گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شد چو سست از شهسوار دین رکابکرد رو با مرکب صرصر شتاب
کرد پور سعد ترسایی جوانبهر قتل آن امیر دین روان
شد چو بی خود از رحیق عشق شاهتاخت لشگر زی حریم خیمه گاه
ذوالجناح آن رفرف معراج عشقبر سر از نور نبوت تاج عشق
ای رسولان می فرستمتان رسولرد من بهتر شما را از قبول
شد چو خورشید امامت در حجابسر برآوردند خفاشان ز خواب
شد چو از باد مخالف سرنگونگشتی آل نبی در بحر خون
بوستان لاله رویان حجیزشد ز تاراج خزان چون برگ ریز
سیم عاشور چون شمع افقسر نهفت اندر پس نیلی تنق
از پس قتل خدیو مستطابآمد از گردون یکی مشکین غراب
چون سحرگه قرص شید آمد برونسر برهنه زین حجاب نیلگون
آه چشم خامه ام خونبار شدکار محنت نامه ام دشوار شد
شاه خاور چون علم بر بام زدبا جرس بانگ رحیل شام زد
شامگه که عیسی چرخ کبودکرد بر سر طیلسان مشک سود
چون قطار کوفه سوی شام شدطرفه شوری ز ازدحام عام شد
آن یکی درویش گفت اندر سمرخضریان را من بدیدم خواب در
شد چو از زندان فرعونی ملولیوسف مه پیکر آل رسول
چون عروس حجله فیروزه گونمهد زرین بست بر پشت هیون
شکر لله کاین شکسته خامه امسر ببرد این چامه غم نامه ام
آن یکی درویش هیزم می کشیدخسته و مانده ز بیشه در رسید
هم چنان که شه سلیمان در نبردجذب خیل و لشکر بلقیس کرد
ملک برهم زن تو ادهم وار زودتا بیابی هم چو او ملک خلود
زد ننگ عشق کوس ملامت به نام ماای پیک غم ببر به سلامت سلام ما
چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه راکو داوری که داد رسد دادخواه را