گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن بلال صدق در بانگ نمازحی را هی همی خواند از نیاز
بر این جای از این کتاب سخن اندر کارکن و کارپذیر واجب آمد گفتن از بهر آنکه ترکیب بر مرکب از مرکب پدید آید و مرکب فاعل است و مرکب منفعل است و این از کتاب های خدای است – سبحانه - از بهر آنکه چو جوهری فعل پذیر ظاهر است این جوهر همی ثابت کند سوی ما مر جوهری را که فاعل است از بهر آنکه انفعال اندر او ثابت است وز بهر آن گفتیم که این از نبشته های خدای است که نبشته گفتاری باشد از نویسنده که آن گوینده مر آن گفتار را جز بدان عبارت نگوید چنین که صانع حکیم بدانچه جوهری منفعل پدید آورده است مر آن را نبشته کرده است که بدان نبشته همی گوید که فاعلی هست که فعل حق مر او راست تا چو خردمندان اندر جوهر منفعل نگرند غرض نویسنده او را به اثبات فاعل از او بر خوانند و ما به جای خویش از این کتاب اندر کتاب خدای تعالی سخن در شرح گوییمو اکنون گوییم که فعل پذیر اول هیولی اول است و آن چیزی است که پدید آمدن او به صورت عالم بوده است و فاعل نخستین صانع حکیم است – اعنی مرکب این جسم کلی است که عالم است – و او جفت کننده صورت است با هیولی و پدیدآرنده است مر هیولی را به صورت های نخستین – که آن طول و عرض و عمق است که جسم جسمی بدان یافته است – و صورت اثر فاعل است اندر منفعل که به صورت پدید آید و برهان بر درستی این قول آن است که ظهور مصنوعات به پذیرفتن ایشان است مر صنع را از صانع خویش و هر صانعی بر مصنوع خویش مقدم است – هم تقدم زمانی و هم تقدم شرفی – و وجود هر مصنوعی بدان صورت است که آن اثر صانع اوست اندر او و چو حال این است پیدا آمد که وجود هیولی بدان صورت است که او اثر است از صانع جسم و آن عظم اوست و صانع جسم مقدم است بر هیولی و صورت هم به زمان و هم به شرف
هر چند که اندر درست کردن انفعال جسم اثبات حدث عالم جسمی کردیم خواهیم که قولی تمام مفرد اندر حدث عالم بگوییم تا نفوس راه جویان را سوی علم حقیقت دلیلی باشد و توفیق بر آن از خدای تعالی خواهیم – جل و علا -پس گوییم که اختلاف اندر میان مردمان اندر قدیمی و محدثی عالم رونده است و چو دو تن یک چیز را به دو صفت متضاد بگویند ناچاره یکی از ایشان دروغ زن باشد و حد راست گفتن آن است که مر چیز را به صفت او گویی و حد دروغ گفتن بر عکس آن است چنانکه مر چیز را جز به صفت او گویی و حق اعتقادی است که چو مر او را به قول بگذاری آن قول راست باشد و باطل بر عکس ان است و آن اعتقادی باشد که چو مر او را به قول بگذاری آن قول دروغ باشد و خلق به جملگی اندر قول و اعتقاد به میان راست و حق و دروغ و باطل به دو فرقت شده اند و راست گویان و محققان را نام مومنان است و دروغ زنان و مبطلان را نام کافران است چنانکه خدای تعالی همی گوید قوله ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه هو البطل و دیگر جای همی گوید قوله ذلک بان الذین کفروا اتبعوا البطل و ان الذین امنوا اتبعوا الحق من ربهم کذلک یصرب الله للناس امثلهم و اندر سلب صفتی از چیزی که ایجاب حدث باشد مر او را چنانکه درست کنیم که عالم قدیم نیست ثابت شود که محدث است و اندر سلب قدیم از او ایجاب حدث باشد مر او را و چو درست کنیم که محدث است قدیمی را از او نفی کرده باشیم و خواهیم که اندر این قول به هر دو روی ثابت کنیم که عالم محدث است و بدانچه از این معنی گوییم صلاح دین حق جوییم از بهر آنکه اندر اثبات حدث عالم قوت توحید و ضعف تعطیل است و اندر توحید صلاح است و اندر تعطیل فساد است و الله الموفق و المعین
پس از آنکه سخن اندر حدث عالم به قدر کفایت گفته شد قول اندر اثبات صانع حکیم واجب آمد گفتن و هر چند که اندر بیان حدث عالم ایجاب صانع مر عقلا را ظاهر کردیم خواهیم که قولی شافی اندر اثبات صانع بگوییم به تصریح تا چو خردمندان بر این قول مطلع بباشند دامن دین حق را به دست اعتقاد درست بگیرند وز مکر و کید و دام معطلان بپرهیزند و بدانند که آن کس ها که مر حکمت را از رسول حق نیاموختند پس از آنکه خدای تعالی گفته بود قوله ویعلمهم الکتب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلل مبین و از ذات ناقص خویش سخنان بی اصل الفغدند و مر آن را اندر تعطیل و تهمیل مرتب کردند تا مر ضعفای خلق را بدان صید خویش گرفتند و اندر هلاک و رنج جاویدی افکندند مانند عنکبوتان بودند از بهر آنکه عنکبوت خانه ضعیف را از ذات خویش پدید آرد و بسازد بی هیچ اصلی تا بدان مر جانوران ضعیف را از مگس و پشه صید کند و به هلاک اندر افکندشان و خدای تعالی اندر این گروه همی گوید بدین آیت قوله مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمونپس ما گوییم اندر اثبات صانع که جسم منفعل است- چنانکه شرح آن پیش از این گفتیم- و مفعولات و مصنوعات به جملگی اجسام است مصور و صورت بر اجسام بر آن دو روی است که پیش از این یاد کردیم کز او یکی بر صورتی است کز او بدان صورت فعلی همی نیاید چو پاره سنگ یا جز آن و دیگر صورتی است کز او فعلی همی آید که آن فعل از او جز بدان صورت نیاید و آن صورت جز به قصد قاصدی نباشد بر آن جسم چو دست افزارهای صانع که از هر یکی از آن به صورت او فعلی آید و چو دست مردم که چندین افعال از او بدین صورت که دارد همی بیاید و چو اجسام بزرگ عالم بر صورت هایی است – اعنی خاک و آب و باد و آتش و افلاک و فلکیات – کز ایشان هر یکی همی فعلی آید که آن فعل از یاران او همی نیاید و مر هر یکی را از آن صورتی مفرد است که آن را همی طبع گویند پس پدید آمد که از هر صورتی همی فعلی آید که آن فعل از آن جسم جز بدان صورت نیاید از بهر آنکه آتش و هوا و آب و خاک همه یک جوهرند که آن جسم است وز آن آتش بدان صورت که یافته است همی فعلی آید که آن فعل از دیگر یاران او نیاید – هر چند که همه اجسام اند – وز آن جسم که مر صورت آب را یافته است بدان صورت نیز همی فعلی آید که آن فعل از آن جسم که مر صورت آتش را یافته است همی نیاید و چو حال این است ظاهر شد که مر این اجسام را بدین صورت ها صانعی حکیم نگاشته است از بهر حاصل آمدن این افعال از ایشان
واجب شد بر ما که بر اثر اثبات صانع حکیم اندر چه چیزی صانع عالم جسم سخن گوییم و مر جویندگان حقایق را به تدریج از شناخت جسمانیات به اثبات روحانیات رسانیم تا چو بدین مراتب بر آیند اندر علم پس از آن سوی علم توحید راه بیابند از بهر آنکه هر که مر آفریدگان را نداند مر آفریدگار را نتواند دانستن و هر که آفریده جز مر جسمانیات را نداند جز جسمانی مر خدای را نداند و این شرکی محض است و خدای مر شرک را نیامرزد چنانکه همی گوید قوله ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاو بیشتر از گروهی که همی دعوی مسلمانی کنند و کشتن مر علما را بر خویشتن واجب دارند و متابع هوای فاسد و رای ناقص و اعتقاد باطل خویش اند بر آنند که فریشتگان جسم ها اند که بپرند و به آواز و حروف سخن گویند و کار ایشان عبادت است مر خدای را و گویند که جبرییل ع سوی رسول مصطفی ص پران بیامدی و با او به آواز و حروف سخن گفتی و باز از پیش او به آسمان پریدی و اگر خواستی خویش را خردتر کردی و اگر خواستی بزرگ تر کردیو این گروه که مر فریشته را نشناسند مر آفریننده فریشته را چگونه توانند شناختن و قول خدای تعالی جز این است اندر حدیث جبرییل ع که اعتقاد این جهال بر آن است از بهر آنکه خدای تعالی همی گوید مر قرآن را روح الامین بر دل رسول فرود آمد تا او به زبان تازی مردمان را بترسانید از خدای تعالی بدین آیت که همی گوید قوله و انه لتنزیل رب العلمین نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین و دیگر جای اندر این معنی همی گوید قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک باذن الله مصدقا لما بین یدیه و هدی و بشری للمومنین پس گوییم که آنچه او بر دل فرود آید مر او را عظمی نباشد و آنچه مر او را عظمی نباشد جسم نباشد بل که روح باشد – چنین که قول خدای است – و آنچه او جسم نباشد از او آواز نیاید پس درست کردیم به قول خدای و بیان عقلی که این گروه از علم حق غافل اند و دل ایشان تباهی گرفته است و به آن تباهی بر خدای و رسول دروغ همی گویند و خدای تعالی بر ایشان لعنت کرده است بدین آیت که همی گوید قوله قتل الخرصون الذین هم فی غمره ساهون این گروهند که خود ندانند و چو مر ایشان را چیزی از آفرینش خدای تعالی بنمایند مر آن را نبینند و چو سخنی عقلی مر ایشان را شنوانند گوش بدان ندارند و از ستوران گمراه ترند و غافلان امت اند چنانکه خدای تعالی همی گوید قوله و لقدذرانا لجهنم من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولیک کالانعم بل هم اضل اولیک هم الغفلون و چو این جهال مر روحانیان را جسمانی دانند جز جسم چیزی نشناسند وز ایشان آنکه پرهیزگارتر است آن است که به تقلید همی گوید خدای جسم نیست و ایشان که این قول گویند نزدیک عقلا مشرکانند از بهر آنکه جز جسم روح است و روحانیانند که آفریدگان خدای اند و هر که مر خدای را به آفریده مانند کند مشرک باشد پس گوییم که خدای تعالی آفریدگار این دو گونه خلق است یکی جسمانی که آن به حواس یافته است و دیگر روحانی که آن به ظهور فعل خویش نزدیک عاقلان موجود است و جوهری است قایم به ذات خویش
عادت بیشتر از حکمای دین آن بوده است که به آغاز کتاب سخنی اندر توحید گفته اند که یعنی صواب آن است که نخست سخن از خدای گفته شود که نخست اوست و ما گوییم که بر خردمندان واجب است که سخن بر ترتیب گویند و از آفریدگان سخن آغاز کنند و به آفریدگار رسانندش و چو همی بیند که نخست مردم را حواس آمد از آفرینش و پس از آن به زمانی دراز محسوسات را به حواس اندر یافت آن گاه عقل بدو سپس از آن پیوست و حواس مر او را از محسوسات بر معقولات دلیل شد باید که خردمند نخست سخن اندر محسوسات گوید اندر مصنفات خویش آن گاه به تدریج مر شنوندگان و خوانندگان را به شناخت توحید رساند و ما چو اندر این کتاب تا این غایت سخن گفتیم اندر آنچه واجب آمد بر ترتیب آفرینش صواب آن دیدیم که بر این جایگاه اندر مبدع حق و ابداع و مبدع سخن گوییم و ار او به حجت های عقلی مر قول گروهی را که اختراع و ابداع را منکر شدند و سوی اثبات مبدع حق راه نیافتند- چو مردین حق را از رسول مصطفی ص نپذیرفتند و از این پس هواس هلاک کننده خویش رفتند- به قولی مشروح بگوییم و باطل بنماییم چنانکه موحدان عالم ما را بر درستی آن گواهی دهند و بر اختصار سخن بگوییم نه چنانکه پیش از ما مصنفانی گفته اند بی بنیادی استوار و بی استشهادی از اعیان عالمی بر درستی آن و بدان بر ضعفای امت ریاست جسته اند و سخن را به نام های غریب و گفته های بی معنی بیاراسته اند تا متابعان ایشان گمان بردند که این سخنانی سخت بلند است و مر عجز را به نادانستن از آن مقصود گوینده را سوی خویش گرفتند و این قول مشروح که ما قصد آن کردیم که بگوییم آن است که گوییم هر موجودی که در عالم جسمانی است معلول است و هر معلولی به علت خویش پیوسته است و محدث است پس عالم که معلول است محدث است و مر محدث را قدیم علت است و علت از معلول جدا نشود و آنچه وجود او به وجود جز او باشد و از او جدا نشود جفت کرده باشد و مر جفت کرده را جفت کننده لازم آید و آن جفت کننده که مر علت را با معلول جفت کند عالی باشد و او فرد احد صمد باشد بی هیچ پیوستگی که مر چیزی را با او باشد بدانچه مبدع از او اثر باشد و مر اثر را با موثر پیوستگی نباشدو اکنون به شرح این قول مجمل که گفتیم باز گردیم و سخن اندر این معنی از مردم گوییم از بهر آنکه بر مردم از آفرینش تکلیف آمده است تا باز جوید از اجزای آفرینش عالم و آن تکلیف کننده مر او را عقل است که بر او موکل است و همیشه مر او را این تقاضا همی کند و مر او را بر این باز جستن همی دارد و خدای تعالی همی تهدید کند مر آن کس ها را کز این مهم عظیم غافل باشند بدین آیت که همی گوید قوله او لم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السموت و الارض و ما بینهما الا بالحق
بر عقب اثبات مبدع حق – پس از آنکه سخن اندر لطایف و کثایف گفته شده است – سخن گوییم اندر قول و کتابت خدای تعالی از بهر آنکه اندر کتاب خدای تعالی آیات بسیار است اندر اثبات قول خدای تعالی چنانکه همی گوید قوله و قال الله لا تتخذوا الهین اثنین و جای دیگر همی گوید قوله اذ قال الله یعیسی ابن مریم اذکر نعمتی علیک و علی ولدتک و جز آن نیز آیات بسیار است اندر اثبات کتابت خدای تعالی چنانکه همی گوید کتب الله لاغلبن انا ورسلی و دیگر جای گفت سنکتب ما قالواو جز آن پس خواهیم که شرح قول و کتابت الهی بکنیم که چگونه است چنانکه عقل عقلا مر آن را بپذیرد و ایشان مر او را ببینند و بدانچه سفهای امت همی گویند از سخنان محال روی از دین حق نگردانند و بدانند که دین خدای بر مثال خرمابنی است که جاهلان و غوغای امت لیف و خار آن درخت اند و حکمای علم حقیقت کتاب خدای بر مثال خرما بر این درخت اندر میان خار و برگ و لیف پنهان اند و دین حق بدیشان عزیز است هم چنان که درخت خرما به خرما گرامی است و خردمندان مر این درخت خرما را بدانچه بر او خار و لیف است خوار ندارند و نسوزندپس گوییم که جاهلان امت که گویند جبرییل ع به آواز و حروف با رسول ع سخن گفت و گویند هر کس را به روز قیامت نامه ای بدهند از پوست پیراسته که مر آن را رق خوانند و گویند که اندر آن کردارهای او نبشته باشد و گویند که آیه الکرسی برگرد عرش خدای نبشته است و عرش هزار بار بیش از چندین جهان است جز مر جسم را چیزی دیگر همی نشناسند و چو مر معنی کتاب خدای را از خزینه داران علم حقیقت نشنودند و متابع دیوان گشتند و بر ظاهر قول بایستادند از علم حق دور ماندند و هر که روی سوی فضل و رحمت خدای کند سلطان شیطان از او معزول شود چنانکه خدای تعالی همی گوید قوله ولو ردوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم و لولافضل الله علیکم و رحمته لاتبعتم الشیطن الا قلیلا
بر این جایگه از این کتاب واجب آمد اندر شرح لذت سخن گفتن از بهر آنکه لذت مطلق از کتاب های الهی است که بر صحیفه نفس مطلق نبشته است و معنی لذت مطلق و نفس مطلق اندر قول ما آن است که درجات لذات بر حسب درجات نفوس است اعنی هر نفسی که او شریف تر است لذت مر او را بیشتر است چنانکه چو نفس مردم از دیگر نفوس شریف تر است مر او را لذت بسیار است چنانکه جانوران بی سخن از آن بی نصیب اند و لذت مطلق بر مثال جنس است که ثبات او به ثبات انواع لذات است که زیر اوست چنانکه نفس مطلق نیز جنس است و مر او را انواع است از نامی و حسی و ناطقه و جز آن وز بهر آنکهاندر شناخت لذت مر نفس را بیداری است و قوت یقین و دین و ضعف شک و الحاد اندر آن است خواهیم که قول محمد زکریا را که گفت اندر اثبات لذت که لذت چیزی نیست مگر زایل شدن رنج و تا نخست رنج نباشد لذت نباشد بدین قول رد کنیم وز بهر آن گفتیم که اندر اثبات لذت قوت دین و ضعف الحاد است که بنیاد دین حق بر ایجاب بهشت است مر مطیعان و نیکوکاران را که آن معدن غایت لذات است و آنجا رنج نیست البته چنانکه خدای تعالی اندر ثواب بهشتیان سپس از یافتن لذات بسیار گفت قوله متکین فیها علی الارایک لایرون فیها شمسا و لا زمهریرا و دانیه علیهم ظللها و ذللت قطوفها تذلیلا و نیز بر الزام دوزخ است مر عاصیان و بدکرداران را که آن مکان نهایت رنج هاست و آنجا هیچ لذت نیست البته چنانکه خدای تعالی گفت به حکایت از دوزخیان قوله و قال الذین فی النار لخزنه جهنم ادعوا ربکم یخفف عنا یوم من العذاب قالوا اولم تک تاتیکم رسلکم بالبینت قالوا بلی قالوا فادعوا و ما دعوا الکفرین الا فی ضلل و عدل که صلاح خلق اندر آن است و پرهیز و راستی و بخشایش و مهر و وفا و کم آزاری و دیگر اخلاق ستوده میان خلق به امید بهشت پر لذت و بیم از دوزخ پر شدت گسترده شده است و جور که فساد خلق اندر آن است و دلیری و بی باکی و بی رحمی و جفا و آزار به میان ملحدان و بی دینان از آن فاش گشته است که مر ثواب و عقاب را منکرند و ثواب غایت لذت است و عقاب نهایت شدت است و یافتن نفس مردم مر لذت هایبسیار را و هم چنان رنج های گوناگون را گواست بدان که معدن غایت لذت های بی رنج که آن بهشت است و مکان رنج های بی راحت که آن دوزخ است از بهر او موجود است و این نبشته الهی است بر نفس مردم بیرون از دیگر نفس ها و چو به جای شرح لذات رسیم از این قول سخن اندر آن تمام بگوییمو اکنون بر طریق برهان ها اندر اثبات بهشت و دوزخ گوییم که آن اخلاق ستوده که یاد کردیم از عدل و انصاف و راست گفتن و امانت گزاردن و مهر و وفا و بخشایش و جز آن میان خلق بر امید یافتن بهشت و رستن از دوزخ مبسوط گشته است و اندر این اخلاق صلاح عالم و خلق است و این مقدمه اولی است اندر عقل ثابت پس پیدا شد که این اخلاق معلولات بهشت و دوزخ اند و بهشت و دوزخ علت هاست مر وجود این اخلاق ستوده را که اندر آن صلاح خلق است به میان خلق و این دیگر مقدمه راست است و نتیجه از این دو مقدمه آن آید که گوییم چو معلولات موجود است ناچاره علت او موجود باشد که محال باشد که معلولی موجود باشد و علت او معدوم باشد و این برهانی منطقی است و اکنون نخست آنچه محمد زکریا گفته است اندر مقالت خویش اندر لذت یاد کنیم آن گاه سخنان متناقض او را بر او رد کنیم آن گاه سپس از آن بیان کنیم که مراتب لذات بر حسب مراتب نفوس است و توفیق بر آن از خدای خواهیم
جویندگان از چرایی بودش عالم به دو گروه شدند یک گروه گفتند که ممکن نیست دانستن که عالم چرا بوده شد و دیگر گروه گفتند که چرایی آفرینش عالم دانستنی استاما آن گروه که گفتند ممکن نیست دانستن که عالم چرا بود حجت آن آوردند که گفتند باز جستن از چیز سپس از هستی او از چه چیزی او باشد آن گاه از چگونگی او باشد آن گاه از چرایی او باشد و گفتند که ما دانیم که عالم هست و لیکن ندانیم که چیست و چگونه است پس چگونه توانیم دانستن که چراست و آن گروه که گفتند چرایی آفرینش عالم دانستنی است حجت آن آوردند که گفتند عالم به کلیت خویش معلول است و اجزای او بر ترتیب است و آنچه اجزای او بر ترتیب باشد و معلول باشد کل او معلول باشد و آنچه معلول باشد مر او را علت باشد پس مر عالم را علت است و چو این معلول یافتنی است و علت به معلول پیوسته باشد لازم آید که علت عالم بدو پیوسته باشد و آنچه به چیزی یافته پیوسته باشد یافته باشد و معلوم باشد
این سوالی است که دهریان انگیخته اند مر آن را و خواهند که از ازلیت عالم بدین سوال درست کنند بر مردمانی که به حدث عالم مقرندو مقران به حدث عالم به دو گروه اند گروهی موحدانند که گویند جز هویت باری – سبحانه – هر چه هست آفریده باری است و قول من این است و دیگر گروه گویند که با باری – سبحانه – چهار جوهر دیگر قدیم است یکی نفس و دیگر هیولی و سه دیگر مکان و چهارم زمان و این گروه گفتند که این چهار چیز همه ملک خدای است ملک ابدی و چو خدای همیشه پادشاه بود روا نباشد که خدای پادشاهی قدیم باشد و ملک او محدث باشد و چو دهریان گفتند اگر خدای تعالی همیشه توانا بود بر آفریدن عالم و مر او را از آن بازدارنده ای نبود – از بهر آنکه اندر ازل با او چیزی دیگر نبود که مر او را از این صنع بازداشت و آفریدن عالم حکمت بود و روا نیست که حکیم اندر پدیدآوردن حکمت بی بازدارنده ای مر او را از آن تاخیر کند – چرا پس مر عالم را پیش از آنکه آفرید نیافرید و تا بدان هنگام که آفریدش چرا اندر آفرینش او تاخیر کرد این گروه که مقران بودند به حدث عالم و مر زمان را جوهر گفتند به حقیقت جز باری – سبحانه – مر این چهار چیز را قدیم گفتند که یاد کردیم از بهر آنکه چو گفتند زمان قدیم استو مر جسم را حرکت اندر زمان بود جسم و حرکت قدیم آمد و چو جسم اندر مکان بود مکان قدیم آمد و چو جنباننده جسم نفس بود نفس قدیم آمد پس مر این چیزها را قدیم گفتند تا از این سوال برستند و گفتند که بودش عالم به دفعات بی نهایت بوده است و ما بطلان این قول را پیش از این ظاهر کردیم
نخست موجودی مر جوینده را جسم است که ایزد تعالی مر او را با نفس مجانست داده است اندر جوهریت تا مر یکدیگر را نفی نکنند به سبب این مجانست پس از آنکه به صفت از یکدیگر جدااند بدانچه جسم جوهری منفعل است و نفس جوهری فاعل است تا بدان مشاکلت که با یکدیگر دارند اندر جوهریت با یکدیگر بیامیزند و بدان مخالفت که میان ایشان است اندر صفت یک چیز نشوند و چو غرض از آمیختن ایشان حاصل آید از یکدیگر جدا شوند و وجود نفس و شناختن مر جسم را به حواس ظاهر دلیل است مر او را بر شناختن ذات خویش و دیگر چیزهای نا محسوس تا چو مر خویشتن را و دیگر معقولات را بشناسد آفریدگار این دو جوهر را – کز او یکی دلیل است و دیگر مدلول علیه – بشناسد که رسول مصطفی ص گفت اعرفکم بنفسه اعرفکم بربه پس بدین شرح ظاهر کردیم که وجود جسم علت شناخت نفس است مر باری را - سبحانه - و آنچه او علت شناختن خدای باشد مر او را شناختن واجب است و هر که مر دلیل را نداند به مدلول نرسد و این فصل بدان یاد کردیم اندر فضل جسم وا دونی او اندر مراتب از موجودات تا عقلا بکوشند و چیزها را به حق بشناسندپس گوییم که جسم مر نفس را مشاکل و مجانس است به رویی و مر او را مخالف و معاند است به دیگر روی آن گاه گوییم که نیز مناسبتی هست میان جسم و میان نفس پوشیده و هم چنان نیز مخالفتی هست میان ایشان پوشیده اما مناسبت پوشیده بدان روی است که مخالفت ظاهر ایشان بدان روی است از بهر آنکه به رویی نفس فاعل است و جسم منفعل است مر او را و به دیگر روی جسم فاعل است و نفس منفعل است مر او را و حال اندر شرح مخالفت پوشیده به میان ایشان هم بر این وجه است اما مناسبت پوشیده به میان این دو جوهر که به اصل موافق اند و به صفت مخالف اند آن است که هم چنان که جسم جوهری منفعل است مر نفس را و فاعل است اندر او و انفعال اجسام و هیولیات طبایعی و صنایعی از فاعلان طباعی و صناعی بر درستی این معنی گواست نفس نیز جوهری منفعل است مر جسم را و جسم فاعل است اندر وی و انفعال نفس از راه پنج قوت خویش از بیننده و شنونده و چشنده و بوینده و بساونده که ایشان صاحب خبر آن نفس اند و مر صورت های جسمانی را از جسم به نفس رسانند تا حال نفس به پذیرفتن آن صورت ها از آنچه بر آن باشد بگردد و منفعل شود و جسم به حال خویش ماند بر مثال گشتن مصنوع از صانع و ماندن صانع بر حال خویش بر درستی این قول گواست و اما مخالفت پوشیده به میان این دو جوهر بدان روی است که فاعل مر منفعل را مخالف است بدانچه یکی اثرکننده است و دیگر اثرپذیر است و چو ظاهر کردیم که جسم اندر نفس اثرکننده است و نفس از او اثرپذیر است پیدا شد که میان ایشان بدین روی مخالفت است با آنکه معدن و منبع صورت نفس است و مر هیولی را صنع نیست بل که هستی او به صورت است و صورت است مر نفس جزوی را دلیلی کننده از محسوس مصور بر چیزهای پوشیده و بر هستی نفس مطلق و هیولی جوهری آراسته است مر پذیرفتن صورت را و آنچه همی به نفس رسد از صورت هایی که بر اجسام است به فعل نفس است اندر ذات خویش به یاری عقل و روا نیست که صورتی بی هیولی پدید آید جز از نفس یا مر آن صورت را از آن هیولی چیزی مجرد کند و اندر ذات خویش مر آن را نگاه دارد جز نفس و چو مر صورت های جزوی را از هیولیات نفس همی بر آهنجد و صورت بر هیولی به نفس پدید آید این حال دلیل است بر آنکه مر این صورت های طباعی را بر هیولیات آن نفس کلی افکنده است از بهر دانا کردن مر نفوس جزوی را و مقصود صانع حکیم از آمیختن این دو جوهر با یکدیگر به دانا کردن مر نفس جزوی را و رسانیدن مر این جوهر شریف را به محلی که او سزاوار آن است بدین حواس که اندر ترکیب نهاده است و مر نفس را داده است همی حاصل آید و آنچه ایزد تعالی خواسته است بوده شده است چنانکه همی گوید قوله لیقضی الله امرا کان مفعولا
گفت ای موسی ز من می جو پناهبا دهانی که نکردی تو گناه
از آنچه مر علمای دین حق و حکمای پیشین را اقوال مختلف است اندر این معنی خواستیم که اندر این کتاب باز گوییم اختلاف اقوال ایشان را و پیدا کنیم به دلایل عقلی مر چرایی پیوستن نفس را به جسم پیش از آنکه به قولی رسیم که مقصود ما از تالیف این کتاب آن است و آن مقصود بیان است از آنکه نفس چرا بر مثال مسافری است اندر این عالم و از کجا همی آید و کجا همی شود و اندر این سفر زاد او چیست پس گوییم که جملگی حکما و علما کز چرایی کارها بررسیده اند به دو گروهند یک گروه رسولان خدای و اتباع ایشانند که به کتاب های خدای مقرند و دیگر گروه منکران نبوت و تنزیل و اتباع ایشانند و گویند که حکما دیگرند و دین داران دیگرند یعنی اندر دین حکمت نیست و آن گروه که به رسولان و کتاب های خدای مقرند به دو گروهند یک گروه آنند که جز جسم چیزی را نشناسند و روح را نیز جسم گویند و لیکن گویند که روح جسمی لطیف است و مر فریشتگان را اجسام لطیف گویند و هر چند که گویند فریشتگان ارواح اند اعتقادشان آن است که روح جسمی تنک باشد چو نوری از بهر آنکه گویند جبرییل نزدیک رسول ص آمدی و با او به آواز و حروف سخن گفتی و از آسمان پیش او پریدی و باز از پیش او به آسمان پریدی و خواستی خویش بزرگ کردی و خواستی خرد کردی و خردمند داند که آنچه بیابد و بشنود و بپرد و به آواز سخن گوید و خردتر و بزرگ تر شود جسم باشد و این گروه حشویات امتند و گویند مر نفس مردم را بی جسم ثبات نیست و مردم را رنج و راحت از راه جسم باشد اندر هر دو عالم و لذت او به هر دو سرای اندر خوردن و پوشیدن و مباشرت است و تنزیل و کتاب را گرفته اند و دست از تاویل آن بازداشته اند و گویند که خدای همی گوید مر بهشتیان را که بر تخت های آراسته تکیه زده باشند روباروی بدین آیت قوله علی سرر موضونه متکیین علیها متقبلین یطوف علیهم ولدن مخلدون باکواب و اباریق و کاس من معین لا یصدعون عنهاو لا ینزفون و فکهه مما یتخیرون و لحم طیر مما یشتهون و حور عین کامثل اللو لو المکنون جزاء بما کانوا یعملون و دیگر جای همی گوید شما را اندر بهشت میوه های بسیار است کز آن همی خورید بدین آیت قوله لکم فیها کثیره منها تاکلون و این گروه چو کار با خصم آید اندر علم تقلید کنند و حجت نشنوند و مر هر که را جز بر اعتقاد ایشان است کافر گویند و این گروه مردم مر این زنده جسمانی سخن گوی را دانند و گویند ایزد تعالی ما را از بهر آن آفرید تا نعمت های او را بخوریم و اگر مردم نبودی نعمت های خدای ناخورده بماندی و ضایع شدی
هر چیزی که معلوم است مر او را صورتی است از بهر آنکه حد علم تصور نفس است مر چیز را چنانکه هست و آنچه مر او را صورتی نیست معلوم نیست و هر چه مر او را صورت است مر او را مصوری لازم آید پس واجب آید که مبدع حق را صورت نیست به ضرورت از بهر آنکه او مصور نخستین است و چاره ای نیست از اثبات مصوری که مر او را صورت نباشد از بهر آنکه اگر هر مصوری را صورت باشد مصوران بی نهایت باشند و چو مصور بی نهایت باشد مصور بازپسین پدید نیاید و مصور بازپسین پیداست و آن نبات و حیوان است که با صورت است و دیگری را همی صورت نکند و چو درست است که مر مبدع حق را صورت نیست درست است که او – سبحانه – معلوم نیستبا آنکه عقل به ضرورت او را ثابت کند بدانچه اندر ذات خویش همی یابد از اختصاص به صورتی که بدان مختص است و مر او را از آن گذشتن نیست و آنچه به صورتی مخصوص باشد مر او را مخصصی لازم آیدآن گاه گوییم که هر چیزی که مر او را صورتی هست کز او بدان صورت فعلی همی آید که آن فعل از او جز بدان صورت نیاید مر او را مصوری لازم است قصدی و این قول بدان واجب شد گفتن که چیزهاست که مر او را صورت هاست کز آن فعل ها همی آید که آن فعل ها جز بدان صورت از او نیز بیاید چو پاره ای سنگ یا گل که بر شکلی باشد که مر او را بدان صورت کسی به قصد نکرده باشد بل که آن صورت مر او را به سبب جدا شدن دیگر اجزا باشد از او به حادثی یا جز آن پس از او بدان صورت فعل ها آید که همان فعل ها از او جز بدان صورت نیز بیاید چنانکه اگر سنگ چهار سو باشد چو او را بشکنند و اندر ترازو نهند هم گرانی خویش را از زمین برگیرد و اگر به آب اندر افتد به آب فرو شود و اگر این سنگ گرد شود یا دراز شود یا کوفته شود یا خرد بباشد همین فعل ها از اجزای او که به دیگر شکل شده باشد بیاید
بود نامی است که براوفتد بر چیزی که حال او گشته باشد و زمان او گذشته چنانکه گوییم سقراط بود و دی و پریر و پار و پیرار بود و هست نامی است که براوفتد بر چیزی که حال او حاصل باشد چنانکه گوییم احمد هست و امروز و امسال هست و باشد نامی است که براوفتد بر چیزی که همی به حال هستی خواهد آمدن چنانکه گوییم مر محمد را فرزندی باشد و فردا روزی باشد پس بود و باشد بر چیزهایی اوفتد که حال او گردنده باشد و گشته باشد و هست نامی مشترک است میان چیزهای ثابت الحال و زایل الحال و آنچه حال او گردنده است جز جسم چیزی نیست که او به زیر زمان است و چیزهای جسمانی همه از راه باشد همی اندر آیند و بر خط هست همی گذرند و به در و مجرای بود همی بیرون شوندو شکی نیست اندر آنکه هر چه بود است بر هست گذشته است و به سبب گشتن حال مر او را همی بود گویند چنانکه گویند فلان بود و پیش از آن که نام بودی بر او اوفتاد به گشتن حال حاضر او هست بود و تا اندر منزلت هستی نیامد به منزلت بود نرسید و چو به هستی نرسیده بود آن چیز در محل باشد بود بدانچه بودنی بود و آنچه مر او را اندر محل باشد بود است موجود نیست مگر به حد امکان چنانکه گوییم مر این درخت را باری باشد و آنچه بودش او اندر حد امکان باشد به هستی نتواند آمدن مگر به آرنده ای که آن هست باشد – اعنی وجود او واجب باشد نه ممکن باشد اعنی بودنی نباشد – تا مر آن چیز را که اندر محل باشد است به محل هست آرد تا چو حال گردنده بر او بگذرد از حیز هستی سوی محل بود شود
این قول آن است که غرض ما اندر تالیف این کتاب آن است و ما را اندر بیان این قول حاجت است به مقدماتی که جز بدان مقدمات نفس جوینده این علم بر این معنی مطلع نشودو آن آن است که گوییم کجا- که مر آن را به تازی این گویند- لفظی است که براوفتند بر جوهری اندر مکانی و بر آنچه او اندر مکان نیست نیوفتد و هر چه آن اندر چیزی پدید آید از چیزی دیگر پدید آید چو پدید آمدن نور اندر عالم از قرص آفتاب و پدید آمدن تری اندر خاک از آب و جز آن از چیزهایی که پدید آید اندر چیزهایی و هر چه آن پدید آید از چیزی به محل جزوی باشد از آن چیز از بهر آنکه نام و لفظ از- که مر آن را به تازی من گویند- دلیل است بر بعضی و جزوی از کلی چنانکه گوییم فلک از جسم است بدانچه جزوی است از او و هر چه آن از چیزی پدید آید نیز اندر چیزی پدید آید و این قول برعکس آن مقدمه است چنانکه چو نور از آفتاب پدید آید اندر زمین همی پدید آید و چیزهایی که قابل نور است و چو حال این است واجب آید که آنچه نه از چیزی پدید آید ناچاره نه اندر چیزی پدید آید چو پدید آمدن جوهر عقل و نفس- که مبدعات اند – نه از چیزی و نه اندر چیزی
قول مر معنی را به منزلت هیولی یی است مر صورت خویش را که جز به میانجی از هیولی آن صورت مر جز مصور خویش را ظاهر نشود اعنی تا قول نباشد معنی مر جز مستنبط معنی را معلوم نشود چنانکه تا چوب نباشد صورت تخت مر جز درودگر را پدید نیاید و مقصود گوینده از قول نه آن است تا قول به کلمات و حروف و آواز گفته شود بل که آن است تا معنی که اندر ضمیر اوست به جز ذات او برسد چنانکه مقصود درودگر از ساختن تخت نه آن است تا چوب بدان مصور شود بل آن است تا منفعت از صورت تخت یافته شود پس حال حکما اندر اقوال و افعال که کرده و گفته اند هم این است که مقصود ایشان از فعل و قول رسیدن فوایدی است کاندر آن است به حاجتمندان بدانو احکم الحاکمین و اصدق القایلین خدای است- عز شانه- که این عالم از فعل اوست و قرآن کریم از قول اوست و عرض او- سبحانه- از آفرینش نه آن است تا جوهر جسم بدین صورت ها و اشکال که ظاهر است نگاشته باشد و از گفتن سخن نه آن است تا این سخنان که بنیاد قرآن بر آن است گفته باشد بل که آن است تا نفس مردم که پذیرنده و یابنده این معانی است که از عالم روحانی بر جوهر جسم پدید آینده است از صنع الهی بر این معنای مطلع شود و از این مصورات حسی به انواع تصاویر که آن روحانیات است به دلالت کتاب خدای سوی مصورات عقلی که آن صورتی الذوات است بی هیولی- چنانکه جوهر جسم هیولانی الذات است بی صورتی- راه یابد و هر که مقر است برآنکه احکم الحاکمین و خیرالماکرین خدای است داند که جز این تدبیری نبود که نفس بدان تدبیر و تدریج سوی عالم عقل راه یافتی و هر که به چشم بصیرت اندر رنگ ها و بوی ها و مزه ها و شکل هاو دیگر معانی که آن بر طبایع پدید آینده است بنگرد و مر آن را بدان جوهر متبدل و متحول الاحوال که دایم اندر سیلان است آمیزنده یابد و از او جدا شونده برگشت روزگار داند داند که مقصور صانع این صنع پر عجایب از پدید آوردن این معانی آراینده بر این جوهر بی زینت و زیب آن است تا مردم که بر این معانی او همی مطلع شود بدانیدکه مر این معانی آراینده را نیز عالمی هست که او به ذات خویش آراسته است چنین که مر این جوهر آرایش پذیر بی آرایش را که جسم است عالمی است و درست شود سوی او بطلان قول آن کس که گوید روا بودی که خدای تعالی ما را بی این صنع و بی این تدریج بر عالم علوی مطلع گردانیدی از بهر آنکه خرد داند که هر که کاری بکند به آلتی از بهر مقصودی اگر بی آن کار مر او ممکن باشد مر آن مقصود را حاصل کردن او نه حکیم باشد از بهر آنکه فعل او لهو باشد و هم چنین اگر مر آن کار را بی آن آلت بتواند کردن آن آلت مر او را بی کار و بیهوده باشد و خدای تعالی از لهو و بیهودگی بری است و لیکن مردمان بی تمیز را این سخن که گوییم مر خدای را ممکن نبود مردم را به نعمت جاویدی رسانیدن جز بدین تدریج که همی بینیم صعب آید بدان سبب که مر این عجز را همی نسبت سوی صانع کند و نسبت این عجز سوی مصنوع است نه سوی صانع چنانکه گوییم مر استاد دیباباف را مهیا نیست از آهن دیبای منقش و نرم بافتن نه از بهر آنکه آن دیباباف استاد نیست و لیکن از بهر آنکه آهن پذیرفتن صنع دیباباف را مهیا نیست هم چنانکه پشم و پنبه مر پذیرفتن صنع استاد شمشیرگر و صورت شمشیر را مهیا نیستند و طاقت قبول آن صنع را ندارند هم چنین نفس مردم طاقت پذیرفتن علم عالم علوی جز بدین تدبیر و تدریج ندارد پس واجب است بر عاقل که از کرده خدای که آن این عالم است و از گفته او که آن قرآن کریم است به دو قوت خویش که آن گفتار و کردار است بر وحدانیت خدای دلیل گیرد تا اندر تحصیل مقصود الهی از این صنع به واجبی سعی کرده باشد و شکر آن سعی به ثواب جزیل ابدی بدو رسد چنانکه خدای تعالی همی گوید قوله و من اراد الاخره و سعی لها و هو مومن فاولیک کان سعیهم مشکورا
فعل اثر فاعل است اندر مفعول و فعل از فاعل بر اندازه فعل پذیر آید و مفعولات اندر عالم از پدید آمدن نبات و حیوان ظاهر است هر چند که عالم به ترکیب اجسام خویش اندر مکان های آن نیز خود مفعول است از بهر آنکه نبات و حیوان بر مثال دو مرکب اند هر یکی از دو جوهر یکی جوهر جسم و دیگر جوهر نفس- چو ترکیب انگشتری از سیم و نگین- و عالم به جملگی خویش بر مثال مرکبی است از چهار جوهر طبایع و هر چند که هر یکی از این اجسام عالم- اعنی خاک و آب و هوا و آتش- اندر ذات خویش به اجزای متشابه خویش مرکب اند ترکیب اندر چیزی که از جواهر مختلف مرکب باشد ظاهرتر باشد پس وجود این مرکب نخستین که جواهر مختلف اندر ترکیب او ظاهر است و آن عالم است بر مرکب خویش دلیلی ظاهر است و وجود این دو مرکب کز او یکی نبات و یکی حیوان است از این دو جوهر کز او یکی جسم است و دیگر نفس است و نفس اندر این دو مفعول جزوی به رویی فاعل است و به رویی مفعول است دلیل است برآنکه نفس نیز مفعول است و مر فاعل او را فعل اندر چیزی ثابت العین نیست بل که فعل او ابداع است اعنی پدید آوردن این دو چیز نه از چیزی و وجود این مرکب که نبات است به ذات خویش به تعلیق نفس نباتی اندر طبایع و وجود این مرکب که حیوان است به ذات خویش به تعلیق نفس حسی اندر طبایع و ظهور هر نوعی از انواع این دو جنس مرکب به اتحاد این دو جوهر کز او یکی جسم است و دیگر نفس است اندر ایشان و عدم این دو مرکب چو این اتحاد اجتماع مر این جوهران را نباشد دلیل است بر وجود این مرکب نخستین که عالم است به ذات خویش چو طبایع اندر او بدین ترکیب که هستند بر یکدیگر متعلق باشند و بر عدم این مرکب نخستین چو مر این جواهر را از این ترتیب نباشدو چو دلیل بر تعلق نفس نباتی به طبایع و دلیل بر تعلق نفس حسی به طبایع ظهور خاص فعل ایشان است اندر این دو مرکب- اعنی حرکت نمایی اندر نبات و حرکت انتقالی ارادی اندر حیوان- دلیل بر جدا شدن این نفوس از طبایع که بدان متعلق اند بازماندن این دو مرکب است از خاص حرکات خویش این حال دلیل است برآنکه وجود عالم نیز بدین خاص حرکت استدارت خویش است که انضمام اجسام عالم اندر او بدین ترتیب بدین حرکت است هم چنانکه انضمام اجزای نبات و اعضای حیوانی اندر ایشان به وجود خاص حرکات ایشان است اندر ایشان و اگر این حرکت دایم از این جسم مستدیر برخیزد این ترتیب که مر این جوهر را اندر اوست از ایشان برخیزد و اگر این ترتیب از این اجسام برخیزد ایشان طبایع نباشند و چو طبایع نباشد نه گران گران باشد و نه سبک سبک باشد و نه گرم گرم باشد و نه خشک خشک باشد و نه جز آن و آن گاه که این معانی نباشد که جسمیت ایشان بدان است جسم نباشد البته از بهر انکه جسم نامطبوع موهوم نیست و چو جسم نباشد عالم را وجود به عدم بدل شود چنانکه به انقطاع حرکتی که نبات بدان مخصوص بود از او و به انقطاع حرکتی که حیوان بدان مخصوص بود از او وجود نبات و حیوان به عدم ایشان بدل شد و لیکن چو مرکبی دیگر پیش از این دو مرکب که نبات و حیوان است موجود بود و آن عالم است که مرکب نخستین است اجزای این مرکب دوم بدان مرکب پیشین بازگشت و به عدم این مرکب ثانی عدم آن مرکب اول لازم نیاید و چو پیش از این عالم نیز مرکبی نیست تا به عدم این مرکب- که عالم است- اجزای آن بدان بازگردد و چو وجود این موجود مرکب که عالم است به وجود این حرکت است اندر او- چنانکه بیان او پیش از این اندر این قول گفتیم- واجب آید که چو این حرکت از او برخیزد به برخاستن او اثر فاعل او از او برخیزد و چون اثر فاعل از او برخیزد مر عالم را وجود نماند البته
آن یکی الله می گفتی شبیتا که شیرین می شد از ذکرش لبی
پرتو روی تو را نیست جهان پرده دارامتلأ الخافقین شارق ضوء النهار
غیر نفی غیرت یکتای بی همتاستینقش لا در چشم وحدت بین من الاستی
پیوند بود با رگ جان خار ستم راکو گریه که شاداب کند کشت الم را
جان تازه ز تردستی ابر است جهان راآبی به رخ آمد چه زمین را چه زمان را
مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آوازدل شوریده نوا زمزمه ای کرد آغاز