گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای پسر بدان و آگاه باش و به هر گناهی مردم را مستوجب عقوبت مدان و اگر کسی گناه کند از خویشتن در دل عذر گناه او بخواه که آدمی ست و نخست گناه آدم کرد چنانک من گویم بیتگر من روزی ز خدمتت گشتم فرد
ز آهن تیره بقدرت می نمودواقعاتی که در آخر خواست بود
بدان ای پسر و آگاه باش که در اول سخن گفتم که از پیشه ها نیز یاد کنم و غرض پیشه نه دوکان دار ی است که هر کاری را مردم بر دست گیرد آن چون پیشه ای باشد باید که آن کار نیک بداند تا از آن کار بر بتواند خوردن اکنون چنانک می بینم هیچ پیشه و کاری نیست که آدمی آن بجوید که آن پیشه را از داستان و نظام راستی مستغنی دانی الا همه را ترتیب دانستن باید و پیشه بسیار ست هر یکی را جدا شرح ممکن نشود که کتاب دراز گردد و از اصل و نهاد بشود ولکن هر صفت که هست از سه وجه است یا علمی که تعلق به پیشه ای دارد یا پیشه ای که تعلق به علم دارد {یا خود پیشه ای ست به صرافت خرد} اما علمی که تعلق به پیشه ای دارد جز طبیبی و منجمی و مهندسی و مساحی و شاعری و مانند این و پیشه ای که تعلق به علم دارد خنیاگر ی و بیطار ی و مانند این و این هر یکی را سامانی ست چون تو رسم و سامان آن ندانی اگر چه استاد باشی در آن باب همچون اسیری باشی و پیشه ها خود معروف است به شرح کردن حاجت نیست چندانک صورت بندد سامان هر یک به تو نمایم از بهر آنک از دو بیرون نیست یا خود ترا بدین دانستن حاجت افتد از اتفاق روزگار و حوادث زمانه باری به وقت نیاز از اسرار هر یک آگاه باشی اگر نیاز نبود هم مهتری باشی که مهتران را علم پیشه ها دانستن لابد است بدان ای پسر که از هیچ علمی برنتوانی خورد الا آخرتی که اگر خواهی که از علم دنیایی بر خوری نتوانی مگر به حرفه ای در وی آمیزی چون علم شرع که در روزگار قضا و قسام و کرسی داری و مذکری نرود و نفع دنیا به عالم نرسد و در نجوم یا تقویم گری و مولودگری و فال گویی و آرایش گری به جد و هزل درو نرود نفع دنیا به منجم نرسد و در طب تا دست کاری و رنگ آمیزی و هلیله دهی با صواب و ناصواب در وی نرود مراد دنیایی طبیب را حاصل نشود پس بزرگوارترین علمی علم دین است که اصول آن بر دوام توحید است و فروع آن احکام شرع و به حرفه آن نفع دنیاست پس ای پسر تا توانی گرد علم دین گرد تا دنیا و آخرت به دست آید اما اگر توفیق یابی نخست اصول دین راست کن و آنگاه فروع که بی اصول فروع تقلید بودفصل پس اگر از پیشه ها چنین که گفتم طالب علمی باشی پرهیزگار و قانع باش و علم دوست و دنیا دشمن و بردبار و خفیف روح و دیر خواب و زود خیز و حریص به کتابت و متواضع و ناملول از کار و حافظ و مکرر کلام و متفحص سیر و متجسس اسرار و عالم دوست و با حرمت و اندر آموختن حریص و بی شرم و حق شناس استاد خود باید که کتاب ها و اجزا و قلم و قلمدان و محبره و کارد قلم تراش و مانند این چیز ها با تو بود و جز ازین دیگر دل تو به چیزی نباشد و هر چه بشنوی یاد گرفتن و باز گفتن و کم سخن و دور اندیش باش به تقلید راضی مشو هر طالب علمی که بدین صفت بود زود یگانه روزگار گردد
ای پسر بدان و آگاه باش هر چند بازرگانی پیشه ای نیست که آن را صناعتی مطلق توان گفت ولکن چون به حقیقت بنگری رسوم او چون رسوم پیشه وران است و زیرکان گویند که اصل بازرگانی بر جهل نهاده اند و فرع آن بر عقل چنانک گفته اند لولا الجهال لهلک الرجال یعنی اگر نه بی خردان اندی جهان تباه شدی و مقصود م ازین سخن آنست که هر که به طمع افزونی از شرق به غرب رود و به کوه و دریا و جان و تن و خواسته در مخاطره نهد از دزد و صعلوک و حیوان مردم خوار و ناایمنی راه باک ندارد و از بهر مردمان نعمت {شرق} به ایشان رساند و به مردمان مشرق نعمت غرب برساند ناچاره آبادانی جهان بود و این جز به بازرگانی نباشد و چنین کارهای مخاطره آن کس کند که چشم خرد دوخته باشد و بازرگان دو گونه است و هر دو مخاطره است یکی معامله و یکی مسافره معامله مقیمان را بود که متاع کاسد به طمع افزونی بخرند و این مخاطره بر مال بود و دلیر و بیش بین و مردی باید که او را دل دهد تا چیز کاسد بخرد بر امید افزونی و مسافر را گفتم که کدام است بر هر دو روی باید که بازرگان دلیر باشد و بی باک بر مال و با دلیری باید که با امانت و دیانت باشد و از بهر سود خویش زیان مردمان نخواهد و به طمع سود خویش سرزنش خلق نجوید و معامله با آن کس کند که زبردست او بود و اگر با بزرگتر از خود کند با کسی کند که دیانت و امانت و مروت دارد و از مردم فریبنده بپرهیزد و با مردمی که در متاع بصارت ندارد معامله نکند تا از درکوب ایمن بود و با مردم تنگ بضاعت و سفیه معامله نکند و اگر بکند طمع از سود ببرد تا دوستی تباه نگردد چه بسیار دوستی به سبب اندک مایه سود زیان تباه شده ست و بر طمع بیشی به نسیه معاملت نکند که بسیار بیشی بود که کمی بار آرد و خرد انگارش بزرگ زیان باشد {چنانکه من گویم رباعیگفتم که اگر دور شوم من ز برش
بدان ای پسر که اگر طبیب باشی باید که اصول علم طب بدانی نیک چه اقسام علمی و چه اقسام عملی و بدانی که آنچ در تن موجودست یا طبیعت است یا خارج از طبیعت و طبیعی سه قسم است یک قسم از وی آنست که ثبات و قوام تن بدوست و یک قسم آنست که توابع است آن چیزها را که ثبات و قوام تن بدوست و یک قسم آنست که تن را از حال بحال میگرداند و آنک خارج است از طبیعت یا بفعل مضرت رساند با واسطه یا بی واسطه یا خود نفس ضرر فعل بود اما آن قسم که ثبات و قوام تن مردم بدوست یا از جنس مادت است یا از جنس صورت آنک از جنس مادت است یا سخت دورست چون اسطقسات و عددش چهارست هوا و آتش و خاک و آب یا نزدیک تر از اسطقساتست چون امزجه و عددش نه است یکی معتدل و هشت نامعتدل چهار مفرد و چهار مرکب یا نزدیک تر از امزجه است چون اخلاطش و عددش چهارست چون گش و صفرا و سودا و خون یا نزدیکتر از اخلاطست چون اعضا و عددش نزدیک وجه چهارست و نزدیک وجه دو و معنی این سخن کی گفتیم آنست که ترکیب الاعضا از اخلاطست و ترکیب اخلاط از مزاج است و ترکیب مزاج از اسطقساتست و اسطقسات دورترین ماده است و آنچ از جنس صورت است بر سه قسم است نفسانی و حیوانی و طبیعی است نفسانی قوت است و حس است و این پنج قسم است بصر و ذوق و سمع و شمر و لمس و قوت است و حرکت و عدد و اقسام وی بر حسب عدد اقسام اعضایی است که آن را حرکت است و قوت سیاست و این بر سه قسمت است تخیل و فکرت و ذکر و حیوانی بر دو قسم است فاعل و منفعل و طبیعی بر سه قسمت است مولده و مرتبه و غاذبه و افعال بر عدد قوی است نفسانی و حیوانی و طبیعی از بهر آنک روح خادم قوی است چون برین جمله باشد راست عدد افعال بر عدد قوی باشد و آنک توابع است چیزهایی را که قوام و ثبات تن بدوست چون فربهی که تابع سردیست مزاج است و چون لاغری که تابع گرمی است مزاج است چون سرخی گونه تابع {خون} است یا چون زردی که تابع صفراست و چون حرکت {نبض } تابع قوت فاعله است {از} حیوانی چون خشم که تابع قوت منفعله است از حیوانی چون شجاعت که تابع اعتدال {قوت} حیوانی است و چون عفت که تابع اعتدال {قوت} شهواتی است چون حکمت که تابع اعتدال نفس ناطقه است و چون عرضها و کیفیات که تابع مادت باشد یا تابع صورت و آنک تن را از حال بحال بگرداند اسباب ضروری خوانند و این شش قسم است اول هواست دوم طعام سیوم حرکت و سکون چهارم خواب و بیداری پنجم گشادگی طبیعت و بستگی ششم احداث نفسانی چون اندوه و خشم و بیم و مانند این و اینها را از بهر آن ضروری گویند که مردم را چاره نیست از هر یک و هر یک را ازین جمله تأثیرست در تن مردم هر کدام تمام تر چون یکی ازین جمله بر حال اعتدال باشد {استعمال این جمله مردم را بر صواب و بر وجه اعتدال بود و} چون بعضی را ازین جمله از حال اعتدال تغیر افتد یا استعمال مردم بعضی را ازین جمله بر وجه خطا باشد بیماری و علتی پدید آید بر موجب افراطی که رفته باشد و آنک خارج از طبیعت است سه قسم است بسبب مرض و سبب عرض و سبب بر سه قسم است یا سبب بیماری اعضاهاء متشابه باشد یا سبب بیماری اعضاهای آلی یا سبب تفرق الاتصال اما سبب بیماری اعضاهای متشابه یا سبب بیماری گرم باشد و این بر پنج قسمت است یا سبب بیماری سرد و این بر هشت قسمت است یا سبب بیماری تر یا سبب بیماری خشک و هر یک ازین بر چهار قسمت است سبب بیماری اعضاهاء آلی یا سبب بیماری باشد که اندر خلقت افتد {یا اندر مقدار یا در وضع یا اندر عدد و سبب بیماریهای خلقت یا سبب بیماری شکل باشد و یا سبب بیماری تعقیر و تجویف واین بر هفت قسم است یا سبب خشونت و آن بر دو قسم باشد یا سبب ملاسة باشد و این بر دو قسمت است و سبب بیماریهاء مقدار بر سه نوعست و سبب بیماریهاء وضع و سبب بیماریهاء عدد هر یک دو نوعست تفرق الاتصال چهار نوعست و مرض بر سه قسمت است بیماریهاء اعضاء متشابه و بیماریهاء آلی و تفرق الاتصال که آنرا مرض مشترک خوانند در اعضاهاء متشابه افتد و هم در اعضاء آلی و بیماری اعضاء متشابه بر هشت قسمت است چهار مفرد گرم و سرد و تر و خشک و چهار مرکب گرم و تر و گرم و خشک {و سرد و تر} و سرد و خشک و بیماریهاء آلی بر چهار نوعست بیماریهایی که در خلقت افتد و در مقدار و در وضع و در عدد بیماریهاء خلقت چهار قسمت است آنک در شکل افتد و در سقعه و آنک بر طریق خشونت افتد و آنک بر طریق ملاست و بیماریهاء مقدار بر دو گونه است آنک از طریق زیادت افتد و آنک از طریق نقصان و بیماریهاء وضع هم بر دو گونه است یا عضو از جایگاه خویش زایل شود یا پیوند دیگر اعضا بفساد آورد و بیماری هاء عدد هم بر دو گونه است یا بر طریق زیادت بود یا بر طریق نقصان و تفرق الاتصال یا در اعضاء متشابه افتد یا در اعضاء آلی یا در هر دو عرض بر سه قسمت است یا عرضها باشد که تعلق بافعال دارد {یا باحوال تن یا اندر استفراغات پدیدار آید و آنچه تعلق بافعال دارد} آن بر سه قسمت است و {آنچه تعلق بر احوال دارد بر چهار قسم است} آنچ تعلق باستفراغات دارد بر سه قسمت است و باید که بدانی که علم بر دو قسمت است علم است و عمل قسم علم اینست که گفتم و بگویم که هر علمی از نیک و بد ترا گفتم که از کجا طلب باید کرد تا هر یک را بشرح و استقصا بدانی که از کجا باید طلبیدن که این علمها که ما یاد کردیم جالینوس بشرح و استقصا یاد کند بیشتر در سته عشر و بعضی بیرون سته عشر اما علم اسطقسات آن قدر که طبیب را بکار آید کتاب اسطقسات طلب کن از جمله سته عشر و علم مزاج از کتاب مزاج طلب کن از ستة عشر و علم اخلاط از مقالت دوم طلب کن از کتاب قوى الطبیعه هم از جمله سته عشر و علم اعضاء متشابهه از تشریح کوچک طلب کن هم از سته عشر و علم اعضاء آلی از تشریح بزرگ طلب کن بیرون سته عشر و علم قوی طبع از کتاب قوى الطبیعه طلب کن از ستة عشر و قوی حیوانی از کتاب النبض طلب کن هم از جمله سته عشر {و قوی نفسانی از رای بقراط و افلاطون طلب } و این کتاب است از جمله تصنیف جالینوس بیرون سته عشر و اگر خواهی که مسخر شوی درین کتاب و از پایگاه طلب بگذری علم اسطقسات و علم مزاج از کتاب الکون و الفساد و از کتاب السماء و العالم طلب کن و علم قوی و افعال از کتاب النفس و کتاب الحس و المحسوس وعلم اعضا از کتاب الحیوانات و اقسام الامراض از مقالت نخستین از کتاب العلل و الأمراض طلب کن از جمله ستة عشر و اسباب اعراض از مقالت سیم هم ازین کتاب طلب کن و اسباب امراض از مقالت چهارم و پنجم و ششم طلب کن هم ازین کتاب که گفتمفصل چون قسم علمی یاد کردم ناچاره سمتی از قسم عملی یاد کنم اگر چه سخن دراز شود از بهر آنک علم و عمل چون جسم و روح هر دو بهم است جسم بی روح و روح بی جسم تمام نبود و چون معالجت خواهی کردن اندیشه کن از خورشهاء پیران و جوانان و بیمار خیزان که معالجت بیماران بر دو گونه است و معالج باید که هیچ گونه معالجتی ابتدا نکند تا نخست آگاه نگردد از قوت بیمار و نوع علت و سبب علت و مزاج و سال و صنعت بیمار و شخص و طبعش و جایگاه و حال مزاج
ای پسر بدان و آگاه باش که اگر منجم باشی جهد کن تا بیشتر در رنج علم ریاضی بری که علم احکام علمی وافر ست داد او به تمامی دادن نتوان بی خطا یی زیرا که هیچ کس چنان مصیب نبود که بر وی خطایی نرود اما به همه حال ثمرت نجوم احکام است چون تقویم کردن فایده از تقویم احکام است پس چون از احکام نمی گزیرد جهد کن تا اصولش نکو بدانی و بر مقومی قادر باشی که اصل حکم آنگاه درست شود که تقویم سیارگان راست شود و طالع درست شود و نگر که بر طالع تخمینی اعتماد نکنی الا به استقصا نخست به حساب و نمودارت ممهد چون به حساب و نمودارات راست آید آنگاه حکمی که از آنجا کنی راست آید و به هر حکمی که کنی مولود ی و ضمیر ی بگیر تا از حالات کواکب آگاه بگردی و از طالع و از خانه طالع و از قمر و از برج قمر و خداوند برج قمر و از مزاج بروج ها و از مزاج کواکب که در هر برجی تا کی باشد و چون باشد و از خداوند خانه حاجت و آنکه از وی ماه برگشته باشد و از کواکب که ماه بدو خواهد پیوست و آن کواکب که مستولی بود به درجه طالع و خانه آن کواکب که مستولی بود به درجه سیر کواکب و آن کواکب که ثابته به سیر بدو رسند یا او از درجه سیر و صعود و در مظلمه و درجه آثار مضار و از درجه محترق که درجه آفتاب بود صاعد و هابط او هیچ غافل مباش و از سهم ها اثنی عشرات و زیجات و ارباب مثلثات و حد و صورت و شرف و هبوط و خانه وبال و فرح و آفت و اوج و حضیض و آنگاه بنگر در حالات قمر و کواکب چون اقبال خیر و شر و نظر و مقارنه اتصال و انصراف بعید النور بعید التصال خالی السیر و حشی فعل جمع و منع و {ردالنور دفع التدبیر} دفع قوت {دفع الطبیعه انتکاف اعتراض} مکافات قبول تشریف و تعریف اجتماعی و استقبالی معرفة و هیلاج و کدخداه و عطیت دادن و کم کردن و زیادت کردن عمر راندن به سیر ها ازین همه آگاه کردی آنگاه سخن گویی تا حکم تو راست آید حکم از تقویم معتمد کن چنانک حل آن تقویم زیجی کرده باشند که به خط معروف ست و بودود با وساط آن نگاه کرده باشند و مجموعه و موسوطه وی نیکو دیده و مکرر کرده و اندر تعدیل های وی تأمل کن و با این همه احتزاز کن از سهو و غلط تا خطایی نیفتد و چون این همه اعتماد کرده باشی باید که گویی که هر حکم که من کرده ام چنین خواهد بود و اگر بر آن قول معتمد نباشی هیچ اصابت نیفتد و مسیله که بر سند ضمیری هر چه گویی توان گفت چنانک بیشتر حکم تو راست آید اما به حدیث مولودها من از استاد خویش چنان شنیدم که مولود مردم نه آن است به حقیقت که از مادر جدا شود اصلی طالع ورع است وقت مسقط النطفه آن طالع که آب مرد در رحم زن افتد و قبول کند آن طالع مولود اصلی است نیک و بد همه بدان پیوسته اما آن ساعت که از مادر جدا می شود آن طالع را تحویل صغری خوانند و بر سر مردم آن گذرد که در طالع مسقط النطفه بود و دلیل این سخن خبر رسول است صلی الله علیه و علی آله و سلم که چنین گفته است السعید من سعد فی بطن امه و الشقی من شقی فی بطن امه و سعید این سخن ازینجا گفته است که من ترا گفتم اما ترا در طالع زرع سخنی نیست که آن را نه ببالاء چون توی بافته اند اما این که از طالع تحویل کبری گویی بر طریق استادان گذشته گوی و نگاه دار و اندر هر حکمی که کنی چنانک پیش از این فرمودم اگر وقتی مسأله ای پرسند اول به طالع وقت نگر و به صاحب و پس به قمر و برج قمر و خداوندش و بدان کوکب که قمر بدو خواهد پیوست و بدان کوکب که قمر از بازگشت است و بدان کوکب که در طالع یابی یا در وتدی و اگر نه وتد پیش از کوکبی نیکو که مستولی گشت و شهادت که را بیشترست سخن از آن کوکب گوی تا مصیب باشی آنچ شرط احکام ست اندکی گفتیم اکنون اگر مهندس و مساح باشی در حساب قادر باش زینهار یک ساعت بی تکرار حساب نباشی که علم حساب علمی وحشی است پس اگر زمینی پیمایی زوایا را بشناس و شکل های مختلف الاضلاع را خوار مدار و نگویی که این یک مساحت بکنم و باقی به تخمین که در مساحت تفاوت بسیار افتد و جهد کن تا زوایا را نیک بشناسی که استاد من پیوسته مرا گفتی که هان تا از زاویا غافل نباشی در حساب مساحت که بسیار ذوات الاضلاع بود که در وی زاویه قوسی بود برین مثال یا برین مثال و بسیار جای بود که منفرج ماند و اینجا تفاوت بسیار افتد و اگر شکلی بود که بر تو مشکل بود مساحت آن به تخمین مکن یک نیمه را مثلث کن یا مربع که هیچ شکل نبود که برین گونه نتوان کردن و آن وقت هر یک را جدا بنمای تا راست آید و اگر هم چنین درین باب سخن گویم بسیار بتوان گفت اما کتاب از حال خود بگردد و ازین قدر گفتن ناگزیر بود از آنک سخن نجومی گفته بودم خواستم که ازین باب نیز سخنی چند بگویم تا از هر علمی ای پسر بهره مند باشی
ای پسر اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و بچیزی که تو دانی و دیگری نداند که بشرح حاجت افتد مگوی که این شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و بوزن و قوافیت قناعت مکن و بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر راست ناخوش بود صنعت و چربک باید که بود و شعر در ترجمه مردم را ناخوش آید با صناعت باید برسم شعرا چونمجانس مطابق متضاد مشاکل متشابه مستعار مکرر مردف مزدوج موازنه مضمر مسلسل مسجع ملون مستوی موشح موصل مقطع مخلع مستحیل ذوقافیتین رجز مقلوب
بدان ای پسر که اگر خنیاگر باشی خوش خوی و سبک روح باش و خود را به طاقت خویش همیشه پاک جامه دار و مطیب و معطر و خوب زبان باش و چون به سرایی در شوی به مطربی ترش روی و گرفته مباش و همه راههاء گران مزن و همه راههاء سبک مزن که همه از یک نوع زدن شرط نیست که آدمی همه یک طبع نباشند هم چنانک مجلس مختلف است و ازین سبب است که استادان اهل ملاهی این صناعت را ترتیبی نهاده اند اول دستان خسروانی زنند و آن از بهر مجلس ملوک ساخته اند و بعد از آن طریقها به وزن گران نهاده اند چنانک بدو سرود بتوان گفتن و آن را راه نام کرده اند و آن راهی بود که به طبع پیران و خداوندان جد نزدیک تر بود پس این راه گران از بهر این قوم ساخته اند و آنگاه چون دیدند که خلق همه پیر و اهل جد نباشند گفتند این از بهر پیران طریقی نهاده اند و از بهر جوانان نیز طریقی بنهیم پس بجستند و شعرها که به وزن سبک تر بود بر وی راههاء سبک ساختند و خفیف نام کردند تا از پس هر راهی گران ازین خفیفی بزنند گفتند تا در هر نوبتی مطربی هم پیران را نصیب باشد و هم جوانان را پس کودکان و زنان و مردان لطیف طبع نیز بی بهره نباشند تا آنگاه که ترانه گفتن پدید آمد این ترانه را نصیب این قوم کردند تا این قوم نیز راحت یابند و لذت از آنک از وزن ها هیچ وزنی لطیف تر از وزن ترانه نیست پس همه از یک نوع مزن و مگوی که چنین باید که گفتم تا همه را از سماع تو بهره باشد و در مجلسی که بشینی نگاه کن اگر مستمع سرخ روی و دموی روی باشد بیشتر بم بزن و اگر زردروی و صفرایی بود بیشتر زیر بزن و اگر سیاه گونه و نحیف و سودایی بود بیشتر سه تا بزن و اگر سپید پوست و فربه بود و مرطوب بود بیشتر بر بم بزن که این رودها را بر چهار طبع مردم ساخته اند هر چند این که گفتم در شرط و آیین مطربی نیست خواستم که ترا ازین معنی آگاه کنم تا ترا معلوم بود دیگر جهد کن تا آنجا که باشی از حکایت و مطایبت و مزاح کردن نیاسایی تا از رنج مطربی تو کم شود و دیگر اگر خنیاگری باشی که شاعری دانی عاشق شعر خود مباش و همه روایت از شعر خویش مکن چنانک ترا با شعر خود خوش بود آن قوم را نباشد که خنیاگران راویان شاعرند نه راوی شعر خویش اند و دیگر اگر نردباز باشی چون به مطربی روی اگر دو کس با هم نرد می بازند تو مطربی خویش باطل مکن و به تعلیم کردن نرد مشغول مشو و به شطرنج که ترا مطربی خوانده اند نی به قامری و نیز سرودی که آموزی ذوق نگاه دار غزل و ترانه بی وزن مگوی و چنان مگوی که سرود جای دیگر بود و زخمه جای دیگر و اگر بر کسی عاشق باشی همه حسب حال خود مگوی مگر این ترا خوش آید و دیگران را نباید و هر سرودی در معنی دیگر گوی شعر و غزل بسیار یاد گیر چون فراقی وصالی و ملامت و عتاب و رد و منع و قبول و وفا و جفا و احسان و عطا و خشنودی و گله حسب حالهای وقتی و فصلی چون سرود های خزانی و زمستانی و تابستانی باید که بدانی به هر وقت چه باید گفتن و نباید که اندر بهار خزانی گویی و در خزان بهاری و در تابستان زمستانی و در زمستان تابستانی وقت هر سرودی باید که بدانی اگر چه استاد بی نظیر باشی و در سر کار حریفان را می نگر اگر قوم مردمان خاص و پیران عاقل باشند که صرف مطربی بدانند پس مطربی کن و راهها و نواهای نیک می زن اما سرود بیشتر اندر پیری گوی و در مذمت دنیا و اگر قوم جوانان و کودکان باشند بیشتر طریقهای سبک زن و سرود هایی گوی که در حق زنان گفته باشند یا در ستایش نبیذخواران و اگر قوم سپاهیان و عیاران باشند دو بیتی هاء ماوراءالنهری گوی در حرب کردن و خون ریختن و ستودن عیار پیشه گی و جگرخواره مباش و همه نواهاء خسروانی مزن و مگوی و دیگر شرط مطربی نیست که نخست بر پرده راست چیزی بزن پس علی رسم بر هر پرده چون پرده باده و پرده عراق و پرده عشاق و پرده زیر افگنده و پرده بوسلیک و پرده سپاهان و پرده نوا و پرده بسته مگوی که تا شرط مطربی بجای آورده باشی و آنگاه بر سر کوی ترانه روم که تو تا شرط مطربی بجای آری مردمان مست شده باشند و رفته اما نگر تا هر کسی چه خواهد و چه راه دوست دارند چون قدح بدان کس رسد آن گوی که وی خواهد تا ترا آن دهد که تو خواهی که خنیاگری را بزرگترین هنری آنست که به رای و طبع مستمع رود و در مجلسی که باشی پیش دستی مکن پیاله گرفتن را و سه یکی بزرگ خواستن را نبیذ کم خور تا سیم بحاصل کنی چون سیم یافتی آنگاه تن در نبیذ ده و در مطربی با مستان ستیزه مکن به سرودی که خواهند اگر چه محال باشد تو از آن میندیش بگذار تا می گوید چون نبیذ بخوری و مردمان مست شوند با همکاران در مناظره مشو که از مناظره سیم بحاصل نشود و بنگر تا مطرب معربد نباشی که از عربده تو سیم مطربی از میان برود و سر و روی و دست افزار شکسته شود و یا جامه دریده به خانه شوی و خنیاگران مزدوران مستانند و مزدور معربد را دانی که مزد ندهد و اگر در مجلس کسی ترا بستاید وی را تواضع نمای تا دیگران ترا بستایند اول به هشیاری ستودن بود بی سیم چون مست شود سیم از پس ستودن بود و اگر مستان به خانه می روند یا به راهی یا سرودی سخت کردند چنانک عادت مستان بود تو از گفتن ملول مشو و می گوی تا آنگاه که غرض تو از آن حاصل شود که مطربان را بهتر هنری صبرست که با مستان کنند و اگر صبر نکند محروم ماند و نیز گفته اند که خنیاگر کر و کور و گنگ باید یعنی گوش بجایی ندارد که نباید داشتن و بجایی ننگرد که نباید نگریستن و هر جایی که رود چیزی که در جایی دیگر دیده باشد و شنیده باز نگوید چنین مطرب پیوسته با میزبان باشد و الله اعلم
بدان ای پسر که اگر اتفاق افتد که از جمله حاشیت باشی از آن پادشاه و به خدمت او پیوندی هر چند پادشاه ترا نزدیک خویش ممکن دارد تو بدآن نزدیکی وی غره مشو و گریزان باش اما از خدمت گریزان مباش که از نزدیکی ملک دوری خیزد و از خدمت پادشاه نزدیکی اگر ترا از خویشتن ایمن دارد آن روز نا ایمن تر باش و هر که از کسی فربه شود نزار گشتن هم از آن کس باشد هر چند که عزیز باشی از خویشتن شناسی غافل مباش و سخن جز بر مراد پادشاه مگوی و با وی لجاج مکن که در مثل گفته اند که هر که با پادشاه در افتد و لجاج کند پیش از اجل بمیرد و خداوند خویش را جز نیکویی کردن راه منمای تا با تو نیکویی کند که اگر بدی آموزی با تو هم بدی کندحکایت می گویند که به روزگار فضلون مامان که پادشاه گنجه بود دیلمی یی بود محتشم و مشیر او پس هر که گناهی کردی از محتشمان مملکت که بند و زندان بر وی واجب گشتی فضلون او را بگرفتی و زندان کردی این دیلم که مشیر او بود پادشاه را گفتی که آزاد را میآزار چون آزردی گردن بزن و چند کس به مشورت این دیلم هلاک شده بودند از محتشمان مملکت اتفاق را این دیلم مشیر گناهی کرد پادشاه او را فرمود گرفتن و به زندان کردن دیلم کس فرستاد که چندین و چندین مال بدهم مرا مکش فضلون مامان گفت از تو آموختم که آزاد را میآزار و چون آزردی بکش دیلم مشیر جان در سر کار بدآموزی کرد
بدان ای پسر که اگر پادشاهی ترا ندیمی دهد اگر آلت منادمت پادشاه نداری مپذیر که هر که ندیمی پادشاه {کند} چند خصلت در وی بباید چنانکه اگر مجلس خداوند را از جلوس وی زینتی نباشد باری شینی نبود اول باید که هر پنج حواس به فرمان او باشد و دیگر باید که لقایی دارد که مردمان را از دیدار او کراهیتی نباشد تا این ولی نعمت از دیدار او ملول نباشد سیوم باید که دبیری بداند تازی و پارسی تا اگر در خلوت این ملک را حاجت افتد به چیزی خواندن و نوشتن و دبیر حاضر نباشد این پادشاه ترا نامه ای خواندن فرماید یا نبشتن عاجز نمانی چهارم باید که اگر ندیم شاعر نباشد و بد و نیک شعر نداند نظم بر وی پوشیده نماند و اشعار تازی و پارسی یاد دارد تا اگر این خداوند را گاه و بیگاه به بیتی حاجت افتد شاعری را طلب نباید کردن یا خود بگوید یا روایت کند از کسی همچنین از طب و نجوم باید که بداند تا اگر ازین صناعت ها سخنی رود یا بدین باب حاجت افتد آمدن طبیب یا منجم حاجت نباشد تو آنچ دانی بگوی تا شرط منادمت بجای آورده باشی تا این پادشاه را بر تو اعتماد افتد و به خدمت تو راغب تر شود و نیز باید که و دیگر باید که در ملاهی ندیم را دستی بود و چیزی بداند زدن تا اگر پادشاه را خلوتی بود که مطرب را جای نباشد بدآنچ دانی وقت او را خوش داری تا او را بدان سبب بر تو ولعی دیگر باشد و نیز محاکی باشی و بسیار حکایات مضحکه و مسکته یاد داری و نوادر هاء بدیع که ندیم بی حکایت نوا در ناتمام بود و نیز باید که نرد و شطرنج باختن بدانی نه چنانک مقامر باشی که هر گاه که به طبع مقامر باشی ندیمی را نشایی و نیز با این همه که گفتم قرآن باید که یاد داری و از تفسیر چیزی بدانی و از فقه چیزی خبر داری و اخبار رسول علیه السلام بدانی و از علم شریعت و از هر چیزی بی خبر نباشی تا اگر در مجلس پادشاه ازین معنی سخنی رود جواب بدانی دادن و به طلب قاضی و فقیه نباید شدن و نیز باید که سیر الملوک بسیار خوانده باشی و یاد گرفته و خود به نفس خویش خصلت های ملوک گذشته می گویی تا در دل پادشاه کار می کند و بندگان حق تعالی را در آن نفعی و تفرجی می باشد و باید که در تو هم جد باشد و هم هزل اما باید که وقت استعمال بدانی که کی باشد و به وقت جد هزل نگویی و به وقت هزل جد نگویی که هر علمی که بدانی و استعمال ندانی دانستن و نادانستن هر دو یکی باشد و با این همه که گفتم باید که در تو فروست و رجولیت باشد که ملوک همیشه نه به عشرت مشغول باشند و چون وقتی مردی باید نمودن بنمایی و ترا توانایی آن بود که با مردی یا دو مرد بزنی مگر و العیاذ بالله در خلوتی یا در میان نشاطی کسی خیانت اندیشد بدین پادشاه و از جمله حوادث حادثه ای زاید تو آنچ شرط مردی و مردمی بود بجای آری که آن ولی نعمت به سبب تو رستگاری یابد و اگر گذشته شوی حق خداوند و حق نعمت او گزارده باشی و به نام نیک رفته حق فرزندان تو بر آن خداوند واجب باشد و اگر برهی نام نیک و نان یافته باشی تا باقی عمر خویش پس اگر اینکه گفتم در تو موجود نباشد باید که بیشتر ازین باشد تا ندیمی پادشاه را شایسته باشی اگر چنان بود که از ندیمی نان خوردن و شراب خوردن و هزل گفتن دانی از پس ندیمی نبود تدبیر ندیمی کن تا آن خدمت بر تو وبال نگردد و نیز تا تو باشی هرگز از خداوند خویش غافل مباش و در مجلس پادشاه در بندگان او منگر و چون نبیذ ساقی به تو دهد در روی او منگر و سر در پیش دار و چون نبیذ خوردی قدح به ساقی باز ده چنانک در وی ننگری تا خداوند را از تو در دل چیزی صورت نبندد و خویشتن نگاه دار تا خیانت نیفتدحکایت شنودم که قاضی عبدالملک غفری را مامون ندیمی خاص خود داد که عبدالملک نبیذ خواره بود و بدین سبب از قضا معزول شد روزی در مجلس غلامی نبیذ بدین قاضی عبدالملک داد چون نبیذ بستاند به غلام نظر کرد و به چشم بدو اشارت کرد و یک چشم را لختی فرو خوابانید مامون نگاه کرد بدید عبدالملک دانست که مامون آن اشارت را بدید همچنان چشم نیم گرفته همی داشت مامون بعد از ساعتی قاضی عبدالملک را پرسید به عمدا که ای قاضی چشم ترا چه برسید عبدالملک گفت هیچ نمی دانم درین ساعت به هم فراز آمد بعد از آن تا وی زنده بود در سفر و در حضر و خلا و ملا و در خانه و در مجلس هرگز تمام چشم باز نکرد تا آن تهمت از دل مامون برخاست و ندیم باید که بدین کفایت باشد
بدان ای پسر که اگر دبیر باشی باید که بر سخن گفتن قادر باشی و خط نیکو داری و تجاوز کردن در خط عادت نکنی و بسیار نبشتن عادت کنی تا ماهر شوی از بهر آنکهحکایت شنودم که صاحب اسمعیل بن عباد روز شنبهی بود در دیوان چیزی همی نبشت روی سوی کاتبان کرد و گفت هر روز شنبهی من در کاتبی خویش نقصان می بینم از آنچ روز آدینه من به دیوان نیامده باشم و چیزی ننوشته باشم از یک روزه تقصیر را در خویشتن تأثیر می بینم
بدان ای پسر که اگر چنان بود که بوزارت افتی محاسب و معامل و ملت شناس باش و معامله نیکو شناس و با خداوندان خویش راستی کن و انصاف ولی نعمت خویش بده و همه خویشتن را مخواه که گفته اند من اراد الکل فاته الکل همه بتو ندهند اگر در وقت بتو دهند بعد از آن ترا خواستار آید اگر اول فرا گذارند بآخر نگذارند پس چیز خداوند کار خود نگاه دار و اگر بخوری بدو انگشت خور تا در گلوت نماند اما بیک بار دست عمال فرو مبند چون جربو از آتش دریغ داری کباب خام آرد تا دانکی بدیگران نگذاری درمی نتوانی خوردن و اگر بخوری محرومان خاموش نباشند و یله نکنند که پنهان ماند و نیز همچنانک با ولی نعمت خویش منصف باشی با لشکر و رعیت منصف تر باش و توفیرهاء حقیر مکن که گوشت از بن دندان بیرون سیری نکند که توفیر برزگتر از سود باشد و بدان کم مایه توفیر لشکری را دشمن کرده باشی و رعیت را دشمن خداوندگار خویش کرده و اگر کفایتی خواهی نمودن توفیر از مال جمع کردن بعمارت کوش و از آن بحاصل کن و ویرانی هاء مملکت آباد دار تا ده چندان توفیر پدید آید و خلقان خدای تعالی را بی نوا نکرده باشیحکایت بدانک ملکی از ملوک پارس بر وزیر خشم گرفت و او را معزول کرد و وزیری دیگر نصب کرد و معزول را گفت خود را جای دیگر اختیار کن تا بتو بخشم تا تو با نعمت و حشم خود آنجا روی و مقام تو آنجا باشد وزیر گفت نعمت نخواهم و آنچ دارم بخداوند بخشیدم و هیچ جای آبادان نخواهم که مرا بخشد اگر بر من رحمت خواهد کرد از مملکت مرا دیهی بخشد ویران بحق ملک تا من با اتباع خود بروم و آن دیه را آبادان کنم و آنجا بنشینم ملک فرمود که چندان دیه ویران که خواهد بدو دهید در همه مملکت پادشاه بجستند یک ده ویران و یک بدست جای ویران نیافتند که بدو دادندی و پادشاه را خبر دادند وزیر گفت ای ملک من میدانستم که در همه ولایت جای که در تصرف من بود هیچ ویران نیست اکنون چون ولایت از من گرفتی بدان کس ده که هر گاه از وی باز خواهی همچنین باز بتو دهد که من دادم چون این سخن معلوم شد ملک از وزیر معزول عذر خواست و او را خلعت فرستاد و وزارت بدو باز داد
هین مکن زین پس فراگیر احترازکه ز بخشایش در توبه ست باز
بدان ای پسر که اگر اسفهسالار باشی با لشکر و رعیت محسن باش هم از جانب خویش نکویی کن و هم از جانب خداوند خویش و از بهر رعیت نیکویی خواه و همیشه با هیبت باش و طریق لشکر شناختن و مصاف کشیدن سره بدان روزی که مصافی افتد بر میمنه و میسره سالاران را جنگ آموز و در جنگ مردان آزموده و جهان دیده فرست و شجاع ترین سالاری را با نیک ترین قومی در جناح لشکر بایستان که پشت لشکر آن قوم باشند که در جناح باشند اگر چه ضعیف خصمی باشد او را به ضعیفی منگر و دربار آن ضعیف همچنان احتیاط کن که در باب قوی کنی و در حرب دلیر مباش که از دلیری لشکر را بر باد دهی و نیز چندان بد دل مباش که از بددلی خویش لشکر را منهزم گردانی و از جاسوس فرستادن تقصیر مکن و روز مصاف چون چشم بر لشکر خصم افکنی هر دو گروه روی به روی یک دیگر نهند خنده ناک باش و با لشکر خویش همی گوی که که باشند و چه اصل دارند ایشان همین ساعت دمار ازیشان بر آریم و به یک بار لشکر پیش مبر و علامت علامت و فوج فوج سوار همی فرست یک یک سالار را و یک یک سرهنگ را نام زد همی کن که یا فلان تو برو با قوم خویش و کسی را که حمله امیر را بشاید پیش خویش می دار و هر که جنگ نیک کند و کسی را بیفکند یا مجروح کند یا سواری بگیرد یا اسبی بیارد یا سری بیآرد و خدمتی پسندیده کند او را به اضعاف آن خدمت مراعات کن از خلعت و زیادت معاش و در آن وقت در مال تصرف مکن و دون همت مباش تا غرض تو به حاصل شود چون این بوینند همه لشکر را آرزوی جنگ خیزد و هیچ کس در جنگ مقصر نباشد و فتحی به مراد برآید اگر مقصود تو برین جمله حاصل شود فبها و نعمه و تو شتاب زدگی مکن و بر جای خویش باش و هیچ کوشش مکن که چون جنگ با سفهسالار افتاد کار تنگ درآمده باشد پس اگر جنگ با تو افتد صعب کوش و هزیمت در دل مگیر و مرگ را بکوش که هر که مرگ اندر دل کرد از جای خویش نتوان گسست {و نگر تا از آن اسفهسالاران نباشی که عسجدی گوید اندر فتح خوارزم سلطان محمود بیتسفهسالار لشکر شان یکی لشکر شکن کآخر
بدان ای پسر که اگر پادشاه باشی پارسا باش و چشم و دست از حرم مردمان دور دار و پاک شلوار باش که پاک شلواری پاک دینی است و در هر کاری رای را فرمان بردار خود کن و هر کاری که بخواهی کرد با خرد مشورت کن که وزیر پادشاهی خرد ست و تا روی درنگ بینی شتاب زدگی مکن و هر کاری که درخواهی شدن نخست شمار بیرون آمدن آن برگیر و تا آخر نبینی اول مبین و در همه کاری مدارا نگاه دار و هر کاری که به مدارا برآید جز به مدارا پیش مبر و بیداد پسند مباش و همه کارها و سخن ها را به چشم داد بین تا در همه کارها حق و باطل بتوانی دیدن که چون پادشاه چشم خردمندی گشاده ندارد طریق حق و باطل بر وی گشاده نشود همیشه راست گوی باش ولیکن کم گوی و کم خنده باش تا کهتر ان تو با تو دلیر نگردند که گفته اند که بدترین کاری پادشاه را دلیر ی رعیت و نافرمانی حاشیت باشد و عطایی که ازو بباید به مستحقان برسد و عزیز دیدار باش تا به چشم رعیت و لشکری خوار نگردی و زینهار خویشتن را خوار مدار و بر خلقان حق تعالی رحیم باش اما بر بی رحمان رحمت مکن و بخشایش عادت مکن ولکن به سیاست باش خاصه با وزیر خویش البته خویشتن را تسلیم القلبی به وزیر خویش منمای و یکباره محتاج رای او مباش و هر سخنی که وزیر بگوید در باب کسی و طریقی که نماید بشنو اما در وقت اجابت مکن بگوی که تا بنگریم آنگاه چنانک باید بفرماییم بعد از آن تفحص آن کار بفرمای کردن تا در آن کار صلاح تو می جوید یا نفع خویش چون معلوم کردی آنگاه چنانک صواب بینی جواب میده تا ترا زبون رای خویش نداند هر کس را که وزارت دادی در وزارت او را تمکینی تمام کن تا کارها و شغل و مملکت تو فرو بسته نماند {و اگر پیر باشی یا جوان وزیر پیر دار و جوان را وزارت مده از آنکه گفته اند اندرین باب عبجز پیر سالار لشکر مباد
بدان ای پسر که اگر دهقان باشی شناسنده وقت باش و هر چیزی که خواهی کشت مگذار که از وقت خویش بگذرد اگر ده روز پیش از وقت کاری بهتر که یک روز پس از وقت کاری و آلت و جفت گاو ساخته دار و گاوان نیک خر و بعلف نیکو دار و باید که جفتی گاو خوب همیشه زیادتی در گله تو باشد تا اگر گاوی را علتی رسد تو در وقت از کار فرونمانی و کشت تو از وقت درنگذرد چون وقت درودن و کشتن باشد پیوسته از زمین شکافتن غافل مباش و تدبیر کشت سال دیگر امسال می کن و همیشه کشت در زمینی کن که خویشتن پوش باشد ترا نیز بپوشد و هر زمینی که خویشتن را نپوشد ترا نیز نپوشد و چنان کن که دایم بعمارت کردن مشغول باشی تا از دهقانی برخوری و اگر پیشه ور باشی از جمله پیشه وران بازار در هر پیشه که باشی زود کار و ستوده کار باش تا خریدار بسیار باشد و کار به از آن کن که هم نشینان تو کنند و بکم مایه سود قناعت کن تا بیک بار ده یازده کنی دو باز نیم ده کرده باشی پس خریدار مگریزان بمکاس و لجاج بسیار تا در پیشه وری مزروق باشی و بیشتر مردم ستد و داد با تو کنند تا چیزی همی فروشی با خریدار بجان و دوست و برادر و بار خدای سخن گوی و در تواضع کردن مقصر باش که بلطف و لطیفی از تو چیزی بخرند و به نحسی و ترش رویی و سفیهی مقصود بحاصل نشود و چون چنین کنی بسیار خریدار باشی ناچاره محسود دیگر پیشه وران گردی و در بازار معروف تر و مشهورتر از جمله پیشه وران باشی اما راست گفتن عادت کن خاصه بر خریده و از بخل بپرهیز و لیکن تصرف نگاه دار و بر فرودست تر ببخشای و بدانک برتر از تو باشد و نیازمند باشی شکوه دار و زبون گیر مباش و با زنان و کودکان در معامله فزونی مجوی و از غریبان بیشی مخواه و با شرمگین بسیار مکاس مکن و مستحق را نیکو دار و با پادشاه راستی کن و بخدمت پادشاه حریص مباش و با لشکریان مخالفت مکن و با صوفیان صوفی صافی باش و سنگ و ترازو راست دار و با عیال خود دو دل و دو کیسه مباش و با همبازان خود خیانت مکن و صناعتی که کنی از بهر کارشناس و ناکارشناس یکسان کن و متقی باش اگر دستگاهت بود قرض دادن بغنیمت دان و سوگند بدروغ مخور و نه بر ماست و از ربوا خوردن دور باش و سخت معامله مباش {و اگر بدرویشی وامی دادی چون دانی که بی طاقت است پیوسته تقاضا مکن و پیوسته تقاضا مباش} نیک دل باش تا نیک بین باشی تا حق تعالی بر کسب و کار تو برکة بخشد و هر پیشه ور که برین جمله باشد جوانمردتر از همه جوانمردان باشد و از جمله پیشه وران هر قومی را در صناعتی که باشد در جوانمردی طریقی است آنچ شرط این قوم است گفته آمد در باب آخر جوانمردی هر جنس بحسب طاقت خویش بگویم انشاءالله تعالی
بدان ای پسر که اگر جوانمردی ورزی اول بدان که جوانمرد ی چیست و از چه خیزد پس بدان که سه چیز است از صفات مردم که هیچ مردم را نیابی که بر خویشتن هم گواهی دهد که این مرا نیست دانا و نادان و خردمند همه بدین از حق تعالی خشنودند اگر چه حق تعالی کم کس را داده ست این سه چیز و هر که را این سه چیز باشد از جمله خاصگیان حق تعالی باشد اول خرد دوم راستی سیوم مردمی پس به حقیقت دیگری به دعوی کردن خلق هیچ کس نخیزد و راستی و مردمی دعوی به دروغ نمی کند از بهر آنکه هیچ جانور ی نیست که این سه صفت در وی نیست ولیکن کندی آلت و تیرگی راه اصل این دو تن بیشتر خلق بسته می دارد که ایزد تعالی تن مردم را جمعی ساخت از متفرقات تا اگر او را عالم کلی و عالم جزوی حوالی هر دو بود چنانکه در تن آدمی از طبایع افلاک و انجم و هیولی و عنصر صورتی و نفس و عقل که ایشان هر یک علی حده حالتی اند به مراتب نه به ترکیب و مردم مرکب و مجموع ازین عالم هاست پس خالق این جمع به بندها قایم کرد ایشان را به یک دیگر قایم کرد و ببست چنانکه درین جهان بزرگ می بینی در بندگان و افلاک و طبایع که طبیعت به جنسیت ضد یک دیگرند و خاک و هوا ضد یک دیگرند پس خاک واسطه گشت میان آب و آتش بندی افتاد خاک را به خشکی و با آتش و سردی با آب و آب را سردی با خاک و نرمی به هوا و هوا به نرمی با آب و به گرمی با آتش و آتش را به جوهر به اثیر {و اثیر را} به تابش آفتاب که پادشاه انجم و افلاک است و شمس به جوهر ست با هیولی و هیولی او از تابش هیولی که شمس را جوهر از عنصر خاص است و هیولی را با نفس بند افتاد به فیض علوی و نفس را با عقل و همچنین مطبوعات را بند افتاد با طبایع به مادت قوت دعوی اگر مطبوعات از طبایع مادت قوت نیابد بدان بندی که بدو بسته است تباه گردد و طبایع از فلک و فلک از هیولی و هیولی از نفس و نفس از عقل هم برین جمله قیاس کن و نیز هر چه در تن آدمی تیرگی و گرانی گرد آمد از طبایع گرد آمد صورت و چهره و حیات و قوت و حرکات از افلاک گرد آمد و حواس پنج گانه جسدانی چون شنودن و دیدن و بوییدن و چشیدن {و بساویدن} از هیولی گرد آمد و حواس روحانی چون یاد گرفتن و تدبیر کردن و تفکر کردن و خیال بستن و گفتن از نفس گرد آمد و هر چه در تن آدمی شریف تر چیزی است که آنرا معدنی پیدا نیست و اشارت بجای نتوان کرد چون مردمی و دانش و کمال و شرف که مایه اینهمه عقل است و خرد از فیض عقل علوی آمد در تن پس تن بجان زنده است و جان به نفس و نفس به فعل هر که را تن چنان بینی از جان لابد ست و هر که را گویا بینی از نفس لابدست و هر کرا نفس جویا بینی {از فعل لابدست} و این با همه آدمیان موجود ست ولیکن چون میان تن و جان بیماری حجاب شود بند اعتدال سست شود از جان به تن مادتی نرسد یعنی جنبش و قوت و هر که را میان نفس و جان گرانی صورت حجاب شود از نفس بجان مادتی نرسد تمام یعنی حواس پنج گانه و هر که را میان نفس و عقل تیرگی و ناشناسی حجاب گردد مادت عقل به نفس نرسد یعنی اندیشه و تدبیر و مردمی و راستی پس به حقیقت هیچ جسد ی بی خردی و مردمی نباشد ولکن فیض علوی منفذ روحانی بسته بود دعوی یابی و معنی نه پس هیچ کس نیست به دنیا که مردمی دعوی نکند ولکن ای پسر تو جهد کن تا چون دیگران نباشی و دعوی بی معنی نکنی و فیض علوی مبعد روحانی گشاده داری به تعلیم و تفهیم تا تو را همه معنى بی دعوی {بود} و بدان ای پسر که حکیمان از مردمی و {خرد} صورت ساختند به الفاظ به جسد که آن صورت تن و جان و حواس و معانی بود چون مردی و گفتند تن آن صورت جوانمردی بود و جانش راستی ست و جوانی اش دانش و معانی اش صفاتش صورت را ببخشیدند بر خلق گروهی را تن رسید و دیگر را هیچ نه و گروهی را تن و جان رسید و گروهی را تن و جان و حواس و معانی اما آن گروه کی نصیب ایشان نرسید آن قوم سپاهیان و عیا ران و بازاریان اند که مردمان ایشان را نام جوانمردی نهادند و آن گروه که ایشان را تن و جان برسید خداوند معرفت ظاهرند و فقراء تصوف که مردمان ایشان را ورع و معرفت نام نهادند و آن گروه که ایشان را تن و جان و حواس رسید حکما و انبیا و اصفیا ند که مردم ایشان را دانش فزونی نام نهادند و آن گروه که ایشان را تن و جان و حواس و معانی برسید روحانیان اند و این جمع آدمیان و پیغامبران اند پس آن قوم که نصیب ایشان جوانمردی آمد بدان گروه تعلق دارند دانستن به حقیقت چنانکه گفته اند که اصل جوانمردی سه چیز است اول آنکه هر چه بگویی بکنی دوم آنک راستی خلاف نکنی سیوم آنکه شکیب را کاربندی از بهر آنکه هر صفتی کی به جوانمردی تعلق دارد برابر این سه چیز ست پس ای پسر اگر بر تو مشکل شود من ببخشم مر این سه صفت را برین سه قوم و پایگاه و اندازه هر یک پدید کنم تا بدانیفصل بدانکه جوانمرد ترین عیار ان آن بود که او را از چند گونه هنر بود یکی آنکه دلیر و مردانه بود و شکیبا به هر کاری و صادق الوعده و پاک عورت و پاک دل و به کس زیان نکند و زیان خویش از بهر سود دوستان خویش روا دارد و از اسیر ان دست بکشد و بر بیچارگان ببخشاید و بدان را از بد کردن باز دارد و راست گوید و راست شنود و داد از تن خود بدهد و بر آن سفره که نان خورده باشد بد نکند و نیکی را بدی مکافات نکند و از زنان ننگ ندارد و بلا را راحت بیند و چون نیک نگری بازگشت این همه چیز بدان سه چیز ست که یاد کردم چنانکه در حکایت می آرند
شد خاک راه این سر سودا نوشت مااین شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما
ز روی لطف بکن بوسه ای حوالۀ ماهمین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما
پر کن بدور لعل نگارم پیاله راتا بشکنیم توبه هفتاد ساله را
اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرافریب چشم تو میکشت بی گناه مرا
هین ز من بپذیر یک چیز و بیارپس ز من بستان عوض آن را چهار
جز ناله نیست مونس جان دل ربوده راشادی بود محال دل غم فزوده را
به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا راکه دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را