گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از ناز نقش پایت بر خاک مشکل آیدهر جا قدم گذاری بر پاره دل آید
غرور ناز با کوه تحمل برنمی آیدبه خودداری من سیل تغافل برنمی آید
تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رودیک ره ز در درآکه غم از دل برون رود
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد صیاد رفته باشد
نالم به اثر گر غم او یار نباشدگریم به نمک دیده چو خونبار نباشد
خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشددر خلوت اندیشه همین جای تو باشد
گفت امر آمد برو مهلت تو رامن بجای خود شدم رستی ز ما
دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشدحباب بی سر و پا هم هوادار تو می باشد
ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشددمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد
مرا آزادگی شیرازه آمال می باشدگلستان زیر بال مرغ فارغ بال می باشد
گر رخ به ما نمایی ای خوش لقا چه باشدما را ز ما ستانی ای دلربا چه باشد
خوش آن عاشق که شیدای تو باشدبیابان گرد سودای تو باشد
از غم دل حیران چه خبر داشته باشدمحو تو ز هجران چه خبر داشته باشد
جانان ز من آیا خبری داشته باشدآه دل سوزان اثری داشته باشد
دل آزاده باخدا باشدذکر نسیان ماسوا باشد
خورشید درین کلبه شب افروز نباشدخورشید رخی تا نبود روز نباشد
ضمیر جمع روشن بی صفا هرگز نمی باشدکدورت در دل بی مدعا هرگز نمی باشد
چونک موسی بازگشت و او بمانداهل رای و مشورت را پیش خواند
نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شدپی غارتگرم در خانه آیینه پیدا شد
فروزان چهره چون شمع آمدی دلها تسلی شدشب روشن سوادان از خطت صبح تجلی شد
ای سیل مرگ بی تو دل تشنه آب شددیر آمدی و خانه طاقت خراب شد
سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شدما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد
از سبزه سبز پشت لب جویبار شدباغ از بهار شاهد گلگون عذار شد
درکارگاه غیب چو طرح لباس شدگل را حریر قسمت و ما را پلاس شد