گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ماچه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
ورای مطلب هر طالب است مطلب مابرون زمشرب هر شارب است مشرب ما
به دست خویش چهل صبح بامداد الستندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
هیچ دانی که کیستیم و شماسایه آفتاب نور خدا
بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما راکه تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را
بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیباراکه جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را
ای بلبل جان چونی اندر قفس تن هاتا چند درین تنها مانی تو تن تنها
چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیببدید دیده جان حسن بر کمال حبیب
پس سلیمان گفت ای زیبا دویامر حق باید که از جان بشنوی
ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوبوی حسن و جمال همه خوبان بتو منسوب
مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراباز آن دو نرگس مست توام مدام خراب
ای صفات بیکران تو طلسم گنج ذاتگنج ذات تو گشته مخفی ز طلسمات صفات
ای روی تو مهر و کون ذراتذات تو برون ز نفی و اثبات
ای صفاتت حجاب چهره ذاتذات پاکت ظهور بخش صفات
ای کاینات ذات ترا مظهر صفاتوی پیش اهل دیده صفات تو به ز ذات
ای از دو جهان نهان عیان کیستوی عین عیان پس این نهان کیست
ور هزاران جام گوناگون شرابی بیش نیستگرچه بسیارند انجم آفتابی بیش نیست
مهر سر گشته کافتاب کجاستآب هر سودان که آب کجاست
اگر ز روی براندازد او نقاب صفاتدو کون سوخته گردد ز نور پرتو ذات
می کشید از بیهشی اش در بیاناندک اندک از کرم صدر جهان
ساقی باقی که جانم مست اوستباده در داد کان بیرنگ و بوست
چنان مستم چنان مستم چنان مستکه نه پا دانم از سر نه سر از دست
آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلستلیکن از خود جان آنکه بیخبر بد غافل است
دلی که آینه روی شاهد ذات استبرون ز عالم نفی و جهان اثبات است