گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
می رسدم از سخن رایت جم داشتنمشرق و مغرب زمین زیر قلم داشتن
دل فلک معنوی است عقل رصددان اوداغ محبت بود اختر تابان او
ای نگاهت به صید دل بازیمژه ها جمله در سنان بازی
صومعه عیسی ست خوان اهل دلهان و هان ای مبتلا این در مهل
زده ام طبل عشق و رسواییشهره شهرتم به شیدایی
نظر کن در سواد صفحه ام تا گلستان بینیگذر کن دفترم را تا بهار بی خزان بینی
قول و عمل زشت و نکو گرچه قضا کرداما نتوان گفت چرا گفت و چرا کرد
خوش آنکه دل به یاد تو رشک چمن شودزلفت سمن بهار خطت یاسمن شود
دل شاد را جمع ساغر نمایددف عیش را جام چنبر نماید
تا در چمن این سرو برازنده چمان استچیزی که به دل نگذرد اندوه خزان است
در صبح عارض از خط مشکین نقاب کشاین سرمه را به چشم تر آفتاب کش
تا دیده ز دل نیم قدم ره به میان استاز پرده برآ چشم جهانی نگران است
نی خامه دارد سر خوش نواییکهن بلبل آهنگ دستان سرایی
ای به طبع تو افتخار سخنقلمت آفریدگار سخن
آن سبا ز اهل صبا بودند و خامکارشان کفران نعمت با کرام
به وصفت اگر خامه لب تر نمایدتحکم به خضر و سکندر نماید
آمدی چون تو من بی سر و سامان رفتمهستیم گرد رهی بود به جولان رفتم
از یمن سرفرازی مدح خدایگانکلکم گذشته از علم شاه کاویان
ای دل لباس عاریتی از جهان مخواهبر دوش بار منت هفت آسمان مخواه
ای پرتو جمال تو را مظهر آفتابآیینه دار حسن تو نیک اختر آفتاب
هر چند که دنیاست ره و ما همه راهیافتاده مرا زورق هستی به تباهی
بنده ام مسکنت سرای من استخاکم افتادگی عصای من است
چشمم گشوده است در فیض نوبهاراز داغ ریخته ست دلم طرح لاله زار
نبندی دل ای بخرد هوشیاربه جادوی نیرنگی روزگار