گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چهار قوت است که چون هر چهار اندر مردمی گرد آید آن مردم تایید پذیرد تا بیاری مؤیدی اعنی که چون دانایی که او علمهای پوشیده را به دلالت ظاهرها همی ببند مرورا چیزی بنماید او همچنان پوشیده پیش شود بدان انبازی که نفس او را با نفس دانا اوفتد و دیگر آنست که به انبازی تایید پذیر گشت مر آنرا بورزد تا او ذات خویش همچنان اشارتی که دانا بدو کرده باشد بیرون آرد تا تأیید پذیر باشد به تنهایی و گر بیم دراز شدن کتاب نبودی مثالی ازین اشارت بنمودمی و سدیگر آنست که چون نفس او را اندر چیزهای لطیف دیدار اوفتاد مر نطق او را قوت آن باشد که مران را بتواند گفتن پوشیده چهارم آن باید که چون بگوید مران پوشیده را بر چیزهای آشکارا گوید و معنی آنرا به زیر آن ظاهر اندر پوشیده کند تا عامه را ظاهر آن سخن قید و بند باشد و خاصه را معنی آن قول پند و رستگاری باشد پس هر مردمی که برو بدین چهار خصلت منت نهد او شایسته شود مر رسولی را از خالق سوی خلق و سالار و رییس گردد بر دیگر همچنان خویش و دلیل بر درستی این دعوی آنست که مردم جانوریست از جمله جانوران همچنانک رسول مردمی باشد از جمله مردمان و لکن چون مردم چهار قوت را بردارد سالار شود بر جمله دیگر جانوران و آن چهار قوت که او راست یکی از آن نمو است و آن بر بالندی است چو نبات و ستوران که همه بالند و دیگر حس است و آن شناختن جنس خویش و معرفت دشمن خویش است چنانک همه جانوران شناسند و سدیگر نطق است و آن سخن گفتن است و عبارت کردن آنچ بداند مر همجنس خویش را چهارم عقل است که بپذیرد و دانا شود به لطافتها و به گرد آوردن این چهار قوت مردم گردد و زبر خویش آورد مر جانوران دیگر را که با او به نمو و حس و آواز برابر بودند و چون این قوتها که ستوران را بود بپذیرفت و نیز برآن عقل و نطق زیادت پذیرفت سزاوار گشت مر سالاری جانوران را آنکس که همه قوتهای مردمی پذیرفته باشد و چهار قوت دیگر چنانک یاد کردیم بپذیرد خداوند هشت قوت شود که به چهار قوت از آن مردم از درجه ستوری برتر آمد از حکم عقلی واجب آید که آنکس که آن هشت قوت را جمله کند او بر سالار جانوران سالار شود سالار جانوران مردم است و سالار مردم پیغمبرانند صلوات الله علیهم اجمعیناین برهانی روشن است مر خداوند بصیرت را والله تعالی أعلم و أحکم
گوییم که چیزها را که هست اندر عالم دو کناره و میانه است و هر بوده یی را تمامی آن اندر کناره بازپسین اوست چنانک مر چیزها را که اندرو روح است کناره نخستین او نبات است و میانه اش حیوان است و کناره بازپسین او مردم است که بر نبات و حیوان سالار است و تمامی حیوان اندروست پس حال اندر دین همچنین واجب آید از بهر آنک آفرینش مردم از بهر دین بوده است و تمامی مردم اندر دین است و هر که او را دین نیست او ناقص است از بهر آن بود که پیامبران علیهم السلام مر کافرانرا کشتن فرمودند و مثل مردم که دین پذیرفته باشد چون مثل نطفه باشد که به حد قوه مردم باشد چه اگر کسی ده بار مجامعت کند با حلال خویش که هر مجامعتی ممکن بودی که فرزندی بودی وزان ده مجامعت او هیچ فرزند نباشد او را بدان گرفتاری نباشد هر چند که آن نطفه که او مردم بود تباه شد از بهر آنک ناقص بود پس کشتن مردم بی دین برابر است با تباه شدن نطفه و ازو بزه یی نباشد به کشتن او بلک ثواب باشد مر کشنده او راپس گوییم که مر دین را همچنین سه مرتبت است نخست از او مرتبت نطق است و آن پیغمبریست که شریعت آرد و تألیف کتاب و اعمال کند و خلق را بر پذیرفتن ظاهر آن تکلیف کند و دیگر مرتبت وصایت است که بنیاد تأویل او نهد و مثلها و رمزها را معنی بگوید و خلق را از موج شبهت به خشگی و ایمنی حقیقت برساند و سدیگر مرتبت امامت است که ظاهر و باطن را امام نگاه دارد و خلق را بر اندازه طاقت ایشان از علم تأویل بهره دهد اندر هر زمانی و این کناره باز پسین است اندر دین و تمامی دین اندر امام است
بباید دانستن که تفاوت میان چیزها از جهت نزدیکی گروهی از آن باشد به علت خویش و دوری گروهی از علت خویش و هر چه به علت نزدیک باشد قوی تر از آن باشد کز علت خویش دورتر باشد و مثال این چنانست که مادر و پدر کودک قوی تر از کودک باشد به سبب آنک علت ایشان همه نبات است و مادر و پدر به علت خویش رسیده اند و از نبات همی توانند خوردن و کودک که از نبات غذا نمی تواند کشیدن تا نخست مادرش از نبات بخورد مر آنرا شیر بگرداند و آن وقت به کودک برساند پس آن کودک از علت خویش که نبات است دور است و مادرش او و میان علت او میانجی است لاجرم ضعیف است و مادر و پدرش که به نبات رسیده اند قوی اند و چون کودک به کشیدن غذا از نبات به میانجی مادر قوی شود آن وقت میانجی از میان برخیزد و او همچون مادر و پدر خویش گردد و ما دانیم که علت همه بودها کلمه باری سبحانه است و آن کلمه یکی است و معلول او به حقیقت بی هیچ میانجی یکی لازم آید تا باز به میانجی آن یک معلول دیگر معلولات پدید آیند بر مثال درختی که تخمی پدید آید تا باز به میانجی آن درخت از آن تخم شاخهای بسیار و برگها و بارها پدید اید پس آن نخستین معلول عقل بود که قوت علت خویش بی میانجی به تمامی پذیرفت و نفس از کلمه به میانجی عقل پدید آمد پس خلافی نیست اندر آنکه آنچ پدید آمدن او از چیزی دیگر به ذات او باشد شریف تر از آن چیز باشد که پدید آمدن او از چیزی دیگر به ذات او باشد شریف تر از آن چیز باشد که پدید آمدن او از چیزی دیگر به میانجی دیگر باشد و هرچند که اندر آن عالم خلاف نیست و آرام عقل و نفس بر کلمه باری است نام دومی از بهر آن برایشان اوفتاده بر کلمه باری است نام دومی از بهر آن برایشان اوفتاده است که نفس فایده پذیر است و عقل فایده دهنده است و اگر نه چنین بودی نام دومی برایشان نیوفتادی و هر دو خود یکی بودندی و اندر مردم خود این دو چیز موجود است که جز بدان نامها و معنی ها مریشان را از یکدیگر نتوان شناختن و آن آنست که هر مردمی را نفسی است که همی دانستی جوید و به نگاهبانی حاجتمند است و آن نگاهبان و دانش آموز او عقل است که چون نفس بر خویشتن سالاری کردن گیرد و ز جایگاه مخاطره نادانی پرهیزیدن گیرد گویند عاقل شد و عقل را جز به نفس پدید آمدن نیست و فعل نفس جز به جسد پیدا نشود پس این سه مرتبت به یکدیگر پیوسته است که پیدا شدن فعل نفس از راه جسد است و پیدا شدن اثر عقل بر نفس است و عقل را با جسد پیوستگی نیست بی میانجی نفس همچنانک از یکی سه پدید نیامد مگر به میانجی دو و چون نفس مردم بی عقل ناتمام و خوار است دانیم که اندر عالم علوی همین حال موجود است و نفس به عقل حاجتمند است
دلیل برآنک عقل نخست چیز است کز جود باری سبحانه پیدا شده ست هم از کتاب خدای است و هم از خبر رسول علیه السلام و هم از اتفاق حکماء شریعی و حکماء علم الهی و از شهادت عقلای جزیی اما دلیل از کتاب خدای تعالی بر آنک عقل نخستین پدید آمده ست از جود باری سبحانه آنست که همی گوید قوله هو الذی خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم یخرجکم طفلا ثم لتبلغوا أشد کم ثم لتکونوا شیوخا و منکم من یتوفی من قبل و لتبلغوا أجلا مسمی و لعلکم تعقلون همی گوید خدای شما را بیافرید از خاک پس از آب اندک پس از خون بسته پس بیرون آوردتان کودک خرد تا برسید به نیروی سخت خویش پس تا بباشید پیران و از شما کس است کز پیش بمیرد و تا برسید به وقتی نامزد کرده مگر که عقل را بیابید این همه احوال مردم را یاد کرد و بآخر گفت مگر بعقل برسید از بهر آنک اصل آفرینش از عقل رفته بود و چاره نیست از بازگشتن مرچیزی را کز چیزی پدید آید بآخر کار از آنچ ازو پدید آمده باشد پس گفتار خدای به آخر کار که مگر شما مر عقل را بیابید همی دلالت کند که پدید آمده عقل بوده است بآخر پدید آمده یی که مردم است به آخر کار خویش همی بدو خواهد رسیدن بر مثال درختی کار که از خرما دانه یی پدید آید و به تمامی آن درخت آن باشد که اندر خرما کزو پدید آید دانه او به مغز آگنده شود تا آخر درخت به اول درخت باز گردد و هر که از عقل به میانجی حدود دین حق فایده پذیرد به آخر بدو بازگردد و اما دلیل از خبر رسول صلی الله علیه و آله بر پیشی هست شدن عقل پیش از دیگر هستها آنست که فرمود اول ما خنق الله تعالی العقل قال له أقبل فأقبل ثم قال له أدبر فأدبر فقال و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا أعز عل منک بک أثیب و بک اعاقب گفت نخستین چیزی که خدای بیافرید عقل بود مر اور را گفت پیش آی پیش آمد پس گفت باز شو باز پس شد پس خدای تعالی سوگند یاد کرد به عز و جلال خویش که چیزی نیافریدم گرامی تر بر من از تو به تو ثواب دهم و به تو عقاب کنم و اندر دین حق همچنین است هر که عقل را بکار بندد اندر پرسش خدای و عبادت بر بصیرت کند به ثواب ابدی رسد و هر که عقل را ضایع کند و کار بی دانش کند به آتش جاویدی رسد و اما شهادت عقلهای جزیی بر آنک عقل کلی نخست پدید آورده است به جود باری سبحانه آنست که موجودات به جملگی از دو گونه است یا محیط است یا محاط و محیط آن باشد که بگرد چیز دیگر اندر آمده باشد بذات یا بذات یا بشرف و محاط آن چیزی باشد که چیزی دیگر اندر باشد بذات یا بفرومایگی اما محیط بذات چنان باشد که آسمان است که محیط زمین است که ذات آسمان بگرد ذات زمین اندر آمده است و محاط بذات چنان باشد که زمین است که محاط آسمانست که زیر او اندر مانده است بهمه رویها اما محیط بشرف چنان باشد که نفس است محیط جسد که نفس مر جسد را پاکیزه و شریف و آبادان همی دارد از پراکنده شدن نگاهبان او گشته است که اگر نفس عنایت خویش از جسد باز گیرد جسد بمیرد و پلید شود و خوار گردد و ویران بباشد و پراگنده شود و همچنین مردم بشرف محیط است بر حیوان و حیوان محاط است مردم را بفرو مایگی و هر محیطی شریفتر از محاط خویش باشد و هر چه او شریفتر باشد بودش او پیش از آن باشد کزو کمتر باشد بشرفء وگر محیط را وجود پیش از محاط نبودی محیط نگشتی بر محاط وگر نخست وجود مر محاط را بودی آن وقت مر محیط را بایستی که نخست مر محاط را یافتیمی آن وقت مر محیط را و ما نخست مر عقل را همی یابیم تا بدو مر چیزها را اندر یابیم و تا عقل را نیابیم بر چیزها محیط نشویم دلیل همی کند این حال که عقل محیط است و چون محیط وجود او بیشتر از وجود هر محاطی بوده است و چون ما به عقل بر چیزها محیط شدیم حکم کردیم بر پیشیء هست شدن او و ممکن نیست تو هم کردن چیزی را از چیزها که عقل یک راه بر آن محیط شود و یک راه نه محیط باشد برو پس گوییم که آن تو هم یا عقلی باشد یا نباشد اگر عقلی باشد عقل بر آن محیط باشد وگرنه عقلی باشد اندر چیزی و همی نتوان رسید مگر از جهت عقل و نیز گوییم که جوهری که به علتش نزدیکتر باشد محیط بود بر آن جوهر که علتش دورتر بود و عقل نزدیکتر جوهریست به علت همه علتها پس واجب آید که عقل محیط باشد بر همه گوهرهای جسمانی و روحانی و ایزد تعالی برتر است از محیط و محاط تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و دیگر که عقل مانند است به یکی که اول شمار است و هیچ چیز از عدد بر یکی پیشی ندارد بلک هستی همه شمارها از یکی است همچنین عقل اول یکیست و ذات همه معلولاتست پس معلولات همه از عقل وجود یافته است همچنانک شمارها همه از یکی پدید آمده است و همه عددها نام یکی دارد چون یک هزار و صد هزار و پیش و کم نام یکی بر همه افتاده است و آغاز شمارها همه از یکی باشد و آنجامش نیز به یکی باشد همچنین پدید آمدن همه چیزها از عقل است و باز عقل بر همه چیزها محیط است و محیط بودن عقل بر چیزها گواهی همی دهد که همه چیزها ازو پدید آمده است که عقل است و همچنانک بدان که اندروست مر شمارها را مادت دهد تا بسیار شود شمارهای عقل نیز به قوت خویش مادت دهد تا معقولات بسیار شود و ایزد تعالی وصف کرد امر خویش را که بدان آفرید همه مبدعات و مخلوقات به کلمه کن و این خطاب خدای است و خطاب را جوهری خطاب پذیر واجب آید و محال باشد که ایزد تعالی خطاب کند با چیزی که آن چیز خطاب ایزد نداند و خطاب روا نباشد مگر با جوهری که خطاب شناسد پس گوییم که آن جوهر خطاب شناس عقل است که توانای پذیرفتن امر باری است و چون امر ایزد به پیدا کردن عالم طبیعت رسید مضاف کرد- اعنی باز بسته کرد- آفرینش عالم طبیعی را با آفرینش تقدیری و آفرینش تقدیری به منزلت فرود از آفرینش ابداعی است نبینی که مر آفرینش آسمانها و زمین را کن بگفت مگر گفت قوله خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور و اکنون گفت بیافرید آسمانها و زمین را و بکرد تاریکها و روشنایی را از بهر آنک مر آسمانها و زمین را طاقت پذیرفتن فرمان نبود و همچنین باز بسته کرد آفرینش جسدهای ما را به آفرینش تقدیری و گفت قوله و الذی خلقکم من تراب گفت او آنست که تقدیر کرد شما را از خاک و چون ما طاقت پذیرفتن فرمان نداشتیم بأول آفرینش ما کن نگفت و همچنین رسول صلی الله علیه و آله و سلم خطاب نکرد با کودکان که عقل نداشتند و چون عقل اندر ما پیدا شد و معرف توحید و معرفت رسالت بیافتیم سزاوار امر و نص گشتیم پس این حال که شرح کرده شد از واجب ناشدن فرمان خدای پیش از یافتن عقل همی دلیل کند که این کن فرمان خدای بود ازو تعالی واجب نیامد مگر وقت که پذیرای آن امر موجود شده بود و نیز دلیل است که این برهانها که نمودیم که پذیرنده کن از خدای تعالی جز عقل نبود و هیچ چیز از مبدعات بر عقل پیشی نداشت پاک است آن خدای که عقل را ابداع کرد بدین شرف و جلالت و مبدع حق یگانه است از صفات مبدعات خویش از این شریف تر سخن چون توان گفتن اندر اثبات صانع که ما گفتیم اندر صفت عقل و چون آفریده بدین شرف باشد که عقل اول است و آفریدگار از صفات مبدع و ابداع منزه کرده باشد سخن گوینده به غایت کمال باشد اندر توحید و آنکس که بدین علم دانا باشد توحیدش مجرد باشد از تشیبه و تعطیل کجااند آن ملحدان و دهریان که بر اهل دیانت و مذهب حقیقت دروغ گویند و دعوی کنند به شیعت خاندان به اثبات صانع نگویند و وهم اندر دل ضعفا دیانت افکنند و اهل حق را به چشم نادان زشت کنند و آنچ اندر ما گویند ایشان خود بدان صفت اند و شکر خدای را و اولیای او را که ما را بر رهنمایی اولیاء خویش از نعمت ابدی و اسرار الهی نصیب کرد لله الحمد و المنه
از طرق هندسه بازنماییم که پیش از عقل چیز نیست گوبیم که هرکجا دو چیز برابر شوند یا هر دو به بزرگی چند یکدیگر باشد یا یکی از دیگری بزرگتر باشد و چون درست شود که یکی از آن دو چیز از یار خویش بزرگتر نیست و نیز کهتر ازو نیست درست شده باشد که همچند اوست و مثال کنیم مرین قول را بدین دو خط یکی خط الف و دیگر خط باء و گوییم اگر خط الف همچند باء نیست و بزرگتر از خط باء نیز نیست ناچاره خط الف کهتر از خط باء باشد و گر خط الف بزرگتر از خط باء نیست ناچاره خط الف همچند خط باء باشد و چون این مقدمه هندسی گفتیم گوییم که ما چیزهای بسیار همی یابیم چه از معقول و چه از محسوس و چیزها را همی بینیم کز یکدیگر پدید همی آید چون حیوان از نبات و نبات از طبایع پس چاره نیست که یک چیز پیش از همه چیزها بوده است پدید آمده تا دیگره چیزها ازو پدید آمده است چون عقل را بر چیزها جاکول همی یابیم بدانستیم که عقل است آنچ پیش از همه چیزها بوده است پس اگر کسی گوید که پیش از عقل چه بود و چرا روان باشد که پیش از عقل چیز باشد گوییم که هر چه خواهی از موجودات اختیار کن و آتش را بگیریم و گوییم که چرا روا نباشد که آتش پیش از عقل باشد پس گوییم که آتش پیش از عقل بود پس عقل بایستی که به آتش عقل را کار بستیمی نه به عقل مر آتش را کار فرمودیمی چنین که همی فرماییم پس درست شد که آتش پیش از عقل نبوده ست پس اگر گوید با عقل برابر بوده است گوییم چون چیزها از چیزی همی پدید آید روا نبود که همی چیزها از دو چیز پدید آید که اگر روا بودی که چیزها از دو چیز بودی نیز روا بودی که همه چیزها به یکبار موجود بودی و چون همی یابیم که چیزی از چیزی همی پدید آید لازم گشت دانستن که چیزی نخستین نه از چیزی پدید آمد به ضرورت که اگر جز چنین گویی موجودات روا نبودی که پدید آمدی پس گفتیم که آن چیز که نه از چیزی پدید آمد یکی بود پس درست شد که آتش با عقل برابر نبود و چون آتش پیش از عقل نبود و با عقل برابر نبود درست شد که عقل پیش از آتش بودو نیز گوییم که پیش از عقل چیز چگونه اندر وهم آید و همه چیزها چیزی به عقل یافتند و به تازی مر چیز را شیء گویند و مر چیزی را شیییت گویند و همه چیزها بدین قول خود عقل باشد از بهر آنک چیزها چیزی از عقل یافتند پس چگونه پیش از چیزی چیز باشد و اگر پیش از چیزی که به تازی آن شیییت است چیز روا باشد همچنان باشد که پیش از ذات خویش چیزی موجود باشد و این محال بود توهم کردن و ایزد تعالی مر عقل را گفت بر همه چیزها قادرست چنانک بسیار جای اندر قرآن همی گوید قوله ان الله علی کل شیء قدیر گوید خدای بر همه چیزها قادر است و بدان مر عقل را همی خواهد که همه چیزها زیر اوست و هر خردمند که معنی این قول که خدای تعالی به چند جای بازگفته است اندر کتاب خویش بداند مقدار خویش بشناسد و نفس او توهم نکند باری را سبحانه اندر یابد که این کفر و شرک باشد بلک هر که گمان برد که او باری را سبحانه دانسته است دعوی کرده باشد که او از خدای برتر است پس بباید دانستن که بر عمل هیچ چیز را به توانایی و جاکول شدن نیست و پدید آرنده عقل مر عقل را نه از چیزی برو پادشاه است بدین صنع لطیف و بباید دانستن که ابداع که مبدع اول بدان پدید آورده شده ست چیزی نیست از بهر آنک اگر آن ابداع چیزی باشد با مبدع چیزی دیگر برابر باشد یا پیش ازو و آن وقت عقل نه مبدع باشد از بهرآنک مبدع چیزی باشد نه از چیزی دیگر و گر او پیش ازو چیزی بودی این نام مبدع مر مبدع را دروغ بودی و گر با مبدع چیزی بودی مبدع چیزی بودی آفریده از آنچ با او پیش ازو چیزی بود که او را ازو آفریده بودند و نیز چیزی بودی نا آفریده بدانچ مبدع آن باشد که او نه از چیزی باشد و این چنان باشد که کسی گوید من نشسته ایستاده دیدم و این متناقض باشد و متناقض دروغ باشد پس درست شد که ابداع چیزی نیست وگر پیش از مبدع چیزی بود از دو بیرون نبودی یا مبدع بودی نه از چیز پدید آمده یا چیزی بودی از چیزی پدید آمده و این چیزی باشد کز پیش چیزی باشد و باز همی شود از چیزی به چیزی دیگر تا از نهایت بشود و این محال باشد اندر عقل پس بدین برهان که نمودیم پیش از عقل چیزی نه روا باشد و نیز گوییم که چیز ذاتی باشد از جمله ذاتها و ذاتها بر دوگونه است یا محسوسات است یا معقولات و هستی محسوس به حس درست شود و هستی معقول به عقل درست شود و چیزی که حس مرورا نتواند یافتن مر او را به عقل یابند و موهوم باشد پس چیزی معقولات به عقل است و چون زیر عقل اندر نیاید نه محسوس باشد و نه موهوم و آنچ نه اندر حس آید و نه اندر عقل نه چیز باشد و نه موجود
نفس تا ترکیب نپذیرد با هستی نیاید و ترکیب او به مادت عقل است و دلیل بر درستی این دعوی آنست که نفس کل چون از عقل کل مادت یافت اندر ذات خویش مادت پذیر بود و آنچ مادت پذیر باشد مرکب باشد و چون از عقل مادت یافت خداوند ترکیب امد و نفس جزیی تا با عقل مرکب نشد از خدای تعالی مخاطبه نیافت نبینی که خدای تعالی همی گوید قوله فاعتبروا یا أولی الابصار همی گوید اندازه گیرید ای خداوندان چشمها یعنی خردمندان و هر نفسی که با عقل جفت نشود عدد برو نیوفتد و نفس خردمند چون به عقل مرکب گشت از حکم قیاس لازم آید که به وزن بیش از نفس بی خرد است و میان مردمان رونده است که خردمند را گران سنگ و گران مایه خوانند و بی خرد را سبکسار و سبک مایه گویند از بهر آنک آن یکی با خرد جفت است و این دیگر از خرد تنهاست و درست کند مرین دعوی را قول خدای تعالی که می گوید قوله فآما من ثقلت موازینه فهو فی عیشته راضیه و أما من خفت موازینه فأمه هاویه همی گوید هرکه گران شود ترازوهای وی اندر زیستی پسندیده است و هر که سبک شود ترازوهایش جای او دوزخ است و اندر حال ظاهر پیداست که نفس کسی که با خرد جفت است آهستگی و آرام که نشان گرامی و ترکیب است اندران کس پدید آمده ست و نفس کسی کز خرد بهره و ترکیب ندارد بی آرام و بی ثبات مانده ست پس درست شد که نفس تمام اندر ذات خویش مرکب است به عقل و تا به عقل ترکیب نپذیرد هستی نیابد و هر نفسی که با عقل مرکب ناشده بدان عالم بازگردد از بدبختان باشد به گفته خدای تعالی قوله لقد جیتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم همی گوید اندر خطاب با بدبختان روز قیامت که بیامدید سوی ما تنها چنانک بیافریدیم تان نخستین بار و دست بازداشتید آنچ شما را داده بودیم پس پشت خویش این آیت همی دلیل کند که جزین که نفس را به عقل همی ترکیب باید کردن به دلالت خداوند دور خویش و راهنمایان خلق از فرزندان او و نفس را همچنان بی خرد تنها بدان عالم نباید بردن و خداوندان حق را منکر شدن به حق ایشان از پس پشت نباید داشتن که معنی علم ناپذیرفتن ازو آن باشد که او را از پس پشت کرده باشی که هرچه از پس پشت مردم باشد مردم ورا نبیند و هر که چیزی بنگرد مرورا نبیند مر آنرا سپس پشت کرده باشد
قاعده آفرینش ای بردار اندر لطایف و کثایف چنان است که لطایف پیش از کثایف بوده است لاجرم اندر زایش های عالم لطایف اندر آخر بودش هر زایشی پدید آید و کثایف اندر اول آن پدید آید چنانک اندر زایش بودنی های رستنی ها نخست شاخ و برگ و خار پدید آید که کثیف است و بآخر کار از نبات بار پدید آید که لطیف است و بار درخت را بر برگ و شاخ ریاستی پیداست که همه فایده ها از درخت سوی او شود و پایداری و عز درخت به بار است و همچنین است حال اندر جانوران که نخست جانوران سخن ناگوی بوده اند وآن وقت مردم آخر همه جانوران پدیده آمده است و برهان این دعوی روشن کرده شده ست اندر گشایش و رهایش لاجرم مردم به آخر پدید آمده ست رییس و سالار همه جانوران است به فرمان خدای تعالی که می گوید قوله الله الذی جعل لکم الانعام لترکبوا منها و منها تأکلون و لکم فیها منافع و لتبلغوا علیها حاجه فی صدور کم و علیها وعلی الفلک تحملون همی گوید خدای آنست کز بهر شما ستوران آفرید تا بر او بر نشینید وزو بخورید مر شما را اندرو فایده هاست و تا بر رسید بر ستوران به حاجتی که اندر دلهای شماست و بر ستور و بر کشتی برنشینید پس چون بدین آیت ریاست مردم بر ستوران همی پدیدآید ظاهر گشت که نفس ناطقه را که مردم بدان مخصوص است بر نفس حسی همان ریاست است که مردم را بر ستور استو نیز چون نفس ناطقه فعل از کالبد مردم پس از فعل نفس حسی هم پدید آرد دلیل همی کند که نفس ناطقه لطیف تر است و اندر بودش عالم وجود نفس ناطقه پیش از وجود نفس حسی بوده است و نفس ناطقه رییس و مهتر است بر نفس حسی
هر چیزی که او را بیابند یکبار و آنگه نابوده شود پس بار دیر همچنان پیدا آید و آن نابوده شده جایی نبود کز آن همانجای پیدا آمد آن چیز جزیی باشد از کلی که از آن کل پیدا شود و بدان کل باز شود چنانک موجود است اندر شخص مردم گرمی و سردی و تری و خشکی اندر وقتی و باز نابوده شود به مرگ جسمانی آن مردم یا مران را به ذات او نیابند البته و باز به وقتی دیگر پیدا شود اندر شخص دیگر همچنانک پیش از آن جای دیگر بوده بودپس دانسته شد که این جزء های گرمی و سردی و تری و خشگی را کلهاست که این جزء ها از آن است و بدان باز شود پس گوییم که همچنین چون باز یافتیم جوهری که او را شناخته نیک و بد است و اثر کرد اندر شخص مردم و او اندر یابنده پوشیدها بود پس آن شخص مردم که این گوهر از آن پیدا شده بود ناپدید شد و باز ماننده آن شخص دیگر پیدا شد که اندران شخص پیش از پیدا شدن آن جوهر اثری بود بدانستیم که این جزییست که همی پیدا شود از کلی و باز بدو باز شود پس درست شد که نفسهای جزیی را کل است و آن کل به عالم طبیعت محیط است و نیز اتفاق است میان اهل علم و حکمت که صورت مردم عالم صغیر است و عالم بزرگ ایشان کبیر است پس گوییم که جزء های انسان کبیر که عالم است پراگنده است و منفعت های آن پیدا نشود مگر اندر عالم صغیر که مردم است و جزءهای او مجموع است پس درست شد که عالم صغیر که مردم است غرض آفریدگار است که انسان کبیر را آفرید که عالم است و این جزءهاست از کل خویش که منفعت های عالم اندرو همی پدید آید و همچنین جزءهای عالم با منفعت های او پیدا نشود مگر به کسب کردن این نفسهای جزیی از کل خویش مر فایده های او را و چون مر نفس های مردم را الفنجیده یافتیم اندر عالم آن عالم دانستیم که مرین جزءها را کلی هست از بهر آنک اندر عالم هیچ کلی کسب نکند از چیزی همچون خویشتن کل بلک جزء کسب کند از جزیی دیگر همچون خویشتن چون زمینی کلی که زیادتی نمی جوید از زمینی دیگر و نه کل آب زیاد همی جوید از آبی دیگر کل همچون خویشتن و نه کل هواء کسبی همی کند از هوایی دیگر و نه آتش کل زیادتی همی گیرد از آتشی دیگر بلک جزءهای خاک را همی ببنیم کز دیگر جزءهای خاک زیادت همی پذیرد و قوی همی شود و همچنان جزءهای دیگر او که از جزءهای کل خویش هر یکی قوی همی شود و زیادت همی گیرد و کل هر یکی ازین چهار رکن بر حال خویشتن است بی هیچ زیادت و نقصان و بی نیاز است کلها از کسب و چون این مقدمات دانسته شد و نفسها را یافتیم که اندر شخصها فایده همی گیرد از دیگر نفسها که اندر دیگر شخصهااند دانستیم که نفسها اندر حد جزیی اند که فایده دهنده و فایده پذیرنده اند و چون نشان جزیی نفسها بدین روی که زیادت پذیرند از مانندان خویش درست پیدا آمد که این نفسها را کلی هست که پدید آمدن ایشان ازوست و بازگشتن شان بدوست
پیداست که بر نفس کلی پوشیده نبوده ست حرکات و افعال فلک از آغاز تا به آنجام او و نفس کل حاجتمند نیست که بگرداند مر چیزی را از حرکات فلک و حالهای آن از بهر آنک نهاد این به غایت حکمت بوده است و نیست هیچ چیز کز حرکات فلک و کواکب همی پیدا شود جز بر مراد نفس کلی و یافته نشود اندر قوتهای فلک باطل شدن قوتی که بدان باطل شدن نوعی باشد از انواع موالید تا روا باشد که چیزی پیدا شود به خلاف آنچه هست و گر از حرکات فلک چیزی بودی بر خلاف مراد نفس کلی لازم آمدی که بدان حرکت بی مراد چیزی حاصل آمدی که اندر زایش عالم آن نبوده بودی و چون هیچ چیز پیدا نمی شود اندر عالم جز آنک بوده ست دانستیم که کمیت فلک بر مراد نفس کل است
اگر کسی گوید که حادثهای بزرگ که اندر عالم همی افتد از زلزله و صاعقه و قحط و افراط آب و آتش و طاعون و جز آن که آفرینش حیوان بدان تباه می شود نشان آنست که نه بر مراد نفس کلی است چون صنعتهای او را تباه میکند
گفت دانایی برای داستانکه درختی هست در هندوستان
او را گوییم که چنین شناعتها به نفس کلی آنکس باز بندد که از آفرینش عالم مقصود نفس کلی مرین حیوان را داند که همی خورند و همی خسبند و نه چنانست و بباید دانستن که اختیار نفس کلی به بودن عالم اختیار زمانی نبوده ست و اختیاری که به زمان نباشد زمان اندرو نقصان تواند آوررن اما نفس اندر فلک حرکتی نهاده است از بهر تباه شدن شخص ها از پس یکدیگر تا بدان سبب بیرون آمدن نفس باشد از حد قوت به حد فعل و وباء و بلاء که اندر عالم ظاهر شود و از قحط و غرق و جز آن به سبب دو چیز باشد تباه کردن قصدی را باشد و یا پیدا کردن قصدی را اعنی که فلک همیشه زایشها همی بیرون آرد و عالم را تهی بکند و بعضی از آنک بیرون آرد آلت باشند مر پیدا شدن مقصودی را و بعضی خود مقصود باشند و چون عالم پر شود از آلت که مقصود ازو به حاصل شود یا مقصود آشکارا شود اندر میان شخصها که به طبع ماننده مقصود باشند و قوتهای سعادت فلکی روی سوی مقصود نهد و آن آلتها که بدو ماننده باشند بی نصیب مانند از سعادت تا آن وباء و بلاء اندر ایشان به سبب گسسته شدن سعادت ازیشان پدید آید و ایشان که آلت بودند به پیدا آمدن مقصود باطل شوند بر مثال درودگری که بسیار چوب گوناگون که اندر جوهر همچون چوب آن در باشد که همی سازد فراز آرد خرد و بزرگ تا به فراز آوردن آن همه چوبها آن در که همی خواهد خواستن بسازد و چون مقصود او حاصل آمد آن تراشها و چوب ریزها بسوزد و بیندازد و آن در را از میان برگیرد پس هر که ببندد مر خویشتن را که از آن شخصها باشد که ایشان اندر وقت پیدا شدن مقصود آلت باشند مر مقصود را به خوردن طعام و شراب و طرب و جستن شهوتها مشغول شود و روی به صنعتهایی دارد که فایده آن به جسم بازگردد تا زیانکار از این جهان بیرون شود و اندر رنجهای جاویدی افتد و هرکه پسندگار باشد ازین جهان بدان قدر که او را پسنده باشد و پرداخته شود مر طلب کردن فایده های عقلی و علمهاء الهی را و این عالم طبیعت را آلت خویش گیرد تا آراسته و نیک بخت ازین عالم بیرون شود و به همسایگی آنکس که مقصود نفس کل اوست برسد و لذت پذیرد از عالم عقل و نفس و برسد به چیزهایی که هیچ چشم چنان ندیده ست و نه هیچ گوش صفت او شنیده است و نه بر دل هیچ مردم آن گذشته است هر که عالم مرو را آلت خویش سازد اندر بیرون آوردن مقصود زیانکار شود بدان جهان ایزد تعالی ما را از آن گروه کناد که عالم را آلت خویش گیریم اندر کسب کردن فایده های عقلی و ما را از آن کسان دور داراد که عالم مر ایشان را آلت خویش گرفت اندر بیرون آوردن مقصود آفریدگار خویش
سود مر آن را تواند بودن و مر آنرا شاید بودن که او را زیان تواند بودن از بهر آنک این هر دو مخالفانند و پذیره مخالفان جوهر باشد و ایزد تعالی از جوهر برتر است و توحید یکتا آنست که هر چه اندر آفریده ها بینی و دانی از صفتها و اضافت آن از خدای تعالی همه دور کنی و چون مردم حاجتمند بود به کشیدن حاجتها به خویشتن و دور کردن مضرتها از خویشتن نشانی داد مردم که ترا زو خیر است بدانچ منفعت پذیرفت و مضرت را دور کرد از بهر آنک پذیرفتن منفعت مر چیزی را از چیزی باشد که برتر ازوست و همچنین دور کردن مضرت مر چیزی ضعیف را لازم آید که مضرت پذیر باشد پس نه روا بود که کسی گوید که خدای تعالی عالم را بیافرید یا مردم را پدید آورد از بهر کشیدن منفعت یا دور کردن مضرت و هر که خدای را زیان و سود اثبات کند ضعیفی و عاجزی بدو جلت قدرته باز بسته بود چنانک پیدا کردیم که پذیرفتن منفعت و دور کردن مضرت مر چیزی ضعیف را لازم آید تعالی الله عن ذلک علوا کبیراو گوییم که عقل اول خود اندر دو حال بی نیاز است هم اندر پذیرفتن منفعت و هم از دور کردن مضرت اما بی نیازیء عقل کل از پذیرفتن منفعت بدان پیوست کزو برتر و شریف تر و تمام تر چیز نیست و منفعت را از چیزی توان پذیرفتن که برتر از تو باشد و هیچ چیز نیست که آن اندر ذات عقل کل نیست چنانک پیش از این برهان آن نمودیم و چون هیچ چیز نیست از لطیف و کثیف کز ذات او بیرون است که عقل است ممکن نیست که عقل از چیزی منفعت پذیرد چه منفعت پذیرفتن چیزی از چیزی دیگر باشد و بیرون از عقل خود هیچ چیز ضرر و نفع نیست و اما ایمنی عقل از مضرت و ناکوشیدن او به دفع مضرت کردن از ذات خویش بدان روی است که هیچ چیز ازو قوی تر و تمام تر و شریف تر نیست و مضرت چیزی از چیزی باشد کز وی قوی تر باشد پس به هر دو روی درست شد به برهان منطقی و بیان عقلی که نمودیم که عقل کل از کشیدن منفعت به خویشتن و دفع کردن مضرت از خویشتن بی نیاز است و چون عقل کل که آفریده است بدین منزلت باشد چگونه روا باشد که زیان و سود را کسی به خدای تعالی بازبندد
اگر کسی گوید که چون منفعت و مضرت به خدای تعالی منسوب نیست چرا بنده بر نیکی که کند نیکی یابد و بر بدی که کند بدی یابد و چون از کردار او چیزی به خدای بازنگشت چرا مکافات او به نیکی نبود بر مثال کسی که به کوه شود و سنگها را بشکند بحفرها اندر افتد چون خداوند بنیاد درست را از آن سود و زیانی نیست نه مرورا چیزی دهد و نه بیازاردش گر مرورا کاری نیکو کند و اندر عمارت بنیاد او بیفزاید مکافات او به نیکی کند و گر از بنیاد او چیزی ویران کند مرور را بیازارد
او را گوییم که سؤال که کردی نیکوست ولکن مثال که آوردی نه راست است و نگر تا بینی که مردم چون به چشم روشنایی آفتاب نکرد به گونه گون کار راه برد که او را از آن فایده ها باشد و چون چشم فراز کند از گونه گون فایده و بسیار نوع لذتها باز ماند پس از چشم فراز کردن او زیان او را همی دارد نه آفتاب را و به پذیرفتن آن نور و راه بردن سوی کارها از گونه گون نفع و فایده ها سود مرو را باشد نه مر آفتاب را و گر او چشم باز کرد آفتاب بدو عنایتی بیش از آن نکرد که به دیگران کرد و گر چشم فراز کرد عنایت ازو باز نگرفت که او بدان سودی نیافت بلک او چون روی از فایده خویش بگردانید فایده بدو نرسید از آفتاب و آفتاب به حال خویش همی بود و به فایده گرفتن آنکس که از آفتاب منفعت ها بدو رسید و به چشم فراز کردن او از آفتاب فایده های او بریده شود و همچنین به پذیرفتن علم توحید منفعت مر موحد را باشد نه مر توحید را و به تقصیر کردن او اندر آن معنی مضرت او را بود نه توحید را و مضرت و منفعت به بنده بازگردد نه به خدایو اما جواب آنچه گفتی چون کسی به کوه شود و سنگ شکند خداوند بنا او را نیازارد و نه چیزی دهد آنست که چون این کس از خداوند بنا چیز نیافت بدانچ رنج خویش ضایع کرد مر او را آزردن نبود از خداوند بنا و بدان روی که رنج خویش ضایع کرد عقوبت یافت به نایافتن فایده از آنچ کرد و چون کار نیکو کرد و فایده بیافت آن نشان ثواب بود او را
در نفس مردم سه قوت است یکی قوت غضبی که مردم بدان قوت با حیوان سخن گوی برابر است و انباز است و دیگر قوت شهوانی که بدین قوت مردم با نبات انباز است و سدیگر قوت ناطقه که مردم بدین قوت از نبات و حیوان جداست و بدین سه قوت مراد آفریدگار از آفرینش به حاصل آمدو آفرینش دو بود یکی آفرینش عالم است به صورت جسد مردم که آن صورت زنده ایست سخن گوی میرنده و عالم جسمانی بدن بایست تا این صورت مردم به حاصل آمد و دیگر آفرینش صورت نفس مردم بود صورت زنده سخن گوی دانای نامیرنده و جسد مردم بدان بایست تا نفس دانا را از مردم به حاصل آید
اما اندر یافتن گناه خویش و پاکیزه کردن نفس بدانست که هر کاری که آن سوی عقل زشت است نکنی و گر مومن را هوا و نفس شهوانی بدان کشد تا آن کار بکند آن گناه اندر نفس او ثابت شود و نگاری و نبشته یی گردد اندر نفس او و نگار و نبشه گناه زشت است نزدیک عقل و شمار خلق سوی عقل است آن عقل که او کل است و هر نفس که با نگاری پیش عقل کل شود که مران را دشمن دارد آن نفس جاودان اندر عقاب بماند و صورت نگار زشت که بر هیولی جای گرفت ازو جدا نشود مگر به پدید آمدن نگاری و صورتی نیکو هم بر ان هیولی که این هر دو از یکدیگر گریزانند و چون نیکویی بیابد زشتی که دشمن او و خلاف اوست بگریزد و گوهر نفس گوهریست که هم صورت نیکو پذیرد و هم صورت زشت بی هیولی و بی طبیبی و بی هیچ زمان و به پای شدن صورت نیکو افتادن و تباه شدن صورت زشت است و چون مؤمن بر گناه خویش پشیمانی خورد و توبه کند بدان توبه مر نفس او را شستی باشد از آن صورت زشت و چون پس از توبه کار نیکو کند آنچ سوی عقل نیکوست و آن صورت نیکویی او به جای آن صورت زشت که پیش از توبه خود بود بایستد چنانک خدای تعالی می فرماید قوله الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولیک یبدل الله سیآتم حسنات و کان الله غفورا رحیما گفت مگر آنکس که توبه کند و بگرود و کار نیکو کند پس ایشان آنند که بدل کند خدای زشتی های ایشان به نیکویی ها و خدای پوشنده و مهربانست و توبه نصوح آن باشد که آنچ سوی عقل زشت است دست از آن باز دارد و آنچ سوی عقل نیکوست مران را کار بندد و نیز از آن سپس بدان کار زشت که کرده بود بازنگردد و خبر است از رسول صلی الله علیه و آله که گفت المعترف بالذنب کن لاذنب له و المصر علی الذنب کالمستهزیء بربه هر که خستو شود به گناه خویش همچون کسی است که او را گناه نیست و هر که بر گناه بایستد چون کسی باشد که بر پروردگار خویش افسوس کند و دست از گناه بازداشتن پاک کردن صورت زشت است و نبشته ی زشت است از نفس و نیکویی کردن و دست اندر کاری زدن که سوی عقل پسندیده است نگاشتن صورت نیکوست بجای صورت زشت و روا نیست خردمند را کز گناه به توبه باز نگردد و صورت زشت خویش را نیکو نکند که عفو و رحمت خدالی تعالی بسیارست چنانکه همی گوید قوله قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا همی گوید که بگوی ای بندگان من آنک گناه بسیار کردید از رحمت خدای نومید مباشید که خدای بیامرزد همه گناهان را اما اندر یافتن گناهی که آن از روی ستم کردن و خواسته بردن مردمان باشد آنست که چون توبه کند اگر خواسته یی که آن ستده باشد همان خواسته بر جای باشد به خداوندش باز دهد و حلالی کردن ازو بخواهد پس اگر آن خواسته بر جای نباشد بدل آن خواسته به قیمت آن به خداوندش بازدهد اگر طاقت دارد و اگر طاقت ندارد نیت چنان کند که اگر خواسته یابد عوض باز دهد و گر آن کس که این مؤمن برو ستم کرده ست زنده نباشد به فرزندان او برساند و گر آنکس را فرزند نباشد به بیت المال خداوند زمانه خویش بر دست حجت جزیره رساند تا آن صورت زشت او کزان ستم ثابت شده باشد از نفس او زایل شود پس اگر این مؤمن نیکو بکند و دستش نرسد که آن حق باز دهد آن نیت نیکوی او پیش نفس او از عقوبت سپری شود چنانک رسول مصطفی صلی الله علیه و آله گفت النیه الحسنه جنه حصینه نیت نیکو سپری استوار است پس اگر طاقت باز دادن یابد باز ندهد وزین جهان بیرون شود گناه او یکی دو شود از بهر آنک گناهش دو تای گشت یکی گناه پیشین که کرده بود دگر دروغ زنی که کرد به خدای تعالی از یراک توبه کرد و بدان وفا نکرد تا زشتی بر زشتی بیفزود همچنانک چون طاقت یابد و وفا کند و حق مردان باز دهد مزد او دو تای شود یکی مزد باز دادن حق مردمان و دیگر مزد اثبات کردن صورت نیکو و پاک کردن صورت زشت که بدانچ که با خدای تعالی عهد کرده بود وفا کرد و بیاساید از بیم نکال آن صورت زشت و از درکات دوزخ به درجات بهشت رسد چنانک خدای تعالی همی گوید قوله الا من آمن و عمل صالحا فاولیک لهم جزاء الضعف بما عملوا و هم فی الغرفات آمنون همی گوید که مگر آنکس که بگرود و کار نیکو کند ایشانند آنک ایشان راست مکافات دو تای بدانچ کردند و ایشان اندر مرغزارهای بهشتند ایمن گشته و هر که راست گوید و به عهد وفا کند اندر نفس خویش خوی و آرایشی یابد و از مردمان ثنای نیکو شنود و اندر نفس او آن وفا و راستی صورتی شود که شادی و خوشیء آن جاودان بدو پیوسته باشد و اما معاملت مؤمنان از حدود دین و با یکدیگر از دوستداری و نیکوکاری و نصیحت و اندر حالهای دینی و دنیایی از یاری دادن به مال و علوم و گفتار و کردار به غایت نیکویی باید که باشد و مزد ایشان مضاعف باشد از بهر آنک نیکویی کردن با همه خلق نیکوست ولیکن با مؤمنان نیکوتر و فاضلترست و مزد آن بیشتر است و از بهر آنک مؤمن به مؤمن سزاوارتر است چون دیگر مردمان و سبیل مؤمن با مؤمن بروحانی سبیل برادر با برادر و خواهر و مادر و پدر و عم و جد است به زایش نفسانی که دوم زایش است و سبیل مسلمان با مؤمن بروحانی سبیل همسایه با همسایه است و حق برادر و پدر پیش از حق همسایه است و نیکویی کردن با مؤمنان آراستن صورت روحانی است و همچنین ناشایست و زشتکاری با همه مردمان زشت است سوی عقل و گناه است ولکن با مؤمنان زشت تر و فاحش تر و درستیء این سخن قول خدای است اندر مخاطبه با زنان پیغامبر علیه السلام قوله یا ایها النبی قل لازواجک ان کنتن تردن الحیواه الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن و اسرحکن سراحا جمیلا و ان کنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخره فان الله اعدللمحسنات منکن اجرا عظیما یا نساء النبی من یات منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا و من یقنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کریما گفت ای پیغامبر بگوی مر جفتانت را که اگر شمار زندگانی این جهان خواهید و آرایش او بیایید تا شما را دست باز دارم به نیکویی و گر خدای را خواهید و پیامبر او را و سرای باز پسین را خدای بسیج کرده ست مر نیکوکاران را از شما مزدی بزرگ ای زنان پیغامبر هر که از شما کاری ناشایست کرد و او را عذاب دوباره کنند و این کار بر خدای آسان است و هر که از بهر خدای و پیامبر نیکویی کند مزد او را دوباره بدهیم و آراسته ایم مر او را روزیء خوب و اندر تاویل مرین مخاطبه را سه روی است یکی روی جسدانی است خاصه و روی دوم روحانیست خاصه و سدیگر روحانی است عامه اما روی جسدانی خاصه پنداشت مر زنان جسدانی پیغامبر را تا کاری ناشایست نکنند و زشتکاری پیشه نگیرند که زشتیء ایشان از آن سپس که زنان پیغامبر گشتند زشت تر از زشتیء دیگر بندگان باشد و اما مخاطبه روحالیء خاصه آنست که این آیات پند است مر دوازده یار پیغامبر را علیه السلام که ایشان اندر روحانی او را برابر زنانند اندر جسدانی و زنان روحانی مستفیدان علم اند و قرارگاه زایش روحانی اند چنانک زنان جسدانی قرارگاه زایش جسدانی اند پس زشتکاری یاران رسول زشت تر است از زشتکاریء دیگر مسلمانان و مضرت زشتکاریء ایشان بر خلق بیشتر است و زیان آن بزرگتر است به دین و دنیا و علم خدای محیط بود به عصیان زشت کاری بهری از زنان جسدانی پیغامبر و بهری از روحانیء او علیه السلام از بهر آن بود که حجت بدین آیت بر ایشان لازم کرد به وعده نیکویی و زلیفن به زشتی و اما مخاطبه روحانیء عامه اندر این آیت پند و اندرزست همه حدود دین را و مؤمنان را که ایشان گیرنده علم اند از رسول علیه السلام به میانجیان کز پس او بودند و باشند تا روز رستاخیز که زشتکاریء ایشان زشت تر است از زشتکاریء دیگر مردمان که استفادت ایشان از راه نیست و راه راست عقل است به میانجیان و درجات و اهل حشو رستگاری به جهل و حسد و طلبند و حدود دین و مومنات به بصیرت کنند پس زشتکاریء حدود دین و مؤمنان با یکدیگر بروحانی و جسمانی از گناهان بزرگتر است و رستگاری مؤمن با خدای از راه عصیان ایشان باشد مر میانجیان را که میان مؤمن و میان رسول و وصی و امام باشند به دست بازداشتن طاعت ایشان و نفاق کردن و آن گسسته کردن رسن خویش باشد مؤمن را با خدای و رسول مگر که توبه کند و به راه طاعت باز آید چنانک خدای تعالی می گوید قوله ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار و لن تجد لهم نصیرا الا الذین تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دینهم لله فاولیک مع المومنین و سوف یوت الله المومنین اجرا عظیما گفت منافقان به پایگاه فرودین اند از آتش و ایشان را یاری دهنده ای نیابی مگر آنها را که توبه کنند و کار نیک کنند و دست در حبل الله متین زنند و دین خویش خدای را خالصه کنند پس ایشان با مؤمنان باشند و خدای مؤمنان را مزد بزرگ بدهد آن مقدار که مؤمن هشیار را اندر آن بیداری افتد و افزاید یاد کرده شد از باب اندر یافتن گناهی که کرده باشد به توبه و نیکوکاری و بازگشتن به بدی
حکماء علم الهی و شناسندگان افعال فلکلی فلکی و خداوندان علم طبایع متفق اند بر آنک صفت نفس آنک او بدان صفت از دیگر چیزها جداست فعاله بالطبع و علامه بالقوه است گویند که نفس کارکن است به طبع خویش و آموزنده است اندر حد قوت یعنی که اگر آموزگار یابد دانا شود و از نفسهای جزیی که اندر عالم است از نبات و حیوان و مردم دلیل بر درستی این قول یافته همی شود و بدانچ روح نمو به نبات اندر است به هیچ وقت از کار نیاساید از بهر آنک به زمستان همی مایه فراز کشد و بدیگر فصلها مرا آنرا بیرون آرد و پرورش همی کند و نفس های حیوان از طلب کردن غذا و بر جستن جفت خویش نیاساید و مردم به بیداری و خفتگی از کار بستن خویش فارغ نیست پس درست شد که کار کردن همه مر نفس راست بجملگی و چون مر نفس مردم را ما از نفس کل جزء یافتیم- چنانک برهان آن اندر این کتاب باز نمودیم- و نفس مردم با جزءیت خویشتن چیزها همی بیرون آرد که عالم با بزرگی خویش آن بیرون نیاورده ست چون پدید آوردن آبگینه از سنگ و نبات و بیرون آوردن ابریشم از برگ درخت تود بیاریء کرم قژ و بیرون آوردن نوعی حیوان از میان دو نوع چون استر از میان اسب و خر و جز آن و طبایع همی اشکال بود لون ها و گوهرها و اندرونشان صنعت و کار پیدا و روشن بود دانستیم که نفس کلی سزاوارترست بدین صنعت کلی و پدید آوردن این طبایع کلی با جزء او همی صنایع جزیی بتواند کردن و این دلیلی ظاهر و روشن است خردمند را بر آنک نفس کلی است که این جواهر و طبایع او پدید آورده است
اگر مردم را معاد نبودی که باز شدندی بدان از بهر بیافتن مکافات ابدی تا نیکوکار به ثواب و بدکردار به عقاب رسد آفرینش عالم و آنچ اندرو است بازی بودی از بهر آنک هیچ باطل نشد از آن چیزها که عالم بیرون آورد به تدبیر صانع خویش و ضایع تا شدن چیزها که اندر عالم پدید آمد هم به سبب بودش مردم بود چنانک گوییم اگر مردم نبودی گوهران گداختنی و ناگداختنی نبودی و آنچ از کانها پدید آمد باطل شدی و زو هیچ جانور را فایده نبودی و چیزهای خوشبوی چون مشک و عنبر و کافور و جزء آن همه باطل گشتی و چندین جامها کز ابریشم و از پشم مردم به حاصل کرد همه باطل بودی و گوناگون فایده که مردم گرفت از نبات و از میوه ها و پوستها و دندان و استخوان و سروهای حیوان همه ضایع بودی و چون مردم به حاصل آمد و چندین فایده از آفرینش بگرفت دانستیم که آن همه چیزها آفریدگار از بهر مردم آفریده بود و گواهی داد بر درستی این حال قول خدا تعالی که گفت قوله و هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاگفت او آنست که بیافرید از بهر شما هر چه اندر زمین است به جملگی و چون همه منافع عالم به مردم پدید آمد و مردم بر مثال دیگر حیوان بزیست اگر او را بازگشتن نباشد این فضل که مردم را بود بر جملگی آفرینش تا از همه چیزی فایده گرفت ضایع شود یا بایستی که این شریفتر آفرینش که مردم بود ضایع شدی پس لازم آمد که معادی باشد مردم را بی فناء
گروهی از مردمان گویند که ایزد تعالی بهر مکانی هست و هیچ جای ازو خالی نیست و مر هیچ جای ازو پوشیده نیست و چنان همی دانند که این توحید است و نفی صفات ناستوده است از خدای ما گوییم که آنچه بهر مکانی هست و هیچ جای ازو خالی نیست و هیچ جای ازو پوشیده نیست آن طبیعت است و عبارت آن طبیعت بدو سخن کشد یکی قوت فاعله یعنی کار کن و دیگر ابتدا حرکت و هر کدام از این دو را بگیری هیچ مکان از ایشان خالی نیست از بهر آنکه مکان و زمان که صورت از ایشان و اندر ایشان پدید آید بوقت صورت کردن چیز اندر نفس بقوت عقل از قوت فاعله و آغاز حرکت خالی نباشد و نفس و عقل خالی اند از مکان صورت کرده و مکان خالی نیست از قوت فاعله اعنی کار کن و آغاز جنبش چون مکان ازین دو حال خالی نشاید بودن چگونه روا باشد که مبدع حق بمکان حاجتمند بدین دو چیز اندر باشد سپس از انک عقل و نفس که آفریدگان خدایند از مکان و زمان بی نیازند و از بهر آنک گفتیم که مکان از قوت فاعله و آغاز جنبش خالی نیست که هر مکانی را حال کردنده است باختلاف احوال از گرما و سرما و تاریکی و روشنایی و تنگی و فراخی و جز آن و گشتن احوال از قوت گرداننده احوال پدید آید و آن قوه فاعله باشد و نیز از جنبش باشد گشتن احوال و گر جنبش نبودی گشتن احوال نبودی و چون حال مکان کردنده بود از جنبش خالی نبود و همچنین قوت فاعله بدانچ پدید آرد اندر هر مکانی که از گشتن حالها و پدید آمدن جانوران گواهی همی دهد که او بهر مکان حاضرستو مثال دهیم مر این سخن را چنانک گوییم هرگاه توهم کنیم که بعضی از هواء مکان شد بخاری را کز آب برخاست و بر هوا رفت و جای گرفت و آن بخار متمکن شد چاره نیست از صورت کردن قوت فاعله اندران بخار مکان گیر از آنک اگر بقوت آفتاب آن بخار بگذارد بقوت فاعله گذارد و گر حرکت کند بقوت فاعله کند ببرتر شدن یا بفروتر آمد پس درست کردیم که طبیعت است آنچه او بهمه مکانها حاضرست و نفس و عقل از مکان برتر است از بهر آنک نفش و عقل تمام اند و تمام را بمکان حاجت نباشد و طبیعت آنک نگاهبان مکان است چون آتش جوهر او و جوهر هوا از مکان کناره را نگاه دارند و جوهر آب و جوهر خاک میانه مکان نگاه دارند و گر این گوهر نگاه داشته نبودی بنگاهبانی طبیعت آسمانها و زمین تباه شدندی و ایزد تعالی حکمت خویش باطل کرده بودی پس گوییم که طبیعت حدی است از حدود عقل که او شریفتر آفریده است از آفریدگان ایزد تعالی و اوست که بهر مکانی هست و ایزد تعالی بزرگوارتر از آنست که او را بمنزلت طبیعت شاید گفتن تبارک اسمه و تعالی جده
گوییم که چاره نیست از آنک مر جسم را نهایت باشد از بهر آنک حقیقت جسم آنست که مرو را سه بعد است چون درازا و پهنا و ژرفا و هر یکی از این بعدها دو کناره دارد و میانه ای و چون بعدهای جسم را نهایت باشد جسم را نهایت باشد و چون جسم را نهایت درست شده باشد که از بیرون این فلک کل که عالم است نه زمان است و نه مکان و نه جرمی تهی است و نه هیچ چیز از چیزهای طبیعی از بهر آنک همه طبیعیات از اندرون فلک است و فلک محیط است بطبایع احاطتی طبیعی و ما دانیم که نفس جزیی که امروز اندر زمان است و چو مر این جسد را بیفکند بوهم و فراموش کندش او بحیزی هیولانی و حسی نماند و هیچ چیز با جوهر او نماند مگر علم محض و چون نفس جزیی اندر مردم است و بر شود سوی بالا بطلب کردن آنچه از بیرون فلک است بقوت علم و نفی کند جرم را و جسم را چه از خالی و چه از پر چیز نیابد مگر اثباتی محض بیرون این جرم گردنده که فلک است و چون طبیعیات بکناره رسد حیز نباشد مگر سازنده طبیعیات و چون نفس جزیی بیرون این فلک حیز نیافت وزو بگذشت درست شد که آن بر شدن او بعالم لطیف از لطیفی خویش و هم گوشگی با نفس کلی تا ببیند آن سرور لذات عز و شرف روحانی که نفس او اندر ان غرقه شود و گر بر شدن نفس جزیی بعالم لطیف از جهت علم ریاضی نباشد که هندسه ازوست پیدا شود مرورا جوهر نفس کل که محیط است بجرم گردنده احاطت علت بمعلول خویش و احاطت صانع بمصنوع خویش نه چون محیط شدن جسم لطیف بجسم کثیف و محیط شدن نفس کلی بعالم طبیعت محیط شدنی علمی است و احاطت علمی را از اندون و بیرون هر دو یکسان باشد پس درست شد که افلاک و عالم اندر افق نفس کلی استو نیز گوییم که آن دلیل که مردم بدو بتواند دانستن که افلاک بهمه حرکات گردانست و متناهی است و اندر رسیدن او بدین علم بعلمی باشد که پیش از این بدانسته باشد تا آن علم راه نماید مر او را سوی این علم و آن علم آنست که بداند که هر دایره یی نهایت آن باشد که خطها کز مرکزش بیرون شود هر یکی بر اندازه دیگر باشد تا محیط دایره و بی نهایت دایره بر سر آن خطها باشد و یافتیم مر خطها را کز مرکز زمین همی بیرون آید که بنهایت همی رسد آنجا که فلک محیط سطح مر وی است که همی گردد پس آن سطح محیط منتهای عالم است و این دانستن اندر غریزت نفس است پس بدین دانستن که نفس جزیی را حاصل آمد و از راه تعلیم درست گشت که عالم اندر افق نفس کل است
بود شیخی عالمی قطبی کریماندر آن منزل که آیس شد ندیم
سرما و گرما دو کناره است مر اعتدال را و راحت و لذت اندر اعتدال است و نفس از اعتدال قرار گیرد وزین هر دو کناره بگریزد و همچنین هر حالی ستوده میانجی است بمیان دو حال ناستوده و قول حکماء علم الهی اندرین معنی آنست که گویندکل مدح هو عدل بین حاشیتی جور گویند هر ستایشی دادیست اندر میان دو کناره ستم چنانک دلیری میانجیست بمیان بد دلی و دیوانگی و دلیری که میانجی است ستوده است دو کناره او که دیوانگی و بد دلی است نکوهیده است و همچنین جوانمردی کردن میانجی اسف میان رفتی و اسراف و جوانمردی ستوده است و هر دو کناره اش هم زفتی و هم اسراف نکوهیده است و چنانک خدای تعالی فرمود قولهو لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسوراگفت مکن دست را بگردن بسته یعنی از بخیلی و نیز مگستر مردست را همی گستردن تابنه نشینی ملامت زده و پشیمان شده و خردمندی میانجی است میان بیهدگی و عاجزی از سخن و جز آن و دیگر خصلتهای ستوده همه میانجیست و ستوده است بمیان دو کناره ناستوده خویش پس گوییم که اعتدال از آن میانجیان ستوده است بمیان دو کناره ناستوده که یکی از او گرماست و دیگری سرما و این هر دو دشواری اندر دو کناره عالم اند گرمی بغایت برتری است- که مرکز آتش است- و سردی بغایت فروتری استو بدین دو چیز نفس اندر این عالم رنجه شود و آن حال که میان این دو حال است نفس از او لذت یابد پس ترسانیدن پیامبر علیهم السلام مر امت را بسرما و گرمای قیامت ازیشان بر سبیل مثل بود و بدین گفتار معنی آن خواستند که هر که او توحید را بی میانجی اولیاء خدای و بی عمل پذیرد مفرط شود اعنی از حد اندر گذرد از یراک بی میانجی اولیاء و رسول و وصی و امام مر توحید را صفت نتوان کردن و اگر کسی بی این میانجیان توحید جوید معطل شود اعنی که خدای را نیست گوید پس اگر بی میانجیء اولیاء خدای خواهد که نیست بگوید و بکوشد تا اثبات کند بتشبیه اندر افتد و این هر دو کناره توحید است یکی تشبیه ماننده بسرمای زمهریر که او فرودین نقطه عالم است و مردم اندر تشبیه آن وقت افتد که با مثالهای کثیف و ظاهر شریعت توحید جوید و همچنین چون بی ظاهر بر مثل و شناختن تاویل آن مثلها توحید جوید اندر تعطیل افتد که برترین حدی است از عالم که آنجا آتش سوزان است و آنچه بمیانجی میانجیان حق گفته شود و اعتقاد کرده شود بر اعتدال باشد و آنکس از سرما و گرمای قیامت رسته شود چنانک خدای تعالی میگوید قوله لا یرون فیها لا شمسا و لا زمهریرا همی گوید نبینند اندر بهشت نه گرما و نه سرما معنیش آن خواست که مومنان را توحید آلوده نشود نه بتشبیه و نه بتعطیل و هم این معنی بود که کز رسول صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند از حال بهشت که سرد است یا گرم وی علیه السلام جواب داد و گفت هو سحیح مثل برد السحر گفت هواء بهشت میانه است نه سرد است و نه گرم همچون خنکیء سپیده دم و گفتن او صلی الله علیه و آله و سلم که بهشت نه سرد است و نه گرم نشان بود از آن که اندر بهشت مرگ نیست از بهر آنک مرگ از این دو حال مخالف است یا سرمای بی حد یا گرمای بی حد و هر چیزی که آن بچهار درجه سرد است از داروها یا بچهار درجه گرم است آن چیز زهرکشنده است و هر کجا سرما و گرما نباشد مرگ نباشد- این بود معنی ترسانیدن پیغامبران علیهم السلام مر خلق را بسرما و گرمای قیامت و چنان بباید دانستن مومن را که بقیامت نه سرما است و نه گرما و این مثلی بود که رسولان زدند بل چنان باید صورت کردن که اگر همه سرماهای عالم جسمانی بر یک مردم جمله کنی تا همه قوت خویش بدان یک تن رساند صد سال اندر آن یک تن از آن سرما آن رنج نبیند که بیک دم زدن از رنج سرمای قیامت بیند و حال گرمای قیامت هم برین جمله قیاس باید کردن ولکن ما خواستیم تا معنی رنج بدین عقوبت مر خلق را که پیغامبران علیهم السلام زلیفن کردند باز نماییم نه آن خواستیم که عقوبت نفی کنیم نعوذ بالله من عذاب الله
از قول گروهی از دانایان خواجه شهید ابوالحسن نخشبی رضی الله عنه اندرین معنی آنست که از بر فلک الافلاک نوری لطیف است نه متحرک و نه و ساکن که سر زبرین از آن نور باریک است و بنفس کل پیوسته است و سر فرودینش کثیف و ستبرست و اندر فلک پیوسته است و هر نفسی که علمی از علمها بیاموزد آن علم مرو را دست باز ندارد که نیست شود بلکه او را باقی کند و اگر آن علم دینی بود پرورده شده باشد بعمل شریعت و پرهیز چون آن نفس از جسد جدا شود از افلاک و اجرام بگذرد و بدان نور رسد که یک سر ازو بنفس کل پیوسته است و دیگر سرش بفلک پیوسته است و بدان طرف باریک و لطیف قرار گیرد و بنفس کل پیوسته شود و هر چه نفس بد کرداران و معاقبان باشد بدین طرف قرار گیرد که بفلک پیوسته استو قول شهید اندر کتاب محصول آنست که عالم جسمانی فنا پذیرد بآخر کار و او رضی الله عنه بتناسخ و گشتن نفس از جسدی بدیگر جسدی گوید