گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کشور هند که بادا بری از خوف و خللآفتابیش فرازنده قدر است و محل
شد ز حد هین باز گرد ای یار گردروستایی خواجه را بین خانه برد
تا گشت عدل و رای تو معمار روزگاردر هم شکسته شد در و دیوار روزگار
ای نام تو زینت زبان هاحمد تو طراز داستان ها
مرا آزاد می سازد ز دام دل تپیدن هاجنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدن ها
باشد رگ هر برگ چمن دام هوس هارشک است به آزادی مرغان قفس ها
سخن صریح سراییم عشق پنهان رابه خون دیده طرازیم لوح دیوان را
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن رادر کام ورع ریخت می توبه شکن را
درعشق شد به رنگ دگر روزگار ماتغییر رنگ ماست خزان و بهار ما
می چون سبو کشید لب می پرست مادر کارگاه سعی نجنبید دست ما
گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ماچون شمع به لب سوخته آید نفس ما
خواهم درین گلستان دستوری صبا راتاگرد سر بگردم آن یار بی وفا را
باز گوید بط را کز آب خیزتا ببینی دشتها را قندریز
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا راآن کس که تو را دید نداند سر و پا را
بنگر به رشحه قلمم سلسبیل رامد کرم مگو رگ ابر بخیل را
دایم وصیت این است از ما معاشران راکز کف نمی توان داد زلف سمنبران را
شق کرده ایم پرده پندار خویش رابی پرده دیده ایم رخ یار خویش را
به خون خلق دادی دست تیغ سرگرانت رابنازم زور بازوی نگاه ناتوانت را
عشقت آمیخت به دل درد فراوانی راریخت در پیرهنم خار بیابانی را
تا عشق تو دلرباست ما رابیداد تو جانفزاست ما را
شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بود ما راکه از داغ عزیزان نعل بر آتش بود ما را
رخصت آشتی مده غمزه غم زدای رامهر زبان دل مکن نرگس سرمه سای را
نهفته ام به خموشی خیال روی تو رامباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
قصه اصحاب ضروان خوانده ایپس چرا در حیله جویی مانده ای