گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سگ شکاری نیست او را طوق نیستخام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست
فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود بنوشتمیآن شخص گفت والله ای مولانا که من نامه تو را مطالعه نکردم و نخواندم گفت ای نادان پس این را که می گویی از کجا می گویی
مستی از خانه بیرون آمد و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداندبعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد گفت بارک الله ای سیدی که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی
قاضی بغداد به عزیمت مسجد آدینه پیاده بیرون آمد مستی پیش وی رسید وی را بشناخت گفت اعزک الله ایها القاضی روا باشد که تو پیاده روی آنگه به طلاق سوگند خورد که قاضی را برگردن خود سوار کندقاضی گفت پیش آی ای ملعون چون برگردن او سوار شد روی باز پس کرد که به تک تیز روم یا آهسته گفت میان این و آن اما باید که رم نکنی و نلغزی و به پای دیوارها نزدیک روی تا از مزاحمت روندگان مأمون باشم
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد چون یکچند برآمد به آن محتاج شد پیش وی رفت دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بستهگفت ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است
نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت فضولی به وی رسید و گفت ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر این چراغ را فایده چیستنابینا بخندید که این چراغ نه از بهر خود است از برای چون تو کوردلان بی خرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند
عمرو لیث یکی از لشکریان خود را دید بر اسبی لاغر نشستهزین لاغر اسبکی که همانا نیافته ست
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست علوی گفت تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آیدزن گفت این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی
فاضلی که صورتی قبیح و هییتی کریه داشت به فرزدق رسید وی را دید که روی او به جهت مرضی زرد شده گفت تو را چه بوده است که رنگ تو چنین زرد شده استگفت چون تو را دیدم از گناهان خود اندیشیدم رنگ من چنین زرد برآمد گفت در وقت دیدن من چرا از گناهان خود یاد کردی گفت ترسیدم که خدای تعالی مرا عقوبت کند و همچون تو مسخ گرداند
جاحظ گوید هرگز خود را چنان خجل ندیدم که روزی مرا زنی بگرفت و به در دکان استاد ریخته گر برد که همچنین من متحیر شدم که آن چه بود از آن استاد پرسیدم گفت مرا فرموده بود که تمثالی بر صورت شیطان برای من بساز گفتم نمی دانم که بر چه شکل می باید ساخت تو را آورد که بدین شکلبوالعجب روی و گونه ای داری
شخصی زشت رویی را دید که از گناهان استغفار می کرد و نجات از آتش دوزخ می طلبید گفت ای دوست بدین روی چرا بر دوزخ بخیلی می کنی و آن را از آتش دریغ می داریچون نبینی تو روی خود زان رو
آن ستی گوید ورا که پیش ازینمن چو تو بودم ز اجزای زمین
زشت رویی پیش طبیب رفت که بر زشتترین جایی دملی برآورده ام طبیب تیز در روی او نگریست و گفت دروغ می گویی اینک روی تو را می بینم بر وی هیچ دملی نیستز زشتی است که سلطان شرع نپسندد
شخصی بزرگ بینی زنی را خواستگاری می کرد و در تعریف خود می گفت که من مردی ام از خفت و سبکساری دور و بر احتمال مکاره صبور زن گفت اگر تو بر احتمال مکاره صبور نبودی این بینی را چهل سال نتوانستی کشیدناز بینی بزرگ تو باریست بر همه
ظریفی شخصی را دید که موی بسیار بر روی دمیده بود گفت این موی ها را بکن پیش از آن که روی تو سر گرددخواجه هر روز اگر به موچینه
معاویه و عقیل بن ابی طالب با هم نشسته بودند معاویه گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید تبت یدا ابی لهب و تب گفتند آریگفت ابولهب عم عقیل است عقیل گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید وامراته حمالة الحطب گفتند آری گفت حمالة الحطب عمه معاویه است
علویی با شخصی در اثنای خصومت گفت مرا چون دشمن می داری و حال آنکه تو مأموری به آنکه در هر نماز بر من صلوات فرستی و بگویی اللهم صل علی محمد و علی آل محمد گفت من الطیبین الطاهرین نیز می گویم و تو از آن بیرونیای که ز آل نبی می شمری خویش را
مدعیی خود را به صورت علویان آراسته و به دعوی آن نسبت عالی برخاستهدر دعوی وی عیان نه از صدق فروغ
خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد مویی به چشم وی درآمد گفت ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کناعرابی گفت بر مایده کسی که چندان در لقمه خورنده نگرد که موی را بیند طعام نتوان خورد و دست از طعام باز کشید و سوگند خورد که دیگر بر مایده وی طعام نخورد
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته یکی از آن میان گفت هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا ندارد نیم مرد است و هر که وقوف بر سباحت دریا ندارد نیم مرد استنابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی دانست بانگ بر وی زد که ای عزیز عجب مقدمه ای پرداختی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم مرد در می باید تا نام هیچ مردی بر من شاید
بهلول بر هارون الرشید درآمد یکی از وزرا گفت بشارت باد مر تو را ای بهلول که امیرالمؤمنین تو را بر سر قرده و خنازیر سردار و امیر گردانید بهلول گفت گوش به من دار و فرمان من به جا آر که از جمله رعایای منیبه شهریاری گاو و خرم دهی مژده
توانگری در عهد یکی از ظالمان بمرد وزیر آن ظالم پسر وی را طلب کرد و پرسید که پدر تو چه گذاشته است گفت از مال و منال چنین و چنان و از وارثان وزیر کبیر را ایده الله سبحانه و این فقیر حقیر راوزیر بخندید و فرمود که میراث وی را به دو نیم کردند نیمی را به وی گذاشت و نیمی را برای پادشاه برداشت
آن غریب شهر سربالا طلبگفت می خسپم درین مسجد بشب
ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا گفت آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیمآن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید