گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
لعل لب تو شفاست ما رادرد تو همه دواست ما را
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما رابازآ و ببین مونس هم خانه ما را
باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز راتا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مراسودای گیسویت به جنون می کشد مرا
کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل هاز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل ها
ای خاک درت سجده گه جمله جبین هازنار دو گیسوی تو سرفتنه دین ها
ای طاق دو ابروی تو محراب جبین هاخاک سر کوی تو به از خلد برین ها
مده هر دم سر آن زلف را تابمزن دلهای مردم را به قلاب
گفت موسی که اولین آن چهارصحتی باشد تنت را پایدار
خطت را بدایت به غایت خوش استتماشای آن بی نهایت خوش است
مرا دلیست که در وی بجز محبت نیستز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست
وصف کمال حسن تو ورد دوام ماستذکر لب تو لذت شرب مدام ماست
عشقت چو به قصد عقل و جان رفتدل هم به غلط در آن میان رفت
کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیستکدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست
خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوستخوشا سری که سرانجامش آستانه اوست
چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداختچه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفتدلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت
بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاستسپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادتکه جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت
خانه بر کن کز عقیق این یمنصد هزاران خانه شاید ساختن
با لعل جان فزای تو آب زلال چیستبا آفتاب روی تو مه در کمال چیست
قدت سرو گفتیم و رویی نداشتچو زلف تو هم مشک بویی نداشت
امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشتما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت
دلم را جز غمت سودی نماندستدر او جز درد موجودی نماندست