گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مینماید هر زمانی رویی از ابرویی دگرتا کشد هردم گیبان من از سویی دگر
از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبرچشم بگشا و سواد فقر و کفر ما نگر
دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظرچشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر
ای حسن ترا دیده ما گشته به دیدارگر دیده نباشد که کند حسن تو اظهار
میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگرمیرسد دل را ازو هر لحظه الهامی دگر
اندر آمد ز در خلوت ما یار سحرگفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر
ای آخر هر اول و ای اول هر آخرای ظاهر هر باطن و وی باطن هر ظاهر
نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیداراز آنکه یار کند جلوه بر الولابصار
نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناسگرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس
میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفستا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس
چونک تنهااش بدید آن ساده مردزود او قصد کنار و بوسه کرد
طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرسز راه رسم گذر کن طریق و راه مپرس
دلا گر دیده ای داری بیا بگشا بدیدارشز رخسار پریرویان ببین خوبی ز رخسارش
دل من آیینه تست مصفا دارشاز پی عکس رخ خویش مهیا دارش
مرا ز من بستان دلبرا بجذبه خویشکه نیست هیچ حجابی چو من مرا در پیش
او چون فکند خویش تو خود را میفکنشاز خود شکسته است ازین بیش مشکنش
مرا از روی هر دلبر تجلی می کند رویشنه از یک سوش می بینم که می بینم ز هر سویش
نقشی به بست دلبر من بر مثال خویشآراستش بزیور حسن و جمال خویش
تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوشتا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاککه تا تو چهره خود را بدو کنی ادراک
تویی خلاصه ارکان انجم و افلاکولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک
صوفیی آمد به سوی خانه روزخانه یک در بود و زن با کفش دوز
نظرت فی رمقی نظره فصا ز فداکوصلتی بوجودی وجدت ذاتک ذاک
بر دل ریشم لبت دارد بسی حق نمکگر بپرسی ز اشک خونینم بگوید یک به یک