گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدیای مهر که نیست چون تو عالم گردی
شیخ ابوالحسن خرقانی - قدس سره - روزی به اصحاب خود گفت که چه بهتر بود گفتند شیخا هم تو بگوی گفت دلی که در وی همه یاد کرد او بوددارم دلکی که با هر اندیشه که داشت
شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهیخواهی که به صوفیگری از خود برهی
رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواستجوانمردی دو چیز است ای جوانمرد
بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگارچو نان خشک نهد پیش خویش ناداری
شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالیگر درآید توانگری با تو
یوسف بن الحسین - قدس الله سره - گفته است همه نیکوییها در خانه ایست و کلید آن تواضع و فروتنی و همه بدیها در خانه ایست و کلید آن مایی و منیجمع است خیرها همه در خانه و نیست
سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکندگر کند جای به دل عشق جمال ازلت
ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرمان گرفتاریاگر پرسی طمع راکت پدر کیست
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپتا نکوبد جانستانت همچو کسپ
ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوامر و نواهیقسمت رزقت ز ازل کرده اند
ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد استگرچه زندان است بر صاحبدلان
شیخ ابوالعباس قصاب - قدس سره - درویشی را دید که جامه خود را می دوخت هر درزی را که راست نیامدی بگشادی و باز بدوختی شیخ فرمود آن بت توستصوفی که به خرقه دوزیش بازاریست
حصری - قدس الله تعالی سره - گفته است الصوفی هوالذی لایوجد بعد عدمه و لایعدم بعد وجوده یعنی صوفی آن است که چون از وجود طبیعی خود فانی شود دیگر به آن باز نگردد که الفانی لا یرد و بعد از آن چون به وجود حقانی و بقای بعد الفنا محقق گردد دیگر فانی نشودخوش آن که چون نیست شد از این نقش مجاز
خواجه یوسف همدانی - قدس سره - وقتی در نظامیه بغداد وعظ می گفت فقیهی معروف به ابن السقا برخاست و مسیله پرسید گفت بنشین که در کلام تو رایحه کفر می بینم شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام بود بعد از آن به مدتی آن فقیه نصرانی شد و بر نصرانیت بمردهر که بینی که پس از پرورش فقر او را
خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیمکار بی اختیار خواجه مکن
خواجه علی رامتینی را - قدس الله سره - پرسیدند که ایمان چیست فرمودند که کندن و پیوستنهر که ایمان تو را کندن و پیوستن گفت
خواجه بهاء الدین نقشبند را - قدس سره - پرسیدند که سلسله شما به کجا می رسد فرمودند که از سلسله کسی به جایی نرسداز دلق و عصا صدق و صفایی نرسد
حکیم کسی را گویند که حقیقت چیزها را به آن قدر که تواند بداند و عمل به مقتضای آنچه تعلق به عمل دارد ملکه نفس خود گرداندخوش آنکه به ترک حظ فانی بکنی
گفت او ای ناصحان من بی ندماز جهان زندگی سیر آمدم
افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود این توقیع نوشت که صفحات ایام صفحه اعمار است در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثار استصفحه دهر بود دفتر عمر همه خلق
یکی از حکما گفته است چهل دفتر در حکمت نوشتم و به آن منتفع نگشتم چهل کلمه از آن اختیار کردم از آن نیز بهره به دست نیاوردم چهار کلمه از آن برگزیدم در آن یافتم آنچه می طلبیدماول آن که زنان را چون مردان محل اعتماد نگردان زیرا که زن اگر چه از قبیله معتمدان آید از آن قبیل نیست که معتمدی را شاید
ابن مقفع گوید کتبخانه حکمای هند را بر صد شتر می کشیدند ملک ایشان استدعای اختصار کرد به دو شتر باز آوردند و به تکرار استدعا بر چهار کلمه قرار گرفتکلمه نخستین در دلالت پادشاهان به عدالت و رعیت پروری
چهار کلمه است که چهار پادشاه پرداخته اند که گویا یک تیر است که از چهار کمان انداخته اندکسری گفته است هرگز پشیمان نشدم از آنچه نگفته ام و بسا گفته که از پشیمانی ان در خاک و خون خفته ام