گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن مشکبو غزال ز چشمم گذار کردچشم مرا چو نافه مشک تتار کرد
صحرانورد وحشتم آن خط و خال کردداغ مرا سیاهی چشم غزال کرد
این عشق تازه دیده به اشکم دچار کردخار خزان رسیده مژگان بهار کرد
گفت یزدان تو بده بایست اوبرگشا در اختیار آن دست او
پریشانی ز احسان بحر بی پایان نمی بیندزیانی مایه دار همت از نقصان نمی بیند
کسی درد سخن تا دل نگردد خون چه می داندرموز معنی از من پرس افلاطون چه می داند
چون نقش آن خط و خال لوح خیال گیرداز دفتر دل ما اقبال فال گیرد
دل از وحشت سرای عالم غدار می گیردکه مست آسوده حال و محسب هشیار می گیرد
از روی لاله رنگ تو خون جوش می زندبوی تو راه قافله هوش می زند
این باخته نقشان که درین خانه تنگندچون مهره شطرنج به همسایه به جنگند
یکایک از نظرم نور پیکران رفتندستاره های شب افروزم از میان رفتند
گرچه در بزم جهان گردن میناست بلندیک سر و گردن از او نشیه صهباست بلند
شور مستی از دل دیوانه ما شد بلندبانگ نوشانوش از میخانه ما شد بلند
تا حرفی از آن لعل می آلود برآمدلخت دلم از دیده نمک سود برآمد
گفت باری نطق سگ کو بر درستنطق مرغ خانگی کاهل پرست
از ناله من خامه خوش آهنگ برآمدوز نام بلندم سخن از ننگ برآمد
سختی به ضعیفان جهان بی سبب آیدمن بد کنم و زخم ندامت به لب آید
صفای عارضش رنگ از رخ مهتاب بزدایدخیال خط او از چشم مخمل خواب بزداید
مکن کاری که حرفی از زبان من برون آیدشراری از لب آتش فشان من برون آید
به دل گفتم که خواهد غمزه نامهربان آمدچو رفت این بر زبانم تیر ناگه بر نشان آمد
ز هر چاکی که دارد سینه من بوی خون آیدکه یک بو از هزاران رخنهء مجمر برون آید
گیاه خرمی از تربت پاکم نمی رویدگلی بی داغ دل چون لاله از خاکم نمی روید
درنگ ازکاروان ما سبکباران نمی آیدقرار منزل از سیلاب رفتاران نمی آید
مداوای جنون از دیده بی خواب می آیدکز او دایم به گوش من صدای آب می آید