گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشتگفت من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور
روباه بچه ای با مادر خود گفت مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم گفت آن حیله فراوان است اما بهترین همه آن است که در خانه خود بنشینی نه او تو را بیند و نه تو او را بینیچو با تو خصم شود سفله ای نه از خرد است
سرخ زنبوری بر مگس عسل زور آورد تا وی را طعمه خود سازد به زاری در آمد که با وجود این همه شهد و عسل مرا چه قدر و محل که آن را بگذاری و به من رغبت آری زنبور گفت اگر آن شهد است تو شهد را کانی و اگر آن عسل تو سرچشمه آنیای خوش آن مرد حقیقت که ز پیغام و سلام
آنک فرمودست او اندر خطابکره و مادر همی خوردند آب
موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته به تعجب گفتند این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون می کشد مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت مردان بار را به نیروی همت و بازوی حمیت کشند نه به قوت تن و ضخامت بدنباری که آسمان و زمین سرکشید ازان
شتری مهارکشان در صحرایی چرید موشی به او رسید وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد با او موافقت کردچون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ گفت ای محال اندیش این چه بود که کردی خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد
میشی از جویی بجست دنبه وی بالا افتاد بز بخندید که عورت تو را دیدم میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ایچون لییمی با هزاران عیب و عار
گاوی بر گله خود سالار بود و در میانه گاوان به قوت سرو نامدار چون گرگ بر ایشان زور آوردی آفت وی را به زخم سرو از ایشان دور کردی نگاه دست حادثه بر وی شکست آورد سروی وی را آفتی رسید بعد از آن چون گرگ را بدیدی در پناه گاوان دیگر خزیدی سبب آن را از او سؤال کردند در جواب گفتزآن روز که از سروی خود ماندم فرد
اشتری و درازگوشی همراه می رفتند به کنار جوی بزرگی رسیدند اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیستدرازگوش گفت راست می گویی اما از شکم تا شکم تفاوت است آبی که به شکم تو نزدیک گشت از پشت من بخواهد گذشت
طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند طاووس با زاغ گفت این موزه سرخ که در پای توست لایق اطلس زرکش و دیبای منقش من است همانا که در آن وقت که از شب تاریک عدم به روز روشن وجود می آمدیم در پوشیدن موزه غلط کرده ایم من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه عدیم سرخ مرازاغ گفت حال بر خلاف این است اگر خطایی رفته است در پوششهای دیگر رفته است باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است غالبا در آن خواب آلودگی تو سر از گریبان من برزده ای و من سر از گریبان تو
روباهی به چنگ کفتاری گرفتار شد دندان طمع در وی محکم کرد روباه فریاد برآورد که ای شیر بیشه زورمندی و ای پلنگ قله سربلندی بر عجز و شکستگی من ببخشای و شکال این اشکال را از پای جهان پیمای من بگشای من مشتی پشم و استخوانم از خوردن من چه خیزد و در آزردن من که آویزدهر چند از این مقوله سخن راند در وی نگرفت گفت یاد آر حقی که مرا با توست از من آرزوی مباشرت کردی آرزوی تو را برآوردم چند بار متعاقب با تو مباشرت کردم
شکالی خروسی را در خواب سحر بگرفت فریاد برداشت که من مونس بیدارانم و مؤذن شب زنده داران از کشتن من بپرهیز و خون مرا به تیغ تعدی مریزچرا بی موجبی خونم بریزی
باز گو کان پاک باز شیرمرداندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد
در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت شنونده صقالت نپذیرفت بدینقدر اقتصار افتادبسط کن جامیا بسیط سخن
تو چو عزم دین کنی با اجتهاددیو بانگت بر زند اندر نهاد
بشنو اکنون قصه آن بانگ سختکه نرفت از جا بدان آن نیکبخت
دلم دارد بدان زلف چلیپاهمان الفت که با زنار ترسا
اگر دانستمی آیین آن زلف پریشان راز پا بگشودمی یکباره قید کفر و ایمان را
ساقیا لبریز کن پیمانه رایا بمن بنما ره میخانه را
امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام راباید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
برآن سرم که چو گل برکشد زچهره نقابقلندرانه کنم خرقه رهن بادۀ ناب
گر خورم گرداب سان دریای آبباز ننشیند دلم از التهاب
ای نهان ساخته رخ در تتق پردۀ غیبپرده حیف است برآن چهره که عاریست ز عیب
خروشی دوش از میخانه برخاستکه هوش از عاقل و فرزانه برخاست