گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو چشم شیخ را دیدن میاموزفلک را راست گردیدن میاموز
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوزاوزن یلداسنا بو در قلاوز
بیا با تو مرا کارست امروزمرا سودای گلزارست امروز
چنان مستم چنان مستم من امروزکه از چنبر برون جستم من امروز
چنان مستم چنان مستم من امروزکه پیروزه نمیدانم ز پیروز
در این سرما سر ما داری امروزدل عیش و تماشا داری امروز
الا ای شمع گریان گرم میسوزخلاص شمع نزدیکست شد روز
در این سرما سر ما داری امروزسر عیش و تماشا داری امروز
ای خفته به یاد یار برخیزمیآید یار غار برخیز
ماییم فداییان جانبازگستاخ و دلیر و جسم پرداز
برخیز و صبوح را برانگیزجان بخش زمانه را و مستیز
من از سخنان مهرانگیزدل پر دارم ز خواب برخیز
گر نهای دیوانه رو مر خویش را دیوانه سازگرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نوازعشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روزخوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوزبه شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت بازمرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوزالفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیزتا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
برای عاشق و دزدست شب فراخ و درازهلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
به آفتاب شهم گفت هین مکن این نازکه گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
برو برو که نفورم ز عشق عارآمیزبرو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
عشق گزین عشق و در او کوکبه میران و مترسای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بسگرچه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس