گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زهی ساکن شده در خانه دلگرفته سر بسر کاشانه دل
اگرچه پادشه عالمم گدای توامتو از برای منی و من از برای توام
ما سالها مقیم در یار بوده ایماندر حریم محرم اسرار بوده ایم
ما جام جهان نمای ذاتیمما مظهر جمله صفاتیم
هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیمهر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
تا مهر تو دیدیم ز ذرات گذشتیماز جمله صفات از پی آن ذات گذشتیم
بر دو عالم پادشاهی میکنمگرچه از ایزد گدایی می کنم
از خانقه و صومعه و مدرسه رستیمدر کوی مغان با می و معشوق نشستیم
چادر خود را برو افکند زودمرد را زن ساخت و در را بر گشود
ما مست و خراب چشم یاریمآشفته زلف آن نگاریم
گه از روی تو مجموعم گه از زلفت پریشانمکزین در ظلمت کفرم وزان در نور ایمانم
ز چشم مست ساقی من خرابمنه آخر بیخود از جام شرابم
معنی حسن تو در صورت جان میبینمعکس رخسار تو در جام جهان میبینم
ما از میان خلق کناری گرفته ایمواندر کنار خویش نگاری گرفته ایم
یار تا من هستم از خود با خبر نگذاردمتا ز من باقی بود اسم و اثر نگذاردم
من که در صورت خوبان همه او می بینمتو مپندار که من روی نکو می بینم
منم که روی ترا بی نقاب می بینممنم که در شب و روز آفتاب می بینم
ما از ازل مقامر و خمار آمدیمدردی کشان میکده یار آمدیم
دیده وام گشته از تو برویت نگرمزانکه شایسته دیدار تو نبود نظرم
گفت گفتم من چنین عذری و اوگفت نه من نیستم اسباب جو
صنما هر نفسی در گذرت می بینمبر دل و دیده و جان جلوه گرت می بینم
گه چو چنگم و گاه چو نی بنوازمگه بهر ساز که سازی تو مرا میسازم
دلبری دارم که در فرمان او باشد دلمهمچو گویی در خم چوگان او باشد دلم
ای روی تو در حجاب کونینبردار ز رخ نقاب کونین