گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشایدفرمود که آن کدام است گفت اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت
در مجلس کسری سه تن از حکما جمع آمدند فیلسوف روم و حکیم هند و بزرجمهر سخت ترین سخن به آنجا رسید که سخت ترین چیزها چیسترومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی هندی گفت تن بیمار با اندوه بسیار بزرجمهر گفت نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل همه به قول بزرجمهر بازآمدند
حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابدبخور چندانکه ننهد خانه تن
حکیمی با پسر خود گفت باید که بامداد از خانه بیرون نیایی تا نخست به طعامی لب نگشایی زیرا که سیری تخم حلم و بردباریست و گرسنگی مایه خشک مغزی و سبکساریخوی خود را ز روزه تیره مکن
پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند اول صحت بدن دویم ایمنی سیوم وسعت رزق چهارم رفیق شفیق پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردندبه پنج می رسد اسباب زندگانی خوش
هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بودبه نزد مرد دانا نعمت آنست
آنچنانک گفت جالینوس راداز هوای این جهان و از مراد
بزرجمهر را پرسیدند که کدام پادشاه پاکیزه تر گفت آن که پاکیزگان از وی ایمن باشند و گناهکاران از وی ترسندشاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بود
حجاج را گفتند از خدای بترس و با مسلمانان ظلم مکن به منبر برآمد و وی بغایت فصیح بود و گفت خدای تعالی مرا بر شما مسلط کرده است اگر من بمیرم شما بعد از من از ظلم نخواهید رست به این فعل که شما راست خدای تعالی را جز من بندگان بسیارند اگر من بمیرم یکی بتر از من بیایدخواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باش
پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت از تو مسیله ای پرسم بی نفاق جواب گوی زر را دوستتر می داری یا خصم را گفت زر را گفت چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری پادشاه بگریست و گفت نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج استهزار گونه خصومت کنی به خلق جهان
اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد گفت چگونه می بینی عمل خویش راگفت زندگانی پادشاه دراز باد نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد عمل وی را به وی باز داد
سه کار از سه گروه زشت آید تندی از پادشاه و حرص بر مال از دانایان و بخل از توانگراناین سه کار است کش نگارد زشت
حکیمان گفته اند که همچنان که به عدل جهان آبادان گردد به جور ویران شود عدل از ناحیت خویش به هزار فرسنگ روشنایی بخشد و جور از جای خود به هزار فرسنگ تاریکی دهدبه عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند
درویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافتدامن از اختلاط او درچید و بساط انبساط او درنوردید روزی آن پادشاه را با وی در ممری اتفاق ملاقات افتاد زبان به مقالات بگشاد که ای درویش موجب چیست که از ما ببریدی و قدم از آمد شد ما درکشیدی گفت موجب آنکه دانستم که از سبب ناآمدن سؤال به که از جهت آمدن اظهار ملال
حکمت در وجود سلاطین ظهور نصفت و عدالت است نه ظهور به صفت عظمت و جلالت نوشیروان با آنکه از دین بیگانه بود در عدل و راستی یگانه بود لاجرم سرور کاینات - علیه افضل الصلوات - تفاخر کنان می گفت ولدت انا فی زمن السلطان العادلپیمبر که در عهد نوشیروان
در تواریخ چنان است که پنج هزار سال سلطنت عالم تعلق به گبران و مغان داشت و این دولت در خاندان ایشان بود زیرا که با رعایا عدل می کردند و ظلم روا نمی داشتند در خبر است که خدای تعالی به داوود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بگوی که پادشاهان عجم را بد نگویند و دشنام ندهند که ایشان جهان را به عدل آبادان کردند تا بندگان من در وی زندگانی کنندعدل و انصاف دان نه کفر و نه دین
قرین پادشاه حکیم فکرت پیشه باید نه ندیم هزل اندیشه زیراکه از آن به درجات کمال برآید و از این به درکات نقصان گرایدهر نکته کاید از لب داننده گوهریست
قوم گفتندش مکن جلدی بروتا نگردد جامه و جانت گرو
بامدادی موبد موبدان با قباد همعنان می رفت مرکب وی به دفع فضلات قوایم خود را از دم تا سم بیالود و تشویر تمام به وی راه یافت در آن اثنا قباد وی را از آداب همرکابی ملوک و همعنانی سلاطین سؤال کردگفت یکی آن است که در شبی که بامداد آن با پادشاه سواری خواهد کرد مرکب خود را چندان علف ندهد که بامداد موجب تشویر راکب گردد قباد استحسان وی کرد و گفت بدین حسن کیاست و صدق فراست که رسیده ای به آنچه رسیده ای
مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تربود ایوان قرب شاه والا
می باید که شاه را منهیان راست کردار راست گفتار بر کار باشند که احوال رعایا و گماشتگان بر ایشان را به وی رسانندگویند اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون ندیمان بامداد بیامدندی بگفتی که فلان کس چه خورده است و با فلان زن یا کنیز صحبت داشته است و هر چه کرده بودی بگفتی تا مردمان گمان بردندی که مگر از آسمان به وی فرشته ای آید و آگاهی دهد و محمود سبکتگین نیز از این قبیل بوده است
ارسطاطالیس گوید بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاهپادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی بایدنوشیروان گفت بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده
مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنماین سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری