گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از جنبش این دریا هر موج که برخیزدبر والوی جان آید بر ساحل دل ریزد
شاه بتان ماه رخان عرب رسیدبا قامت چو نخل و لب چون رطب رسید
اندر آن بودیم کان شخص از عسسراند اندر باغ از خوفی فرس
جانم از پرتو روی چنان می گرددکه دل از آتش او آب روان می گردد
مرا بفقر و فنا افتخار میباشدزنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد
رخت هر دم جمالی مینمایدز حسن خود مثالی مینماید
رخت گرچه چو خورشید فلک مستور می باشددلم هم در فروغ خویشتن مستور می باشد
چون عکس رخ دوست در آینه عیان شدبر عکس رخ خویش نگارم نگران شد
دلی که با رخ زلف تو همنشین باشدمجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد
بی نقاب آن جمال نتوان دیددر رخش جز مثال نتوان دید
نهان بصورت اغیار یار پیدا شدعیان بنقش و نگار آن نگار پیدا شد
دلی دارم که در روی غم نگنجدچه جای غم که شادی هم نگنجد
مست ساقی خبر از حام و سبویی داردتو مپندار که او مستی ازین می دارد
اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشدجمال روی ترا هیچ عز و ناز نباشد
مرا دلیست که در وی بغیر دوست نگنجددرین حضیره هر آنکس که غیر اوست نگنجد
رخ زیبای تو را آینه ای میبایدکه رخت را بتو زانسان که تویی بنماید
ز دریا موج گوناگون برآمدز بیچونی برنگ چون برآمد
می حدیثی از لب ساقی روایت می کندباده از سرمستی چشمش حکایت میکند
سلطان سر تخت شهی کرد تنزلبا آنکه جز او هیچ شهی نیست گدا شد
بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شدبی مهر تو چون ذره هویدا نتوان شد
دل من هر نفسی از تو تجلی طلبددمیده دیده مجنون رخ لیلی طلبد
دل از بند من بیدل رها شدنمیدانم که او دید و کجا شد
ایجمال تو در جهان مشهورلیکن از چشم انس و جان مستور
گفت عیسی را یکی هشیار سرچیست در هستی ز جمله صعب تر