گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گدایی بر در سرایی چیزی خواست کدخدای خانه از درون آواز داد معذور دار که خانگیان اینجا نیستند گدا گفت من پاره نان می خواهم نه مباشرت با خانگیانچون گدا بر در سرات رسد
معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت گفت غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند هنوز نمرده است گفت باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مردهرکه در کار خویش پیش از وقت
پسر معلمی را گفتند چه بلا احمقی گفت اگر من احمق نبودمی ولدالزنا بودمیعیب مادر بود ار فرزندی
از معلمی پرسیدند که تو بزرگتری یا برادر تو گفت من بزرگترم اما چون یک سال دیگر بر وی بگذرد با من برابر خواهد شدچو هیچ چیز نشد حاصلت چه می پرسی
بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می بردچون کار بر بیمار تنگ آمد گفت ای عزیز می گذاری که من خوش و پاکیزه بمیرم یا می خواهی که مرگ مرا به هرچه از آن ناپاکتر است بیالایی
مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی آن شخص حیران ماند و گفت از اینها که تو می گویی من خبری ندارمگفت پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم آن شخص گفت والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری
کوژپشتی را گفتند آن می خواهی که خدای تعالی پشت تو را چون دیگران راست گرداند یا آن که پشت دیگران را چون تو کوژ گرداند گفت آنکه همه را چون من کوژ گرداند تا به آن چشمی که ایشان در من نگریسته اند من نیز به همان چشم در ایشان نگرمخوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زند
شخصی نماز گزارد و بعد از نماز دعا کرد و در دعای خود درآمدن در بهشت و خلاصی از آتش دوزخ خواست پیرزنی در قفای او ایستاده بود و آن را می شنید می گفت خداوندا مرا در آنچه می خواهد شریک گردانچون آن شخص آن را بشنید گفت خداوندا مرا بر دار کش و به ضرب تازیانه بمیران پیرزن گفت خداوندا مرا بیامرز و از آنچه می طلبد نگاه دار
زنی از شوهر خود شکایت پیش قاضی برد که مرا یک لحظه فارغ نمی گذارد نه در خلا و نه در ملا و نه در وقت خمیر کردن و نه در وقت نان پختن و نه در وقتی که روزه می دارم و نه در وقتی که نماز می گزارم شوهرش گفت من تو را از برای این خواسته امزن گفت ایهاالقاضی حسبة لله که تعیین کن که در شبانه روزی چند بار با من نزدیکی کند تا من بدانم و خود را بر آن راست گیرم قاضی گفت ده بار زن گفت طاقت این ندارم گفت نه بار گفت طاقت ندارم و همچنین می گفت تا به پنج بار رسانید
پیش از آنک این قصه تا مخلص رسددود و گندی آمد از اهل حسد
پیری که کام جوانی رانده بود و از قوت کامرانی مانده کنیزکی صاحب جمال خرید و به وقت فرصتش در کنار کشید هر چند پیر حریص بود اما آلتش مساعدت ننمود با کنیزک گفت لطفی بنمای و دست عنایت برگشای و به اندک مالشی این خفته را برخیزان و این مرده را برانگیزانچو رشته آلت من سخت سست است
شخصی ده درم بر جوحی دعوی کرد قاضی پرسید که گواه داری گفت نی گفت سوگندش دهم گفت سوگند وی را چه اعتبارهر لحظه خورد هزار سوگند دروغ
اعرابی شتری گم کرد سوگند خورد که چون بیابد به یک درم بفروشد چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد گربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که که می خرد شتری به یک درم و گربه ای به صد درم اما بی یکدیگر نمی فروشم شخصی بود آنجا رسید گفت چه ارزان بودی این شتر اگر این قلاده در گردن نداشتیلییم اگر به شتر بخشدت عطا مستان
اعرابیی شتری گم کرد بانگ زد که هر که شتر مرا به من آرد مر او راست دو شتر با وی گفتند هیهات این چه کار است که سرباری مه از خروار است گفت شما لذت یافت و حلاوت وجدان نچشیده اید معذوریدگمشده گرچه حقیر است مگوی
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی ردا در سر کشیدی از سبب آنش سؤال کردند گفت از مردگان این گورستان شرم می دارم بر هر که می گذرم ضربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت من مرده استای رای تو در علاج بیمار علیل
روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید خود را به آنجا رسانیدیکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند
پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری گفت نی اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانمفرزند که خواهد ز پی مال پدر را
شخصی بر شاعری بیتی خواند که قافیه در یک مصراع راء مهمله مضموم آورده بود و در یکی زاء معجمه مکسور شاعر گفت این قافیه راست نیست زیرا که یک جا حرف راست بی نقطه و یکجا حرف زاست به نقطهآن شخص گفت این را نقطه مزن شاعر گفت یک جا قافیه مضموم است و یک جا مکسور گفت بنگرید این چه نادان مردیست من می گویم نقطه مزن وی اعراب می کند
دو شاعر بر مایده ای جمع آمدند پالوده ای آوردند بغایت گرم یکی از ایشان مر دیگری را گفت این پالوده گرمتر است از آن حمیم و غساق که فردا در جهنم خواهی آشامید دیگری در جواب گفت یک بیت از اشعار خود بخوان و بر آنجا دم تا هم تو بیاسایی و هم دیگراناز خنک شعر خویش یک مصراع
شاعری پیش صاحب عباد قصیده ای آورد هر بیت از دیوانی و هر معنی زاده طبع سخندانی صاحب گفت از برای ما عجب قطار شتر آورده ای که اگر کسی مهارشان بگشاید هر یک به گله دیگر گرایدهمی گفتی به دعوی دی که باشد
حرف قرآن را بدان که ظاهریستزیر ظاهر باطنی بس قاهریست
فرزدق ملک بصره را که خالد نام داشت مدح کرد صله مدح خود چنان که می خواست نیافت به این دو بیتش هجو کردلقد غرنی من خالد باب داره
شاعری بر فاضلی شعری خواند چون به اتمام رساند گفت این را در خلا جا گفته ام فرمود که والله راست می گویی از این بوی آن می آیدسخنور مگو گو که اشعار او
شاعری پیش طبیب رفت و گفت چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آنجا فسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من برمی خیزدطبیب مردی ظریف بود گفت به تازگی هیچ شعری گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی گفت آری گفت بخوان بخواند باز گفت بخوان بخواند گفت برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد چون از دل خود بیرون دادی خلاص یافتی