گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بودآسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود
دولت کسی ز پهلوی حسنت هوس کندکاندیشه شکار هما با مگس کند
چون نگاهی سوی من زان چشم مخمور افکنددل تپیدن ها مرا از بزم او دور افکند
هر که از شمشیر نازت نیم بسمل ماند ماندهر گره کز چین ابروی تو در دل ماند ماند
شب که دل اندیشه آن نشتر مژگان کندهمچو طنبورم به تن هر رگ جدا افغان کند
یکی مشت زن بخت و روزی نداشتنه اسباب شامش مهیا نه چاشت
هر سحر کز روزن آن رشک پری سر می کشدآفتاب از صبح سر در زیر چادر می کشد
از سینه دل جدا به تپیدن نمی شودمرغ قفس رها به رمیدن نمی شود
مفت رندی است که کام از لب ساغر گیردشمع سان ز آتش می مغز سرش درگیرد
رخت آیینه را لبریز صاف نور می سازدشرر را در دل خارا چراغ طور می سازد
زورآوران که پنجه افلاک می برنددر کاسه امل چه به جز خاک می برند
خامه ام گاهی به او گر نامه ای انشا کندچون زبان کودکان در سالهایش واکند
دلها بسی بر آتش حسنش سپند شدتا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد
چون به صحرا نکهت آن زلف شبگون می رودنافه می بالد چنان کز پوست بیرون می رود
از گریه دیده ای که سفیدش نمی کنندروشن سواد سرمه دیدش نمی کنند
ای خضر هر که مست شراب جنون بودحاشا که در متابعت رهنمون بود
حکایت کنند از جفاگستریکه فرماندهی داشت بر کشوری
چون شدم از خویش ره در بزم یارم داده اندرفته ام تا از میان جا در کنارم داده اند
سرو من چون به سر شوخی انداز آمدگلبن از شوق چو طاوس به پرواز آمد
می رود ظلمت چو خورشید از کمین پیدا شودغم نهان گردد چو آن نازآفرین پیدا شود
می توان صد عمر داد ناله و فریاد دادآه از این کم فرصتی این عمر بی بنیاد داد
شکست از جوش غم بازار رنگم ناله پیدا شدبه خود پیچید آهم شعله جواله پیدا شد
نه تنها بی تو رنگ از روی گل آزاد برخیزدکه بو از غنچه چون آه از دل ناشاد برخیزد
عاقلان موعظه را زیب ده هوش کنندچون برآید گهر از بحر در گوش کنند