گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هندوی چشم و خال و خط و زلف مشک بیزدستی بهم نداده که ممکن شود گریز
شد روی یار جلوه گر از زلف مشک بیزصبح امید میدهد ای بخت خفته خیز
ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریشسینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش
چون خبر یابید جد مصطفیاز حلیمه وز فغانش بر ملا
گه به مسجد کشدم گه به کلیسای کشیشبستۀ موی بتانست مرا تختۀ کیش
نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیشکفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش
کجا به گوش رسد ناله های زار منشهزار بلبل دستان سراست در چمنش
عاشق که رنج عشق نداند ز راحتشگو باز گیر رحل اقامت ز ساعتش
جهان دریای خوناب است و ناپیداست پایانشالا ای آب جو بهراس از این دریا و طوفانش
دل من کنعان است و چاه سینه زندانشجهان مصر بلاخیز و خرد یعقوب نالانش
چشم بر صیدم نیفکند آنشکار افکن دریغدر خور شاهین چشم او نبودم من دریغ
گفتم رقم کنم به تو حال دل ملولرشک آیدم که بر تو فتد دیدۀ رسول
من آن نیم که دل آزرده از جفای تو باشمگرم ز پیش نظر رانی از قفای تو باشم
هر دم از یاد تو با چشم جدا گریم و مویمکه به سروقت تو چشمی ست جدا هر سر مویم
از درون کعبه آوازش رسیدگفت ای جوینده آن طفل رشید
با تو نخواهم رخ حور ای صنمعقل نبازم ز قصور ای صنم
گر مساعد شود آن طرۀ عنبر شکنمچندگاهی ز جنون رخت بصحرا فکنم
خم ابروی تو تا با مژه پیوست به همداد چین تا به ختا تیر و کمان دست به هم
که برگذشت که خون می رود ز چشم ترمچه شعله بود که از پا گرفت تا به سرم
بپای دار کشد محتسب ز میکده مستمخدا کند که نگردد رهاقرا به زدستم
می بنالم که بسر وقت رسد صیادمنه من از تنگی دام است که در فریادم
خیز تا معتکف خانه خمار شویمسر به پیشش بسپاریم و سبکبار شویم
زنی چو آتش می ساقیا بخر من هوشمچنان بزن که بمحشر برند دوش بدوشم
به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارمبرو از سر من ای سر که هوای سر ندارم