گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ابو العباس مأمون خوارزمشاه وزیری داشت نام او ابوالحسین احمد بن محمد السهیلی مردی حکیم طبع و کریم نفس و فاضل و خوارزمشاه همچنین حکیم طبع و فاضل دوست بود و به سبب ایشان چندین حکیم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند چون ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی و ابوالخیر خمار و ابوریحان بیرونی و ابونصر عراقاما ابونصر عراق برادرزاده خوارزمشاه بود و در علم ریاضی و انواع آن ثانی بطلمیوس بود و ابوالخیر خمار در طب ثالث بقراط و جالینوس بود و ابوریحان در نجوم به جای ابومعشر و احمد بن عبدالجلیل بود و ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی خلف ارسطاطالیس بودند در علم حکمت که شامل است همه علوم را
صاحب کامل الصناعة طبیب عضدالدوله بود به پارس به شهر شیرازو در آن شهر حمالی بود که چهارصد من و پانصد من بار بر پشت گرفتی و هر پنج شش ماه آن حمال را درد سر گرفتی و بی قرار شدی و ده پانزده شبانروز همچنان بماندى
مالیخولیا علتی است که اطبا در معالجت او فرو مانند اگر چه امراض سوداوی همه مزمن است لیکن مالیخولیا خاصیتی دارد به دیر زایل شدن و ابوالحسن بن یحیی اندر کتاب معالجت بقراطی که اندر طب کس چنان کتابی نکرده است بر شمرد از ایمه و حکما و فضلا و فلاسفه که چند از ایشان بدان علت معلول گشته انداما حکایت کرد مرا استاد من الشیخ الامام ابوجعفر بن محمد ابی سعد المعروف به صرخ از الشیخ الامام محمد بن عقیل القزوینی از امیر فخر الدوله باکالیجار البویی که یکی را از اعزه آل بویه مالیخولیا پدید آمد و او را در این علت چنان صورت بست که او گاوی شده است همه روز بانگ همی کرد و این و آن را همی گفت که
در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار استمگر وقتی به بازار کشتاران بر می گذشت قصابی گوسفندی را سلخ می کرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد
شیخ الاسلام عبدالله انصاری قدس الله روحه با این خواجه تعصب کردی و بارها قصد او کرد و کتب او بسوختو این تعصبی بود دینی که هرویان در او اعتقاد کرده بودند که او مرده زنده می کند و آن اعتقاد عوام را زیان می داشت
یکی را از مشاهیر شهر اسکندریه به عهد جالینوس سر دست درد گرفت و بی قرار شد و هیچ نیارامیدجالینوس را خبر کردند مرهم فرستاد که بر سر کتف او نهند همچنان کردند که جالینوس فرموده بود
فضل بن یحیی برمکی را بر سینه قدری برص پدید آمدعظیم رنجور شد و گرمابه رفتن به شب انداخت تا کسی بر آن مطلع نشود
کل عالم صورت عقل کل استکوست بابای هر آنکه اهل قل است
در سنه سبع و اربعین و خمسمایة که میان سلطان عالم سنجر بن ملکشاه و خداوند من علاء الدنیا و الدین الحسین بن الحسین خلد الله تعالى ملکهما و سلطانهما به در اوبه مصاف افتاد و لشکر غور را چنان چشم زخمی افتاد و من بنده در هرات چون متواری گونه همی گشتم به سبب آن که منسوب بودم به غور دشمنان بر خیره هر جنسی همی گفتند و شماتتی همی کردنددر این میان شبی به خانه آزادمردی افتادم و چون نان بخوردیم و من به حاجتی بیرون آمدم آن آزادمرد که من به سبب او آنجا افتاده بودم مگر مرا ثنایی می گفت که
مقصود از تحریر این رسالت و تقریر این مقالت اظهار فضل نیست و اذکار خدمت نی بلکه ارشاد مبتدی است و احماد خداوند ملک معظم مؤید مظفر منصور حسام الدولة و الدنیا و الدین نصرة الاسلام و المسلمین عمدة الجیوش فی العالمین افتخار الملوک و السلاطین قامع الکفرة و المشرکین قاهر المبتدعة و الملحدین ظهیر الأیام مجیر الأنام عضد الخلافة جمال الملة جلال الامة نظام العرب و العجم اصیل العالم شمس المعالی ملک الامراء ابوالحسن علی بن مسعود بن الحسین نصیر امیرالمؤمنین أدام الله جلاله و زاد فی السعادة اقباله که پادشاهی را به مکان او مفاخرت است و دولت را به خدمت او مبادرتایزد تبارک و تعالی دولت را به جمال او آراسته داراد و ملک را به کمال او پیراسته و چشم خداوندزاده ملک مؤید مظفر منصور شمس الدولة و الدین به حسن سیرت و سریرت او روشن باد و حفظ الهی و عنایت پادشاهی بر قد حشمت و قامت عصمت هر دو جوشن باد و دل خداوند ولی الإنعام ملک معظم عالم عادل مؤید مظفر منصور فخر الدولة و الدین بهاء الاسلام و المسلمین ملک ملوک الجبال به بقاء هر دو شادمانه نه مدتی بلکه جاودانه
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتابلشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
دوش چون آفتاب عالمتابرخ بپوشید در نقاب حجاب
خسروا عید بر تو میمون بادسال و ماهت همه همایون باد
روز آنست که عالم طرب از سر گیردو آسمان کام دل خود ز زمین برگیرد
پیش ازین کاین چارطاق هفت منظر کرده اندوز فروغ مهر عالم را منور کرده اند
همچو پوران عزیر اندر گذرآمده پرسان ز احوال پدر
وقت است که گل گوی گریبان بگشایدبر صحن چمن باد صبا غالیه ساید
دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدیدبرکنار آسمان شکل هلال آمد پدید
به صحن گلشن گیتی ز اعتدال بهارصبا بساط زمرد فکند دیگر بار
نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بارکجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار
ای ز گل روی تو رونق بستان دلوی ز هوای رخت تازه گلستان دل
آیا در عهد فرمانت قضا در عین بیکاریفلک پیش شکوه تو ز سر بنهاد جباری
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما رامنظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را
پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم افروز راتا بیاموزد ز جان دردمندان سوز را