گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اصمعی گوید با کریمی آشنایی داشتم که همواره به توقع کرم و احسان به در خانه وی می رفتم یک بار به در خانه وی رسیدم دربانی نشانده بود مرا منع کرد از آن که بر وی درآیم بعد از آن گفت ای اصمعی این سبب منع کردن من از درآمدن بر وی تنگدستی و ناداریست که وی را پیش آمده است من این بیت را بنوشتماذا کان الکریم له حجاب
حاتم را پرسیدند که هرگز از خود کریمتری دیدی گفت بلی روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده سر گوسفند داشت فی الحال یک گوسفند را کشت و پخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از وی خوش آمد بخوردم گفتم والله این بسی خوش بودآن غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد من از آن آگاه نی چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است پرسیدم که این چیست گفتند که وی همه گوسفندان خود را کشت
گفت ای یاران از آن دیوان نیمکه ز لا حولی ضعیف آید پیم
شاعری به توقع فایده به در خانه معن زایده آمد چند روزی آنجا بود بار نیافت از باغبان وی التماس کرد که چون معن به باغ درآید و برکنار آب نشیند مرا آگاه کن چون آن وقت درآمد باغبان وی را آگاه ساخت این بیت را کهابا جود معن ناج معنا بحاجتی
اعرابی تهنیت قدوم کریمی از رؤسای عرب را قصیده ای گفت و بر وی خواند و در آخر گفتامدد الی یدا تعود بطنها
از مقتبسات مشکات نبوت است این حدیث که من عشق وعف و کتم فمات مات شهیدا یعنی هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطایف عشق آمیزد و در آن طریقه عفت و کتمان پیش گیرد چون بمیرد شهید میردو شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند از قبیل شهوات نفس حیوانی است نه از فضایل روح انسانی
میان دو خردمند سخن عشق می رفت یکی گفت خاصیت عشق همیشه بلا و رنج است و عاشق همه وقت محنتکش و بلاسنج دیگری گفت خاموش باش همانا که تو هرگز آشتی بعد از جنگ ندیده ای و چاشنی وصال بعد از فراق نچشیده ای هیچ کس از صافی دلان عشق پیشه لطیفتر نیست و از گران جانان دور ازین اندیشه کثیفتر نیپرتو شاهد عشق است جمال دل مرد
وقتی صدیق اکبر رضی الله عنه در ایام خلافت خود در کنار کوچه های مدینه می گشت و بر در خانه خانه می گذشت ناگاه به خانه ای رسید و از آن خانه آواز گریه ای شنید که زنی بیتی می خواند و از دیده سرشک گرم می راند مضمون بیت آنکهای طلعت تو به خوبی از ماه فزون
کنیزکی مغنیه که به حسن غنا موصوف بود و به لطف نوا معروف جمالی بی بدل داشت و حسنی بی خلل روزی در منظر خواجه خود سازی می نواخت و غزلی می پرداختنوجوانی که در دل هوای او داشت و در سر سودای او در زیر منظر ایستاده بود و گوش بر آواز نهاده در وقت اشعار وی تأملی می کرد و از لذت الحان وی تمایلی می نمود
یکی از دانشمندان گوید که وقتی مجلس می داشتم و در زمین دل مستمعان تخم ارادت می کاشتم پیری ملازم مجلس می بود و از وظیفه ملازمت تخلف نمی نمود اما دایم آه می کرد و اشک می ریخت و یک لحظه آه و اشکش از هم نمی گسیختروزی در خلوت او را طلبیدم و از وی موجب آن را پرسیدم گفت من مردی بودم که غلامان و کنیزان می خریدم و می فروختم و وجه معاش خود از آن بیع و شری می اندوختم روزی غلامی صغیر
جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدیدهنوز در بزم وصال جای گرم نکرده بود و از جام وصال جرعه ای بیش نخورده عزیمت آنش خواست که از آن منزل در جای دیگر مقام کند و در موطن تازه تر آرام گیرد آن ماه را در عماری نشاند و عماری را به آن راه که دلش می خواست براند
جوانی با کمال ادب به اشتر ملقب بر دختری جمیله از مهتران قبیله جیدا نام عاشق شد و رابطه وداد و قاعده اتحاد میان ایشان محکم گشت آن راز را از نزدیک و دور می پوشیدند و در اختفای آن حسب المقدور می کوشیدند اما به حکم آنکه گفته اندعشق سریست که گفتن نتوان
وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی خبر او را به رشید رسانیدند بفرمود تا او را بخریدند چون از کوفه عزم رحلت کردند شنیدند که در روز اول می گریست و حدی کنان می گفتآن که ریزد بیگنه خونم به تیغ هجر یار
بنگر اندر نخودی در دیگ چونمی جهد بالا چو شد ز آتش زبون
خوبرویی را که هزار دانا از سودای او شیدا بود و هر لحظه بر سر کویش از آمد و شد سوداییان هزار غوغا نوبت خوبی به سر آمد و نکبت زشتی از در و بام درآمد عاشقان بساط انبساط بازچیدند و پای اختلاط درکشیدندبا یکی از ایشان گفتم این همان یار است که پار بود همان چشم و ابرو به جاست و همان لب و دهان برقرار قامت از آن بلندتر است و تن از آن نیرومندتر این چه وقاحت و بی شرمی است و بیوفایی و بی آزرمی که دامن صحبت ازو درچیدی و پای ارادت ازو درکشیدی
دلارامی که رونق جمال او رفته بود و ظلمت ریش صفحه رویش گرفته طالبان را از مصاحبت خود صبور می دید و عاشقان را از مواصلت خود نفور دانست که حجاب ایشان مویی چند است بر عارض و زنخدان دمیده و از آن دام بی اندام مرغ دل ایشان رمیدهجحامی را طلب کرد که از بی یاری بجان آمده ام و از بی خریداری به فغان بیا و این حجاب را از پیش بردار و این دام را از هم بردر حجام مردی ظریف بود و طبعی لطیف داشت پاکی می راند و این قطعه می خواند
عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسودشنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست با وی گفتند این خلاف آن است که می گفتی گفت من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت
درویشی به عشق جفاکیشی گرفتار شد به سر راهی می دوید و اشکی می ریخت و آهی می کشید و از وی به چشم مرحمت هرگز نگاهی نمی دیدبا او گفتند معشوق تو همواره همخانه مستان است و همخوابه می پرستان با درویشان یار نیست و با معتقدان جز بر سر انکار نی طالب او همچو او می باید و مصاحب او همچو او می شاید هیچ بهتر از آن نیست که دامن از او درچینی و پی کار خود بنشینی
خوبرویی را کمند ارادت به حلقه درویشان کشید و چون نکته مرکز در دایره صوفیان آرمیدشد رخش قبله خداجویان
از حضرت رسالت - صلی الله علیه و سلم - آرند که فرموده است که مؤمن مزاح کن و شیرین سخن باشد و منافق ترشرو و گره بر ابرو امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه گفته است که هیچ باک نیست اگر کسی چندان مزاح کنند که مؤمن از حد بدخویی و دایره ترشرویی بیرون آید
رسول صلی الله علیه و - مر عجوزه را گفت که عجایز به بهشت در نیایند آن عجوزه به گریه درآمد فرمود که خدای تعالی ایشان را جوان گرداند و جوانتر از آنچه بودند برانگیزاند آنگه به بهشت بردو نیز مر زنی را از انصار گفت به شوهر خود برس که در چشم وی سفیدی واقع است آن زن به سرعت و اضطراب تمام پیش شوهر خود دوید شوهر از وی سبب اضطراب پرسید آنچه حضرت فرموده بودند باز گفت گفت راست فرموده اند در چشم من سفیدی هست و سیاهی هست اما نه به بدی
روزی اصمعی بر مایده هارون حاضر بود ذکر پالوده کردند اصمعی گفت بسیاری از اعراب باشند که هرگز پالوده را ندیده باشند و نام او نشنیدههارون گفت بر این دعوی که کردی گواهی بگذران و اگر نه دروغ است این اتفاقا روزی هارون به شکار بیرون رفت اصمعی با وی بود دیدند که اعرابیی حالی از بادیه می رسد هارون با اصمعی گفت که او را پیش من آر
خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستادخلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است
بهلول را گفتند دیوانگان بصره را بشمار گفت آن از حیز شمار بیرون است اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستندهرکه عاقل بینی او را بهره است