گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اول گفت تا روز و شب آینده است و رونده از گردش سال ها شگفت مدارو گفت مردمان چرا از کاری پشیمانی خورند که یک بار از آن پشیمانی خورده باشند
ای پسر هر چند جوانی پیر عقل باش نگویم که جوانی مکن ولکن جوان خویشتن دار باش و از جوانان پژمرده مباش جوان شاطر نیکو بود چنانکه ارسطاطالیس حکیم گفت ا لشباب نوع من الجنون و نیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد و از کاهلی بلا خیزد و بهره خویش از جوانی به حسب طاقت بردار که چون پیر شوی خود نتوانی چنانکه آن پیر گفت که چندین مال بخوردم در وقت جوانی و خوب رویان مرا نخواستند چون پیر شدم من ایشان را نمی خواهم بیتسبحان الله درین جوانی و هوس
بدان ای پسر که مردم عامه را در شغل های خویش ترتیب و اوقات پدید نیست و به وقت و نا وقت ننگرند و خردمند ان و بزرگان هر کاری را از آن خود وقتی دارند بیست و چهار ساعت شباروزی را بر کار های خویش ببخشند میان هر کاری وقتی نهاده و حد و اندازه پدید کرده تا کارهای ایشان به یک دیگر نیآمیزد و خدمت گاران ایشان را نیز معلوم بود که به هر وقت به چه کار مشغول باید بودن تا شغل های ایشان همه بر نظام باشد اما اول تجربت طعام خوردنی بدانکه عادت مردمان بازار ی چنان است که طعام بیشتر به شب خورند و آن سخت زیان دارد دایم با تخمه باشند و مردمان لشکر ی پیشه را عادت چنانست که وقت و نا وقت ننگرند هر گاه کی یابند بخورند و این عادت ستوران ست که هر گاه که علف یابند بخورند و مردمان محتشم و خاص در شباروزی یک بار خورند و این طریق خویشتن دار ی است ولکن مرد ضعیف گردد و بی قوت پس چنان باید که مردم محتشم بامداد خلوت بکند و آنگاه بیرون آید و به کدخدا یی خویش مشغول شود تا نماز پیشین بکند آنقدر نیز که راتب باشد رسیده باشد و آن کسان که با تو طعام خورند حاضر فرمای کردن تا با تو طعام خورند اما طعام به شتاب مخور آهسته باش با سر خوان با مردمان حدیث همی کن چنانکه در شرط اسلام است ولکن سر در پیش افکنده دار و در لقمه مردمان منگرحکایت شنودم که وقتی صاحب { اسماعیل بن} عباد نان می خورد با ندیمان و کسان خویش مردی لقمه ای از کاسه برداشت مویی در آن لقمه او بود صاحب بدید گفت آن موی از لقمه بیرون کن مرد لقمه از دست بنهاد و برخاست و برفت صاحب فرمود که باز آریتش صاحب پرسید که یا فلان نان ناخورده از خوان چرا برخاستی مرد گفت مرا نان آن کس نشاید خورد که موی در لقمه من بربیند صاحب سخت خجل شد از آن سخن
حمله بردند اسپه جسمانیانجانب قلعه و دز روحانیان
شراب خوردن را نگویم که بخور و نگویم که مخور که جوانان به قول کسی از فعل جوانی بازنگردند که مرا نیز بسیار گفتند و نشنودم تا بعد از پنجاه سال ایزد تعالی بر من رحمت کرد و مرا توبه ارزانی داشت اما اگر نخوری سود دو جهانی با تو بود و هم خشنودی ایزد جل و علا و هم از ملامت خلق رسته باشی و از نهاد و سیرت بی عقلان و از افعال محال رسته باشی و نیز در کدخدایی بسیار توفیر یابی و ازین چند روی اگر رغبت در خوردن آن ننمایی سخت دوست دارم و لیکن جوانی دانم که رفیقان نگذارند که نخوری و بدین سبب گفته اند الوحدة خیر من جلیس السوء اگر خوری دانم که دل بر توبه داری و بر کردار خویشتن پشیمان باشی پس به هر حال که نبیذ خوری باید که بدانی خوردن از آنچه ار ندانی خوردن زهر ست و اگر دانی خوردن با زهر حقیقت و همه مأکولات و مشروبات که بی ترتیب و بی نسق خوری بدست که گفته اندکه پازهر زهر ست که افزون شود
اما مردم بیگانه را هر روز مهمان مکن از آنک هر روز به حق مهمان نتوان رسیدن بنگر تا یک ماه چند بار مهمانی توانی کردن آنکه سه بار توانی کردن یک بار کن و آن سه بار اندرو خرج کن تا خوان تو از همه عیبی مبرا بود و زبان عیب جویان بر تو بسته باشد و چون مهمان در خانه تو آید هر کس را پیش باز می فرست و تقربی همی کن و تیمار هر کس به سزای او می دار چنانکه بوشکور گوید شعراگر دوست مهمان بود یا نه دوست
بدان ای پسر که گفته اند المزاح مقدمة الشر یعنی مزاح پیشرو همه آفتهاست تا بتوانی از مزاح سرد حذر کن و اگر مزاح کنی باری در مستی مکن که شر و آشوب بیش خیزد و از مزاح ناخوش و فحش گفتن شرم دار اندر مستی و هشیاری خاصه در نرد و شطرنج که درین هر دو شغل مردم صحو باشند مزاح کمتر تحمل توانند کردن و نرد و شطرنج بسیار باختن عادت مکن و اگر بازی به اوقات باز و مباز الا به مرغی یا به گوسفندی یا به مهمانی یا محقری از محقرات به گرو مباز و به درم مباز که به درم باختن بی ادبیست {و} مقامری بود و اگر نیک دانی باختن با کسی که مقامری معروف بود مباز که تو نیز به مقامری معروف گردی و اگر بازی به معروف تر و محتشم تر از خود بازی نرد و شطرنج ادبست باید که تو اول دست به مهره ننهی تا اول حریف آنچه خواهد برگیرد و اگر نرد بازی اول کعبتین به حریف ده و شطرنج دست اول بدو ده اما با ترکان و معربدان و خادمان و زنان و کودکان و گران جانان به گرو مباز تا عربده نخیزد و بر نقش کعبتین با حریف جنگ مکن و سوگند مخور که تو فلان زخم زدی و اگر چه سوگند تو راست باشد مردم به دروغ پندارند و اصل همه شری و عربده ای مزاح کردن است و پرهیز کن از مزاح کردن هر چند که مزاح کردن نه عیب است و نه بزه { کی رسول مزاح کرده است که پیرزنی بود در خانه عایشه روزی از رسول ص پرسید که ای رسول خدای روی من روی بهشتیان است یا روی دوزخیان یعنی من بهشتیم یا دوزخی و گفته اند کان رسول الله یمزح و لا یقول الا حقا پس پیغمبر با پیرزن گفت بر وی مزاح که بدان جهان هیچ پیرزنی اندر بهشت نباشد آن پیرزن دلتنگ شد و بگریست رسول خدا ص تبسم کرد و گفت مگری که سخن من خلاف نباشد راست گفتم که هیچ پیر در بهشت نباشد از آنکه روز قیامت همه خلق از گور جوان برخیزند عجوزه را دل خوش گشت} مزاح شاید کرد ولیکن فحش نشاید گفت پس اگر گویی باری کمتر گوی و اگر ضرورت باشد باری آنچه گویی با همسران خویش گوی اگر جوابی گویند باری عیبی نبود و هر هزلی که گویی جدآمیز گوی و از فحش پرهیز کن هر چند مزاح بی هزل نبود اما جدی باید که بود هر چه گویی ناچار بشنوی و از مردمان همان طمع دار که از تو به مردمان رسد اما با هیچ کس جنگ مکن که جنگ کردن نه کار مردم است کار زنان و کودکان است پس اگر اتفاق افتد که با کسی جنگ آری هر چه بدانی و بتوانی گفتن مگوی جنگ چندان کن که جای آشتی بماند و یک باره لجوج و بی آزرم مباش و از عادات مردم فرومایه بدترین عادتی لجوجی و بی آزرمی است و بهترین عادت متواضعی که متواضعی نعمت ایزدی است که کس بر وی حسد نبرد { و به هر سخنی مگوی که ای مرد چو هر که ای مرد گوید بی حجت مرد را از مردی بازافکند} اما سه یکی خوردن و مزاح کردن و عشق باختن این همه کار جوانان است چون تو اندازه کارها نگه داری بر نیکوترین وجهی بتوان کردن چنانکه مردم بسی ملامتی نکنند چون در باب شراب خوردن و مزاح و نرد و شطرنج سخنی چند شد ناچار در باب عشق ورزیدن هم بباید گفت و شرح و شرایط آن و بالله التوفیق
جهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی خواه به پیری و خواه به جوانی پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق که متابع شهوت بودن نه کار خردمندان است از عشق تا توانی پرهیز کن که عاشقی کار با بلاست خاصه پیری و هنگام مفلسی که یک ساله راحت وصال به یک روزه رنج فراق نه ارزد که سر تاسر عاشقی رنج است و درد دل و محنت هر چند که دردی خوش است اگر در فراق باشی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوق بدخو ی بود از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی و اگر مثل معشوقه تو فریشته مقرب است که به هیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی و مردم همیشه در مساوی تو باشند و در نکوهش معشوق تو از آنکه عادت خلق چنین است پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن که خردمندان از چنین کار پرهیز توانند کرد از آنچه ممکن نگردد که به یک دیدار کسی بر کسی عاشق شود اول چشم بیند آنگه دل پسندد چون دل پسند کرد طبع بدو مایل شود آنگاه متقاضی دیدار او کند اگر تو شهوت خویش را در امر دل کنی و دل را متابع شهوت گردانی تدبیر آن کنی که یک بار دیگر او را به بینی چون دیدار دوباره شود و طبع بدو مضاعف گردد و هوای دل غالب تر شود پس قصد دیدار سیوم کنی چون سیم بار دیدی و در حدیث آمد و سخن گفت و جواب شنید خر رفت و رسن برد و دریغا چنبرپس از آن اگر خواهی که خویشتن را نگاه داری نتوانی داشت که کار از دست تو رفته باشد هر چه روز آید بلای عشق زیادت شود و ترا متابع دل باید بود اما اگر {از} دیدار اول خویشتن را نگه داری چون دل تقاضا کند خود را به دل موکل کنی و بیش نام او نبری و خویشتن به چیزی مشغول کنی و جای دیگر استفراغ شهوت کنی و چشم از دیدار وی بربندی همه رنج یک هفته بود و بیش یاد نیاید زود خود را از آن بتوانی رهانیدن ولیکن این نه کار همه کس بود و مردی باید با عقل تمام که این بتواند کرد و اگر مرد کامل عاقل بود او را این حال خود نیفتد و اگر اتفاقا ناگاه روی نماید به عقل دفع آن تواند کرد از بهر آنک عشق علت است چنانکه محمد زکریا در تفاسیر العلل یاد کرده است به سبب علت عشق و دارو ی او چون روزه داشتن پیوسته و بار گران کشیدن و راه دراز رفتن است و دایم خویشتن در رنج داشتن و تمتع کردن و آنچ بدین ماند اما اگر کسی را دوست داری که ترا از خدمت و دیدار او راحتی باشد روا دارم چنانک شییخ ابوسعید بوالخیر گوید که آدمی را از چهار چیز ناگریز بود اول نانی دوم خلقانی سیم ویرانی چهارم جانانی و هر کسی را به حد و اندازه او از روی حلال اما دوستی دیگرست و عاشقی دیگر در عاشقی کس را وقت خوش نباشد هر چند آن عاشق بیتی می گوید نظم
بدان ای پسر اگر کسی را دوست داری در مستی و هشیاری پیوسته بدو مشغول مباش که آن نطفه کی از تو جدا گردد معلوم ست که تخم جانی و شخصی بود بهر یاری پس اگر کنی در مستی مکن که به مستی زیان کار تر بود اما به وقت خمار صواب تر و بهتر آید و به هر وقتی که یاد آید بدان مشغول مباش که آن بهایم بود که هر وقت شغلی نداند هر وقت که می باید بکند باید که آدمی را وقتی پیدا بود تا فرق بود میان وی و بهایم اما از زنان و غلامان میل خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره ور باشی و از دوگانه یکی دشمن تو نباشد و همچنان که گفتم مجامعت بسیار کردن زیان دارد ناکردن نیز زیان دارد پس هر چه کنی باید که به اشتها کنی و به تکلف نکنی تا زیان کمتر دارد اما به اشتها و نه به اشتها بپرهیز در گرمای گرم و در سرمای سرد که درین دو فصل زیان کار تر باشد خاصه پیران را و از همه فصل ها در فصل بهار سازگارتر باشد که هوا معتدل باشد و چشمها را آب زیادت باشد و جهان روی به خوشی دارد پس چون عالم که پیر است جوان شود از تأثیر وی بر ما که عالم صغیر ست همچنان شود طبایع که در تن ما مختلف است معتدل شود خون اندر رگ ها زیادت شود منی در پشت ها زیادت شود بی قصدی مردم محتاج معاشرت و تمتع گردد پس چون اشتها ی طبیعت صادق شود آنگاه زیان کمتر دارد و رگ زدن نیز همچنان پس تا بتوانی در گرمای گرم و سرمای سرد رگ مزن و اگر خون زیادت بینی اندر تن تسکین کن به شراب ها و طعام های موافق و مخالف چیزی مخور در تابستان میل به غلامان کن و در زمستان میل به زنان و درین باب سخن مختصر آمد که کرا نکند
بدان ای پسر که چون به گرمابه روی بر سیری مرو که زیان دارد و در گرمابه نیز به جماع کردن مشغول مباش البته خاصه در گرمابه گرممحمد بن زکریا الرازی گوید عجب کسی که در گرمابه جماع کند و مفاجا در وقت نمیرد اما گرمابه سخت خوب چیزی است و شاید گفت که تا حکیمان بناها نهاده اند از گرمابه چیزی بهتر نساخته اند لیکن با همه نیکی هر روز یک بار نشاید رفت تا هم تن را سود دارد و هم به عیب منسوب نگردند و به رعنایی و هر روزی سود ندارد بل کی زیان دارد که اعصاب و مفصل ها نرم کند و سختی وی ببرد و طبیعت عادت کند هر روز به گرمابه شدن چون یک روز نیابد آن روز چون بیماری باشد و اندام ها درشت شود پس چنان باید که هر دو روزی یک بار شوی و چون زمستان و تابستان در گرمابه روی اول در خانه سرد یک زمان توقف کن چنانک طبع از وی حظی بیابد آنگاه در خانه میانه رو و آنجا یک زمان بنشین تا از آن خانه نیز بهره بیابی آنگاه در خانه گرم رو و آنجا یک زمان بنشین تا حظ خانه گرم نیز بیابی چون گرمی گرمابه در تو اثر کرد در خلوت خانه رو و سر آنجا بشوی و باید که در گرمابه بسیار مقام نکنی و آب سخت گرم و سخت سرد بر خود نریزی باید که معتدل باشد و اگر گرمابه خالی باشد غنیمتی بزرگ باشد که حکما گرمابه خالی را غنیمتی دانند از جمله غنیمت ها چون از گرمابه بیرون آیی موی را سخت خشک باید کردن آنگاه بیرون رفتن که موی تر به راه رفتن نه کار خردمندان باشد و از آن محتشمان و نیز از گرمابه بیرون آمده با موی تر پیش محتشمان رفتن نشاید که در شرط ادب نیست نفع و ضرر گرمابه گفتم اینست جمله اما در گرمابه آب خوردن و فقاع خوردن از آن پرهیز کن که سخت زیان دارد و به استسقا ادا کند مگر مخمور باشی آنگاه روا بود که سخت اندک بخورد تسکین خمار را تا زیان کمتر دارد و الله اعلم بالصواب
بدان و آگاه باش ای پسر که رسم حکیمان روم آنست که از گرمابه بیرون آیند تا زمانی در مسلخ گرمابه نخسپند بیرون نیایند و هیچ قوم دیگر را این رسم نیست اما حکما خواب را موت الاصغر خوانند از بهر آنک چه خفته و چه مرده هیچ دو را از عالم آگاهی نیست که این مرده ای است با نفس و آن مرده ای است بی نفس و بسیار خفتن عادت ناستوده است تن را کاهل کند و طبع را شوریده کند و صورت روی را از حال به بی حالی برد که پنج چیز است که چون به مردم رسد در حال صورت روی را متغیر کند یکی نشاط ناگهان و یکی غم مفاجا و یکی خشم و یکی خواب و یکی مستی و ششم پیری ست که چون مردم پیر شود از صورت خویش بگردد و آن نوع دیگرست اما مردم تا خفته باشد نه در حکم زندگان بود و نه در حکم مردگان چنان که بر مرده قلم نیست بر خفته نیز قلم نیست چنانک گفتمبیتهر چند به جفا پشت مرا دادی خم
ای پسر بدانک بر اسب نشستن و شکار کردن و چوگان زدن کار محتشمان است خاصه به جوانیاما هر کاری را حد و اندازه باید با ترتیب و همه روز شکار نتوان کرد و هفته هفت روز باشد دو روز به شکار و سه روز به شراب مشغول باش و دو روز به کدخدایی خویش
بدان ای پسر که اگر نشاط چوگان زدن کنی مادام عادت مکن که بسیار کس را از چوگان زدن بلا برسیده استحکایت چنین گویند که عمرو لیث به یک چشم نابینا بود چون امیر خراسان شد روزی به میدان رفت که گوی زند او را سفه سالاری بود ازهرخر نام این ازهرخر بیآمد و عنان او را بگرفت و گفت نگذارم که تو گوی زنی و چوگان بازی عمرو لیث گفت چونست که شما گوی زنیت و روا داریت و چون من چوگان زنم روا نداری ازهر گفت از بهر آنک ما را دو چشم است اگر گوی در چشم ما افتد به یک چشم کور شویم و یک چشم بماند که بدو جهان روشن بوینیم و تو یک چشم داری اگر اتفاق بد را یک گوی بدان چشم افتد امیری خراسان را بدرود باید کرد عمرو لیث گفت با این همه خری راست گفتی پذیرفتم که تا من زنده باشم گوی نزنم
ای پسر چون در کارزار باشی آنجا درنگ و سستی شرط نیست چنانک بیش از آنک خصم بر تو شام خورد تو بر وی چاشت خورده باشی و چون در میان کارزار افتاده باشی هیچ تقصیر مکن و بر جان خود مبخشای که کسی را که به گور باید خفتن به خانه نخسپد به هیچ حال چنانک من گفتم به زفان طبری {رباعیسی دشمن بشر تو داری رمونه
پس چو آهن گرچه تیره هیکلیصیقلی کن صیقلی کن صیقلی
ای پسر از فراز آوردن چیز غافل مباش لیکن از جهت چیز خویشتن مخاطره مکن و جهد کن تا هر چه فراز آوری از نیکوترین وجهی باشد تا بر تو گوارنده باشد و چون فراز آوری آن را نگاه دار تا بهر باطلی از دست ندهی که نگاه داشتن سخت تر از فراز آوردن باشد و چون هنگام دربایست خرج کنی جهد کن تا عوض او زود بجای بازنهی که اگر برداری و عوض بجای باز ننهی اگر گنج قارون بود سپری شود و نیز دل در آن چندان مبند که آن را ابدی شناسی تا اگر وقتی سپری شود اندوه مند نباشی که گفته اند که چیزی به دشمنان یله کردن بهتر که از دوستان حاجت خواستن و سخت داشتن واجب دان که هر که اندک مایه نگه ندارد بسیار هم نداند داشتن و کار خویش به دان از کار کسان و از کاهلی ننگ دار کی کاهلی شاگرد بدبختی است و رنج بردار باش که چیزی از رنج گرد شود نه از کاهلی چنانک از رنج مال فراز آید و از کاهلی بشود که حکیمان گفته اند کوشا باشید تا آبادان باشید و خرسند باشید تا توانگر باشید و فروتن باشید تا بسیار دوست باشید پس آنچ از رنج و جهد به دست آید از کاهلی و از غفلت از دست بدادن نه از خرد باشد که هنگام نیاز پشیمانی سود ندارد چون رنج خود بری کوش تا بر هم تو خوری اگر چه چیز عزیز ست از سزاوار دریغ مدار که به همه حال کس چیزی به گور نبرد اما خرج باید کی به اندازه دخل باشد تا نیازمند نباشی که نیاز نه در خانه درویشان بود بل که نیاز در همه خانه ها بود فی المثل درمی دخل باشد درمی و حبه ای خرج کند همیشه با نیاز بود باید چون درمی دخل بود درمی کم حبه ای خرج کند تا هرگز در آن خانه نیاز نباشد و بدآنچ داری قانع باش که قناعت دوم بی نیازی است و هر آن روزی که قسمت تست به تو رسد و هر آن کاری که از سخن نکو و به شفاعت مردمان راست شود مال بر آن کار بذل مکن که مردم بی چیز را هیچ قدر نباشد و بدانک مردمان عامه همه توانگر ان را دوست دارند بی نفعی و همه درویشان را دشمن دارند بی ضرری و بدترین حال مردم نیازمند ی است و هر خصلت کی آن مدح توانگران است همان خصلت نکوهش درویشان ست و آرایش مردم در چیزی دادن بین و قدر هر کسی بر مقدار آرایش ایشان شناس اما اسراف را دشمن دان و شوم دان و هر چه خدای تعالی آنرا دشمن دارد بر بندگان خدای تعالی شوم بود چنانک گفته و لا تسرفوا انه لایحب المسرفین چیزی که حق سبحانه و تعالی آن را دوست ندارد تو نیز آنرا دوست مدار و هر آفتی را سببی است سبب فقر اسراف دان و نه همه اسراف خرج نفقات بود در خوردن و کردن و گفتن و در هر شغلی که باشی اسراف نباید کردن از بهر آنک اسراف تن را بکاهد و نفس را برنجاند و عقل را پژمراند و زنده را بمیراند نه بینی که زندگانی چراغ از روغن است پس اگر بی حد و اندازه در چراغ روغن کنی در حال چراغ بمیرد و هم آن روغن که سبب مردن بود چون به اعتدال بود سبب حیات باشد و آن اسراف سبب ممات او بود پس معلوم شد که چراغ از روغن زنده بود چون از اعتدال بگذرد اسراف پدید آید و هم بدان روغن که زنده بود هم بدان روغن بمیرد خدای تعالی را اسراف بدین سبب دشمن دارد و حکما نپسندیده اند اسراف کردن در هیچ کار که عاقبت اسراف همه زیان ست اما زندگانی خویش تلخ مدار و در روزی بر خود مبند و خویشتن را به تقدیر نیکو دار و از آنچ دربایست بود تقصیر مکن که هر که در کار خویش تقصیر کند از سعادت توفیر نیابد و از غرض ها بی بهره ماند و بر خویشتن آنچ داری و ترا دربایست باشد هزینه کن که آخر اگر چند چیز عزیز است از جان عزیزتر نیست در جمله جهد آن کن که آنچ به دست آری به مصالح بکار بری و چیز خویشتن جز بر دست بخیلان مسپار و بر مقامر و سه یکی خواره هیچ استوار مدار و همه کس را دزد دان تا چیز تو از دزد ایمن باشد و در جمع کردن چیزی تقصیر مکن که تن آسانی در رنج است و رنج در تن آسانی چنانک آسایش امروز رنج فردا باشد و رنج امروز آسایش فردا بود و هرچ آن به رنج و بی رنج بدست آید جهد کن تا از درمی دو دانگ خرج خانه خویش کنی و از آن عیال خویش اگر چه دربایست بود و محتاج باشی بیش از این بکار مبر و چون ازین روی دو دانگ بکار برود دو دانگ دیگر ذخیره نه و یاد مکن و از بهر وارثان بگذار و ایام پیری و ضعیفی را تا فریاد رس تو بود و آن دو دانگ دیگر که باقی بماند به تجمل خویش صرف کن و تجمل آن کن که نمیرد و کهن نشود چون جواهر و زرینه و سیمینه و برنجینه و روینه و مانند این پس اگر بیشتر از این چیزی باشد به خاک ده که هر چه به خاک دهی بازیابی از خاک و مایه دایم بر جای باشد و سود روان و حلال و چون تجمل ساختی بهر بایستی و ضرورتی که ترا باشد تجمل خانه را مفروش و مگوی که ای مرد اکنون ضرورت است بفروشم وقتی دیگر باز خرم که از بهر خللی اگر تجمل خانه بفروشی به اومید بازخریدن مگر خریده شود و آن از دست بشود و خانه تهی بماند پس دیر نباشد که مفلس تر همه مفلسان تو باشی و نیز بهر ضرورتی که ترا پیش آید فام وام مکن و چیز خویش به گرو منه و البته زر به سود منه و مستان و ایام خواستن ذلیلی و کم آزرمی بزرگ دان و تا بتوانی تو هم هیچ کس را یک درم فام مده خاصه دوستان را که ایام خواستن از دوست بزرگ ترین آزار ی باشد پس چون فام دادی آن درم را از خواسته خویش مشمر و در دل چنین دان کی این درم بدین دوست بخشیدم و تا وی باز ندهد از وی مطلب تا به سبب تقاضا دوستی منقطع نشود که دوست را زود دشمن توان کرد اما دشمن را دوست گردانیدن نیک دشوار ست که آن کار کودکان ست و این کار پیران عاقل داهی و از چیزی که ترا باشد مردمان مستحق را بهره کن و به چیز مردمان طمع مدار تا بهترین مردمان تو باشی و چیز خویش را از آن خویش دان و از آن دیگران را از آن ایشان تا به امانت معروف باشی
ای پسر اگر به تو کسی امانتی دهد به هیچ حال مپذیر و چون پذرفتی نگاه دار از آنچ امانت پذیرفتن بلا بود از بهر آنک عاقبت آن از سه وجه بیرون نباشد اگر این امانت به وی باز دهی چنان کرده باشی که حق تعالی گفت در محکم تنزیل ان تؤدا الامانات الی اهلها طریق جوانمردی و معرفت آنست که امانت نپذیری و چون پذرفتی نگاه داری تا به سلامت به خداوند باز رسانیحکایت چنان شنودم که مردی به سحرگاه به تاریکی از خانه بیرون آمد تا به گرمابه رود در راه دوستی از آن خویش بدید گفت موافقت کنی با من تا به گرمابه رویم دوست گفت تا به در گرمابه با تو همراهی کنم لیکن در گرمابه نتوانم آمد که شغلی دارم تا به نزدیک گرمابه با وی برفت به سر دوراهی رسیدند و این دوست پیش از آنک دوست را خبر دهد بازگشت و به راهی دیگر برفت اتفاق را طرار ی از پس این مرد همی آمد تا به گرمابه رود به طراری خویش از قضا این مرد بازنگریست طرار را دید و هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست اوست صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون کرد و بدان طرار داد و گفت ای برادر این امانت است بگیر تا من از گرمابه برآیم به من بازدهی طرار زر از وی بستاند و هم آنجا مقام کرد تا وی از گرمابه آمد روشن شده بود جامه پوشید و راست برفت طرار او را بازخواند و گفت ای جوانمرد زر خویش بازستان و پس برو که امروز من از شغل خویش بازماندم از جهت امانت تو مرد گفت این امانت چیست و تو چه بودی طرار گفت من مردی طرارم و تو این زر به من دادی تا از گرمابه برآیی مرد گفت اگر طراری چرا زر من نبردی طرار گفت اگر به صناعت خویش بردمی اگر این هزار دینار بودی نه اندیشیدمی از تو و یک جو باز ندادمی ولیکن تو به زینهار به من سپردی و در جوانمردی نباشد که به زینهار به من آمدی من بر تو ناجوانمردی کردمی شرط مروت نبودی
ای پسر اگر برده خری هشیار باش که آدمی خریدن علمی است دشوار که بسیار بنده نیکو بود که چون به علم در وی نگری خلاف آن باشد و بیشتر خلق گمان برند که بنده خریدن از جمله بازرگانی هاست بدانک برده خریدن علم آن از جمله فیلسوفی است که هر کسی که متاعی خرد که آنرا نشناسد مغبون باشد و معتبر ترین شناخت آدمی است کی عیب و هنر آدمی بسیارست و یک عیب باشد که صد هزار هنر را بپوشاند و یک هنر باشد که صد عیب را بپوشاند و آدمی را نتوان شناخت الی به علم فراست و تجربت و تمامی علم فراست نبوت است که به کمال او هر کسی نرسد الا پیغامبر ی مرسل کی به فراست بتوان دانستن نیک و بد مردم از باطن اما چندانک شرط است اندر شرای ممالیک هنر او و عیب او بگویم به قدر طاقت خویش تا معلوم شود بدانک در شرای ممالیک سه شرط است یکی شناختن عیب و هنر ظاهر و باطن ایشان از فراست دیگر آنکه از علت های نهان و آشکارا آگه شدن به علامت سه دیگر دانستن جنس ها و عیب و هنر هر چیزی اما اول شرط فراست آنست که چون بنده بخری نیک تأمل کن از آنکه بندگان را مشتری از هر گونه باشد کسی بود که بر وی نگرد و به تن و اطراف ننگرد و کسی باشد که بر وی ننگرد به تن و اطراف نگرد نفیس و نعیم خواهد یا شحم و لحم اما هر کس که در بنده نگرد اول در روی نگرد که روی او پیوسته توان دیدن و تن او به اوقات بینی اول در چشم و ابرو ی او نگاه کن و آنگاه در بینی و لب و دندان پس در موی او نگر که خدای عزوجل همه آدمیان را نکویی در چشم و ابرو نهاده است و ملاحت در بینی و حلاوت در لب و دندان و طراوت در پوست روی و موی سر را مزین این همه گردانید از بهر آنک موی را از بهر زینت آفرید چنان باید که اندر تن همه نگاه کنی چون دو چشم و ابرو نیکو بود و در بینی ملاحت و در لب و دندان حلاوت و در پوست طراوت بخر و به اطراف وی مشغول مباش پس اگر این همه نباشد باید که ملیح بود و به مذهب من ملیح بی نیکویی به که نیکوی بی ملاحت و گفته اند که بنده از بهر کاری باید بباید دانست که به چه فراست باید خریدن به علامت او هر بنده ای که از بهر خلوت و معاشرت خری چنان بود که معتدل بود به درازی و کوتاهی و نرم گوشت و رقیق پوست و هموار استخوان و میگون و سیاه موی و سیاه ابرو و گشاده چشم و ابرو و بینی و باریک میان و فربه سرین باید که باشد و گرد زنخدان و سرخ لب و سپید دندان و هموار دندان و همه اعضاء درخور این که گفتم هر غلامی که چنین باشد زیبا و معاشر باشد و خوش خو و وفادار و لطیف طبع و سازگار و علامت غلام دانا و روزبه راست قامت باید معتدل موی و معتدل گوشت سپیدی لعل فام پهن کف گشاده میان انگشتان پهن پیشانی شهلا چشم گشاده روی بی حد خنده ناک روی و این چنین غلام را از بهر علم آموختن و کدخدایی فرمودن و خازنی به هر شغلی ثقة بود و علامت غلامی که ملاهی را شاید نرم گوشت و کم گوشت باید که بود خاصه بر پشت و باریک انگشتان نه لاغر و نه فربه و بپرهیز از غلامی که بر روی او گوشت بسیار بود که هیچ نتواند آموختن اما باید که نرم گوشت بود و گشاده میان انگشتان و تنک پوست و مویش نه سخت دراز و نه سخت کوتاه و نه سخت سرخ و نه سخت سیاه شهلا چشم زیر پای او هموار این چنین غلام هر پیشه ای که دقیق بود زود آموزد خاصه خنیا گر ی و علامت غلامی که سلاح را شاید ستبر موی بود و تمام بالا و راست قامت و قوی ترکیب و سخت گوشت و ستبر انگشت و ستبر استخوان و پوست و اندام او درشت بود و سخت مفاصل کشیده عروق رگ و پی همه بر تن پیدا و انگیخته و پهن کف و فراخ سینه و کتف ستبر گردن اگر او اصلع بود به باشد و تهی شکم و برچده سرین و عصب ها و ساق پای وی چون می رود برکشیده می شود بر بالا و درهم کشیده روی بباید باید که سیاه چشم بود و هر غلام که او چنین بود مبارز و شجاع و روزبه بود و علامت غلامی که خادمی سرای زنان را شاید سیاه پوست و ترش روی و درشت پوست و خشک اندام و تنک موی و باریک آواز و باریک پای و ستبر لب و پخج بینی و کوتاه انگشت منحدب قامت و باریک گردن چنین غلام خادمی سرای زنان را شاید اما نشاید که سفید پوست بود و سرخ گونه و پرهیز کن از اشقر خاصه فرود افتاده موی و نشاید که در چشمش رعونت و تری بود که چنین کس با زن دوست بود یا قواده بود و علامت غلامی که بی شرم بود عوانی و ستوربانی را شاید باید که گشاده {ابرو} و فراخ و ازرق چشم بود و پلک های چشم وی ستبر و اشقر بود و چشمش کبود و سپیدی چشم او منقط بود به سرخی دراز لب بود و دندان و فراخ دهن بود چنین غلام سخت بی شرم و ناپاک بود و بی ادب و شریر و بلا جو ی و علامت غلامی که فراشی و طباخی را شاید باید که پاک روی و پاک تن و باریک دست و پای بود و شهلا چشمی که به کبودی گراید و تمام قامت و خاموش و موی سر او میگون و فرو افتاده چنین غلام این کارها را شاید اما به شرطی که گفتم از جنس خبر باید داشت چه جنس و عیب و هنر هر یک بباید دانستن یاد کنیم بدانکه ترک نه یک جنس است و هر جنسی را طبعی و گوهری دیگرست و از جمله ایشان از همه بدخو تر قبچاق و غز بود و از همه خوش خوتر و به عشرت فرمان بردار تر ختنی و خلخی و تبتی بود و از همه شجاع تر و دلیر تر ترقای بود و تاتار ی و یغمایی و چگلی آنچ علمی بود زود معلوم کند و از همه بلاکش تر و کاهل تر و سازنده تر چگلی بود و به جمع معلوم کند که از ترک نیکویی به تفضیل و زشت بی تفضیل نخیزد و هندو به ضد اینست چنانک چون در ترک نگاه کنی سر بزرگ بود و روی پهن و چشم ها تنگ و پخج بینی و لب و دندان نه نیکو چون یک یک را بنگری به ذات خویش نه نیکو بود ولکن چون همه را به جمع نگری صورتی بود سخت نیکو و صورت هندوان به خلاف اینست چون یک یک را بنگری هر یک به ذات خویش نیکو نماید ولیکن چون به جمع بنگری چون صورت ترکان ننماید اما ترک را ذاتی و رطوبتی و صفایی و جمالی هست که هندو را نباشد اما به طراوت دست از همه جنس ها برده اند لاجرم از ترک هرچه خوبتر باشد به غایت خوب باشد و آنچ زشت باشد بغایت زشت باشد و بیشتر عیب ایشان آنست که کند خاطر باشند و نادان و شغب ناک باشند و ناراضی و بی انصاف و بدمست می بهانه و با آشوب و پر زیان باشند و به شب سخت بددل باشند و آن شجاعت که به روز دارند به شب ندارند و سخت دل باشند اما هنر ایشان آنست که شجاع باشند و بی ریا و ظاهر دشمن و متعصب به هر کاری که به وی سپاری و نرم اندام باشند به عشرت و از بهر تجمل به ازیشان هیچ جنس نیست سقلابی و روسی و آلانی قریب به طبع ترکان باشند ولیکن از ترکان بردبار تر باشند و در میان ایشان چند عیب اما آلانی به شب دلیرتر از ترک باشد و خداوند دوست تر بود اگر به فعل نزدیک تر بود لیکن همچون ترک نفیس باشند و عیب ایشان دزدی است و بی فرمانی و نهان کاری و بی شکیبایی و کیدکاری و سست کاری و خداونددشمنی و بی وفایی و گریزی اما هنرش آن باشد که نرم اندام باشد و مطبوع باشد و گرم مغز و آهسته کار و درشت زبان و دلیر و راه بر و یادگیر و عیب رومی آن بود که بدزبان و بددل بود و راه بر و سست طبع و کاهل و زودخشم و خداونددشمن و گریزپای و حریص و دینار دوست و هنرش آن بود کی خویشتن دار و مهربان و خوش بوی و کدخدای سرای و روزبه و نکو خو ی و زبان نگاه دار بود اما عیب ارمنی آن بود که بدفعل و دزد و شوخگین و گریزنده و بی فرمان و بیهوده گوی و دروغ زن و کفردوست و بددل و بی قوت و خداونددشمن و سرتاپای به عیب نزدیک تر بود که به هنر ولیکن تیزفهم و کارآموز باشند و عیب هندوان آن بود که بدزبان باشند و در خانه کنیزکان از وی ایمن نباشند اما اجناس هندو نه چون دیگر قوم باشند از بهر آنک همه خلق با یکدیگر آمیخته اند مگر هندوان و از روزگار آدم باز عادت ایشان چنین است که هیچ پیشه ور به خلاف یک دیگر پیوند نکند چنانک بقال دختر به بقال دهد و بخواهند و قصابان با قصابان و خبازان با خبازان و لشکری با لشکری و برهمن به برهمن پس درجه ایشان هر جنسی ازیشان طبعی دیگر دارند و من شرح هر یک نتوانم داد کتاب از حال خود بگردد اما بهترین ایشان هم مهربان بود و هم بخرد و راد و شجاع بود و کدخدای بود و برهمن و دانشمند بود و نوبی و حبشی بی عیب ترند و حبشی از نوبی به بود که در ستایش حبشی خبر بسیارست از پیغامبر علیه السلام این بود معرفت اجناس و هنر و عیب هر یک اکنون سهم آنست که آگاه باشی از علتهاء ظاهر و باطن به علامات و آن چنان است که در وقت خریدن غافل مباش و به یک نظر راضی مباش که به اول نظر بسیار خوب باشد که زشت نماید و بسیار زشت بود که خوب نماید دیگر آنک چهره آدمی پیوسته به رنگ خود نباشد گاه به خوبی گراید و گاه به زشتی و نیک نگاه کن در همه اندام تا بر تو چیزی پوشیده نگردد و بسیار علتهاء نهان بود که قصد آمدن کند و هنوز نیامده باشد تا چند روز بخواهد آمدن آن را علامت ها بود چنانک اگر در گونه لختی زرفامی باشد و رنگ لبش گشته بود و پژمرده باشد چشمهاش دلیل بواسیر بود و اگر پلک چشم آماس دارد دلیل استسقا بود و سرخی چشم و ممتلی بودن و رگها پیشانی دلیل صرع دموی بود و دیر جنبانیدن مژگان و لب جنبانیدن بسیار دلیل مالیخولیا کند و کژی استخوان بینی و ناهمواری بینی دلیل ناسور و بواسیر بینی باشد و موی سخت سیاه و سخت ستبر و کشن چنانک جای جای سیاه تر بود دلیل کند که موی او رنگ کرده باشند و بر تن جای جای کی نه جای داغ بود داغ بینی و وشم کرده نگاه کن تا زیر او برص نباشد و زردی چشم دلیل یرقان بود و هنگام خریدن غلام را بخوابان ستان و هر دو پهلوی وی بمال و نیک بنگر تا هیچ دردی و آماس در آن ندارد پس اگر دارد درد جگر و سپزر باشد چون این علت ها نهانی تجسس کردی از آشکارا نیز بجوی از بوی دهان و بوی بینی و ناسور و گرانی گوش و سستی گفتار و ناهمواری سخن و رفتن بر طریق و درستی و سختی بن دندان ها تا بر تو مخرقه نکنند آنگاه چون این همه که گفتم دیده باشی و معلوم گردانیده هر بنده که بخری از مردم بصلاح خر تا در خانه تو هم بصلاح باشد و تا عجمی یابی پارسی گوی مخر که عجمی را بخری به خوی خویش توانی برآوردن و پارسی گوی را نتوانی و به وقتی که شهوت بر تو غالب باشد بنده را به عرض پیش خویش مخواه که از غلبه شهوت در آن وقت زشت به چشم تو خوب نماید نخست تسکین شهوت کن و آنگاه به خریدن مشغول شو و آن بنده ای که به جای دیگر عزیز بوده باشد مخر که اگر وی را عزیز نداری یا بگریزد یا فروختن خواهد یا به دل دشمن تو شود و چون وی را عزیز داری از تو منت ندارد که خود جای دیگر هم چنان دیده باشد و بنده از جایی خر که او را در خانه بد داشته باشند که به اندک مایه نیک داشت تو از تو سپاس دارد و ترا دوست گیرد و هرچند گاهی بندگان را چیزی ببخش مگذار که پیوسته محتاج درم باشند که به ضرورت طلب درم روند و بنده قیمتی خر که گوهر هر کسی به اندازه قیمت وی بود و آن بنده ای که خواجه بسیار داشته باشد مخر که زن بسیار شوی و بنده بسیار خواجه را ستوده ندارند و آنچ خری روزافزون خر و چون بنده به حقیقت فروختن خواهد مستیز و بفروش که هر بنده و زن که طلاق و فروختن خواهد بفروش و طلاق ده که از هر دو شادمانه نباشی و اگر بنده به عمدا کاهلی کند و به قصد در خدمت تقصیر کند نه به سهو و خطا وی را روزبهی میآموز که وی به هیچ حال جلد و روزبه نشود زود فروش که خفته را به بانگی بیدار توان کرد و تن زده را به بانگ چند بوق و دهل بیدار نتوان کرد و عیال نابکار بر خود جمع مکن که کم عیالی دوم توانگری است خدمتگار چندان دار که نگریزد و آن را که داری بسزا نکو دار که یک تن را ساخته داری به بود که دو تن را ناساخته و مگذار که در سرای تو بنده برادرخوانده گیرد و کنیزکان با ایشان خواهر خواندگان گردند که آفت آن بزرگ باشد بر بنده و آزاد خویش بار به طاقت او نه تا از بی طاقتی بی فرمانی نکند و خود را به انصاف آراسته دار تا آراسته آراستگان باشی بنده باید که برادر و خواهر و مادر و پدر خواجه خویش را داند و بنده نخاس فرسوده مخر که بنده باید که از نخاس چنان ترسد که خر از بیطار بنده ای که به هر وقت و به هر کاری فروختن خواهد از خرید و فروخت خویش باک ندارد دل بر وی منه که از وی فلاح نیابی و زود به دیگری بدل کن و چنان طلب کن که گفتم تا مراد به حاصل آید
اما ای پسر بدان و آگاه باش که اگر ضیعت و خانه خواهی خرید هر چه خواهی از خرید و فروخت حد شرع درو نگاه دار هر چه بخری در وقت کاسدی بخر و در وقت روایی فروش و سود طلب کن و عیب مدار که گفته اند بباید جمید اگر بخواهی خرید و از مکاس کردن غافل مباش که مکاس و نفیر یک نیمه از تجارت است اما آنچ نخری باندازه سود و زیان باید خرید اگر خواهی که مفلس نگردی از سود ناکرده خرج مکن اگر خواهی که بر مایه زیان نکنی از سودی که عاقبت آن زیان خواهد بود بپرهیز و اگر خواهی که با خواسته بسیار باشی و درویش مباشی حسود و آزمند مباش و در همه کارها صبور باش که صابری دوام عاقلیست و اندر همه کارها از صلاح خویشتن غافل مباش که غافلی دوم احمقی است چون کار بر تو پوشیده شود و در شغل بر تو بسته شود زود بر سر رشته شو و صبور باش تا روی کار پدید آید هیچ کار از شتاب زدگی نیکو نشود چون بر سر بیع رسیدی اگر خواهی که خوانه خری در کویی خر که مردم مصلح باشند و به کناره شهر مخر و اندرین باره مخر و از بهر ارزانی خانه ویران مخر و اول همسایه نگر که گفته اند الجار ثم الداربزرجمهر حکیم گوید که چهار چیز بلای بزرگ است اول همسایه بد دوم عیال بسیار سیوم زن ناسازگار چهارم تنگ دستی و به همسایه علویان البته مخر و از آن دانشمندان و خادمان مخر و جهد کن تا در آن کوی خری که توانگرتر تو باشی اما همسایه مصلح گزین و چون خانه خریدی همسایه را حق و حرمت دار که چنین گفته اند الجار احق و با مردمان کوی و محلت نیکو زندگانی کن و بیماران را پرسیدن رو و خداوندان تعزیت را به تعزیت و به جنازه مردگان رو و به هر شغل که همسایه را باشد با وی موافقت کن اگر شادی بود با وی شادی کن و به طاقت خویش هدیه فرست یا خوردنی یا داشتنی تا محتشم ترین کوی تو باشی و کودکان کوی و محلت را بپرس و بنواز و پیران کوی را بپرس و حرمت دار و در مسجد کوی جماعت بپای دار و ماه رمضان به شمع و قندیل فرستادن تقصیر مکن که مردمان با هر کسی آن راه دارند که ایشان با مردمان دارند و بدانک هر چه مردم را باید از نیک و بد از ورزیده خود یا بدکی باشد پس ناکردنی مکن و ناگفتنی مگوی که هر آن کس آن کند که نباید کرد آن بیند که نباید دید اما وطن خویش تا توانی در شهرهای بزرگ ساز و اندر آن شهر باش که ترا سازوار تر باشد خانه چنان خر که بام تو از دیگر بامها بلندتر بود تا چشم مردمان بر خانه تو نیفتد لکن تو رنج نگرستن از همسایه دور دار و اگر ضیعت خری بی همسایه و بی معدن مخر و هر چه خری به فراخ سال خر و تا ضیعت بی مقسوم و بی شبهت یابی با مقسوم و باشبهت مخر و خواسته بی مخاطره ضیعت را شناس اما چون ضیعت خری پیوسته در اندیشه عمارت ضیعت باش هر روز عمارتی نو همی کن تا هر وقت دخلی به نوی همی یابی البته از عمارت کردن ضیاع و عقار میآسای که ضیاع به دخل عزیز بود که اگر بی دخل روا باشد چنان دان که جمله بیابان ها ضیاع تست و دخل را جز به عمارت نتوان یافت
بدان ای پسر اگر اسب خری زنهار گوش دار تا بر تو غلط نرود که جوهر اسب و آدمی یکسانست اسب نیک و مرد نیک را هر قیمتی که نهی برگیرد چنانک اسب بد و آدمی بد را هر چند نکوهی توان نکوهیدن و حکما گفته اند که جهان به مردمان بپای است و مردم به حیوان و نیکوترین حیوان از حیوانات اسب است که داشتن او هم از کدخدایی است و هم از مروت و در مثل است که اسب و جامه را نیکو دار تا اسب و جامه ترا نیکو دارد و معرفت نیک و بد اسب از مردم دشوارترست که مردم را با دعوی معنی باشد و اسب را نباشد بل که دعوی اسب دیدارست تا از معنی اسب خبر یافی اول به دیدار نگر که اگر به هنر غلط کنی بدیدار غلط نکنی که اغلب اسب را صورت نیکو بود و بد را بد باشد پس نکوتر صورتی چنانک استادان بیطار گفته اند آنست که باید دندان او باریک بود و پیوسته و سپید و لب زیرین درازتر و بینی بلند و فراخ و برکشیده و پهن پیشانی و درازگوش و میان گوشها برکشیده و گشاده و آهخته گردن باریک بنگاه گردن ستبر و ستبر خرده گاه و زبرین قصبه کوتاه تر از زیرین خرد موی سمهاء وی سیاه و دراز و گرد پاشنه بلند پشت کوتاه تهی گاه فراخ سینه میان دست و پایهاء او گشاده دم کشن و دراز بویه دم او باریک و سیاه خایه و سیاه چشم و سیاه مژه و در راه رفتن هوشیار و مالیده خردگاه کوتاه پشت معلق سرین عریض کفل و درون سون ران او پرگوشت بهم در رسته چون سوار بر خویشتن حرکت کند باید که از حرکت مرد آگاه باشد این هنرها که گفتم علی الاطلاق در هر اسبی باید که بود و در هر اسبی که اینها بود نیک بود و آنچ در اسبی بود و در دیگری نبود که بهترین رنگهاء اسب کمیت و خرماگون است که هم نیکو بود و هم در گرما و سرما صبور باشد و رنج کش اما اسب چرمه خنگ ضعیف بود اگر خایه و میان رانهاء وی و دم و دست و پای و فش و ناصیه {و} دم سیاه بود نیک باشد و اسب زرده آن جنس که بغایت زرد بود نیک بود و بر وی درم درم سیاه و بش و ناصیه و دم و خایه و کون و میان ران و چشم و لب او سیاه بود و اسب سمند باید که همچنین باشد و ادهم باید که سیاه ترین بود و نباید که سرخ چشم بود که بیشتر اسب سرخ چشم دیوانه باشد و معیوب و اسب بوز کم باشد که نیک باشد و ابرش بیشتر بد باشد خاصه چشم و کون و خایه و دم او سپید بود و اسب دیزه که سیاه قوایم باشد و بر آن صفت بود که زرده را گفتیم نیک بود و اسب ابلق ناستوده بود و کم نیک باشد و هنرها و عیب اسبان بسیار است چون هنرهاء اسبان بدانستی عیب هاء ایشان نیز بدان که اندر ایشان نیز چند گونه عیب است و عیبی که بکار زیان دارد و بدیدار زشت باشد اگر نه چنین باشد لیکن میشوم بود و صاحب گشن باشد و باشد که تا علتهاء بد و خویهاء بد دارد که بعضی بتوان برد و بعضی نتوان برد و هر عیب و علتی را نامی است که بدان نام بتوان دانستن چنانک یاد کنم بدانک علت اسب یکی آنست که گنگ باشد و اسب گنگ بسیار {راه} گم کنند و علامتش آنست که چون مادیان را بویند اگر چه بر فرو هلد بانگ نکنند و اسب اعشی یعنی کور بتر بود و علامت وی آنست که بسبب چیزی که اسبان از آن نترسند بترسد و برمد و هر جای بد که ندانی برود و پرهیز نکند و اگر اسب بد کر بود علامت وی آنست که چون بانگ اسبان شنود جواب ندهد و مادام گوش باز پس افکنده دارد اسب چپ بد بود و خطا بسیار کند و علامت وی آنست کی چون او را بدهلیزی در کشی نخست دست چپ اندر نهند و اسب اعمش آن بود که روز بد بیند و علامتش آن است که حدقه چشم وی سیاه بود که به سبزی زند و مادام چشم گشاده دارد چنانک مژه بر هم نزند و این عیب باشد و باشد که در هر دو چشم باشد هر چند به ظاهر اسب احول معیوب بود اما عرب و عجم متفق اند که مبارک باشد و چنین شنوده ام که دلدل احول بود و اسب ارجل یک پای یا یک دست سپید باشد اگر پای چپ و دست چپ سفید بود شوم بود و اسب ازرق اگر به هر دو چشم بود روا بود و اگر به یک چشم ازرق باشد معیوب بود خاصه که چپ بود و اسب مغرب بد بود یعنی سپید چشم بد بود و اسب بوره نیز بد بود و اسب اقود نیز بد بود یعنی راست گردن و چنین اسب اندر وحل نیک ننگرد و اسب خود رنگ هم بد بود از بهر آنک هر دو پایش کج بود و بپارسی کمان پای خوانند و بسیار افتد و اسب قالع شوم بود آنگاه بالاء کاهل و گردپای موی دارد و مهقوع هم و آنک کردنا زیر بغلش بود اگر به هر دو جانب بود شوم تر بود و اسب فرشون هم شوم بود که کردنای بالاء سم دارد از درون سون و از برون سون روا باشد و اشدف بد بود یعنی سم در نوشته و آن را احنف نیز خوانند و آنک دستش یا پایش دراز بود هم بد بود به نشیب و فراز و آنرا افرق خوانند و اسب اعزل هم بد بود یعنی کج دم و او را کشف گویند یعنی همیشه عورتش پیدا باشد و اسب سگ دم نیز بد بود و اسب افحج نیز بد بود آنک پای بر جای دست خود نتوان نهاد و اسب اسوق نیز بد باشد دایم لنگ بود از آن بود که در مفاصل غدد همی دارد و اسب اعرون هم بد بود و از آن بود که در مفاصل دست استخوان دارد و اگر در مفاصل پای دارد افرق خوانند هم بد بود و سرکش و گریزنده و بسیار بانگ و ضراط و لگدزن و آنک در سرگین افکندن درنگ نکند و آنک نر بسیار فرو هلد بد بود و اسب زاغ چشم کور بودحکایت در حکایتی شنودم که چوپان احمد فریقون روز نوروز پیش وی برفت هدیه نوروزی و گفت زندگانی خداوند دراز باد هدیه نوروزی نیآوردم از آنک بشارتی دارم به از هدیه احمد فریقون گفت بگوی چوپان گفت ترا دوش هزار کره زاغ چشم زاده ست احمد وی را صد چوب فرمود زدن و گفت این چه بشارت بود که مرا آوردی که هزار کره شب کور بزاد
ای پسر چون زن خواستی حرمت خود را نیکو دار اگر چند چیز عزیز ست از زن و فرزند عزیزتر نیست و چیز خود از زن و فرزند دریغ مدار و اگر از زن به صلاح و فرزند فرمان بردار و این کاری ست که به دست تو چنانک من در بیتی گویمفرزند چه پروری و زن چون داری
بدان ای عزیز من که اگر خدای ترا پسری دهد اول نام خوش بر وی نه که از جمله حق های پدران یکی اینست دوم آنکه به دایگان مهربان سپار و به وقت ختنه کردن سنت بجای آور و به حسب طاقت خویش شادی کن و آنگاه قرآن بیآموزان چنانک حافظ قرآن شود چون بزرگ شود به علم سلاحش دهی تا سواری و سلاح شوری بیآموزد و بداند که بهر سلاح چون کار باید کرد {و چون از سلاح آموختن فارغ گردی باید که فرزند را شناه بیاموزی چنانکه من ده ساله شدم ما را حاجبی بود با منظر حاجب گفتندی و فرو سیت نیکو دانستی و خادمی حبشی بود ریحان نام وی نیک نیز دانستی پدرم رحمه الله مرا بدآن هر دو سپرد تا مرا سواری و نیزه باختن و زوبین انداختن و چوگان زدن و طاب طاب انداختن و کمند افکندن و جمله هر چه در باب فرو سیت و رجولیت بود بیآموختم پس بامنظر حاجب و ریحان خادم پیش پدرم شدند و گفتند خداوند زاده هر چه ما دانستیم بیآموخت خداوند فرمان دهد تا فردا به نخجیرگاه آنچه آموخته است بر خداوند عرضه کند امیر گفت نیک آید روز دیگر برفتم هر چه دانستم بر پدر عرضه کردم امیر ایشان را خلعت فرمود و پس گفت این فرزند مرا آنچه آموخته اید نیکو بدانسته است و لیکن بهترین هنری نیاموخته است گفتند آنچه هنر است امیر گفت هر چه وی داند از معنی هنر و فضل همه آنست که به وقت حاجت اگر وی نتواند کردن ممکن باشد که کسی از بهر وی بکند آن هنر که وی را باید کردن از بهر خویش و هیچکس از بهر وی نتواند کرد وی را نیآموخته اید ایشان پرسیدند که آن کدام هنر است امیر گفت شناوری که از بهر وی جز وی کس نتواند کرد و ملاح جلد از آبسکون بیآورد و مرا بدیشان سپرد تا مرا شنا بیاموختند به کراهیت نه به طبع اما نیک بیآموختم اتفاق افتاد که آن سال که به حج میرفتم بر در موصل ما را قطع افتاد قافله بزدند و عرب بسیار بود و ما با ایشان بسنده نبودیم جملة الامر من برهنه باز موصل آمدم هیچ چاره ندانستم اندر کشتی نشستم به دجله و به بغداد رفتم و آنجا شغل نیکو شد و ایزد تعالی توفیق حج داد غرضم آنست که اندر دجله پیش از آنک به عبکره برسند جای مخوف است گردابی صعب که ملاحی دانا باید که آنجا بگذرد که اگر صرف آن نداند که چون باید گذشت کشتی هلاک شود ما چند کس در کشتی بودیم بدان جای رسیدیم ملاح استاد نبود ندانست که چون باید رفت کشتی به غلط اندر میان آن جایگاه بد برد و غرقه گشت قریب بیست و پنج مرد بودیم من و مردی پیر بصری و غلامی از آن من زیرک که کاوی نام بوده به شناه بیرون آمدیم و دیگر جمله هلاک شدند بعد از آن مهر پدر اندر دل من زیادت شد در صدقه دادن از بهر پدر و ترحم فرستادن زیادت کردم بدانستم که آن پیر چنین روزی را از پیش همی دید که مرا شناوری آموخت و من ندانستم پس باید که هر چه آموختنی باشد از فضل و هنر فرزند را بیآموزی تا حق پدری و شفقت بجای آورده باشی که از حوادث عالم ایمن نتوان بود و نتوان دانست که بر سر مردمان چه گذرد هر هنری و فضلی روزی بکار آید پس در فضل و هنر آموختن تقصیر نباید کردن و به وقت تعلم اگر معلمان او را بزنند او را شفقت مبر و بگذار که کودک علم و ادب و هنر به چوب آموزد و نه به طبع خویش اما اگر بی ادبی کند و تو از وی در خشم شوی بدست خویش وی را مزن به معلمانش بترسان و ایشان را ادب فرمای کردن تا کینه تو در دل نگیرد اما با وی به هیبت باش تا ترا خوار نگیرد و دایم از تو ترسان باشد و درم و زر و آرزویی که وی را باشد از وی دریغ مدار بدان قدر که بتوانی تا از بهر سیم مرگ تو نخواهد از جهة میراث و بدنام نشود و حق فرزند آموختن دان از فرهنگ و دانش و اگر فرزندی بد بود تو بدان منگر حق پدری بجای آور اندر آموختن ادب وی تقصیر مکن هر چند که اگر هیچ مایه خرد ندارد اگر تو ادب آموزی و اگر نه روزگار ش بیآموزد چنانکه گفته اند من لم یودبه والداه ادبه اللیل و النهار و همین معنی به عبارتی دیگر جد من شمس المعالی گوید من لم یودبه الابوان یودبه الملوان اما شرط پدری نگاه دار که وی چنان زندگانی {کند که} فرستاده باشد و مردم چون از عدم موجود شد خلق و سرشت او با او بود اما ز بی خوبی و عجز و ضعیفی پیدا نتواند کردن هر چند بزرگ تر می شود جسم و روح او قوی تر می گردد و فعل وی پیدا تر می شود از نیک و بد تا چون وی به کمال رسد عادت وی نیز به کمال رسد تمامی روزبهی و روزبدی پیدا شود ولیکن تو ادب و هنر و فرهنگ را میراث خویش گردان و به وی بگذار تا حق وی گزارده باشی که فرزندان را میراثی به از ادب نیست و فرزندان عامه را میراث به از پیشه نیست هر چند که پیشه نه کار محتشمان است هنر دیگرست و پیشه دگر اما از روی حقیقت نزدیک من پیشه بزرگترین هنری است و اگر فرزندان محتشمان صد پیشه دانند چون به کسب بکنند عیبی نیست بلکه هنر ست هر یکی را روزی بکار آیدحکایت بدانکه چون گشتاسف از مقر عز خویش بیفتاد و آن قصه درازست اما مقصود ازین آنست که وی به روم افتاد در قسطنطنیه رفت و با وی هیچ نبود از مال دنیا عیبش آمد نان خواستن مگر چنان اتفاق افتاده بود که به کوچکی در سرای خویش آهنگران را دیده بود که کار های آهنینه از تیغ و کارد و رکاب و دهانه لجام کردندی مجاور مگر در طالع او افتاده بود این صناعت پیوسته گرد آهنگران می گشتی و همی دیدی و این صناعت دیده بود و بیآموخته آن روز که به روم درمانده بود با آهنگر ان روم گفت که من این صنعت دانم او را به مزدوری گرفتند و چندانکه آنجا بود از آن صناعت زندگی می کرد و به کس نیازش نبود و نفقات ازین می کرد تا آنگه که به وطن خویش رسید پس به لشکر فرمود که هیچ محتشم فرزند خویش را از صناعت آموختن ننگ ندارند که بسیار وقت بود قوت و شجاعت نبود باری پیشه یا کاری آموخته باشد و هر دانش که بدانی روزی بکار آید و بعد از آن در عجم رسم افتاد که محتشم نبودی که فرزند را صناعت نیآموختی هر چند که بدان حاجت نبودی و آن به عادت کردند
بدان ای پسر که مردم تا زنده باشند ناگریز باشد از دوستان که مرد بی برادر به که دوستان از آنکه حکیمی را گفتند دوست بهتر یا برادر گفت برادر نیز دوست به {بیتبرادر برادر بود دوست به
اما جهد کن تا دشمن نیندوزی پس اگر دشمنت باشد مترس و دلتنگ مشو که هر که را دشمن نبود دشمن کام بود ولیکن در نهان و آشکارا از کار دشمن غافل مباش و از بد کردن با او میآسای دایم در تدبیر و مکر او باش و هیچ وقت از حیله او ایمن مباش و از حال وی خود را روی پوشیده همی دار تا در بلا و آفت و غفلت بر خود بسته باشی تا زوی کار نباشد با دشمن دشمنی پیدا مکن و خویشتن به دشمن چنان نمای که اگر چه افتاده باشی با وی خویشتن را از افتادگان منمای به کردار نیک اما به گفتار خوش دل در دشمن مبند اگر از دشمن شکر ی یابی آن را شرنگی شناس شعرعضوی ز تو گر دوست شود با دشمن