گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مصطفی می گفت پیش جبرییلکه چنانک صورت تست ای خلیل
تا که آمد دیده را بالای جانان در نظرخوش نمی آید مرا سرو خرامان در نظر
چشم مستت می زند هر لحظه ام تیری دگرتیر چشمت می زند هر لحظه نخجیری دگر
زلف و رخ تو شب است و هم نورزان حسن و جمال چشم بد دور
زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیربه بوی زلف تو ما دل نهاده بر زنجیر
سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیردر او دیوانگان بسته به زنجیر
افکند گل ز چهره خود روی پوش بازوز بلبلان خسته برآمد خروش باز
ای ز رخ چون مه و زلف درازصد در فتنه به جهان کرده باز
نازنینان و چار بالش نازخاکساران و آستان نیاز
گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبزهمچو در باغی که گردد دامن گلزار سبز
دردی از هجر تو دیدم که ندیدم هرگزو آنچه این بار کشیدم نکشیدم هرگز
شه حسام الدین که نور انجمستطالب آغاز سفر پنجمست
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوزدر سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوزباقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز
باز می ناید دل ما از پریشانی هنوزمی نهد پیش بتان بر خاک پیشانی هنوز
ای زلف و رخ تو چون شب و روزاین دلبند است و آن دل افروز
ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پسدر سینه نهان مهر تو ورزیدن ازین پس
مرد این میدان نه ای همچون زنان در خانه باشور سوی میدان مردان می روی مردانه باش
آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادشاز دود دل خلق گزندی مرسادش
می دهم جان ز پی لعل زمرد پوششگرچه حاصل نشود کام به سعی و کوشش
وقت صبوحی آن شوخ سرکشاز در درآمد با تیر و ترکش
ای لعل تو کان آفرینشدر دست تو جان آفرینش
تو خلیل وقتی ای خورشیدهشاین چهار اطیار ره زن را بکش
ای گلستان روی تو چون نوبهار خوشما را به یاد عارض تو روزگار خوش