گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کمال اسماعیل اصفهانی - رحمه الله تعالی وی را خلاق المعانی لقب کرده اند از بس معانی دقیق که در اشعار خود درج کرده است و هیچ کس از شعرای متقدم و متأخر را آن دست نداده است که وی را داده اما مبالغه وی در تدقیق معانی عبارات وی را از حد سلاست و روانی بیرون برده است و اشعار وی بسیار است و دیوان وی مشهور
سلمان ساوجی - رحمه الله تعالی وی شاعر فصیح و سخن گزار بلیغ است در سلاست عبارات و دقت اشارات بی نظیر افتاده است در جواب استادان قصاید داردبعضی از اصل خوبتر و بعضی فروتر و بعضی برابر و وی را معانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان را بتخصیص کمال اسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن صورت خوبتر و اسلوب مرغوبتر واقع شده محل طعن و ملامت نیست
محمد عصار تبریزی - رحمه الله تعالی وی صاحب کتاب مهر و مشتری است و در آنجا لطایف و بدایع بسیار است و این چند بیت از آن کتاب است در وصف بینی معشوقکشیده بر گل و نسرین ز بینی
شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف را مقبول افتاده یکی از شعرا گفته است و الحق گوهر انصاف سفتهدر شعر سه کس پیمبرانند
حافظ شیرازی - رحمه الله تعالی اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز غزلیات وی نسبت به غزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصاید ظهیر دارد نسبت به قصاید دیگران و سلیقه شعر وی نزدیک است به سلیقه نزاری قهستانیاما در شعر نزاری غث و سمین بسیار است به خلاف شعر وی و چون در اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست وی را لسان الغیب لقب کرده اند
روی داود از فرش تابان شدهکوهها اندر پیش نالان شده
خسرو دهلوی - رحمه الله تعالی - در شعر متفنن است قصیده و غزل و مثنوی را ورزیده و همه را به کمال رسانیده تتبع خاقانی می کند هرچند در قصیده به وی نرسیده اما غزل را از وی گذرانیدهغزلهای وی به واسطه معانی آشنا که ارباب عشق و محبت بحسب ذوق و وجدان خود آن را درمی یابند مقبول همه کس افتاده است خمسه نظامی را کسی به از وی جواب نکرده و ورای آن مثنویهای دیگر دارد همه مطبوع و مصنوع
حسن دهلوی - رحمة الله علیه وی را در غزل طریقی خاص است اکثر قافیه های تنگ و ردیفهای غریب و بحرهای خوش آینده که اصل در شعر خاصه در غزل ملاحظه اینهاست اختیار کرده است لاجرم از اجتماع آنها شعر وی را حالتی آمده است اگر چه بحسب بادی نظر آسان می نماید اما در گفتن دشوار است ولهذا اشعار وی را سهل ممتنع گفته اند معاصر خسرو بوده است و با یکدیگر صحبت می داشته اند و مباسطات می کرده اندچنانچه حسن می گوید
و دیگری از شعرای متغزل خواجه عماد فقیه است از کرمان و وی شیخ و خانقاه دار بوده است شعر خود را بر همه واردان خانقاه می خوانده است و استدعای اصلاح می کرده و از اینجا می گویند که شعر وی شعر همه اهالی کرمان استو دیگری خواجوست و وی نیز از کرمان است و در تزیین الفاظ و تحسین عبارات جهدی بلیغ دارد و لهذا وی را نخل بند شعرا می خوانند و از شعرای ماوراء النهر ناصر بخاری است و در اشعار وی چاشنیی از تصوف هست و دیگری خواجه عصمت بخاری است وی در غزل تتبع خسرو می کند
و دیگری بساطی سمرقندی است و شعر وی خالی از لطافتی نیست اما از فضایل مکتسبه بسیار عاری بوده است چنانچه از اشعار وی ظاهر است و دیگری خیالی است و بعضی اشعار وی خالی از حالی نیست و از آنجمله این دو بیتای تیر غمت را دل عشاق نشانه
و از شعرای خراسان آذری اسفراینی است و در اشعار وی طامات بسیار است و از مطلعهای پسندیده وی استباز شب شد چشم من میدان گریه آب زد
میرنوایی - رحمه الله و صاحب دولتی که زمان ما به وجود شریف او مشرف است هر چند پایه قدر وی نظر به مراتب جاه و حشمت و قرب پادشاه صاحب شوکت و قیاس به مناقب معنوی از فضل و ادب و فضایل موهوب و مکتسب از آن بلندتر است که وی را به حسن شعر تعریف کنند و به جودت نظم توصیفاما چون خاطر شریفش به واسطه کسب فضیلت تواضع و کسر نفس به آن فرود آمده است که خود را در سلک این طایفه منخرط گردانیده است دیگران را حجاب تحاشی از آن معنی که وی را از طبقه ایشان دارند و از زمره ایشان شمارند مرتفع گشته اما انصاف آن است که هر جا این طایفه باشند وی سر باشد و هرگاه نام این طبقه نویسند وی سر دفتر چنانکه این معما به اسم شریفش منبی از این معنی است
آن ندیدی که خرده دان به شکرداروی تلخ را کند شیرین
کژدمی زهر مضرت در نیش و تیر خباثت در کیش عزیمت سفر کرد به لب آب پهناور رسید خشک فرو ماند نه پای گذشتن و نه رای بازگشتن سنگ پشتی آن معنی را از وی مشاهده کرد بر وی ترحم نمود و بر پشت خودش سوار ساخت و خود را در آب انداخت و شناکنان روی به جانب دیگر نهاددر آن اثنا آوازی به گوشش رسید که کژدم چیزی بر پشت وی می زد سؤال کرد که این چه آواز است جواب داد که این آواز نیش من است که بر پشت تو می زنم هر چند می دانم که بر آنجا کارگر نمی آید اما خاصیت خود را نمی توانم گذاشت
موشی چند سال در دکان خواجه بقال از نقلهای خشک و میوه های تر مالامال به سر می برد و از آن نعمتهای خشک و تر می خورد خواجه بقال آن را می دید و اغماض می کرد و از مکافات وی اعراض می نمود تا روزی به حکم آنکه گفته اندسفله دون را چو گردد معده سیر
روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبیروباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست
ای سگ طاعن تو عو عو می کنیطعن قرآن را برون شو می کنی
روباه را گفتند هیچ توانی که صد دینار بستانی و پیغامی به سگان ده رسانی گفت والله مزدی فراوان است اما در این معامله خطر جان استاز سفله نیل مکرمت امید داشتن
شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرمگردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن افعیی حلقه کرده و سر را با دم فرا آورده باز پس گشت و از آرزوی او بگذشت خاربن پنداشت که احتراز وی از زخم سنان اوست و اجتناب او از تیزی دندان او
سگی از هر طعمه بی بهره بر در دروازه شهر ایستاده بود دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان آرزوی دل و آرام جان عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ایگفت در این بیابان با جمعی از سرهنگان از گرگان و پلنگان آشنایی دارم احرام زیارت ایشان بسته ام
پنج پایک را گفتند چرا به شکل کج پیکران افتادی و پای در میدان کجروی نهادی گفت از مار تجربه برداشتم که با آن راستی و راستروی همیشه از سنگ جفا سرکوفته است یا از زخم ستم دم بریدههرجا پری به صورت خود گردد آشکار
غوکی از جفت خود جدا ماند و محنت بی جفتیش بر کناره دریا نشاند هر سو نظر می انداخت و خاطر غمدیده را از غم بی جفتی می پرداخت ناگهانماهیی دید در میانه آب
کبوتر را گفتند چونست که تو دو بچه بیش برنیاری و چون مرغ خانگی بر بیشتر از آن قدرت نداری گفت بچه کبوتر غذا از حوصله مادر و پدر می خورد و چوژه مرغ خانگی از مزبله بر هر راهگذر از یک حوصله غذای دو بچه بیش نتوان داد و از نیم مزبله در روزی هزار چوژه توان گشادخواهی که شوی حلال روزی
گنجشکی خانه موروثی خود را باز پرداخت و در فرجه آشیان لک لکی خانه ساخت با وی گفتند تو را چه مناسبت که با جثه ای بدین حقیری با جانوری بدان بزرگی همسایه باشی و خود را با وی در محل اقامت و منزل استقامت همپایه داریگفت من نیز اینقدر دانم اما به دانسته خود عمل نتوانم در همسایگی من ماریست که چون هر سال بچگان برآرم و به خون جگر بپرورم ناگاه بر خانه من تازد و بچگان مرا قوت خود سازد امسال از وی گریخته ام و در دامن دولت این بزرگ آویخته ام امید می دارم که داد مرا از وی بستاند و چنان که هر سال بچگان مرا قوت خود گردانیده است امسال وی را قوت بچگان خود گرداند