گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گوید ای اجزای پست فرشیمغربت من تلختر من عرشیم
ما سمندر زادگان را شکوه از آتش نباشدکی ز آتش میگریزد هرکه در وی غش نباشد
سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمدکه با وی بر مشام جان من بوی تو می آمد
ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکندبو که آن سلسله مو میل شکاری بکند
روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بودبر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود
هرکه دست از جان نشوید کی ز جانان کام جویدوان که در آتش نسوزد کی ز آب آرام جوید
نگار من ز شبستان به در نمی آیدزمان گل مگر آخر به سر نمی آید
از کف ما عشق دامان شکیبایی کشیددیدی ای دل کار ما آخر به رسوایی کشید
بساط ساحت کشت است و خیمه سایه بیدطعام سینه کبک دری شراب نبید
به یاد جفت و طاق ابروی یاربپیما ساقیا پیمانه بسیار
بیا ساقی به ساغر چهره ای گلگون کنیم آخردر این ایام گل از دل غمی بیرون کنیم آخر
عزمها و قصدها در ماجراگاه گاهی راست می آید ترا
ما ندیدیم به جز چشم تو خونخوار دگرهر نفس در پی آزار دل زار دگر
مردم من و محبت تو در دلم هنوزتن خاک گشت و بوی وفا در گلم هنوز
بگیرم خون پاک تاک ازین پسبشویم دفتر ادراک از این پس
جلوه کند به باغ اگر سرو بلند قامتشسرو ز پا فتد که تا کس نکند ملامتش
حدیث روضۀ رضوان و نار نیرانشحکایتی است ز اوضاع وصل و هجرانش
شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنشچکیده خون دل بلبلی به پیرهنش
ز جان بیزارم از دست دل خویشخدایا با که گویم مشکل خویش
اگر چه نیست ترا هیچ پاس اهل وفاقبیا که طاقتم از دوریت رسیده به طاق
فکندم رخت در میخانۀ عشقکشیدم دردی از پیمانۀ عشق
برآنم که گر جامی آرم به چنگزنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ
دید پیغامبر یکی جوقی اسیرکه همی بردند و ایشان در نفیر
مه من سر برآر از برج محملکه شب تار است و گم شد راه منزل