گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
میان معاویه و عقیل بن ابی طالب دوستی تمام بود و مصاحبت بر دوام روزی در راه محبتشان خاری افتاد و بر چهره مودتشان غباری نشست عقیل از معاویه ببرید و از آمد و شد مجلس او پای درکشیدمعاویه عذرخواهان به وی نوشت که ای مطلب اعلای بنی عبدالمطلب و ای مقصد اقصای آل قصی و ای آهوی نافه گشای عبدمناف و ای منبع مکارم بنی هاشم آیت نبوت در شأن شماست و عز رسالت در خاندان شما کجا شد آن همه بزرگواری و حلم و بردباری باز آی که از رفته پشیمانم و از گذشته پریشان
حجاج در شکارگاهی از لشکریان جدا افتاد و به تلی برآمد دید که اعرابی نشسته و از خرقه خود جنبندگان می چیند و شتران گرد او می چرند چون شتران حجاج را بدیدند برمیدنداعرابی سر بالا کرد خشمناک و گفت کیست که از این بیابان با جامه های درخشان برآمد که لعنت خدای بر وی باد حجاج هیچ نگفت و پیش آمد که السلام علیکم یا اعرابی در جواب گفت لا علیک السلام و لا رحمة الله و لا برکاته از وی آب طلبید
یزدجرد پسر خود بهرام را در موضعی دید از حرم خود که مناسب نبود وی را فرمود که بیرون رو و حاجب را سی تازیانه بزن و از در پرده سرا دور کن و کسی دیگر را نام برد که وی را به جای او بنشانبهرام به موجب فرموده پدر عمل کرد اما هنوز سیزده ساله بیش نبود ندانست که سبب غضب وی بر حاجب چه بود بعد از آن روزی به در پرده سرای آمد و خواست که درآید
وزیر هرمز بن شاپور به وی نامه نوشت که بازرگانان دریابار جواهر بسیار آورده اند و آن را به صد هزار دینار برای پادشاه خریده ایم شنیده ام که آن را پادشاه نمی خواهد اگر راست است فلان بازرگان به صد هزار دینار سود می خردوهرمز در جواب نوشت که هزار دینار و صد هزار دینار چندان پیش ما قدری ندارد و چون ما بازرگانی کنیم پادشاهی که کند و بازرگانان چه کنند
همچو شیطان در سپه شد صد یکمخواند افسون که اننی جار لکم
امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری گل می کرد یهودیی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی از من به صدهزار درم خریده است و در ادای ثمن آن تعلل می کندفرمود که کاغذ پاره ای داری گفت نی سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی حسابند و شکرگزارندگان نایاب از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز و در آخر نوشت که کتبه عمر بن الخطاب
جوانی را به دزدی گرفتند خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود جوان بنالید و گفت ای خلیفهمرا به دست چپ و راست چون خدا آراست
گناهکاری را پیش خلیفه آوردند خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد گفت ای امیرالمؤمنین انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل و پایه همت امیرالمؤمنین از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آیدخلیفه را سخن وی خوش آمد گناه وی را عفو فرمود
کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد شکایت به عمش بردند خواست تا وی را ادب کند گفت ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توستگر سفیهی به حکم نفس و هوا
زنی را از جماعتی که بر حجاج خروج کرده بودند پیش وی آوردند حجاج با وی سخن می گفت و وی سر در پیش انداخته بود و نظر بر زمین دوخته نه جواب وی می داد و نه نظر به وی می کردیکی از حاضران با وی گفت امیر سخن می گوید و تو از وی اعراض می کنی گفت من از خدای تعالی شرم می دارم به مردی نظر کنم که خدای تعالی به وی نظر نمی کند
اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتندبایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر
روزی اسکندر با سرهنگان خویش برنشسته بود یکی از ایشان گفت خداوند - سبحانه - تو را ملک بزرگ داده است زنان بسیار کن تا فرزندان تو بسیار گردند و یادگار تو اندر جهان بماندجواب داد که یادگار مرد نه فرزندان اوست بلکه سنتهای خوب و سیرتهای نیکوست نیکو نبود آن کس که بر مردان جهان غلبه کرده است زنان بر وی غلبه کنند
جود بخشیدن چیزیست بایستی بی ملاحظه غرضی و مطالبه عوضی اگر چه آن غرض یا عوض ثنای جمیل یا ثواب جزیل باشدکیست کریم آن که نه بهر جزاست
جوادی را پرسیدند که از آنچه به محتاجان می دهی و بر سایلان می ریزی هیچ در باطن خود رعونتی و بر فقیران بار منتی باز می یابی گفت هیهات حکم من در کوشش و بخشش حکم آن کفلیز است که در دست طباخ است اگرچه طباخ می دهد بر کفلیز می گذرد اما کفلیز به خود گمان دهندگی نمی بردگرچه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست
صوفی دگری را صفت کرده و صفتی از روی شناسایی و معرفت آورده فرموده که فلان کس سفره آرست نه سفره دار و خود را شریک سفره می دارد نه ملیک سفره می شمارد با سایر خورندگان یکسان است بلکه در نظر خود طفیلی ایشان استچون به مهمانسرای خویش نهد
گفت پیغامبر که ان فی البیانسحرا و حق گفت آن خوش پهلوان
اعرابی بر امیرالمؤمنین علی - کرم الله تعالی وجهه - درآمد و خاموش بنشست ذل فقر و فاقه بر جبین او ظاهر بود حضرت امیر از وی پرسید که چه حاجت داری شرم داشت که به زبان گوید بر زمین نوشت که من مردی فقیرمحضرت امیر وی را دو حله عطا داد و غیر از آن مالک هیچ چیز نبود اعرابی یکی را ردا ساخت و دیگری را ازار و بایستاد و چند بیت مناسب حال در کمال بلاغت و فصاحت بر بدیهه انشا کرد
حضرت امیر گفت شنیدم از حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم که فرمود قیمة کل امرء مایحسنه یعنی قیمت هرکس به قدر آن چیزیست که وی را می آراید از محاسن افعال و بدایع اقوالقیمت مرد نه از سیم و زر است
از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شدآن غلام یک قرص را پیش وی انداخت بخورد پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست گفت آنچه دیدی
در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شداز سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد
عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهیگفت من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند و در مدت یک ماه همه را صرف کرد چنانچه به قرض محتاج شد
خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام گفت بخوان بخواند خلیفه را خوش آمددیوانه چون آن را بدید گفت مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند
ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمددر خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم
شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختندسلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند