گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گوییم به توفیق خدای تعالی که نفس اندر مردم به سه مرتبت است نامیه و حسیه و ناطقه همچنانک زایش عالم به سه مرتبت است معادن و نبات و حیوان و نفس نامیه عاجز است اندر تخم از رستن و از کاربستن قوت و نفس عاجزی عاجز نیست از کار بستن قوت خویش به یافتن مر محسوسات را و چون قوت نفس انسانی اندر نطفه باشد بر مثال تخمی باشد که اندرو درختی باشد با همه آلتهای درخت و عاجز باشد از پذیرفتن زیادت و چون اندر رحم ماده اوفتد توانایی یابد و قوت کار بستن خویش بپذیرفتن زیادت بر مثال تخم که اندر خاک اوفتد و آب وهوا و آتش مرورا یاری دهند و اندر آن حال که اندر رحم ماده باشد آن نطفه مرورا اندر حال خویش اختیار نباشد بل که مجبور باشد بر مثال تخم که اندر خاک آب و هوا و آتش بیاید نتواند که نروید پس نطفه کاندر پشت مرد فعلی نبود اورا – نه به جبر و نه به اختیار – و چون اندر رحم اوفتاد کار کن گشت به جبر که از آن نتوانست باز ایستاد و تا بدان وقت که حس بدو نپیوست با شناختن بد و نیک و دانستن دوست از دشمن او مجبور بود و چون حس بیافت مختار گشت اندر فعلهای خویش و خواست بگفت و خواست خاموش بود خواست برفت و خواست بنشست و از درجه جبر به درجه اختیار افتاد و خداوند علم حقیقت مر مختار را نا تمام و ضعیف شناختند و خود همچنین است از بهر آنک مختار آن باشد که خواهد بکند کاری و خواهد نکند و خواستن او مر چیزی را و از ناخواستن او همان چیز را از ضعیفی و عاجزی و ناتمامی او باشد چه اگر تمام بودی چیزی کردی که او را از آن باز نبایستی گشتنپس گوییم که مردم اندر جبر یافتن حس و نطق مختار است و مختار شریفتر از مجبور است ولکن توانا نیست که اگر توانا بودی مختار نبودی بلک از اختیار بی نیاز بودی و چون مردم که از درجه نفس نامیه به درجه حسی آمد از جبر به اختیار رسید لازم آید از حکم قیاس که چون از درجه حس به درجه عقل رسد قادر مطلق گردد و این آن وقت باشد که اندر کار بستن نفس ناطقه و پرورش او بر حق و کار بستن عمل و شناختن علم تقصیری نیوفتد تا از درجه اختیار به درجه قدرت رسد – و این برهانی روشن است و راهی ستوده که نموده شده خردمند را
گوییم که مر بدی را اندر آفرینش اصل نیست – چندی پیش از این اندر کتاب دلایل آن نمودیم –و نیکی را اصل است چنانک روشنایی را که او مانند خیر است چشمه مهر اصل است که نور ازو بر عالم فرو باریده است و تاریکی را که او مانند شر است چشمه پیدا نیست که تاریکی از وهمی اندر چیزی اثر کند
هر دهان را پیل بویی می کندگرد معده هر بشر بر می تند
اگر کسی گوید که زمین چشمه تاریک است بدانچ تاریک از سایه او موجود است و آن شب است که کل ظلمت در اوست
مرو را گوییم که زمین را تاریکی به ذاتیست چنانک مر چشمه مهر را روشنایی ذاتیست و گر مر زمین را تاریکی صفتی ذاتی بودی تاریکی ازو اندر اجرام آسمان اثر کردی همچنانک نور اجرام که آن مر اجرام را صفتی ذاتیست همی اندر زمین اثر کند بروشن کردن مرو را و لکن تاریک است تا رسیدن نور مهر بر جملگی شخص زمین به یک دفعه هموار و چو معلوم کردیم که مر بدی را اصل نیست اندر آفرینش گوییم که مر نفس بدی را نیکی و خیر اصلی است بر مثال اندامها مر جسم را و بدی و شر مرو را بر مثال ریش و جراحت است و آبله و گر مر جسم را و اندامها را از آفرینش اصل و مادت است و ریش و جراحت را اصل نیست که باقی شود بلک علت است که دارو مرو را برد و توبه براستی مر گناه را مانند مرهم نرم است مر جراحت را و همچنانک چون مرهم به جراحت بر نهی قیت کواکب مران جراحت را بمیانجی آن مرهم مادت فرستد و ریش را بمیانجی دارو بسوزد اندرین عالم تا جسم از آن پاکیزه شود همچنان توبه نصوح بر نفس گناه کار مرهم گردد و نور کلمه اندران عالم مر گناه او را بمیانجی توبه بسوزد و نفس را پاکیزه کند چنانک خدای تعالی می گوید قوله و یمحوالله الباطل و یحق الحق بکلماته انه علیم بذات الصدور همی گوید خدای پاک کند مر باطل را و اثبات کند حق را به سخنان خویش که او داناست بدانچ در دلهاست و نیکی مثال اندام است اندر جسد که به پرورش قوت گیرد و منافع بمردم پیوسته شود پدید آمدن بدی از نفس بسبب باز ماندن اوست از نیکی بر مثال تاریکی بر زمین که نارسیدن نگرش مهر است بدان جایگاه و چون نور بر آن جایگاه افتد از تاریکی هیچ اثر نماند و کس نداند که کجا رفت هم چنین اندر نطفه مردم که به رحم افتد مر اندامهای اندرونی و بیرونی را اصل است ولکن مر جراحت و گرو دنبل را اندر نطفه اصل نیست اما اگر خوردنی و پوشیدنی که بقاء جسم بدان است نه موافق بدان سبب ریشها و علتها پدید آید بر جسم مردم و لکن اندامی دیگر نروید و آن علت بی اصل بدار و بشود و چنان شود آن علت که خود نبود همچنین به توبه نفس از گناه پاک شود چنانک برابر شود با بی گناه چنانک رسول مصطفی صلی الله علیه و اله فرمود التایب من الذنب کمن لاذنب له گفت بازگردنده از گناه چون آن کس است که او را هیچ گناه نیست
سخن اندر پرورش نفس و معالجت مرو را برابر باید با پرورش جسد و معالجت مرورا از بهر آنک جسد کالبد است مر نفس را و کالبد ماننده باشد مر جسد را که اندرو باشد پس گوییم که چون جسد مردم از راستی بشود و طبایع اندرو میل کند از اعتدال درستی و قوت ازو بشود تا بر طبیب حکیم واجب شود باز داشتن مر بیمار را از آنچ مرورا آرزو شود و تکلیف کردن مرورا از خوردن داروهای تلخ و ناخوش آنچ او مرورا نخواهد تا بدین دو به تن درستی باز رساند پس فرمان آن طبیب و باز داشتن او مران بیمار را از آنچ او خواهد بر مثال غلی باشد بر دست او و قیدی باشد بر پای او اندر وقت بیمار ی و چون درست گشت و به حال خویش باز آمد طبیب آن غل و بند ازو بر گیرد و دست او بدانچ مرو را آرزو شود از طعام و شراب گشاده کند و خوردن داروی ناخوش مرورا عفوکند پس همچنین است حال نفس ها که بدین جسدها پیوسته اند که چون اندر زمانی مر عالم خویش را نفسها فراموش کنند بر عالم طبیعت عاشق شوند و بدو میل کنند پرستش از ایشان مر مبدع حق را فرو اند و مرورا به آفریدگان برابر کنند اندر صفات چنانک امروز همی کنند بیشتر از این امت که خداوند را تعالی صفت مخلوقات همی دهند و همی پندارند که ایشان موحدان اند از عاشقی که برین عالم شده اند و مردم چون چیزی را دوست دارد آن چیز به چشم سخت نیکو نماید پس صفت کردن امت نادان مر ایزد را تعالی به صفت خلق از قادر و عالم وحق و جز آن گواهی همی دهد بر فتنه شدن ایشان برین عالم که این همه صفت زایشهای اوست تا واجب شد بر فرستادن طبیب سوی نفسهای خلق از پیامبران حق علیهم السلام تا باز دارند مر ایشان را از بعضی از چیزهای که آنرا جوینده اند و مباح گشتن ایشان را از طاعت آنچه مر آنرا دشوار دارند و اندر هر زمانی رسولی مر ایشان را ریاضت همی کند تا نفسها را بدان ریاضت پاک شدن باشد از بیماری نادانی و میل او سوی عالم طبیعی و چون زمانی که اندر او آفات تشبیه و تعطیل بر نفوس اوفتاده است بگذرد و نفسها به توحید و تقدیس ایزد تعالی رسد این بندها و غلها از دیو بر گیرد و از ایشان عبادات باندیشه پاک و خاطر روشن پسنده کنند و ز جسد بر آن اندیشه اشارت و مثال بخواهند چنانک خدای تعالی همی گوید اندر فضل مصطفی صل الله علیه و آله که این غلها از خلق بر گیرد مر آن شریعتهای گذشته را همی اغلال و اصر خواند قوله و یضع عنهم اصرهم و الغلال التی کانت علیهم گفت رسول علیه السلام فرو نهد غلها که بریشان بود و آن فرو گرفتن بند و غل از امت او صل الله علیه و آله پیدا آمد بر آنچ توحید اندر طریق حق بغایت رسد اندر برج شهادت که اندرو مجموع نفی و اثبات است و آن تشبیه و تعطیل باشد و چون توحید ازین دو آلایش پاک بود شهادت باخلاص آنست و هر که حق را از خاندان نبوت نپذیرفت بدین دو دریا غرق شد و هر که اندر کشتی نوح دور خویش آمد ازین هر دو غرفه شدن رسته گشت و چون کار بزمان خداوند قیامت علی ذکره السلام رسد و تشبیه و تعطیل که بسبب سخن اندر شهادت آمده است برخیزد و چون کار بر اندیشه افتد باقی بندها و غلها از امت برگیرد و خلق را نگه دارد بسیاست ربانی و قوت نفس قدسی و چون مر شریعت را بدو حال یافتیم از محکم و متشابه و محکم آن بود که عالم را بی آن صلاح نیست و متشابه آن بود که اگر آن نباشد روا باشد که ظاهر عالم را فسادی نیوفتد خواستیم که بدین جای میان محکم و متشابه شریعت فرق کنیم و پیدا کنیم که کدام بر گرفته شود از خلق بدان زمان که نفوس خلق عالم مر علم توحید را باخلاص پذیرا شوند و بگوییم که آنچ بر گیرند از شریعت چرا بر گیرد پس گوییم که شریعت بعضی عقلی است و بعضی وضعی عقلی چون حرام کردن کشتن مردم باشد و ستدن مال مردمان بنا حق و بستن نکاح میان مردمان و زنان که بستها بدان درست است و چون فروختن چیزها از زمین و جامه و جز آن و این چیزهای است که عالم را بی این نظام و راستی نیست وگر آن چیزها برگرفته شود نظام و راستی از عالم برگرفته شود و این چیزها اندر زیرامر و نهی است اعنی کن و مکن و وضعی چون آبدست و نماز و زکاه و حج و جز آن که این چیزهایست نهاده از بهر آن چیزها که پوشیده است در زیر آن و حج مسلمین به خانه خدای به مکه است همچنانک حج جهودان به بیت المقدس است و هر یکی ازین دو خانه آنست مر گروهی را که مر آن خانه را مانندی نیست و همچنین آتشخانها مرمغان را حج است و سبب این خانها که پرستشگاه خلق گشت آن بود که پیامبران دانستند که امت پس از ایشان به فریب دیوان فریفته شوند و از پس ایشان روند تا هر پیغمبری مر خانه بی را خدا نام کرد و خلق را بفرمود راهی بدان کردن تا بدان مر ایشان را دلیل باشد بر آنک امام حق یکی است و نشاید هر کسی را امام خواندن مگر آن یک تن که رسول بیان کند همچنانک روی اندر پرستش خدای سوی هر خانه نشاید کردن مگر بدان یک خانه که رسول مر آنرا خانه خدا خواند تا خلق بدانند که امام از خاندان رسول باشد و او خانه علم خدای باشد و چون خلق عالم چنان شوند که پادشاهی دیوان ازیشان برخیزد و امام زمانه حاجتمند نشود بنهان بودن از دشمنان و خلق مرورا گردن نهند و زیر فرمان او آیند آن وقت واجب شود خانه جسمی بر گرفتن که آن مثل است بر امام و همچنین روزه بر مسلمانان و جهودان و ترسایان و آتش پرستان و زمره مغان نشانست بر پوشیده داشتن حق از نادان و خاموشی از آن علم که سوی مردمان اندران زمان مر آنرا روایی نیست تا مومنان بدان سبب بر دست دشمنان هلاک نشوند خدای تعالی همی گوید برمز اندرین معنی قوله تعالی یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک المومنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین گفت ای پیغمبر بگوی مر زنان خویش را یعنی مر نقیبان دین را اندر وقت خویش و دخترانت را یعنی را یعنی لاحقان امان را زنان مومنان را یعنی مر داعیان را تا چادرهاشان بخویشتن نزدیک کنند یعنی که پوشیده باشند از دشمنان که آن نزدیکتر است بدانک بشناسندشان یعنی که پوشیده باشند از دشمنان که آن نزدیکتر است بدانک بشناسندشان یعنی تا آن ظاهریان ندانند پس رنجه ندارندشان و چون مر حق را پیدا آید پیدا آمدن خداوند قیامت و مومنان بتوانند که حق را آشکارا کنند و از دشمنان نترسند بدین سبب برخاستن این موضع باشد که او مثل است بر خاموش بودن همچنان تن شستن از جنابت فریضه است وزان وضعهاست و مثل است بر دور داشتن و پاک کردن مر خویشتن را و وقت پرداختم از آنک بگویی از علم حقیقت که بدان زایش نفسانی به حاصل آید از دعوی کردن آن مرتبت مر خویشتن را باز بستن مر آنرا با امامان حق هفتگانه بفرو ریختن آب بر هفت اندام خویش یعنی که علم حقیقت که آب پاک است بر آن کثل است مر امامان حق راست تا بر مثال مدعیان حق نباشد که امت دعوی کردند وگمان بردند که مر امام حق را اندران نصیب نیست و چون قایم حق آشکارا شود و وقت آید آن دوز بدو شکسته شود جز بفرمان او کسی دعوت نکند روا باشد که این نشانی که برو مثل است برخیزد فاما آبدست و نماز و زکاه هر چند کا از وضعیات است ماننده است بعقلیات از بهر آنک اندر آبدست پاکیزگی است مر تن از پلیدیها و اندرو پاکیزگی و پارسایی مر مفس راست و اندر زکاه دست گرفتن درماندگان است و پیدا کردن سخاوت شاید بود که این وضعیات بر گرفته نشود و شاید بود که بعضی ازو برگرفته شود اما هیچ کس را طاقت برگرفتن این نهادها نیست و نباشد مگر خداوند ثواب و عقاب را و هر که پیش از پدید آمدن او علیه افضل السلام اندرین چیزها تقصیر کند اندر لعنت و خشم او گرفتار شود اگر کسی پرسد که این بر گرفتنیها را قایم علیه افضل السلام بیکبار بر گیرد یا باوقات یگان یگان مر آنرا از امت همی افکند او را گوییم که مرین چیزها را قایم علیه افضل السلام بنفس خویش از خلق بر نگیرد ولکن امت چون هنگام بیابد بافتادن آن ازیشان شناسا شوند تا بوقت پیدا شدن او علیه افضل السلام آنچ برگرفتنی باشد بر گرفته شده باشد و چون هنگام پدید آمدن آن شریف شریفان باشد بندهای شریعت گشاده گردد و خلق مهمل شوند و خون ریختن میان خلق فاش گردد و عدل ورحمت از میان خلق بیرون شود و شر و خیانت آشکارا شود و دانایان و مومنان بیچاره ودرمانده شوند و نانان و منافقان برایشان غلبه گیرند و دانایان از دانش به نام بسنده کنند آن وقت خق بر اثر آن حال آشکارا شود و فرمان اندر عالم یکی شود چنانک خدای تعالی همی گوید قوله یوم لا تملک نفس لنفس شییا و الامر یومیذ لله همی گوید روزی باشد که هیچ نفسی را بر هیچ نفسی پادشاهی نباشد و فرمان آن روز خدای را باشد و دعوت به باطن محض باشد و هر کس کز علم حقیقت خبر ندارد و نتواند مر آنرا پذیرفتن و نتواند مر آنرا دفع کردن و بدو جهان ببلا آویخته شوند و فساد از عالم به پدید آمدن او علیه افضل السلام برخیزد از بهر آنک نفس کلی آمدن او به عقل کلی پیوسته شود و امروز شریعت به جهل برگرفته اند فردا به عدل و حق برگیرند و خود چنین واجب آید از بهر آنک مردم میانجی است میان دیوی و فریشتگی و امروز جهان دیوان دارند و فردا فرشتگان را باید داشتن
مبدع حق آنست که چیز را نه از چیز او پدید آورد و همه مبدعات ازین صنع عاجز آمدند و بدین سبب لازم آمد دانستن که صانع عالم جسمانی نه مبدع حق است بلک روحانی است از آنک مر روحانی را اندر جسمانی متصرف یافتیم به بسیار رویها چنانک همی بینیم که روح مردم مر جسم او را کار همی فرماید بگونه علمها و چون روح از جسد جدا شود جسد بیکار ماند و چون مرین عالم را جسم و نادان و بیکار یافتیم دانستیم که کار بند او روحانی است کلی عظیم و دانا و نیز مبدع آن باشد که او چیزی نه از چیزی دیگر باشد و مخلوق چیزی باشد از چیزی پس مبدع حق آنست که او را از جهت اویی نام نیست و از جهت ما که پدید آوردگانیم نام او مبدع حق است اعنی پدید آورنده چیز نه از چیز مبدع که او عقل است چیزی پدید آورده نه از چیزی و او محیط است بر جملگی هر چه او را هستی است و مخلوق اول نفس کل است که او نخستین چیزیست پدید آمده از چیزی اعنی که پدید آمدن او بمیانجی عقل است از امر باری سبحانه
اگر کسی گوید چون همی گویی که عقل آنست که محیط است بر هر چه او را هستی است پس چه ماند از خدایی که تو به عقل اثبات نکردی پس بدعوی تو خود عقل خدای است
مرو را گوییم که نزدیک خاص و عام معروف است که بودش عالم را بآنچ اندر اوست سبب کن بود از باری تعالی و چاره نیست مرین دو حرف را از فراز آرنده یی که او مر آنرا فراز بیاوردی این کلمت ازین دو حرف حاصل نشدی و چون این کلمت نبودی جهان نبودی و فراز آرنده دو چیز لازم آید که جز آن دو چیز باشد و پوشیده تر و نا یافته تر از ایشان باشد و چون بودش بدین حرف نظام یافت فراز آرنده این دو حرف برتر باشد از باشانیدن از بهر آنک باشاننده عالم کن بود اعنی بباش پس نخست بر ما واجب شد دانستن کمترین دو حرف را که آن دو اصل است مر دو جهان فراز آرنده هست و جزین دو حرف هست و نیز لازم آید که فراز آرنده به هم در خور آن چیز باشد که اگر او را با ایشان در خوری نبودی ایشان بمیانجی او فراز نیامدندی پس درست شد که فراز آرنده این دو حرف دو اصل اند مر دو جهان را باری سبحانه نیست چه او جل جلاله اندر خور بودن بآفریدگان خویش و مرو را نام نیست و صفت نیست و شمرده نیست و بی نام و بی صفت ناشمرده نیست چه این همه که یاد کرده شد آفریدگان اویند پس گوییم هر دو چیزی که فراهم آید فراهم آمدنشان سوم ایشان باشد تا آن دو چیز بدویک چیز شوند و نام پذیرند و صورت بر مثال برخاستن شهوت از نفس مردم که آن فرازآرنده است مرد را با زن از روی طبیعت و نکاح را از روی شریعت و آنست بهانه یی از بر آمدن فرزند به حقیقت و مر فرزند را به پدر و مادر باز خوانند و بدان برخاستن شهوت باز نخوانند از بهر آنک آن سبب نخستین است و مر آن را یافتن نیست کند به قوت ذهن و پاکی عقل و ما مر آتش را گرم و خشک یابیم و گرمی که اندر آتش است اگر با تری یار شود هوا گردد چنانک چون با خشکی یار شود و خشکی که اندر آتش است اگر با سردی یار شود خاک شود چنانک اگر با گرمی یار شود آتش گردد همچنین حال دیگر ارکان هم بر این جمله است و چون همی روا باشد گرمی را که اندر آتش است با خشکی یار است با ضد تری که خشکی است یار شدن خشکی را کند که اندر آتش با گرمی یار است با ضد گرمی که سردیست یار شدن دلیل همی کند که آن علت که میان ایشان موافقت همی افکند هست و موافق ایشانست برویی نا معلوم از بهر آنک نه سرد است آن علت و نه گرم نه ترست و نه خشک که اگر آن علت بیکی ازین صفات بودی مر دیگری را مخالف بودی نتوانستی میان ایشان موافقت افکندن که مخالفان بودند و مران علت را که گفتیم نام نیست و صفت نیست و لیکن چون دیدیم فراز آمدن آن مخالفان بیک جای و هر یکی را از ایشان باز مخالفت یار خویش فراز آمده است و دانستیم که روا باشد برخاستن مخالفت ظاهر است از میان ایشان به موافقت هر یکی از ایشان با دیگری درست شد خرد را که هر دویی را ازان سومی هست که او نگاهبان ایشانست اندران صورت که هر یکی را هست از طبایع و چون همه چیز را اندر عالم جفت یافتیم و مر هر جفتی را از میانجی چاره نیست که مر یشانرا بهم فراز آرد همچنانک آن میانجی جمع کرده است میان گرم و خشک تا صورت آتش ایشان به حاصل آمده است و دیگر طبایع همچنان و آن میانجی واجب آید که نه گرم است و نه سرد نه تر است و نه خشک است لازم آید که آنچ میان جوهر و عرض جفتی داده است نه جوهر است نه عرض و چون چیزی نیست از آنک یا جوهر است یا عرض معلوم کردیم که آن جفت کننده جوهر با عرض نه جوهر است و نه عرض درست شد که او چیزی نیست و چون آن علت جفت کننده مر شیء را رد کرد نشاید که بیرون باشد از نه چیزی یا نه از نه چیزی پس آن غایت که گفتیم از دو بیرون نیست یا نه چیز است یا نه چیز است پس ظاهر کردیم خردمند را که آن نه نه چیز است و آنک نه چیز است نه خدای است برتر از آنست که مرو را ماننده باشد پس آن علت جفت کننده مانند خدای نیست که نه نه چیز است پس گویم آن نیست که اثبات کردیم آنست که خدای تعالی علت دو عالم را از و هست کرد که او از نیست بود او معلول نخستین است که عقل است و ایزد تعالی برتر است از علت و معلول پس گوییم که عقل او به علت خویش معلول است وبروی معلولی با دیگر آفریدگان از چیز دیگر ماننده است و لکن بدانچ علت او معلول نیست از دیگر معلولات یگانه است و میان هر معلولی و میان علت او جدا یکی است بدانچ علت او معلول علتی دیگر است و نیز عقل که دارا به علت است هر مردی را از عقل نصیب است و بی نیازند باو بدانستن هر چند که دانش جزیی به دانش کلی نرسد زیرا که دو تن باشند که یکی از ایشان هزار درم دارد و دیگر یک درم دارد اندران روی که هر دو تن را ملک است انباران باشند پس آفریدگان به عقل ماننده اند و آنچ مرورا ماننده اند و آنچ مرورا ماننده باشد او نه خدای باشد پس عقل نه خدای است و همچنین عقل زنده است هرگز نمیرد و همه زندگان هستند و فرود ازو تا مردم پدید که بزندگانی با انبازند هر چند که زندگانی او جاویدی است و دیگر چیزهای زندگانی بدو یافته اند و حکم اندر زندگی جاویدی و زندگانی فانی همان است که مثال آن اندر انبازی میان دو خداوند ملک که یاد کردیم پس همه زندگان مانند عقل اند و آنچ مرو را مانند باشد نه خدای باشد پس عقل نه خدای است
اگر کسی گوید که چون همی گویی که زندگی از عقل است پس ازین شریفتر مرتبت چگونه باشد و صفت خدای همین است که خلق را جان او داده است
مرورا گوییم این صفت خدای نیست بر حقیقت که این صفت مطیع تر بنده یی است از بندگان خدای و آن عقل است بباید دانستن که اثر آن موثر اندر چیزی بر اندازه آن مرتبت باشد که اندران موثر موجود باشد و جز از آن نیاید از هر چیزی که باشد اندرو چنانک اندر میان عرب مثل است که گویند کل انا یترشح بما فیه گوید از هر آب جامی آن پالاید که اندروست و چون مر عقل را زندگی جاوید صفت ذاتی بود زندگانی ازو بدان پیدا آمدند و گر زندگان ازو پیدا نیامدندی او زنده جاوید نبودی پس این حال ازو همی دلیل کند که او مجبور است از کردار خویش و این خاصیت نتواند که ازو زندگانی و توانایی و دانش و ز آنچ فرود ازوست فرو بارنده نباشد و هر چه او مجبور باشد نه قاهری باشد و آنچ برتر ازو قاهری باشد او نه خدای باشد نیز عقل آنست که او مر ذات خویش بداند به ذات و جز مر ذات خویش را نیز بداند و او بدین صفت مخصوص است و هیچ چیز را این صفت نیست پس عقل اندر حصار این صفت است و آنچ او اندر حصار صفتی باشد چاره نیست مرورا از بحصار اندر کننده یی و آنچ مرورا دیگری بحصار اندر کرده باشد او نه خدای باشد پس عقل نه خدای باشد تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیراسپاس مر خدای را که از بهترین آفریده خویش اندر آفرینش بهره مند کرد بدانچ عقل را اندر آفرینش ما نهاد و بر زبان شریفتر سخن گوی با ما مخاطبه کرد محمد خاتم اننبیین و ما را براهنمایان حق باز برد از گروه شیاطین
گوییم که چو موالید از نبات و حیوان اندر عالم پدید آینده است به صورت هایی که آن صورت ها بر امهات – که آن طبایع است – نیست و موالید را حیات است و امهات موات است و اندر مدتی زمانی هر چیزی را از آن به کمال خویش رسیدن است – چه از مردم و چه از جز مردم – و پس از آن هم بدان تدریج که پیدا آمدنش بر آن بود ناپدید شونده است چنانکه خدای تعالی همی گوید اندر ایجاد و اعدام مردم قوله الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوه ضعفا و شیبه یخلق ما یشا و هو العلیم القدیر بر خردمندان واجب است که حال خویش باز جویند تا از کجا همی آیند و کجا همی شوند و اندیشه کنند تا ببینند به چشم بصیرت مر خویشتن را اندر سفری رونده که مر آن رفتن را هیچ درنگی و ایستادنی نیست از بهر آنکه تا مردم اندر این عالم است از دو حرکت افزایش و کاهش خالی نیست و حرکت نباشد مگر اندر زمان و زمان چیز محرک به دو قسمت است یکی از او گذشته است و دیگر نا آمده است و میان این دو قسم زمان که مر چیز متحرک راست برزخی است که آن قسمت پذیر نیست بر مثال خطی که میان آفتاب و سایه باشد که نه از آفتاب باشد و نه از سایه و مر آن برزخ را که میان این دو قسم زمان است به تازی الان گویند و به پارسی اکنون گویندش و مر او را هیچ بعدی و کشیدگی نیست و او نه از زمان گذشته است و نه از زمان آینده بل که این نام مر آن برزخ را که او اکنون نام است به گشتن احوال جسم متحرک واجب آمده است و دو زمان بدین برزخ مر چیز متحرک را از یکدیگر جدا شده است و بر این معنی اندر این کتاب به جای خویش سخن گفته شود و چو مردم مر خویشتن را به همه عمر خویش بر برزخ اکنون همی یابد و زمان گذشته بر او همی فزاید- بدانچه عدد حرکاتش همی فزاید هر ساعتی و زمان چیز متحرک عدد حرکات اوست- و زمان آینده اش نقصان همی پذیرد همی داند- اگر خردمند است- که او بر مثال مسافری است کاندر همه زمان خویش مر او را بر یک جای چشم زخمی درنگ ممکن نیست کردن تا از این خط که زمان اوست در نگذرد و به نقطه نقطه اکنون ها مر این خط را نپیماید پس بر این مسافر خردمند واجب است که باز جوید تا از کجا آمده است و چو دانست که از کجا آمده است معلوم او شود که کجا همی شود و چو دانست که کجا همی شود معلوم او شود آنجا که همی شود مر او را به چه چیز حاجت خواهد بودن و زاد مسافران برگیرد که مسافر بی زاد از هلاک بر خطر باشد و خدای تعالی همی گوید قوله و تزودوا فان خیر الزادالتقوی و اندر این قول که همی گوید زاد برگیرید پوشیده گفته شده است که شما بر سفرید و چو حال این است و ما مر بیشتر مردم را اندر نگریستن اندر این باب غافل یافتیم و نادانان امت مر حق را خوار گرفته بودند و بر امثال و ظواهر کتاب خدای ایستاده و ممثولات و بواطن را از آن دست بازداشته و بر محسوسات و کثایف فتنه گشته و از معقولات و لطایف دور مانده و مر هوس ها را که به هوای مختلف خویش ریاست جویان اندر دین استخراج کرده اند فقه نام نهاده و مر دانایان را به علم حقایق و مر بینندگان را به چشم بصایر و مر جویندگان علم حق را و جدا کنندگان جوهر باقی ثابت را از جوهر فانی مستحیل ملحد و بد دین و قرمطی نام نهاده واجب دیدیم مر این کتاب را اندر این معنی تألیف کردن و نام نهادیم مر این کتاب را به زاد المسافر و یاری بر تمام کردن این کتاب از خدای خواهیم به میانجی خداوند زمان خویش معد ابی تمیم الامام المستنصر بالله امیر المومنین- صلوات الله علیه و علی آبایه الطاهرین و ابنایه الاکرمین- و خردمندان را بنماییم به برهان های عقلی و به حجت های خلقی که آمدن مردم از کجاست و بازگشتن به چیست و ظاهر کنیم به آیت ها از کتاب خدای تعالی که قرآن است و رسول مصطفی ص بدان فرستاده شد سوی خلق تا مر ایشان را از این خواب که بیشتر مردمان اندر آن غرقه اند بیدار کند و نادانان امت که بر هوای خویش متابع رای و قیاس شدند از رسیدن به علم الهی بدان بازماندند که مدعیان را اندر امامت که آن نتیجه نبوت بود متابعت کردند و بدان از معانی رمزهای کتاب خدای دور ماندند چنانکه خدای تعالی حکایت کند از رسول خویش که بدو – سبحانه – بنالید از قومی که معانی قرآن را دست بازداشتند و بر امثال بیایستادند بدینآیت قوله و قال الرسول یرب ان قومی اتخذوا هذا القرءان مهجور و وصیت ما مر خردمندان را آن است که مر این کتاب را به آهستگی تامل کنند تا زاد خویش را اندر این سفر از او بیابند و برگیرند و چو بیابند بدانند که مثل ما اندر بیرون آوردن این علم لطیف و دشوار و بایسته مثل کسی است که چاه های ژرف بکند و کاریزهای عظیم ببرد تا مر آب خوش را از چاه و قعر خاک بر هامون براند تا تشنگان مسافران بدان برسند و هلاک نشوند مر این چشمه آب خوش را از دیوانگان امت صیانت کنند تا مر این را به جهل و سفه پلید و تیره نکنند بل به خاک و ریگ بینبارندش و توفیق از خدای است بر گفتار صواب اندر ارشاد خلق انه خیر موفق و معینقول نخستین اندر قول که آن در علم حاضران است
از بهر آن نخستین قول از این کتاب اندر شرح قول گفتیم که مقصود ما از تالیف این کتاب آن است که مر خردمندان را معلوم کنیم که آمدن مردم اندر این عالم از کجاست و کجا همی شود و این علمی است پوشیده و دشوار هم به گذاردن و هم به اندر یافتن و نفس دانا مر علم را به دیگر نفوس یا به قول تواند رسانیدن یا به کتابت و نفس آموزنده مر علم را از دانایان یا به حاست شنوایی تواند یافتن چو بگوید یا به حاست بینایی چو بنویسد و گفتار شریف تر و لطیف تر است از نبشته از بهر آنکه گفتار از دانا مر حاضران را باشد و نبشته مر غایبان را و حاضران اولی تر باشند به یافتن علم و میانجی به میان خداوند علم و میان حاضران قول است و میانجی به میان او و میان غایبان نبشته است پس آن میانجی که میان دانا و میان نادان سزاوارتر به علم است شریف تر و لطیف تر از آن آمد که میان او و میان کم سزاان آمدپس پیدا آمد که قول شریف تر از کتابت است و نیز حاضران اندر آنچه از قول بر ایشان پوشیده شود به گوینده باز توانند گشتن و گوینده به عبارتی دیگر مر آن معنی را که قول بر آن باشد بدیشان تواند رسانیدن و مر خوانندگان نبشته را چو چیزی از آن بر ایشان مشکل شود به نویسنده بازگشتن نباشد از بهر آنکه نویسنده را نیابند و اگر بیابندش ممکن باشد که خداوند آن علم نباشد بل که نسخت کننده آن علم باشد و نیز قول حکایت است از آنچه اندر نفس داننده است و کتابت حکایت است از قول او پس نبشته حکایت حکایت باشد از آنچه اندر نفس خداوند علم است و قول حکایت است از آنچه اندر نفس اوست پس پیدا آمد که قول شریف تر و لطیف تر است از کتابت و نفس دانا به ذات خویش هم از قول بی نیاز است و هم از کتابت و نیازمندی او به هر دو از بهر ان است تا مر آن علم را به دیگری برساند یا به زبان که بگوید یا به دست که بنویسد و نیز اندر قول اشتباه کمتر از آن افتد مر شنوندگان را که اندر کتابت مر خوانندگان نبشته را از بهر آنکه اندر نبشته حرف هاست بسیار که به دیدار اندر کتابت مانند یکدیگرند و آن حرف ها اندر شنودن مانندیکدیگر نیستند چنانکه چو کسی چیز نبشته باشد آن مانند باشد به خبر و خیر و جز آن بر خواننده کتابت مشتبه شود که نویسنده از این کلمات کدام است و بر شونده چو یکی از این نام ها بشنود مشتبه نشود و گمان نیفتدش که بدان نام نامی دیگر را همی خواهد که چو مر هر دو را بنویسند مانند یکدیگر باشند چنانکه گفتیم و نمودیم پس پیدا شد که قول بر کتابت مقدم است و به مثل قول روحانی است و کتابت جسمانی و نیز گوییم که قول مر کتابت را به منزلت روح است مر جسد را نبینی که چو از نبشته یکی به قول مر جوینده آن معنی را که نبشته از بهر اوست خبر دهد آن کس از نگرستن اندر آن نبشته بی نیاز شود پس گوییم که همچنانکه قول روح کتابت است معنی مر قول را روح است نبینی که چو شنونده مر آن معنی را که قول بر او ساخته شده است اندر یابد از حروف و کلمات آن قول بی نیاز شود و مر آن همه را بیفکند و معنی را به مجرد بگیرد پس بدین شرح پیدا شد که معنی روح است مر روح کتابت را و قول مر معنی را جسم است و کتابت مر قول را جسم استو بدین شرح که بکردیم پیدا آمد که معنی به قول نزدیکتر است چو به کتابت و مقصود هم از قول و هم از کتابت معنی است و آنچه او به مقصود دانا نزدیکتر باشد شریف تر از آن باشد کز مقصود او دورتر باشد و مقصود دانا معنی است و قول بدو نزدیکتر از کتابت است اگر کسی پرسد که قول چیست جواب او آن است که قول نام هاست ترتیب کرده کاندر زیر او معنی است و اگر گوید نام چیست گوییم حرف هاست نظم داده به اتفاق گروهی که دلیلی کند بر عینی از اعیان و اگر گوید حرف چیست گوییم که حرف از نام به منزلت نقطه است از خط و مر حرف را معنی نیستبل که معنی اندر زیر حرف آید چو دانا مر آن را به هم فراز آرد به نام هایی که آن به نزدیک گروهی از مردمان معروف باشد چنانکه مر نقطه را بعدی نیست بل درازا- که او خط است- از فراز آمدن نقطه ها پدید آید و مر درازی را بعد نخستین گویند و گوییم مر صورت قول را نام های معروف هیولی است و مر صورت نام را حرف های معلوم هیولی است ومر صورت حرف را آواز هیولی است و مر صورت آواز را هوا هیولی است چنانکه مر صورت پیرهن را کرباس هیولی است و صورت کرباس را ریسمان هیولی است و صورت ریسمان را پنبه هیولی است و مر صورت پنبه را طبایع هیولی است پس گوییم که قول نباشد مگر از مردم به آواز و آواز نباشد مگر از بیرون جستن هوا از میان دو جسم و تا آوازی کشیده- اعنی دراز- نباشد صورت قول بر اوننشیند وتا هوا اندر چیزی که مر او را بگیرد باز داشته نشود و از آن چیز مر او را به فشردن بر رهگذری تنگ بیرون گذاشته نشود آواز دراز که مر هیولی قول را شاید به حاصل نیاید چنانکه نفس مردم مر هوا را به شش اندر کشد و اندر جوف آن آلت بازداردش آن گاه شش مر باد را به سینه فراز افشارد و مر گذرگاه آن باد را- که حلقوم است- چنانکه خواهد فراخ تر و تنگ تر همی کند تا اوازی دراز به بیرون آمدن آن هوا از میان شش مر او را بر مجرای حلقوم همی حاصل شود که آن مر پذیرفتن صورت قول را شاید و هر گاه که مر حلقوم را تنگ تر کند آوازش باریک تر آید و چو فراخ تر کند آوازش سطبرتر شود ذلک تقدیر العزیز العلیم آن گاه چو آواز به کام اندر افتد نفس مر اورابه میان کام و دندان ها و لب ها به زبان ببرد به حرف ها ترتیب کرده و بعضی را از آن آواز بریده شده به راه بینی بیرون گذارد و بعضی را به راه دهان تا مر حرف ها را گشاده و بی کندی و عیب پدید آورد پس گوییم که آواز دراز به مثل چوخطی است راست کشیده که نفس ناطقه مر آن را به زبان و دندان و لب اندر کام همی شکند و به خم های گوناگون مر او را بخماند که آن خم ها و شکل ها حروف است از راه شنودن نه از راه دیدن و هر سه چهار حرف را از آن – بیشتر و کمتر- نامی کرده اند که آن نام بر عینی از اعیان مر شناسندگان آن لغت را دلیلی کند چو مر آن را بشنوند و دست افزار نفس ناطقه بر این صورتگری که بر هیولی آواز همی کند این چیزهاست که گفتیم از شش و هوا و حلقوم و سینه و کام و دندان و زبان و کتابت را نیز موونت هاست که نفس ناطقه مر آن را از خطی راست ساخته است که مر آن را به شکل ها و خم های معلوم بخمانیده است – هم چنانکه مر آواز راست را بخمانیده است – و لیکن دست افزار نفس ناطقه اندر این صورت که بر خط راست همی کند که مانند آواز دراز است دست و قلم و سیاهی و جز آن است و اندر این فعل مر نفس را میانجیان بی جانند چو قلم و کاغذ و سیاهی و جز آن و دست نیز از محل و مرکز نفس که آن دماغ است دور است و اندر فعل قول مر نفس را دست افزار شش و سینه و حلقوم و زبان و کام و جز آن است که همگنان زندگانند و به دماغ که محل و مرکز نفس است نزدیکند بدین سبب است که مقصود نفس ناطقه از قول مر شنونده را معلوم تر از آن شود که مر خواننده را از نبشته شود چو قول به نفس مخصوص تر است از کتابت و بدو نزدیک تر است از کتابت و مر نفس را بر حاصل کردن این مصنوع – که کتابت است – میانجیان و دست افزارهاش دورند و زنده نیستند قول چو زنده روحانی است و کتابت چو مرده جسمانی و جویندگان علم به علم از راه این میانجی روحانی زنده زودتر از آن رسند که از راه آن میانجیان جسمانی نازنده رسند این است قول ما اندر قول و اکنون اندر کتابت سخن گوییم بتوفیق الله
گفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحن
کتابت از جملگی حیوان به مردم مخصوص است و مر حیوان بی نطق را با مردم هم اندر گفتار و هم اندر صنعت ها شرکت است و اندر کتابت نیست اما شرکت حیوان دیگر با مردم اندر گفتار چنان است که مر بیشتر حیوان را هر یکی را بانگی هست که آن خاصه مر او راست و آن خاصه مر او راست و آن بانگ از او به منزلت نطق است از مردم و نیز بیشتر از حیوان بی سخن آن است که به وقت شادی و ایمنی جز چنان آواز دهند که به وقت ترس و درماندگی دهند چنانکه مرغ خانگی به خاصه آوازها دارد و مر نر آن را خروه گویند و ماده اش را ماکیان گویندو مر خروه را به وقت ایمنی و شادی آواز او معلوم است که چگونه و بدان وقت که پرنده بر سر او بگذرد و از آن بترسد و مر یاران خویش را از آن حذر فرماید پیداست که چگونه آواز دهد و به وقتی که مر ماکیان را سوی دانه خواند که بیایید معروف است که چگونه خواندش و به وقتی که مر ماکیان را جای خایه نهادن بنماید و بفرمایدش که اینجا بنشین و بار خویش بنه آوازش معلوم است پس این آوازهای مختلف مر نوع خویش را به حاجت های مختلف به منزلت نطق است و نیز اندر صنعت ها مر حیوانات را با مردم شرکت است چنانکه مر عنکبوت خویش را همی خانه بافد و زنبور بدان نظم و ترتیب بی هیچ خللی همی خانه سازد و مرغانند که مر چوب را سوراخ کنند و اندر او جای گیرند و مرغانند کز گل خانه ها برآرند و مر آن را دهلیز سازند و اندر او بخشش ها کنند با آنکه حیوانات هستند که مردم از صنعت های ایشان عاجز است چو کرم قز کز برگ تود ابریشم سازد و چو زنبور کز شکوفه انگبین کند و چو صدف کز آب باران مروارید کند و جز آن پس این همه صنعت هایی است مر حیوانات را – چنانکه مردم را صنعت هاست – و لیکن مر هیچ حیوان را اندر کتابت با مردم شرکت نیست و کتابت سپس از قول است و خاصه مردم راست و قول مر مردم را عام است از آن است که هر نویسنده مردم است و هر مردمی نویسنده نیست و هر نبشته قول است و هر قولی نبشته نیست و هر مردمی که مر او را این دو فضبلت که خاصگان مردم اند هست او به کمال مردمی نزدیک تر است بل قول نبشته است که زبان مر او را به جای قلم است و آواز دراز او به منزلت خطی راست است و مر شکل های حروف او را هوای بسیط لوح است و هوا نگار نمای است و نگار پذیر نیست از آن است که قول زود همی ناپیدا شود اندر هوا و نبشته قولی است که قلم مر او را به منزلت زبان است و خط راست مر او را به منزلت آواز کشیده است و مر شکل های حروف او را لوح و سطح خاک و چیز های خاکی پذیرد و خاک صورت پذیر است از آن است که نبشته بر او دیر بماند و شرف نبشته بدان است که علم به میانجی او از دانا به غایبان برسد از پیشینگان به باز پسینیان رسد و از قول جز حاضران به مجلس او کسی بهره نیابد مگر به حکایت از زبان ها و نیز شرف نبشته بدان است که او قولی است که خط اندر او به اشکال خویش به منزلت آواز است به حروف خویش پس تا خط بر جای است آن قول از نویسنده به آواز بر جا باشد و کسی که آواز او را شنوندگان همی شنوند منکر نتواند شدن که من این همی نگویم پس نبشته قولی باشد قایم به ذات خویش پس از آنکه گوینده او خاموش گشته باشد و چشم مر اشکال حروف نبشته را به محل گوش است مر اشکال حروف گفته را و لیکن بر چشم نانویسندگان پرده ای است که آن پرده بر چشم نویسندگان نیست هر چندکه این هر دو تن اندر دیدار اشکال حروف – هم چو اندر دیدار دیگر مبصرات – برابرند و هم این است حال کسانی که سخنی بشنوند و از آن جز به آوازی واقف نشوند و معنی آن را ندانند و دیگر گروه مر همان سخن را بشنوند و بر معنی آن احاطت یابند و این هر دو گروه شنوندگان باشند به ظاهر و لیکن هر که از قول بر معنی محیط نشود مر آن قول را نشنوده باشد هم چنانکه آن کس کز نبشته مقصود نویسنده را نداند مر نبشته را ندیده باشد و آن کس که او چیزی را با دیگری برابر بیند و اندر آن چیز مر آن معنی را که آن دیگر بیند نبیند او کور باشد چو اضافت بدان دیگر کرده شود هم چنانکه کسی کو مر گفته ای را با دیگری برابر بشنود و اندر آن گفته مر معنی را که آن دیگر می شنود نشنود او کر باشد چو اضافت او به آن دیگر کرده شود و خدای تعالی اندر این معنی همی گوید قوله مثل الفریقین کالاعمی و الاصم و البصیر و السمیع هل یستویان مثلا افلا تذکرون و بدین شرح که کردیم ظاهر شد که از مردمان کاندر حال باچشم بینا و گوش شنوا اند بعضی کران و کوران اند چنانکه خدای تعالی همی گوید قوله صم بکم عمی فهم لا یعقلون پس این قول که همی به کری و گنگی و نابینایی بر شنوندگان و گویندگان و بینندگان به ظاهر حکم کند دلیل است بر آنکه مردمان را همی چشمی و زبانی و گوشی دیگر حاصل باید کردن جز این که دارند و به جای خویش اندر این معنی سخن بگوییم اکنون گوییم که قول اثر است از نطق و نطق مر نفس ناطقه را جوهری است و کتابت مر او را عرضی است استخراجی و بدین سبب است که هر دو خردمندی که قصد کنند بتوانند که نبشته ای سازند که جز ایشان کسی مر آن را نتواند خواند و نتوانند که زبانی سازند که جز ایشان کسی مر آن را نداند و نیز کودک خرد که قوت ناطقه ی او مایه گرفتن گیرد آهنگ سخن گفتن کند و مر چیزی را که نام آن نداند نامی نهد و قصد نطق کند و کسی که نبشته نداند یا ندیده باشد قصد نبشتن نکند از بهر آنکه نطق مر او را عطای الهی است جوهری و کتابت مر او را تکلفی است اکتسابی و هر که اندر علوم ریاضی به ترتیب و تدریج بر آید مر او را ظاهر شود که اندر هر علمی از آن مر او را چشمی دیگر گشاید و گوشی دیگر باز شود و زبانی دیگر پدید آید که پیش از آن مر او را آن چشم و آن گوش و آن زبان نبوده باشد و چو مردم مر دانا را طاعت ندارد و به آموختن رنج نبرد آن چشم مر او را باز نشود که مر اشکال هندسی را بدو بیند و آن گوش مر او را نگشاید که مر برهان های عقلی را بدو بشنود و این چشم و گوش آفرینشی که دارد مر او را اندر دیدن و شنودن آن اشکال و اقوال یاری ندهد خدای تعالی اندر این معنی همی گوید مر آن کس را که مر گذارندگان کتاب او را طاعت نداشتند و سپس هوای خویش رفتند بدین آیت قوله و لقد مکنهم فیما ان مکنکم فیه و جعلنا لهم سمعا و ابصرا و افده فما اغنی عنهم سمعهم و لا ابصرهم و لا افدتهم من شی اذ کانوا یجحدون بایت الله و حاق بهم ما کانوا به یستهزوناین است سخن ما اندر کتابت سپس سخن اندر قول و پس از این سخن گوییم اندر قول و کتابت الهی بر ترتیب آفرینش و مر عقلا را به حجت های مقنع و برهان های روشن ظاهر کنیم که قول و کتابت خدای تعالی کدام است تا بدانند که ما مر دین حق را بر بصیرت پذیرفته ایم نه به تقلید و بنیاد دین خدای بر عقل است نه بر تکلیف جاهلانه چنانکه جهال امت پندارند والله الموفق
نفس مردم مر قول و کتابت را که مر او را علم از آن به حاصل شود به حاست های سمع و بصر اندر یابد بدین سبب سپس از سخن اندر قول و کتابت سخن اندر حواس ظاهر گفتیم پس گوییم که حواس پنج گانه اندر جسد مر نفس را آلت هاست که نفس بدان چیزها را اندر یابد وز حواس حیوان بعضی شریف تر از بعضی است و شرف آن بر یکدیگر به حکم منفعت ها و مضرات هاست که حیوان بدان حواس مر منافع را بجوید وز مضرت ها بپرهیزد پس حاستی که اندر ان مر او را منفعت بیشتر است شریف تر استو شرف حواس حیوان بی سخن بر یکدیگر نه چو شرف حواس مردم است بر یکدیگر بل کز آن بعضی هست که موافق است و بعضی هست که مخالف است و بیان این قول آن است که گوییم اندر حاست بساونده که آن عام تر است – بدانچه بسودن مر حیوان را اندر همه جسد اوست – مر حیوان را منفعت آن است که از درد و رنج که بدان هلاک شود بدین حاست حذر کند و مر جفت خویش را به سبب لذت مجامعت به قوت این حاست جوید تا نوع خویش را از فنا به زایش نگاه دارد و اندر حاست چشنده مر حیوان را منفعت آن است کاندر غذای خویش بدین حاست رغبت کند و مر حاست بساونده را اندر حیوان بی سخن بر حاست چشنده ی او فضل است از بهر آنکه حاست چشنده حیوانات ضعیف است و مر لذت مژه ها را کمتر یابد و اندر غذای به قوت جاذبه گرسنه شوند و رغبت کنند نه بدان که مر چیز خوش را از ناخوش بدانند – به خاصه مرغان و ماهیان دانه خوار که غذای خویش را ناشکسته فرو خورند – و از درد و رنج به قوت حاست بساونده گریزند و اندر جفت گرفتن و نگاهداشت نوع خویش بدین قوت رغبت کنند پس درست شد که مر حاست بساونده حیوان بی نطق را بر حاست چشنده او شرف است اندر او و اندر حاست شنونده مر حیوان را نفع اندکی است و دلیل بر درستی این سخن آن است که بسیار حیوان است که مر او را این حاست نیست چو ماران و ماهیان و موران و موشان و ملخ و بعضی از مرغان و جز آن و اندر زندگی و زایش ایشان – که آن کمال حیوان است – بدین سبب خللی نیامده است پس پیدا شد که حاست شنونده را اندر حیوان بی نطق شرفی نیست و آن کمتر حاستی است اندر ایشان و اندر حاست بوینده مر حیوان را نفع آن است که بدو بشناسد حیوان بی نطق مر غذاهای سودمند و زیان کار خویش را و به قوت این حاست از آنچه هلاک او اندر آن است از زهر گیاها و آب های شور و سوزنده و جز آن پرهیز کند و آن خورد از نبات که به بوی بشناسد که آن مر او را غذاست ومر این حاست را اندر حیوانات بر بیشتر از حواس ایشان فضل است نبینی که سگ شکاری همی بوی مرغ زنده را اندر جشن ها و کشت ها بیابد و مور اندر زیر زمین به بوی دانه ی گندم که به نزدیک خانه ی او بر روی زمین بیفتد بیابدو بر آید و آن را ببرد و اندر حاست بیننده مر حیوان را منفعت بسیار است از بهر آنکه مر دشمن خویش را از دیگر حیوان بدین حاست بشناسد هم چنانکه مر زیان کار خویش را از نبات به حاست بوینده بشناسد و مر خورش خویش را بدین حاست تواند طلب کردن وز جرها و جوی ها و آب و آتش که اندر آن هلاک شود به حاست بیننده پرهیز کند و فایده حیوانات بی سخن اندر کشیدن منفعت به خویشتن و دور کردن مضرت از خویشتن بدین روی هاست که یاد کردیم و شرف حواس ایشان بر یکدیگر چنین است که گفتیم
نفس مردم مر معنی را که اندر قول و کتابت یابد به حواس باطن پذیرد و دهد و تصرف کند اندر آن بدین سبب سپس از قول اندر حواس ظاهر سخن گفتیم اندر حواس باطن و مر نفس مردم را به حواس ظاهر از بهر اندر یافتن محسوسات حاجت است و مر او را به حواس باطن از بهر اندر یافتن معقولات حاجت است و محسوس از قول آواز است و نام هاست به حروف گفته وز کتابت خط و حروف است نبشته و معقول از قول و کتابت معنی است و یافتن مر آن اعیان را که نام های گفته و نبشته بر آن اوفتاده است و مر نفس را چیزهایی که آن به حواس باطن یافته اوست از راه حواس ظاهر یافته شودپس گوییم که حواس باطن مر نفس را چو تخیل است و چو وهم است و چو فکر است و چو حفظ است و چو ذکر است – اعنی یاد کردن – و کسی کز مادر نابینا زاید مر رنگ ها و شکل ها را توهم و تخیل نتواند کردن و هم چنین هر که از مادر کر زاید بانگ ها و لحن ها اندر وهم و فکرت او نیاید پس ظاهر شد که حواس باطن همی مردم را به میانجی حواس ظاهر حاصل شود پس گوییم که حواس باطن بسیار است وز او یکی وهم است که حرکت فکر است یا نخستین حرکت عقل است و وهم سپس از حس است و وهم نیست مر چیزی را که مر او را حس نیست و مر وهم را خطا بیشتر از آن افتد که مر حس را اوفتد از بهر آنکه مردم مر بسیار چیز زیان کار را سودمند توهم کند و مر چیز سودمند را زیان کار توهم کند و فرق میان حس و وهم آن است که مر حس را فعل به بیداری مردم باشد و مر وهم را فعل هم به بیداری مردم باشد و هم به خفتگی و نیز حس مردم مر چیزهای حاضر را یابد و وهم از مردم هم مر چیزهای حاضر را یابد و هم مر چیزهای غایب رایابد و وهم مر حیوانات را به منزلت عقل است مردم را از بهر آنکه وهم اثری ضعیف است از عقل پس حرکات قصدی مردم به فکرت است که آن حرکت عقل است و حرکات ستور به قصدهای او به وهم است که از ستور حرکت نفس بهیمی است اندر طلب غذا یا طلب جفت خویش یا گریختن از دشمن
واجب آمد سپس از قول اندر حواس ظاهر و باطن سخن گفتن اندر جسم از بهر آنکه آنچه مر او را نفس به حواس ظاهر یابد همه جسم است هر چند گروهی از مردمان همی چنان ظن برند که چیزها از محسوسات نه جسم است چو رنگ و بوی و نور و جز آن و قول حق و کلی آن است که محسوسات همه جسم است و آنچه جسم مر او را بر گیرنده است همه از جسم است و صفات لطایف همه در خور کثایف نیست و هم چنانکه صفات آنچه نه جسم است جسم نیست روا نیست که آنچه صفات جسم است نه جسم باشد پس دانش که صفت نفس لطیف است که نه جسم است ناچار نه جسم است و سیاهی که آن صفت جسم کثیف است که آن جسم است نه نفس است ناچار جسم باشد و لیکن از جسم جزوهاست که حس مر آن را اندر نیابد و لیکن عقل به دلایل دانسته است که آن جسم است چنانکه به حس یافته نشود که بوی از چیز بویا – چو مشک و کافور و جز آن – جسم است کز وی همی جدا شود تا به مغز های بویندگان برسد لیکن عقل داند که حاست بوینده را طبیعت بخار است و مر بخارات را یابد و بوی از مشک و جز آن بخاری است کز ان همی برخیزد و اندر هوا همی رود تا حاست بوینده مر او را به هم جنسی که با او دارد همی بیابد و هم این است حال رنگ ها و مزه ها و جز آن و جسم مر او را بر گیرنده استو طبایعیان گفتند که جسم دو است یکی از او طبیعی است و دیگر تعلیمی اما جسم طبیعی آن است که موجود است به فعل و به ذات خویش ظاهر است و مکان گیر است و مقداری از او با دیگر مقداری اندر مکان مقدار خویش نگنجد و اما جسم تعلیمی گفتند آن است که اندر وهم است و به فعل موجود نیست و به حس اندر نیاید و آن چنان است که مهندسان گویند نقطه مایه جسم است و او چیزی است که مر او را اندر درازا و پهنا و بالا بهره نیست و چو مر نقطه ها را بر اثر یکدیگر ترتیب کنیم و بپیوندیم از آن خطی آید و دو سر خط دو نقطه باشد و گویند که خط است آنکه مر او را درازاست و پهنا و بالایش نیست و گویند که چو مر خط ها را هم پهلوی یکدیگر بنهیم از او سطح ترکیب یابد و سطح آن است که مر او را درازا و پهنا است و لیکن ژرفش نیست چو روی تخته و چو مر سطح ها را بر یکدیگر بنهیم از او جسم آید که مر او را درازا و پهنا و بالا باشد و این تعلیمی است و وهمی واین جسم از نقطه هرگز موجود نشود و اندر حس نیاید از بهر آنکه قاعده این سخن آن است که همی گوید ترکیب خط – کو دراز است – از نقطه ای است که مر او را درازا نیست و نه پهنا و فراخا و نه ژرفا و محال باشد کز آنچه مر او را هیچ درازی نباشدچو از او بسیار فراهم نهی از او چیزی دراز آید و روا نیست کز دو چیز از یک نوع که اندر آن نوع معنی یی نباشد از معانی چو به هم فراز آیند معنی به حاصل آید چنانکه چو دو جزو از آب که اندر او خشکی نیست چو به هم فراز آیند روا نیست که خشکی به حاصل آید پس هم چنین از آن نقطه ها که مر هیچ را از آن بعدی نیست روا نباشد که خط با بعد آید و هم این است سخن اندر سطح که گفتند او چیزی است دراز و پهن و مرکب است ازخط هایی که مر هر یکی را از آن درازی است و پهنا نیست البته بل که این سخن از آن سخن که اندر ترکیب خط از نقطه گفتند محال تر است از بهر آنکه اگر سطح درازا یافت بدانکه ترکیب از خط یافت کو دراز بود روا بود و لیکن پهنا از کجا یافت چو ترکیبش از چیز هایی آمد که مر آن را هیچ پهنا نبود و اگر آنچه از چیزهای بی هیچ پهنا ترکیب یابد واجب آید که پهناور باشد نیز لازم آید که آنچه از چیزهای بادرازی مرکب شود بی هیچ درازی آید وز این حکم که ایشان کردند سطح که ترکیب او از چیزهای دراز بی هیچ پهنا آمد واجب آید که پهناوری باشد بی هیچ درازی و این محال است پس آن قول که محال را واجب آرد محال است و هم این است سخن اندر جسم که گفتند او مرکب است از سطح ها که مر او را درازا و پهناست و ژرفیش هیچ نیست و لیکن جسم دراز و پهن و ژرف است و این سخنی است که مر تعلیم را شاید نه مر تحقیق را
حد حرکت حکما بدل شدن ذات چیزی نهاده اند که مر او را ذات است به گونه ای از گونه های بدل شدن و گفتندکه حرکت بر شش روی است دو از او اندر جوهر است و دو اندر کمیت است و دو اندر کیفیت است اما آن دو حرکت که اندر ذات جوهر است کون و فساد است و کون پدید آمدن چیزی است از طبایع به صورت بودشی و فساد باز گشتن چیزی است از صورت بودشی سوی طبایع اما آن دو حرکت که اندر کمیت است چو زیادت پذیرفتن چیز است اندر ذات او و افزونی او اندر چندی او و چو نقصان شدن چیز است اندر ذات او و کمی از مقدار او و اما آن دو حرکت که اندر کیفیت است مر آن را عرضی گویند یکی از آن دیگرگونه شدن چیز است به صورت چو میوه کز سبزی سیاه شود و دیگر از آن گشتن حال چیز است چو ثمره ترش که شیرین شود به استحالت یا گرم که به طبع سرد شود و جز آن و مر آن دو حرکت عرضی را تغیر و استحالت گویندو گفتند نیز که حرکت به سه روی است یکی از او طبیعی است و دیگر قسری است و سه دیگر ارادی است اما طبیعی مر حرکات طبایع و افلاک را گفتند چو حرکت دو طبع گران – که خاک و آب است – سوی مرکز عالم و چو حرکت دو طبع سبک – که هوا و آتش است – سوی حاشیت عالم و چو حرکت جوهر فلک که آن نه گران است و نه سبک به استدارت به گرد مرکز خویش مر این سه حرکت را حرکات طبیعی گفتند و اما حرکت قسری مر حرکتی را گفتند که اندر مطبوعات آید و مر آن را بر خلاف طبع او بجنباند چو حرکت سنگ که ما مر او را سوی هوا بر اندازیم تا به قهر بر شود و به طبع فرود آید یا چو حرکت آتش که ما مر او را به زخم از میان آهن و سنگ سوی نشیب فرو جهانیم و اما حرکت ارادی مر حرکت جانوران را گفتند که ایشان به حرکات مختلف متحرک اند و ما گوییم که حرکت ارادی برتر است هم از حرکت طبیعی و هم از حرکت قسری و دلیل بر درستی این آن است که مردم که متحرک است به حرکت ارادی مر چیز متحرک به حرکت طبیعی را قسر کند بر حرکت قسری و باز داردش از حرکت طبیعی چنانکه مر سنگ را کو به حرکت طبیعی سوی مرکز عالم متحرک است از آن حرکت همی باز دارد و قهر کندش بر حرکت سوی حاشیت عالم پس بدین شرح ظاهر شد که مر حرکت قسری را پدید آرنده حیوان است که متحرک است به حرکت ارادی و ان÷در اجساد حیوان حرکت قسری پس از حرکت طبیعی از نفوس حیوان که حرکت ارادی مر او راست موجود است چنین که همی بینیم که چهار طبع اندر جسد حیوان موجود است از خاک و آب و باد و آتش و دو از این طبایع اندر جسد او بر طبع خویش سوی مرکز عالم گراینده است چو خاک و آب و دو از او بر طبع خویش سوی حاشیت عالم بر شونده است چو بخارات گرم و هوا و نفس حیوان که حرکت ارادی مر او راست مر جسد خویش را که بدین حرکات که یاد کردیم متحرک است همی جنباند به جانب های مختلف به قهر خواهد به نشیب بردش و خواهد به فراز پس ظاهر کردیم که حرکت قسری از چیزی همی پدید آید که متحرک است به حرکت ارادی
سخن سپس از قول اندر حرکت اندر نفس واجب آمد گفتن از بهر آنکه حرکت اندر جسم طبیعی و اندر جسم نفسانی پیداست و به قولی که اندر حرکت گفتیم ظاهر کردیم که مر جسم را به ذات خویش حرکت نیست پس واجب شد که ظاهر کنیم که نفس جوهری است که حرکت مطلق مر او راست و آن جوهر به ذات خویش زنده است و مکان صورت هاست و دانش پذیر است و پس از فنای شخص به انحلال او به ذات خویش قایم است و خداوند علم است و جسم نیست آن گاه هر که خواهد مر این جوهر را نفس گوید و خواهد نامی دیگر نهدشپس گوییم گروهی از ضعفای خلق که رنج آموختن علم نتوانستند کشیدن و لطایف را به صورت خویش نتوانستند کردن گفتند نفس چیزی نیست به ذات خویش قایم بل اعتدال طبایع است آنچه مر جسد حیوان را همی زنده دارد و این فعل ها از او همی آید و دلیل آوردند بر درستی این قول بدانچه گفتند چو اعتدال از حال خویش بشود به دیوانگی یا بیماری یا به مستی آن فعل از او همی ناقص آید و مر چیزهای دانسته و شناخته را همی نداند و نشناسد پس گفتند که این حال دلیل است بر آنکه آنچه این فعل ها و علم ها مر او را بود اعتدال بود تا چو اندر او نقصان آمد نقصان اندر فعل و علم او پدید آمد و گفتند که چو به اندک مایه نقصانی که اندر اعتدال همی آید اندر علم و عمل مردم نقصان همی پدید آید واجب آید که چو اعتدال به ویران شدن جسد به جملگی برخیزد پس از آن از این داننده و دانش او هیچ نماند و نیست شود و این قول گروهی است که مر نفس را پس از فساد جسد بهستی نگفتند
چو ثابت کردیم که صنعت مر نفس راست و پذیرنده صنعت هیولی است سخن سپس از اثبات نفس بر هیولی واجب آمد گفتن و هیولی نخستین آن است که مر صورت های نخستین را که آن طول و عرض و عمق است او برگرفته است و گروهی از حکما گفته اند که هیولی جوهری قدیم است و صورت مر او را به منزلت عرض است و ما اندر قولی که اندر جسم گفتیم از این معنی طرفی یاد کردیم پیش از این و بیان کردیم که صورت به جوهریت اولی تر است از هیولی از بهر آنکه فعل از صورت همی آید نه از هیولی و صورت مر این مرکب را که جسم است حد کننده است و پدید آرنده اوست مر هیولی را و مر هیولی اولی بی صورت ناموجود است و صورت بی هیولی اندر نفس موجود است به مجرد خویش و هیولی فعل پذیر است و صورت مر هیولی را از حال او گرداننده است پس آنکه او گرداننده حال است به جوهریت سزاوارتر باشد از آنچه او حال پذیرد پس جسم جوهری است فعل پذیر و محسوس و نفس جوهری است فاعل و معقول و جسم مرکب است از هیولی و صورت و چو نفس معدن صورت هاست پیدا شد که مر هیولی را این صورت های نخستین که جسمیت جسم بدان است نفس داده است که او صورتی آراسته است از بهر پدید آوردن صورت های دیگر اندر صنعت عالم و موالید او به تقدیر باری- سبحانه- مسخر بودن جسم مر نفس را بدانچه از او مر صورت های جزوی را همی پدید آرد اندر موالید وپذیرفته است اندر امهات و به تصرف نفس اندر او از حال به حال همی گردد گواهی همی دهد بر خویشتن که او- که جسم است- مر این صورت های نخستین را- که طول و عرض و عمق است- نیز از نفس یافته است و مر هیولی را بدین صورت ها از حال نامحسوسی به حال محسوسی نفس آروده است به تدبیر باری- سبحانه- که مبدل عقل و نفس اوست- جل و تعالی عن صفات المبدعات و المخلوقات- پس گوییم که آنچه نفس و عثل مر او را نپذیرد مر او را وجود نباشد و عقل مر چیز را به صورت شناسد و آنچه مر او را صورتی نباشد عقل مر او را ثابت نکند و هیولی بی صورت صورتی ندارد پس مر او را وجود نیست و مر صورت را بی هیولی اندر عقل وجود است پس پیدا شد که صورت معروف کننده هیولی است از مجهولی او و مادت مطلق اندر وهم آینده نیست مگر که نفس به یاری عقل از نخست مر او را به میانجی صورت ثابت کند آن گه مر صورت را به وهم از او برآهنجد و مجهولی ثابت کندش بی آن صورت و صورت را به هم آرد و او را به مجردی ثابت کندشفصل
گروهی از حکما مر مکان را قدیم نهاده اند و گفته اند که مکان بی نهایت است و او دلیل قدرت خدای است و چو خدای همیشه قادر بود واجب آید که قدرت او قدیم باشدو دلیل بر بی نهایتی مکان این آوردند که گفتند متمکن بی مکان روا نباشد و روا باشد که مکان باشد و متمکن نباشد و گفتند که مکان جز به متمکن بریده نشود و هر متمکنی به ذات متناهی است و اندر مکان است پس واجب آمد که مر مکان را نهایتی نباشد و گفتند که انچه بیرون از این دو عالم است از دو بیرون نیست یا جسم است یا نه جسم است اگر جسم است اندر مکان است و باز بیرون از آن جسم یا مکان است یا نه مکان است اگر نه مکان است پس جسم است و متناهی است و اگر نه جسم است پس مکان است پس درست شد که گفتند که مکان بی نهایت است و اگر کسی گوید مر آن مکان مطلق را نهایت است دعوی کرده باشد که نهایت او به جسم است و چو هر جسمی متناهی است تا نهایت هر جسمی را مکان باشد و هر جسمی نیز اندر مکان باشد پس گفتندکه به هر روی مر مکان را نهایت نیست و هر آنچه مر او را نهایت نباشد قدیم باشد پس مکان قدیم است و گفتند که مر هر متمکنی را جزوهای او اندر مکان جزوی است و کل او اندر مکان کلی گردنده است و مکان جزوی مر عظم جسم را گفتند که جزوهای او اندر آن است و مکان کلی جسم مر سطح اندرونی آن جسم را گفتند که بر گرد سطح بیرونی جسمی دیگر اندر آمده باشد چو سطح اندرونی که هوای بسیط به گرد سیبی اندر آید چو مر او ر ا اندر هوا بدارند و گفتند که روا باشد که چیزی از چیزی دیگر دور شود یا نزدیک شود و لیکن دوری هرگز نزدیک نشود و نزدیکی هرگز دور نوشد یعنی که چو دو شخص از یکدیگر به ده ارش دور باشند دوری به میان ایشان ده ارش باشد و روا باشد که آن دو شخص به یکدیگر نزدیک شوند تا میان ایشان هیچ مسافتی نماند و لیکن آن دو مکان که آن دو شخص اندر او بودند بر سر ده ارش هرگز به هم فراز نیاید و چو آن شخص ها از جای های خویش غایب شوند هوا یا جسمی دیگر به جای ایشان بایستد و هرگز آن یک مسافت به میان آن دو مکان نه بیشتر از آن شود که هست و نه کمتر از آن و گفتند که اندر شیشه و خم و جز آن مکان است نبینی که گاهی اندر او هواست و گاهی آب و گاهی روغن و جز آن و اگر اندر او مکان نبودی این چیزها به تعاقب اندر او جای نگرفتندی
از حکما آن گروه که گفتند هیولی و مکان قدیمان اند مر زمان را جوهر نهادند و گفتند که زمان جوهری است دراز و قدیم و رد کردند قول آن حکما را که مر زمان را عدد حرکات جسم گفتند و گفتند که اگر زمان عدد حرکات جسم بودی روا نبودی که دو متحرک اندر یک زمان به دو عدد متفاوت حرکت کردندی و حکیم ایران شهری گفته است که زمان و دهر و مدت نام هایی است که معنی آن از یک جوهر است و زمان دلیل علم خدای است چنانکه مکان دلیل قدرت خدای است و حرکت دلیل فعل خدای است و جسم دلیل قوت خدای است و هر یکی از این چهار بی نهایت و قدیم است و زمان جوهری رونده است و بی قرار و قول محمد زکریا که بر اثر ایران شهری رفته است هم این است که گوید زمان جوهری گذرنده است و ما گوییم که زمان چیزی نیست مگر گشتن حال های جسم پس یکدیگر تا چو جسم از حالی به حالی شود آنچه به میان این دو حال باشد مر آن را همی زمان گویند و آنچه مر او را حال گذرنده نیست مر او را زمان گذرنده نیست بل که حال او یکی است و مر یک حال را درازی نباشد و دلیل بر درستی این قول آن است که آنچه حال او گردنده است جسم است و زمان آن است که اندر او جسم از حالی به حالی دیگر شود چنانکه از روشنایی به تاریکی رسد و مر آن مدت را روز گویند یا از تاریکی به روشنایی رسد و مر آن مدت را شب گویند یا جسم نبات و حیوان از خردی بزرگ شود و مر آن مدت را عمر گویند و جز آن و چو مر هر حال گردنده یی را گشتن حال او اندر زمان است و حال او جز به زمان گردنده نیست و آنچه حال او گردنده است جسم است و گشتن حال جسم حرکت است پیدا آمد که زمان جز حرکت جسم چیزی نیست و نیز پیدا آمد که آنچه او نه جسم است حال او گردنده نیست و آنچه حال او گردنده نیست زمان بر او گذرنده نیست چه اگر زمان بر او گذرنده بودی حال او نیز بگشتی چنانکه حال جسم گشت که زمان بر او گذرنده بودو چو گشتن حال چیزی مر گذشتن زمان را بر او واجب آرنده باشد و ناگشتن حال چیز مر گذشتن زمان را بر او از او نفی کننده باشد پس پیدا آمد که آنچه حال او گردنده نیست مر او را زمان نیست و چو حال گردنده جسم است حال ناگردنده نه جسم است نبینی که همه عقلا بدانچه متفق اند بر آنکه خدای جسم نیست متفق اند بر آنکه او – سبحانه – از زمان برتر است و چو مر هر چیزی بودشی را آغازی و انجامی است آغاز کون او نیز راه اوست که او اندر آن راه سوی فساد رونده است و مر آن چیز باشیده را اندر این راه دراز حال های گردنده است پس یکدیگر تا چنان همی نمایدش که چیزی بر او همی بگذرد و آن چیز نه جوهر است – چنانکه این گروه گفتند – بل که آن گشتن احوال جسم اوست به دیگرگونه شدن های گوناگون و چو بوده شده از اجسام سوی نابوده شدن رونده است مر او را اندر این راه هیچ بقایی نیست و بدانچه او از حالی به حالی همی شود همی گمان برد که بر او چیزی همی گذرد که جزوهای آن چیز پس یکدیگر است تا آنکه اگر زمان جوهری بسیط باشد محال باشد که مر او را جزوها باشد از بهر آنکه متجزی مرکب باشد نه بسیط و اگر زمان جوهر باشد محال باشد که ناچیز همی شود چنانکه زمان گذشته ناچیز شده است و جوهر ناچیزشونده نباشد و کسی که نیکو بنگرد ببیند این بوده شده را که او اندر حال وجود خویش بر یک حال است وز وجود وز ثبات او چیزی نگذشته است از آغاز وجود او تا به آخر کز این عالم متلون بیرون شود بل که احوال جسم او گوناگون گشته است و به سبب گشتن حال های جسم خویشتن و گشتن حال های عالم جسمی مر چیزی با جزوهای بسیار را همی بر خویشتن گذرنده پندارد و چو حال چیزهای بودشی این است و آنچه به زیر بودش اندر نیاید از چیزی دیگر او سوی فساد به بازگشتن بدان چیز کز او پدید آمده باشد نرود پس او اندر یک حال خاص خویش باشد و حالی از او نگذشته باشد لاجرم زمان بر او گذرنده نباشد از بهر آنکه درست کردیم که زمان جز گشتن حال های جسم چیزی نیست و گشتن حال جز مر چیز جسمانی را نباشد به حرکت او و آنچه او جسمانی نباشد حال او نگردد چنانکه گفتیم
پس از آنکه سخن اندر زمان گفته شد قول اندر ترکیب واجب آمد گفتن از بهر آنکه ترکیب موالید اندر زمان است و گشتن احوال پس یکدیگر که مر آن را همی زمان گویند جز بر مرکبات نیستپس گوییم که مرکب به نخستین قسمت بر دو گونه است یکی آن است که ترکیب او ظاهرتر است و آن چیزی باشد کز دو گوهر مرکب باشد – چو ترکیب انگشتری از سیم و از نگین – یا بیشتر از دو گوهر – چو ترکیب لگام از دوال و سیم و آهن و جز آن - و دیگر آن است که ترکیب او پوشیده است و آن چیزی باشد که از یک جوهر باشد – چو زمین و آب و جز آن – ۰ و دلیل بر آنکه آنچه ترکیب او از جواهر مختلف است مرکب است آن است که جواهر مختلف اندر یک صورت یا به ذات آید خویش آید و آن به حرکت طبیعی باشد یا به خواست دیگری آید و آن به جبر و قسر باشد و به حرکت ارادی و آن صورت که ثبات و وجود او به جمع شدن جواهر مختلف باشد چیزی نباشد به عین خویش تا جواهر مختلف قصد آن عین کنند و اندر او گرد آیند و نیز جواهر مختلف اندر صورتی جز به قصد جمع نشود و قصد به خواست باشد و مر طبع را ارادت نیست چنانکه اندر قول حرکت گفتیم که طبع قسر است و قسر خلاف ارادت است پس بماند آنکه جمع شدن جواهر مختلف اندر صورتی به حرکت جز ایشان باشد و جز حرکت طبیعی حرکت ارادی است پس درست شد که هر صورتی که اندر او جواهر مختلف است به جبر و قسر مرکب شده است و مرکب او خداوند حرکت ارادی است و آن گاه گوییم که فلک با آنچه اندر اوست از جواهر مختلف که مر هر یکی را از آن طبعی و صورتی و فعلی و حالی دیگر است از ان صورت هاست که به خواست خداوند حرکت ارادی جمع شده است و ترکیب یافته است و این برهانی روشن است و دلیل بر آنکه آنچه ترکیب او از یک جوهر است – چو زمین و آب و جز آن – مرکب است آن است که مر جملگی این اجسام را ترکیبی کلی است بر مقتضای حکمت و تحصیل غرضی که آن غرض جز بدین ترکیب حاصل نشود هرچند که آثار ترکیب جزوی اندر هر یکی از ایشان ظاهر است بدانچه اجزای هر جسمی از این اجسام چهارگانه قصد سوی مرکز عالم را دارند بی آنکه مر ایشان را اندر مرکز جای است و بر یکدیگر اوفتاده اند و مقهور مانده از رسیدن بدان جای که مر آن را به ذات خویش هیچ عظمی نیست و فراخی پس آثار قهر که بر اجسام پیداست دلایل ترکیب است از بهر آنکه ترکیب جز قهر چیزی نیست مر چیز را به خواست قاهر او و ترکیب کلی مر اجسام را بر مقتضای حکمت و تحصیل غرض که آن غرض جز بدان ترکیب حاصل نشود آن است که اندر مرکز عالم جسمی سخت است که آن خاک است و مر ترکیب نبات و حیوان را از او شایسته است از بهر دیر گشادن اجزای این جوهر از یکدیگر چو اضافت آن به خواهران او کرده شود و نیز تا نبات را سر اندر او سخت شود و نیفتد و به بیخ های خویش که آن دهان های اوست مر غذای خویش را به آمیختن آن به آب همی کشد و آب به زمین تکیه کرده است و با او همی آمیزد مر ساخته شدن مرکبات جزوی را از ایشان تا از خاک با آب چیزی آید نرم که چو از اندرون او چیزی بیفزاید بشکافد و بجنبد تا حرکت تواند کردن و نشکند و حیوان نیز بدین جسم سخت از جای بتواند رفتن به طلب حاجت های خویش و باز هوا برتر از این دو گوهر ایستاده است که جوهری است نرم و شکل پذیر به همه شکلی که اندر او آید از اشکال که بر گوهر زمینی باشد تا هر چه بجنبد اندر این جوهر نرم از نبات و حیوان از جنبش بازنماند و مر آب را که به بخار بدو شود خوش کند پس از انکه از پختگی تلخ و شور گشته باشد چنانکه دریاهاست و برتر از هوا اتش است که شعاع آفتاب و دیگر کواکب مر قوت او را همی سوی مرکز فرود آرند اندر گشادگی جوهر هوا تا مر آب را به گرمی سوی هوا بر کشد تا آن آب تلخ کز او مر نبات و حیوان را غذا نیست به میانجی هوا شایسته غذای نبات و حیوان شود و قوت آتش مر پای های نبات را سوی خویش برکشد تا به هوا بر آید و هر چند آتش مر نبات را پای برتر کشد نبات مر سر خویش از بهر کشیدن غذا وز بیم جدا ماندن از آن و هلاک شدن فروتر کشد تا به سبب این دو کشنده نبات بالا گیرد و بار او اندر هوا خوش گردد و مقصود صانع حکیم بر این ترکیب کلی که یاد کردیم حاصل همی آید و هر که خواهد که مر این حکمت را که اندر ترکیب کلی است بر اجسام عالمی ببیند اندیشه کند که اگر هوا اندر مرکز عالم بودی و خاک از او برتر بودی چگونه بودی تا ببیند کز این فواید که یاد کردیم و حاصل آمده است هیچ چیز حاصل نیامدی وز نبات و حیوان چیزی وجود نیافتی