گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دوش ان صنم بیگانه وش بگذشت بر من چون پریکردم سلامش لیک او دادم جوابی سرسری
چه باشد اگر زانکه تو گاه گاهیکنی سوی افتادگانت نگاهی
گفت عاشق امتحان کردم مگیرتا ببینم تو حریفی یا ستیر
ای حسن تو در آیینه صورا و معنیبر دیده ارباب نظر کرده تجلی
تو ز مایی ولی ما را ندانیز دریایی ولی دریا ندانی
ای آفتاب رویت هرسو فکنده تابیوی از فروغ مهرت هر ذره آفتابی
منم مست از لب ساقی نه از میکز آن لب میکشم جام پیاپی
ای هر نفس تافته بر دل ز تو نوریاز سر تو جان یافته هر لحظه سروری
صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشاییزکه رخ نهفته داری ز چه رو نمینمایی
ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالیسایه ات از رخ ذرات مبادا خالی
آنکه جان یابم از از انفاس خوشش هر نفسیچون که کس محرم او نیست چه گویم به کسی
ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنیبدین قدم که تو داری سفر چگونه کنی
آفتاب وجود کرد اشراقنور او سربسر گرفت آفاق
در جوابش بر گشاد آن یار لبکز سوی ما روز سوی تست شب
ای هستی کاینات از کیدر جنب تو کاینات لاشی
سر بخرابات مغان در نهمدر قدم پیر مغان سر نهم
بت گفت به بت پرست کای عابد مادانی ز چه روی گشته ای ساجد ما
با آنکه دو کون سر به سر هستی اوستانسان ز چه مغز گشت عالم ز چه پوست
مردان همه در سماع و نی پیدا نیستمستان همه ظاهرند و می پیدا نیست
کس نیست کزو بسوی تو راهی نیستبی مستی او سنگ و گل و کاهی نیست
نابرده به صبح در طلب شامی چندننهاده برون ز خویشتن گامی چند
پیش از پس و پیش کاین پس و پیش نبودوین ملت و دین و مذهب و کیش نبود
ای حسن تو در کل مظاهر ظاهروی چشم تو در جمله مناظر ناظر
من دانه خال زلف چون دام تواممن آینه روی دلارام توام