلاف که هلاک نفسهای منطقی بدان باشد و صلاح آب اندر پوشیده بیشتر از آنست که اندر ظاهر است همچنین صلاح حکمت شریعت پیامبران اندر ذهن و تمییز بیشتر از آنست که اندر ظاهر شریعت از بهر آنک ظاهر شریعت موافق جسدهاست و باطن او بتمییز کردن موافق ارواح است و آب را خاصیت آنست که همیشه از آن کنار که لطیف باشد سوی بالا شود و آنگاه بدان معدن خویش آید بی درنگ همچنین نفس ناطقه همیشه به بالا همی شود تا نصیب خویش از نفس کلی بپذیرد و باز مران نظیف را کثیف کند و بدان دهد که زیر او باشد چنانک پیغامبران علیهم السلام کردند و نفس ممیزه ماننده شد به زمین از همه رویها معنی نفس ممیزه جدا کننده باشد بد را از نیک و از نفس ممیزه بود نگاه داشت مر نفسهای منطقی بر دین خداوند شریعت و تأویل متشهابهات تا شریعت بر مردم استوار شود و صورت معادی به علم الهی و به عمل شریعی تمام گردد بر مثال نگاه داشت زمین و تمام کردن او مر چیزها را و از نفس ممیزه بود پدید آمدن نوعهای بیان اندر دین خدای همچنانک از زمین بود پدید آمدن صورتهای جسمانی و همچنانک آب و هوا و آتش اندر زمین پنهان شوند تایید عقل کلی و توفیق نفس کلی و تعلیم نطق اندر نفس ممیزه جمله شوند و آغاز این چهار حرف الله از الف است که او از حساب یکی است هم چنانک آغاز چهار از یکی است و آنجامش به یکی است از بهرآنک چون به همه چهار را چون یکی دو سه و چهار جمله کنی ده بود و یکی یکی باشد اندر ذات خویش پس چنانک آغاز و آنجام چهار به یکی است آغاز و انجام این چهار حرف الله یکی است بدانچ آغازش الف است و آنجامش آن الف است که آخر هاء است و معنی پوشیده اندرین باب آنست که علت این چهار اصل که گفتیم به وحدت ایزد است و همچنین آغاز چهار ارکان از طبیعت که او قوت فاعله است- اعنی کار کن- و انتهای آن اشخاص است که جزء نپذیرد و اندر هر شخصی دلیل ده موجود است که از ذات خویش پدید کند و آن گوهر آن چیز است که برگرفته است مر نه عرض را که سوی اهل علم منطق آن نه عرض دانسته است پس هر چیزی بدین شرح که گفتیم آغاز آن یکی است و آنجامش یکی است همچنانک الله را اول یکی است که الف است و آخرش یکیست که الف است بآخر حرفها اندر پس موافق آمد شمار از جهت آفرینش و نظم عالم با تألیف این نام بزرگ و لام و الف که بهم آری حاصل از و کلمت نفی باشد و آن لا باشد و چون لام دیگر را با هاء گرد آری ازو کلمت اثبات آید و آن له باشد ومشار باشد یعنی که روحانیان نامشارند چون لا و آن عقل است و نفس کلی و قوت نطق و تمییز چون له بود یعنی مشار پس آن دو نامشارند واین دو مشارند و ایزد تعالی جل ذکره نه مشار است و نه نامشار است و همچنین از چهار رکن عالم طبیعی آتش و هوا نامشار است از جهت اندر رسیدن بدیشان از لطافت و آب و زمین مشارند که کثیف اند و همچنین حکماء صورت فلک را بخش کردند به چهار قسمت و آنرا اوتاد خوانند یعنی میخها و یکی را از آن میخها طالع خوانند و آن آن خانه باشد کز مشرق برآید آن وقت که حکم خواهند کردن و آن را خانه زندگانی خوانند و دیگر از آن میخها چهارم باشد و از خانه طالع و آنرا خانه عاقبت خوانند و سدیگر از آن میخها خانه هفتم باشد از طالع و آنرا خانه خصومت خوانند و چهارم از آن میخها خانه دهم باشد و آنرا خانه عز و پادشاهی خوانند یعنی که آغاز صورتهای روحانی از چهار اصل است و خانه زندگانی که طالع است دلیل عقل است که او طالع اول است بدانچ از کلمه باری سبحانه نخست او پیدا شد و بدو یافتند زندگانی همه روحانیات و جسمانیات و خانه چهارم خانه عاقبت است دلیل نفس کل است که عاقبت کارها بدو باشد و از نفس کل است تمام شدن اصلها و وتد سدیگر به خانه هفتم است که خانه خصومت است که دلیل نطق است که ناطق یکی ست از جمله هفت اندام مردم و آن زبان است و خصومتها از جهت نطق افتد و وتد چهارم که خانه دهم است و خانه عز و پادشاهی است بر نفس ممیزه که بدو تمام شود حدود روحانی و جسمانی – و شرح حروف الله بسیار است ما بدین مقدار اقتصار کردیم
گفت اینک راست پذرفتم به جانکژ نماید راست در پیش کژان