گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تدبیر به کار من چه خواهد کردنساغر به خمار من چه خواهد کردن
وبرانی عشق باشد آباد شدناز قید هزار منت آزاد شدن
ای بسته آب و گل چه خواهی کردنز اخوان صفا خجل چه خواهی کردن
سگ زمستان جمع گردد استخوانشزخم سرما خرد گرداند چنانش
معنی طلبی بساط صورت ته کنبگذار حزین فسانه ساز ره کن
پیش کرمت دست تهی آوردمنزد تو کمی و کوتهی آوردم
گر قدر به روستا نمی دارندمدر مصر معظمان خریدارندم
تا کی گل عیش در چمنها جویمآواره خود را به وطنها جویم
پرسید ز یار خود یکی از یارانکی دوست بگو چگونه ای گفت ای جان
ای رهرو عشق کاهلی پیشه مکندر کالبد فسردگی ریشه مکن
نه قصه سرسری نه بازی ست سخنخونین جگری و جانگدازیست سخن
آن راحت جان و دل شیدایی منگویا ز خدا خواست جگر خایی من
ای دیده زار من چه خواهی کردنجز اشک نثار من چه خواهی کردن
صوفی اگرت هوای کشف است و یقینبگذار حدیث نفس و بشنو ز حزین
قوم گفتند ای نصوحان بس بوداینچ گفتید ار درین ده کس بود
یاران عزیز و نور بینایی منرفتند چو هوش از سر سودایی من
حق ظاهر و خلق در حجاب افزودنسرچشمه خورشید به خاک اندودن
آمد سحر آن نگار خونین جگرانپرسید ز احوال من دل نگران
ای گل تو به بویی دل خود شاد مکنبا رنگ پریده جلوه بنیاد مکن
ای بخت نژند در سیاهی بی توتن زار و نزار چهره کاهی بی تو
ای خاک وفا رفته به باد از دل تویک دل به جهان نگشته شاد از دل تو
ای در دل هر قطره تمنا از تووی در سر هر حباب سودا از تو
ای در یتیم دیده دریا از توآه از تو و ناله سینه فرسا از تو
ای عاشق محزون دل ناشاد تو کووی کوه گران درد فرهاد تو کو