گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای نهان در ذات پاکت ذات کونوی عیان نور تو در مرآت کون
ار رخت پنهان بنور خویشتنروت مخفی در ظهور خویشتن
خود پرستی پیشه دارد روز و شبهست خود را که ضم گاهی ثمن
ز چشم من تویی در جمال خود نگرانچرا جمال تو از خویشتن شود پنهان
کو جذبه که آن بستاند مرا از منکو جرعه که تا گردم فارغ از من
دلی دارم که باشد جای جانانمدام از دل بود ماوای جانان
از پی آن گفت حق خود را بصیرکه بود دید ویت هر دم نذیر
گنج های بینهایت یافتم در کنج جانکنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران
ایدوست بیا بر نظر ما نظری کنبر دیده جان و دل شیدا نظری کن
قطره ایی از قعر دریا دم مزنذره یی از مهر والا دم مزن
چه ساقی است که مست مدام اوست جهانچه باده است که ندانم که جام اوست جهان
ایدل اینجا کوی جانان است از جان دم مزناز دل و جان جهان در پیش جانان دم مزن
پیش و قد ریش از سر و گلستان دم مزندر تماشای بهار و باغ و بستان دم مزن
بیا ز چهره خوبان جمال خود را ببینز خط و خال بتان خط و خال خود را بین
گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنینگفت اگر خواهی مرا بینی برو خود را ببین
ای همه صفات من آینه صفات تونیست حیات من بجز شعبه ای از حیات تو
هیچکسی به خویشتن ره نبرد به سوی اوبلکه به پای او رود هر که رود به کوی او
شهوت دنیا مثال گلخنستکه ازو حمام تقوی روشنست
آنکه عمری در پی او می دویدم سو به سوناگهانش یافتم با دل نشسته روبه رو
صفت و شکل و دهانش بزبان هیچ مگوبیقینش چو بدیدی بگمان هیچ مگو
عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگوچون منت در دو جهان مظهر اگر هست بگو
بیا دلا به کجا خورده ای شراب بگوز خم مست که گشتی چنین خراب بگو
آن مرغ بلند آشیانهچون کرد هوای دام و دانه
آن که خود را مینماید در رخ خوبان چو ماهمیکند از دیده عشاق در خوبان نگاه