گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به شهرعشق نه روز و نه هفته است و نه سالیچو درگذشت زمان نیست غیر خواب و خیالی
باد صبح از گلستان آید همییا زکوی دلستان آید همی
نوازیم تو اگر بر نگارش قلمینماند از غم هجر تو بر دلم المی
بت ابرو کمانی از کمینیبه تیرم می زند بی جرم و کینی
به دریا خویش را تا لا نبینیبه دامان لولوء لالا نبینی
دزد قهرخواجه کرد و زر کشیداو بدان مشغول خود والی رسید
سفالین خم و در وی لعلگون میکبدر فی الدجی والشمس فی فی
تو که رخ لاله سان افروته دیریچو داغ لاله ام دل سوته دیری
چه خوش بی در عدم ویرانه ای بیمرا چون جغد در وی لانه ای بی
الهی چون گناهم را شمر نیستیقین دانم که عذرم را ثمر نیست
سر و کارم به دست نازنینی ستکه در هر گوشه اش گوشه نشینی ست
تا پر نشد ز بوی محبت دماغ دلچون لاله پرده بر نگرفتم ز داغ دل
بوی آن موی معبر باز برد از هوش ما رایار مستی می کشند این می کشان بر دوش ما را
از دست گلچین بی روی گل ماندچون پای بلبل در دیده ام خار
نزدیک شد که مردم چشمم به جای اشکدر انتظار دوست به دامن روان شود
این قامت رعنای تو این خانۀ ویران منسرو سرای روستا طاووس خانۀ خار کن
آمدیم اینجا که در صدر جهانگر نبودی جذب آن عاشق نهان
گرچه دانم ز اشک خون باران منلاله خواهد رست از بستان من
شنیدم روزی از رندی قدح نوشبه سان لاله از خون پیرهن پوش
خورشید رخت چو گشت پیداذرات دو کون شد هویدا
ز روی ذات بر افکن نقاب اسما رانهان به اسم مکن چهرۀ مسما را
پشه آمد از حدیقه وز گیاهوز سلیمان گشت پشه دادخواه
بیاور ساقی آن جام صفا رادمی از ما رهایی بخش ما را
ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیداوی روی تو در آینۀ کون هویدا