گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رسید موسم پیری گذشت دور جوانیچه خواهی ای دل غافل از این سراچه فانی
به من فرمود پیر راه بینیمسیح آسا دمی خلوت گزینی
یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهیزان که در این راه می افتی به چاه گمرهی
از عشق خدا گر به سرت شور و نواستاز حق بنما طلب دلت هرچه که خواست
بی کسب کمال نقص زایل نشودالطاف خدا شامل کاهل نشود
هرچند که ذات حق نهان است ز دیددر خویش خدای خویش را بتوان دید
یکتا و مقدس است خلاق ودوداز فیض وجود اوست امکان موجود
از آنچه پسند نیست خودداری کنبا صدق و خلوص خلق را یاری کن
از علم و کمال بهره برداری کنبا صدق و خلوص خلق را یاری کن
ذات احدیت است از دیده نهانلیکن نبود ز چشم حق بین پنهان
آن یکی آمد زمین را می شکافتابلهی فریاد کرد و بر نتافت
گر طالب مطلوب به هر آیینیشرط است که در طلب ز پا ننشینی
به صدق گفته ام هر دل گواه استکه دل ها را به سوی دوست راه است
تو را داده است یزدان عقل و پندارکه بگشایی گر افتد عقده در کار
شنو این نکته از من ای دل آگاهبه جز راه رضای حق مجو راه
الحمدلله رب العالمین و العاقبة للمتقین و لا عدوان الا علی الظالمین و الصلوة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله و صحبه الاکرمین اجمعیناما بعد چنین گوید جمع کننده این کتاب امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر ابن قابوس بن وشمه گیر بن زیار مولی امیرالمؤمنین با فرزند خویش گیلانشاه که بدان ای پسر که من پیر شدم و پیری و ضعیفی بر من چیره شد و منشور عزل زندگانی از موی خویش بر روی خویش کتابتی می بینم که آن کتابت را دست چاره جویی از من کشف نتواند کرد پس ای پسر چون من نام خویش در دایره گذشتگان دیدم مصلحت چنان دیدم که پیش از آنکه نامه عزل به من رسد نامه ای اندر نکوهش روزگار و سازش کار و بیش بهرگی جستن از نیک نامی یاد کنم و ترا از آن بهره مند کنم بر موجب مهر پدری تا پیش از آن که دست زمانه ترا نرم کند خود به چشم عقل اندر سخن من نگری و فزونی یابی و نیک نامی هر دو جهان حاصل کنی و مبادا که دل تو از کاربندی این کتاب بازماند آنگاه از من آنچه شرط مهر پدری است آمده باشد اگر تو از گفتار من بهره نیک نجویی چون بندگان دیگر باشند بشنودن و کار بستن نیک به غنیمت دارند و اگرچه سرشت روزگار بر آن جمله آمد که هیچ فرزند پند پدر خویش را کار نبندد که آتشی در باطن جوانان است که از روی غفلت پنداشت خویش ایشان را بر آن دارد که دانش خویش برتر از دانش پیران دانند اگرچه مرا این معلوم بود مهر و شفقت پدری مرا یله نکرد که خاموش باشم پس آنچه از موجب طبع خویش یافتم در هر بابی سخنی چند جمع کردم و آنچه شایسته و مختصر تر بود اندرین نامه نوشتم اگر از تو کاربستن خیزد خود پسند آمد و الا آنچه شرط پدری بود کرده باشم که گفته اند که بر گوینده بیش از گفتار نیست چون شنونده خریدار نیست جای آزار نیست
چنبره دید جهان ادراک تستپرده پاکان حس ناپاک تست
بدان و آگاه باش ای پسر که نیست از بودنی و نابودنی و شایدبود که شناخت مردم نگشت چنان که اوست جز آفریدگار عزوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او همه شناخته گشته است و شناسنده حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن چون منقوش است و شناسنده نقاش و گمان نقاش نقش تا در منقوش قبول نقش نبود هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد نه بینی که موم نقش پذیرنده تر از سنگ است و از موم مهره سازند و از سنگ نسازند پس در همه شناخته ای قبول شناخت است و آفریدگار قابل آن و تو به گمان در خود نگر و در آفریدگار منگر که او را بشناس به بصیرت عقل و نگر تا درنگ ساخته راه سازنده از دست تو برناید که هم درنگی زمان بود و زمان گذرنده است و گذرنده را آغاز و انجام و این جهان را که بسته همی بینی به بند او خیره ممان و بی گمان مباش که بند ناگشاده نماند و در آلا و نعما آفریدگار اندیشه کن و در آفریدگار مکن که بیراه تر کسی آن بود که جایی که راه نبود راه جوید چنان که رسول گفت علیه السلام تفکروا فی آلاء الله و لا تفکروا {فی} ذاته و اگر کردگار ما بر زبان خداوندان شرع بندگان را گستاخی شناختن راه خود ندادی هرگز کس را دلیر ی آن نبودی که اندر شناختن راه خدای تعالی سخنی گفتی که به هر نامی و به هر صفتی که حق را بدان بخوانی بر موجب عجز و بیچارگی خویش دان نه بر موجب الوهیت و ربوبیت وی که خداوند را هرگز به سزای او نتوانی ستودن پس چون او را به سزا شناختی بتوان ستودن پس اگر حقیقت توحید خواهی که بدانی بدان که هر چیزکی در تو محال است در ربوبیت صدق است چون یکی ای که هر که یکی ای را به حقیقت بدانست از محض شرک بری گشت و یکی بر حقیقت خدای است عزوجل و جز او همه دو و هر چه به صفت دو گردد یا ترکیب آن دو بود چون عدد و جمع دو بود چون به صفات یا به صورت دو بود چون جوهر یا به تولد دو بود چون اصل و فرع یا مکان دو بود چون عرض یا به وهم دو بود چون عقل و نفس یا به اعتدال دو بود چون طبع و صورت یا در مقابله چیزی دو بود چون مثل و شبه یا از بهر ساز چیزی دو بود چون هیولی و عنصر یا از برای صدر دو بود چون مکان و زمان یا از برای حد دو بود چون گمان و نشان یا از برای قبول دو بود چون خاصیت یا بیش وهم بود چون مسکوک یا هستی و نیستی جز او بود چون ضد و فوق و هر چه جز او چگونگی دارد چون قیاس این همه نشان دوی است و این را به حقیقت یکی نتوان گفت یکی به حقیقت خدای است عزوجل چون چنین بود این چیز ها که نشان دوی است جز از حق سبحانه و تعالی بود حقیقت توحید آن است که بدانی که هر چه در دل تو آید نه خدای بود که حق تعالی آفریدگار آن بود بری از شبه و شرک تعالی الله عما یصفون الملحدون و هو خبیر بما یعملون و الله عالم الغیب و الشهادة
بدان ای پسر که حق سبحانه و تعالی این جهان را به حکمت آفرید نه خیره آفرید که بر موجب عدل آفرید و بر موجب حکمت چون دانستی که هستی به از نیستی و صلاح به از فساد و زیادت به از نقصان و خوب به از زشت و بر هر دو دانا و توانا بود و آنچ بود به بود و به کرد بر خلاف دانش خود نکرد و بهنگام کرد و آنچ در موجب عدل بود و بر موجب جهل و فساد و گزاف نکرد و ننهاد پس نهادش بر موجب حکمت آمد تا چنانک زیباتر بود بنگاشت چنانک توانا بود بی آفتاب روشنایی دهد و بی ابر باران دهد بی طبایع ترکیب کند و بی ستاره تأثیر نیک و بد بر عالم پدید کند و چون کار بر موجب حکمت آمد بی واسطه هیچ پیدا نکرد و واسطه سبب کرد و نظام کون را چون واسطه برخیزد و شرف منزلت ترتیب برخیزد چون ترتیب و منزلت نبود نظام نبود و فعل را نظام لابد بود آن واسطه نیز لازم بود واسطه پدید کرد تا یکی قاهر بود و یکی مقهور و یکی روزی خواره بود و یکی روزی دهنده و این دوی که بر یکی خدای گواه بود پس تو چون واسطه بینی و نه بینی نگر تا به واسطه بنگری و کم و بیش از واسطه نبینی از خداوند واسطه بینی و اگر زمین بر ندهد تاوان بر زمین منه و اگر ستاره داد ندهد تاوان بر ستاره منه که ستاره از داد و بیداد چندان آگاه است که زمین از بر دادن چون زمین را آن توان نیست که تخم نوش در وی افکنی زهر بار آرد ستاره را نیز هم چنانست نیکی نمای بد نتواند نمودن چون جهان به حکمت آراسته شد آراسته را زینت لابد باشد پس درنگر درین جهان تا زینت وی را بینی از نبات و حیوان و خورش ها و پوشش ها و انواع خوبی که این همه زینتی است از موجب حکمت پدید کرده چنانک در کلام خود می گوید و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقنا هما الا بالحق چون دانستی که حق سبحانه و تعالی جهان را بیهوده نیافرید بیهوده باشد که داد نعمت و روزی ناداده ماند و روزی آنست که روزی به روزی خواره دهی تا بخورد داد چنین بود مردم آفرید تا روزی خورد و چون مردم پدید کرد تمامی نعمت مردم بود و مردم را لابد بود از سیاست و ترتیب سیاست و ترتیب بی راهنمایی خام بود که هر که روزی خواری که روزی بی ترتیب و عدل خورد سپاس روزی دهنده نداند و این عیب روزی دهنده را بود که روزی خویش به بی دانشان دهد و روزی ده بی عیب بود و روزی خواره را بی دانش نگذاشت چنانکه در قرآن می گوید علم الانسان مالم یعلم و در میان مردم پیغامبران را فرستاد تا راه دانش و ترتیب روزی خوردن و شکر روزی ده به مردم آموختند تا آفرینش این جهان به عدل بود و تمامی عدل به حکمت و این حکمت نعمت و تمامی نعمت به روزی خواره و تمامی روزی خواره به پیغامبران راه نمود و بر روزی خواره چندان فضل است که روزی خواره را بر روزی راه نماید پس چون از خرد برنگری چندان حرمت و شفقت و آرزو که روزی خواره را بر نعمت و روزی است واجب کند که حق راه نمای خویش بشناسی و روزی ده خویش را منت داری و فرستادگان او را حق شناسی و دست به ایشان زنی و همه پیغامبران را به راست گویی داری از آدم تا پیغامبر ما صلوات الله علیهم اجمعین فرمان بردار باشی بر دین و شکر منعم به تمامی بگزاری و حق فرایض نگاهداری تا نیک نام و ستوده باشی
بدان ای پسر که سپاس خداوند نعمت واجب است بر همه خلق بر اندازه فرمان نه بر اندازه استحقاق اگر همگی خویش شکر سازد هنوز حق شکر یک جزو از هزار جزو نتواند گفتن بر اندازه فرمان اگر حق تعالی از نعمت اندک شکر خواهد بسیار بود چنانکه اندازه طاعت در دین اسلام پنج است دو ازو خاص منعمان را و سه ازو عموم خلایق را یکی ازو اقرار به زفان و تصدیق به دل و دیگر نماز پنجگانه و دیگر روزه سی روز اما شهادات دلیل نفی است بر حقیقت و هر چه جز از حقیقت است و نماز صدق قول اقرار بندگی و روزه تصدیق قول اقرار دادن به خدای تعالی چون گفتی که من بنده ام در بند بندگی باید بود چون گفتی که او خداوند ست زیر حکم خداوند باید بود و اگر خواهی که برابر طاعت دارد تو از طاعت مگریز و اگر بگریزی از بنده خویش طاعت چشم مدار که نیکی تو بر بنده تو بیش از آنست که نیکی خدای بر تو و بنده بی طاعت مدار که بنده بی طاعت خداوندی جوید و زود هلاک شودسزد گر بری بنده ای را گلو
بدان ای پسر که خدای تعالی دو فریضه پیدا کرد از بهر منعمان و بندگان خاص و آن حج است و زکوة و فرمود که هر که را ساز بود خانه او را زیارت کند و آنرا که ساز ندارد نفرمود نه بینی که در دنیا نیز معاملت درگاه پادشاه هم خداوندان نعمت توانند کرد و اعتماد حج بر سفرست و بینوایان را سفر فرمودن نه از دانش باشد و بی ساز سفر کردن از تهلکه و نادانی باشد و چون ساز بود سفر نکنی خوشی و لذت دنیا تمام نباشد که خوشی دنیا و لذت نعمت اندر آنست که نادیده به بینی و ناخورده بخوری و نایافته بیابی و این جز در سفر نباشد که مردم سفری جهان آزموده و کاردیده و روزبه و دانا بود که نادیده دیده باشد و ناشنیده شنیده چنانک گفته اند لیس الخبر کالمعاینه کی جهان دیدگان را برابر نکنند و گفته اند نظمجهان دیدگان را بنادیدگان
بدان ای پسر که آفریدگار ما جل جلاله چون خواست که جهان آبادان بماند اسباب نسل پدید کرد و شهوت جانور را سبب کرد پس همچنین از موجب خرد بر فرزند واجب است خود را حرمت داشتن و تعهد کردن و نیز واجب است اصل خود را تعهد کردن و حرمت داشتن و اصل او هم پدر و مادرست تا نگویی که پدر و مادر را بر من چه حق است که ایشان را غرض شهوت بود نه مقصود من بودم هر چند غرض شهوت بود مضاعف شفقت ایشانست کی از بهر تو خویشتن را بکشتن دهند و کمتر حرمت مادر و پدر آنست که هر دو واسطه اند میان تو و آفریدگار تو پس چندانک آفریدگار خود را و خود را حرمت داری واسطه را نیز اندر خور او بباید داشت و آن فرزند را که مادام خرد رهنمون او بود از حق پدر و مادر خالی نباشد حق سبحانه و تعالی می گوید در کلام مجید خویش که اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم این آیت را از چند روی تفسیر کرده و بیک روایت چنین خواندم که اولوالامر مادر و پدرند زیرا که امر بتازی دوست یا کارست یا فرمان و اولوالامر آن بود که او را هم فرمان بود و هم توان و پدر و مادر را هم توانست و هم فرمان اما توان پروردن باشد و فرمان خوبی آموختن نگر ای پسر که رنج دل پدر و مادر نخواهی و خوار نداری که آفریدگار برنج دل مادر و پدر بسیار عقوبت کند و حق تعالی می گوید فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما امیرالمؤمنین علی را رضی الله عنه پرسیدند که حق مادر و پدر چندست و چیست بر فرزند گفت این ادب ایزد تعالی در مرگ مادر و پدر پیغامبر علیه السلام {بنمود} که اگر ایشان روزگار پیغامبر را علیه السلام دریافتندی واجب بودی ایشان را برتر از همه کس داشتن ضعیف آمدی که گفت انا سید الولد آدم و لافخر پس حق مادر و پدر {اگر از روی دین ننگری از روی خرد و مردمی بنگر} که اصل منبت پرورش تواند و چون تو در حق ایشان مقصر باشی چنان بود که تو سزای نیکی نباشی و آن کس که وی حق شناس اصل نیکی نباشد نیکی فرع را هم حق نداند نیکی کردن از خیر که باشد و تو نیز خیر{گی} خویش مجوی و با پدر و مادر خویش چنان باش که از فرزندان خویش طمع داری که با تو باشند زیرا که آنکه از تو آید همان طمع دارد که تو از وی زادی و مثل آدمی هم چون میوه است و مادر و پدر هم چون درخت هر چند درخت را تعهد بیش کنی میوه از وی نکوتر و بهتر یابی و چون پدر و مادر را حرمت داری و آزرم دعا و نفرین ایشان در تو اثر بیشتر کند و مستجاب تر بود و بخشنودی حق تعالی نزدیک تر باشی و بخشنودی ایشان نزدیک تر باشی و نگر از بهر میراث مادر و پدر نخواهی که بی مرگ مادر و پدر آنچ روزی تست بتو رسد کی روزی مقسومست بر همه کس و بهر کسی آن رسد که قسمت او کرده اند و از بهر روزی رنج بسیار بر خود منه که بکوشش روزی افزون نگردد چنانک گفت عش بجدک لابکدک یعنی سخت زی نه بکوشش و اگر خواهی که از بهر روزی همواره از خدای خشنود باشی بکسی منگر که حال او بهتر از حال تو باشد بکسی نگر که حال او از حال تو بتر باشد تا دایم از خداوند خشنود باشی و اگر بمال درویش گردی جهد کن تا بخرد توانگر باشی که توانگری خرد بهتر از توانگری مال و بخرد مال توان حاصل کرد و بمال خرد نتوان حاصل نتوان کرد و جاهل از مال زود درویش گردد و خرد را دزد نتواند بردن و آب و آتش هلاک نتواند کردن پس اگر خرد داری با خرد هنر آموز که خرد بی هنر چون تنی بود بی جامه و شخصی بی صورت که گفته اند الادب صورة العقل
بدان و آگاه باش که مردم بی هنر مادام بی سود باشند چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد نه خود را سود کند و نه غیر خود را و مردم بسبب و اصل اگر بی هنر بود از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بی بهره نباشد و بتر آن بود که نه گوهر دارد و نه هنر اما جهد کن که اگر چی اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر چنانک گفته اند الشرف بالعقل و الادب لا بالاصل و النسب که بزرگی خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را و بدانک ترا پدر و مادر نام نهند هم داستان مباش آن نشانی بود نام آن بود که تو به هنر بر خویشتن نهی تا از نام زید و جعفر و عم و خال باستاد فاضل و فقیه و حکیم افتی که اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیچ کس را بکار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی چنگ در وی زن و از دست مگذار که وی همه را بکار آید و بدانک از همه هنرها بهترین هنری سخن گفتن است که آفریدگار ما جل جلاله از همه آفریده های خویش آدمی را بهتر آفرید و آدمی فزونی یافت بر دیگر جانوران به ده درجه که در تن اوست پنج از درون و پنج از بیرون اما پنج نهانی چون اندیشه و یاد گرفتن و نگاه داشتن و تخیل کردن و تمیز و گفتار و پنج ظاهر چون سمع و بصر و شم و لمس و ذوق و از این جمله آنچ دیگر جانوران را هست نه برین جمله که آدمی راست پس آدمی بدین سبب پادشاه و کامکار شد بر دیگر جانوران و چون این بدانستی زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن گفت که زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی که گفته اند هر که زفان او خوشتر هواخواهان او بیشتر و با همه هنرها جهد کن تا سخن بجایگاه گویی که سخن نه بر جایگاه اگر چه خوب باشد زشت نماید و از سخن بی فایده دوری گزین که سخن بی سود همه زیان باشد و سخن که ازو بوی دروغ آید و بوی هنر نیاید ناگفته بهتر که حکیمان سخن را به نبیذ ماننده کرده اند که هم ازو خمار خیزد و هم بدو درمان خمار بود اما سخن ناپرسیده مگوی و تا نخواهند کس را نصیحت مکن و پند مده خاصه آن کس را که پند نشنود که او خود افتد و بر سر ملاء هیچ کس را پند مده که گفته اند النصح بین الملاء تقریع اگر کسی به کژی برآمده بود گرد راست کردن او مگرد که نتوانی که هر درختی را که کژ برآمده بود و شاخ زده بود و بالا گرفته جز به بریدن و تراشیدن راست نگردد چنانک به سخن بخیلی نکنی اگر طاقت بود به عطاء مال هم بخیلی مکن که مردم فریفته مال زودتر شوند که فریفته سخن و از جای تهمت زده پرهیز کن و از یار بداندیش و بدآموز دور باش و بگریز و در خویشتن به غلط مشو و خویشتن را جایی نه که اگر بجویندت هم آنجا یابند تا شرمسار نگردی و خود را از آنجای طلب که نهاده باشی تا بازیابی و به زیان و به غم مردم شادی مکن تا مردمان به زیان و غم تو شادی نکنند داد بده تا داد یابی و خوب گوی تا خوب شنوی و اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود یعنی که با مردم ناکس نیکی کردن چون تخم در شورستان افکندن باشد اما نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که پیغامبر گفته است علیه السلام الدال علی الخیر کفاعله و نیکی کن و نیکی فرمای که این دو برادرند که پیوندشان ازمانه بگسلد و بر نیکی کردن پشیمان مباش که جزای نیک و بد هم درین جهان به تو رسد پیش از آنک بجای دیگر روی و چون تو با کسی نکویی کنی بنگر که اندر وقت نکویی کردن هم چندان راحت به تو رسد که بدان کس رسد و اگر با کسی بدی کنی چندانی که رنج به وی رسد بر دل تو ضجرت و گرانی رسیده باشد و از تو خود به کسی بد نیاید و چون به حقیقت بنگری بی ضجرت تو از تو به کسی رنجی نرسد و بی خوشی تو راحتی از تو به کسی نرسد درست شد که مکافات نیک و بد هم درین جهان بیابی پیش از آنک بدان جهان رسی و این سخن را که گفتم کسی منکر نتواند شدن که هرکه در همه عمر خویش با کسی نیکی یا بدی کرده ست چون به حقیقت بیندیشد داند که من بدین سخن برحقم و مرا بدین سخن مصدق دارند پس تا توانی نیکی از کسی دریغ مدار که نیکی آخر یک روز بر دهدحکایت شنیدم که متوکل را بنده ای بود فتح نام بغایت خوبروی و روزبه و همه منبرها و ادب ها آموخته و متوکل او را به فرزندی پذیرفته و از فرزندان خود عزیزتر داشتی این فتح خواست که شنا کردن آموزد ملاحان بیاوردند و او را در دجله شنا کردن همی آموختند و این فتح هنوز کودک بود و بر شنا کردن دلیر نگشته بود فاما چنانک عادت کودکان بود از خود می نمود که شنا آموخته ام یک روز پنهانی استاد به دجله رفت و اندر آب جست و آب سخت قوی می رفت فتح را بگردانید چون فتح دانست که با آب بسنده نیاید با آب بساخت و بر روی آب همی شد تا از دیدار مردم ناپیدا شد چون وی را آب باره ببرد و بر کنار دجله سوراخ ها بود چون به کنار آب به سوراخی برسید جهد کرد و دست بزد و خویشتن اندر آن سوراخ انداخت و آنجا بنشست و با خود گفت که تا خدای چه خواهد بدین وقت باری خود را ازین آب خون خوار جهانیدم و هفت روز آنجا بماند و اول روز که خبر دادند متوکل را که فتح در آب جست و غرقه شد از تخت فرود آمد و بر خاک بنشست و ملاحان را بخواند و گفت هر که فتح را مرده یا زنده بیارد هزار دینارش بدهم و سوگند خورد که تا آنگاه که وی را بر آن حال که هست نیارند من طعام نخورم ملاحان در دجله رفتند و غوطه می خوردند و هر جای طلب می کردند تا سر هفت روز را اتفاق را ملاحی بدان سوراخ افتاد فتح را بدید شاد گشت و گفت هم اینجا باش تا زورقی بیارم از آنجا بازگشت و پیش متوکل رفت و گفت یا امیرالمؤمنین اگر فتح را زنده بیارم مرا چه دهی گفت پنج هزار دینار نقد بدهم ملاح گفت یافتم فتح را زنده زورقی بیاوردند و فتح را ببردند متوکل آنچ ملاح را گفته بود بفرمود تا در وقت بدادند وزیر را بفرمود و گفت که در خزینه من رو هر چه هست یک نیمه به درویشان ده بدادند آنگاه گفت طعام بیاریت که وی گرسنه هفت روزه است فتح گفت یا امیرالمؤمنین من سیرم متوکل گفت مگر از آب دجله سیر شدی فتح گفت نه کی من این هفت روز گرسنه نه بودم کی هر روز بیست تا نان بر طبقی نهاده بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی تا دو سه تا از آن نان برگرفتمی و زندگانی من از آن نان بودی و بر هر نان نوشته بود کی محمد بن الحسین الاسکاف متوکل فرمود که در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله افکند کیست و بگوییت تا بیاید که امیرالمؤمنین با او نیکویی خواهد کرد تا نترسد چنین منادی کردند روز دیگر مردی بیامد و گفت منم آن کس متوکل گفت به چه نشان مرد گفت به آن نشان که نام من بر روی هر نانی نوشته بود که محمد بن الحسین الاسکاف متوکل گفت نشان درست است اما چندگاهست که تو درین دجله نان می اندازی محمد بن الحسین گفت یک سال است متوکل گفت غرض تو ازین چه بود مرد گفت شنوده بودم که نیکی کن و به آب انداز که روزی بر دهد و بدست من نیکی دیگر نبود آنچ توانستم همی کردم و با خود گفتم تا چه بر دهد متوکل گفت آنچ شنیدی کردی بدانچ کردی ثمره یافتی متوکل وی را در بغداد پنج دیه ملک داد مرد بر سر ملک رفت و محتشم گشت و هنوز فرزندان او در بغداد مانده اند و بر روزگار القایم بامرالله من به حج رفتم ایزد تعالی مرا توفیق داد تا زیارت خانه خدای بکردم و فرزندان وی را بدیدم و این حکایت از پیران و معمران بغداد شنودم
ای پسر باید که مردم سخن دان و سخن گوی بود و از بدان سخن نگاه دارد اما تو ای پسر سخن راست گوی و دروغ گوی مباش و خویشتن به راست گفتن معروف کن تا اگر به ضرورت دروغی از تو بشنوند بپذیرند و هر چه گویی راست گوی و لیک راست به دروغ ماننده مگوی که دروغ به راست ماننده به که راست به دروغ ماننده که آن دروغ مقبول بود و آن راست نامقبول پس از راست گفتن نامقبول پرهیز کن تا چنان نیفتد که مرا با امیر بالسوار غازی شاپور بن الفضل رحمه الله افتادحکایت بدان ای پسر که من به روزگار امیر بالسوار آن سال که از حج باز آمدم به غزا رفتم به گنجه که غزاء هندوستان بسیار کرده بودم خواستم که غزاء روم کرده شود و امیر بالسوار پادشاهی بزرگ بود و مردی پای بر جای و خردمند و پادشاهی بزرگ و شایسته و عادل و شجاع و فصیح و متکلم و پاک دین و بیش بین چنانک ملکان ستوده باشند همه جد بودی بی هزل چون مرا بدید بسیار حشمت کرد و با من در سخن آمد و از هر نوعی همی گفت و من همی شنودم و جواب همی دادم سخن هاء من او را پسندیده آمد با من بسیار کرامت ها کرد و نگذاشت که بازگردم از بس احسان ها که می کرد با من من نیز دل بنهادم و چند سال به گنجه مقیم شدم و پیوسته به طعام و شراب در مجلس او حاضر شدمی و از هر گونه سخن از من می پرسیدی و از حال ملوک گذشته و عالم می بررسیدی تا روزی از ولایت ما سخن می پرسید و عجایب هاء هر ناحیت می برفت می گفتم بروستاء گرگان دیهی است در کوه پایه و چشمه ایست از دیه دور و زنان که آب آرند جمع شوند هر کس با سبوی و از آن چشمه آب برگیرند و سبوی بر سر نهند و باز گردند یکی ازیشان بی سبوی همی آید و بر راه اندر همی نگرد و کرمیست سبز اندر زمین هاء آن دیه هر کجا از آن کرم می یافت از راه به یک سو می افکند تا آن زنان پای بر کرم ننهند که اگر یکی ازیشان پای بر آن کرم نهد و کرم بمیرد آن آب که در سبوی بر سر دارند در حال گنده شود چنانک بباید ریختن و بازگشتن و سبوی شستن و دیگر باره آب برداشتن چون این سخن بگفتم امیر ابوالسوار روی ترش کرد و سر بجنبانید و چند روز با من نه بدان حال بود که پیش از آن می بود تا پیروزان دیلم گفت امیر گله تو کرد گفت فلان مردی پای بر جای است چرا باید که با من سخن چنان گوید که با کودکان گویند چنان مردی را پیش چو منی چرا دروغ باید گفت من در حال از گنجه قاصدی فرستادم به گرگان و محضری فرمودم کردن به شهادت قاضی و رییس و خطیب و جمله عدول و علما و اشراف گرگان که این دیه بر جاست و حال این کرم برین جمله است و به چهار ماه این معنی درست کردم و محضر پیش امیر بالسوار نهادم بدید و بخواند و تبسم کرد و گفت من خود دانم که از چون توی دروغ گفتن نیاید خاصه پیش من اما چرا راستی باید گفت که چهارماه روزگار باید کرد و محضری و گواهی دویست مرد عدول تا از تو آن راست قبول کنند