گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آنکس که دیده در طلب او مسافر استعمریست تا که در دل و جانم مسافر است
این جوش که از میکده برخاست چه جوش استاین جوش مگر از خم آن باده فروش است
آنچه جان گفت به دل باز نمی یارم گفتبه کسی رمزی از آن راز نمی یارم گفت
این کرد پریچهره ندانم که چه کرد استکز جمله خوبان جهان کوی ببرده است
کان جوان در جست و جو بد هفت سالاز خیال وصل گشته چون خیال
بیار ساقی باقی بریز بر من حادثمی قدیم که تا وارهم ز دست حوادث
چو بحر نامتناهیست دایما مواجحجاب وحدت دریاست کثرت امواج
سحرگهی که موذن بفالق الاصباحصلای زنده دلان میدهد بخوان صلاح
صبح ظهور دم زد و عالم پدید شدبهر رخت ز مشرق آدم پدید شد
گوهری از موج بحر بیکران آمد پدیدهرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید
از جنبش بحر قدم برخاست موجی بی عددوز موج دریای ازل پرگشت صحرای ابد
ساختی از عین خود غیری که عالم این بودنقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود
بیرون دوید باز ز خلوتگه وجودخود را بشکل و وضع جهانی بخود نمود
هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کندماه مهر افزاش هر دم جلوه دیگر کند
بتم باهر سری هر سو سروکار دگر داردغمش با هر دلی سودا و بازار دگر دارد
ای ضیاء الحق حسام الدین تویکه گذشت از مه به نورت مثنوی
تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شداز فروغش همه ذرات جهان پیدا شد
پا ز حد خویش بیرون نمیباید نهادگر نهادی پیش ازاین اکنون نمیباید نهاد
نشان و نام مرا روزگار کی داندصفات و ذات مرا غیر یار کی داند
دل ما هر نفسی مشرب دیگر داردراه و رسم دگر و مذهب دیگر دارد
مهت هر لحظه از کو می نمایدهلال آسای ابرو می نماید
دل همه دیده شد و دیده همه دل گردیدتا مراد دل و دیده ز تو حاصل گردید
دلی نداشتم آنهم که بود یار ببردکدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد
ز قدت سرو بستان آفریدندز رویت ماه تابان آفریدند