گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم بادهمدامم از لب ساقی بود مجموع آماده
منم ز یار نگارین خود جدا ماندهبه دست هجر گرفتار و بی نوا مانده
ای در پس هر لباس و پردهبر دیدهء دیده جلوه کرده
آغاز مشتریست ببازار آمدهخود را ز دست خویش خریدار آمده
آن یکی افتاد بیهوش و خمیدچونک در بازار عطاران رسید
مرا آن لبت خندان تازهبتن هردم فرستد جان تازه
آنچه میدانم از آن یار بگویم یا نهو آنچه بنهفته ز اغیار بگویم یا نه
ز چشم من چو تو ناظر به حسن خویشتننیچرا نقاب ز رخسار خود نمی فکنی
چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلیبسان ذره شدم در فروغ و تاب تجلی
زد حلقه دوش بر دل ما یار معنویگفتم که کیست گفت که در باز کن توی
سبو بشکن که آبی نی سبوییز خود بگذر که دریایی نه جویی
پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهینا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی
ای دیده بگو از چه سبب مست و خرابیول دل تو چنین مست و خراب از چه شرابی
دارد نشان یارم هر دلبری و یاریبینم جمال رویش از روی هر نگاری
تو نگارا به لطافت همگی جان و دلیگرچه ساکن شده در مملکت آب و گلی
خلق را می راند از وی آن جوانتا علاجش را نبینند آن کسان
جنون فوق عایات الجنونیجنون من حبیب ذوالفنونی
مرا به خلوت جان دلبریست پنهانیکه هست جان دلم در جمال او فانی
چو نیست چشم دلت تا جمال او بینینگر بصورت خود تا مثال او بینی
چه باده است که مست است میفروش از ویکسیکه خورد نیاید دگر بهوش از وی
تو میخواهی که تا تنها تو باشیکسی دیگر نباشد تا تو باشی
تا تو اندر مراتب عددیگه دهی و گه هزار و گاه صدی
رخ دلدار را نقاب توییچهره یار را حجاب تویی
شهدت فیک جمالا فنيت فیه بذاتيقتلتني بلحاظ و ذاک عین حیاتي