گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از چاک سینه چون جرس آوا برآورمتا شهریان عقل به صحرا برآورم
ای موی تو را غالیه سا عنبر ساراچون نافه سیه روزم از آن زلف شب آسا
ای نفس کجا بود تو را مولد و منشابر توده غبرا چه کنی منزل و مأوا
آمد سحر ز کوی تو دامن کشان صبااهدی السلام منک علی تابع الهدا
کای آستان قصر جلال تو عرشساوی مهر ومه به راه توکمترز نقش پا
ای برادر بود اندر ما مضیٰشهریی با روستایی آشنا
ای نور دیده را به غبار تو التجاخاک درت به کعبه دلها دهد صفا
گردی ز آستان تو یا مبدء النعمچشم امیدوار مرا منتهی الرجا
یک پرده نشید است صلا گوش اصم راناقوس صنم خانه و لبیک حرم را
در زیر لب آوازه شکستیم فغان راگوشی بنما تا بگشاییم زبان را
با همه سیلی که شسته روی زمین راطرفه غباری ست چشم حادثه بین را
بریده لذت دردت ز دل تمنی رانموده شهد غمت تلخ من و سلوی را
شد جان و هوش و صبر و خرد را ز کار دستمشکل دهد دگر به هم این هر چهار دست
آلودهای به خون من جان نثار دستکارم تمام تا نکنی بر مدار دست
زان پیش کز فراز در هفت خوان صبحپرچم گشا شود علم کاویان صبح
زین ششدرم چو بال فشانی دهد گشاداین هفت قله را چو غباری دهم به باد
تو نخواندی قصه اهل سبایا بخواندی و ندیدی جز صدا
غم چو در سینه لنگر اندازددیده در موج خون در اندازد
آنجا که خامه شکر گفتار بشکندطوطی سخن به غنچه منقار بشکند
چون شست غمزه تو گشاد کمان دهدصیدافکنی خدنگ قضا را نشان دهد
با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیرروزگاری ست که در دوزخ هندیم اسیر
مشکینه طره ای به شب عنبرین لباسآمد به خواب من پی آشفتن حواس
مژده یاران که ازین منزل ویران رفتمرستم از جسم گران از پی جانان رفتم
آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرمبا درد و غم عشق سرشتند خمیرم